پر طاوس
سلام- از همان روزهاي اوليه سال جاري ميلادي قرار بر اين شد تا من مقاله اي را براي کنفرانس مهندسي شيمي در بيلبائوی اسپانيا که استاد خودم آقاي دکتر برروتي يکي از روساي مشترک آن است تهيه کنم. حتي براي يک اسکولارشيپ اپلاي کردم و از آن طريق منبع مالي مورد نیاز تهيه شد. بواسطه درسها و امتحاناتي که در ترم زمستان داشتم و نيز آماده نبودن سيستم راکتور و تجهيزات مربوطه عملا تا قبل از تابستان هيچ کاري قابل انجام نبود.
از شروع ترم تابستان (البته زمان شروع تابستان اينجا با تابستان ايران متفاوت است) کار من بصورت جدي شروع شد و حتي يکی از دانشجويان ليسانس به نام Matt را در اختیار من گذاشتند تا همراه با لورنزو آزمايشات را شروع کنيم. در روزهاي اوليه مشکلات بسيار فراواني در راه اندازي راکتور از قبيل نازل، ترموکوپل ها، هيترها، برق و الکترونیک و کنترل فرايند و آناليز GC-MS وجود داشت که واقعا بسيار وقت گذاشتيم تا اين مشکلات برطرف شوند و آزمايشات صحيح و دقيقي را انجام دهيم. در ايامي که خيلي از بچه ها در حال رفتن به ايران و ملاقات خانواده هايشان بودند و یا در تدارک مسافرت به نقاط ديدني کانادا بودند من مجبور بودم تمام توان خودم را روي پروژه بگذارم. بعبارت ديگر مجبور بودم از يک طرف در مقابل اصرار خانواده ام براي رفتن به ايران بر خلاف ميل باطني ام جواب منفي بدهم و از طرف ديگر هرکاري را که ممکن است بکنم تا به کنفرانس بيلبائو برسم. بنابراين تا همين چند وقت پيش بشدت در استرس بودم. روزي با يکي از دوستانم در مورد لحظات سختي که داشتم صحبت مي کردم که خودم براي تسکين خودم به او گفتم که هرکه طاوس خواهد جور هندوستان کشد. ايشان هم در جواب گفت که حالا اگر به هندوستان (همان اسپانيا) رفتم اگر طاوس گير نياوردم دست کم پر آن را پيدا کنم و با خودم بياورم.
خوشبختانه بسياري از مشکلات اوليه را با همکاري لورنزو و مت برطرف نموده بودیم و همه چيز بر وفق مراد پيش مي رفت. از اينرو از شدت استرسم کاسته و خيالم راحت شده بود که حتما به کنفرانس خواهم رسيد. حتي هفته گذشته که نتايج بخشي از آزمايشات را به دکتر برينس نشان دادم خيلي از آنها خوشش آمده بود.
امروز در جلسه هفتگي که با دکتر برينس و دکتر برروتي داشتم، از دکتر برروتي پرسيدم که به کنفرانس رفتني هستيم يا نه چراکه من بايد علاوه بر ويزاي اسپانيا براي ورود مجدد به کانادا نيز براي ويزاي کانادا اپلاي کنم. دکتر برروتي با تعجب از من پرسيد که ديگر چرا براي ويزاي کانادا، مگر من ويزاي multiple ندارم! به اوگفتم که متاسفانه سفارت کانادا به ايرانيها ويزاي single مي دهد. سپس دکتر برروتي از روهان و رن پرسيد که آنها گفتند ويزاي multiple دارند. به دکتر برروتي گفتم که حداقل يکماه براي دریافت ويزاي بازگشت به کانادا طول مي کشد که دوباره با تعجب دکتر برروتي مواجه شدم. اساتيد من اروپايي هستند و بهمين خاطر نيازي به دريافت ويزاي ورود به کشورهاي اتحاديه اروپا ندارند. خلاصه با کمي بالا و پائين کردن روزهاي باقيمانده تا کنفرانس که حدود 35 روز ديگر است متوجه شديم که اصلا فرصت کافي براي گرفتن ويزا ها وجود ندارد چون گرفتن ويزا از سفارت اسپانيا نيز وقت گير خواهد بود. خلاصه ديگه! هرچه که رشته کرده بوديم پنبه شد؛ با اينکه از اول قرار بود تنها من از طرف گروه به اسپانيا بروم، دکتر برينس و دکتر برروتي به اين نتيجه رسيدند که اقدام کردن براي ويزا بيفايده خواهد بود. سپس آنها گفتند که من کار خودم را ادامه دهم تا مقاله ام در ژورنال خودشان چاپ شود و در عوض سال آينده همگي با هم براي کنفرانس تخصصیي که سال آينده در بزريل خواهد بود به برزيل خواهيم رفت. من که ناراحت شده بودم به دکتر برروتي گفتم که من کلي براي رفتن به اسپانيا و داشتن يک استراحت کافي برنامه ريزي کرده بودم. دکتر برينس براي اينکه از دل من در بيايد گفت که کنفرانس برزيل براي من بهتر خواهد بود چراکه کاملا مرتبط با موضوع کار من مي باشد و در آنجا من را به کارشناساني که آنجا مي آيند معرفي خواهند کرد که براي آينده من هم مفيد خواهد بود. چه چيزي مي توانستم بگويم!؟ دکتر برينس دوباره براي توجيه نرفتن من گفت که بيلبائو مرکز ايالت باسک اسپانيا است که مشکلات سياسي زيادي دارد و شايد اگر من به آنجا بروم برايم مشکل پيش بيايد. من در جواب با خنده گفتم که خيلي ها به من مي گويند که شبيه اسپانيايي ها هستم بهمين خاطر مشکلي آنجا برايم پيش نخواهد آمد که دکتر برينس گفت که پس چه بدتر؛ سپس دکتر برروتي با خنده گفت که خيلي به خودت مطمئن نباش!
از جلسه که بيرون آمديم مت نفس راحتي کشید و گفت که دیگر نيازي نیست تا عجله داشته باشيم؛ به او گفتم بله اگر من هم جاي تو بودم همين را مي گفتم! خداوکيلي بنده خدا حق هم داشت چون اين مدت خيلي ازش کار کشيديم؛ ضمن اینکه شخصيت خيلي خوب و دوست داشتني دارد و هميشه حرف من را گوش مي دهد.
اگرچه قسمت نشد تا به طاوس و پر طاوس برسم انشاالله سال آينده از طبيعت زيباي برزيل برايتان خواهم نوشت.

این چندوقت از بس خسته می شدم که هنگام غروب و بعد از پایان کار در آفیس می خوابیدم. اما چند روز پیش متوجه شدم که در یکی از مواقعی که خواب بودم رن با موبایلش از زوایای مختلف از من عکس گرفته است.

این هم عکس دوست عزیزم مت که امسال تابستان خیلی به من در انجام آزمایشات کمک کرده است. البته من هم تا آنجا که می توانستم کمکش کردم تا هم خیلی چیزها را یاد بگیرد و هم اینکه اشتیاقش برای تحصیل و بادگیری بیشتر شود.





UWO campus from a hot air balloon