پر طاوس

سلام- از همان روزهاي اوليه سال جاري ميلادي قرار بر اين شد تا من مقاله اي را براي کنفرانس مهندسي شيمي در بيلبائوی اسپانيا که استاد خودم آقاي دکتر برروتي يکي از روساي مشترک آن است تهيه کنم. حتي براي يک اسکولارشيپ اپلاي کردم و از آن طريق منبع مالي مورد نیاز تهيه شد. بواسطه درسها و امتحاناتي که در ترم زمستان داشتم و نيز آماده نبودن سيستم راکتور و تجهيزات مربوطه عملا تا قبل از تابستان هيچ کاري قابل انجام نبود.
از شروع ترم تابستان (البته زمان شروع تابستان اينجا با تابستان ايران متفاوت است) کار من بصورت جدي شروع شد و حتي يکی از دانشجويان ليسانس به نام Matt را در اختیار من گذاشتند تا همراه با لورنزو آزمايشات را شروع کنيم. در روزهاي اوليه مشکلات بسيار فراواني در راه اندازي راکتور از قبيل نازل، ترموکوپل ها، هيترها، برق و الکترونیک و کنترل فرايند و آناليز GC-MS وجود داشت که واقعا بسيار وقت گذاشتيم تا اين مشکلات برطرف شوند و آزمايشات صحيح و دقيقي را انجام دهيم. در ايامي که خيلي از بچه ها در حال رفتن به ايران و ملاقات خانواده هايشان بودند و یا در تدارک مسافرت به نقاط ديدني کانادا بودند من مجبور بودم تمام توان خودم را روي پروژه بگذارم. بعبارت ديگر مجبور بودم از يک طرف در مقابل اصرار خانواده ام براي رفتن به ايران بر خلاف ميل باطني ام جواب منفي بدهم و از طرف ديگر هرکاري را که ممکن است بکنم تا به کنفرانس بيلبائو برسم. بنابراين تا همين چند وقت پيش بشدت در استرس بودم. روزي با يکي از دوستانم در مورد لحظات سختي که داشتم صحبت مي کردم که خودم براي تسکين خودم به او گفتم که هرکه طاوس خواهد جور هندوستان کشد. ايشان هم در جواب گفت که حالا اگر به هندوستان (همان اسپانيا) رفتم اگر طاوس گير نياوردم دست کم پر آن را پيدا کنم و با خودم بياورم.
خوشبختانه بسياري از مشکلات اوليه را با همکاري لورنزو و مت برطرف نموده بودیم و همه چيز بر وفق مراد پيش مي رفت. از اينرو از شدت استرسم کاسته و خيالم راحت شده بود که حتما به کنفرانس خواهم رسيد. حتي هفته گذشته که نتايج بخشي از آزمايشات را به دکتر برينس نشان دادم خيلي از آنها خوشش آمده بود.
امروز در جلسه هفتگي که با دکتر برينس و دکتر برروتي داشتم، از دکتر برروتي پرسيدم که به کنفرانس رفتني هستيم يا نه چراکه من بايد علاوه بر ويزاي اسپانيا براي ورود مجدد به کانادا نيز براي ويزاي کانادا اپلاي کنم. دکتر برروتي با تعجب از من پرسيد که ديگر چرا براي ويزاي کانادا، مگر من ويزاي multiple ندارم! به اوگفتم که متاسفانه سفارت کانادا به ايرانيها ويزاي single مي دهد. سپس دکتر برروتي از روهان و رن پرسيد که آنها گفتند ويزاي multiple دارند. به دکتر برروتي گفتم که حداقل يکماه براي دریافت ويزاي بازگشت به کانادا طول مي کشد که دوباره با تعجب دکتر برروتي مواجه شدم. اساتيد من اروپايي هستند و بهمين خاطر نيازي به دريافت ويزاي ورود به کشورهاي اتحاديه اروپا ندارند. خلاصه با کمي بالا و پائين کردن روزهاي باقيمانده تا کنفرانس که حدود 35 روز ديگر است متوجه شديم که اصلا فرصت کافي براي گرفتن ويزا ها وجود ندارد چون گرفتن ويزا از سفارت اسپانيا نيز وقت گير خواهد بود. خلاصه ديگه! هرچه که رشته کرده بوديم پنبه شد؛ با اينکه از اول قرار بود تنها من از طرف گروه به اسپانيا بروم، دکتر برينس و دکتر برروتي به اين نتيجه رسيدند که اقدام کردن براي ويزا بيفايده خواهد بود. سپس آنها گفتند که من کار خودم را ادامه دهم تا مقاله ام در ژورنال خودشان چاپ شود و در عوض سال آينده همگي با هم براي کنفرانس تخصصیي که سال آينده در بزريل خواهد بود به برزيل خواهيم رفت. من که ناراحت شده بودم به دکتر برروتي گفتم که من کلي براي رفتن به اسپانيا و داشتن يک استراحت کافي برنامه ريزي کرده بودم. دکتر برينس براي اينکه از دل من در بيايد گفت که کنفرانس برزيل براي من بهتر خواهد بود چراکه کاملا مرتبط با موضوع کار من مي باشد و در آنجا من را به کارشناساني که آنجا مي آيند معرفي خواهند کرد که براي آينده من هم مفيد خواهد بود. چه چيزي مي توانستم بگويم!؟ دکتر برينس دوباره براي توجيه نرفتن من گفت که بيلبائو مرکز ايالت باسک اسپانيا است که مشکلات سياسي زيادي دارد و شايد اگر من به آنجا بروم برايم مشکل پيش بيايد. من در جواب با خنده گفتم که خيلي ها به من مي گويند که شبيه اسپانيايي ها هستم بهمين خاطر مشکلي آنجا برايم پيش نخواهد آمد که دکتر برينس گفت که پس چه بدتر؛ سپس دکتر برروتي با خنده گفت که خيلي به خودت مطمئن نباش!
از جلسه که بيرون آمديم مت نفس راحتي کشید و گفت که دیگر نيازي نیست تا عجله داشته باشيم؛ به او گفتم بله اگر من هم جاي تو بودم همين را مي گفتم! خداوکيلي بنده خدا حق هم داشت چون اين مدت خيلي ازش کار کشيديم؛ ضمن اینکه شخصيت خيلي خوب و دوست داشتني دارد و هميشه حرف من را گوش مي دهد.
اگرچه قسمت نشد تا به طاوس و پر طاوس برسم انشاالله سال آينده از طبيعت زيباي برزيل برايتان خواهم نوشت.

این چندوقت از بس خسته می شدم که هنگام غروب و بعد از پایان کار در آفیس می خوابیدم. اما چند روز پیش متوجه شدم که در یکی از مواقعی که خواب بودم رن با موبایلش از زوایای مختلف از من عکس گرفته است.   

این هم عکس دوست عزیزم مت که امسال تابستان خیلی به من در انجام آزمایشات کمک کرده است. البته من هم تا آنجا که می توانستم کمکش کردم تا هم خیلی چیزها را یاد بگیرد و هم اینکه اشتیاقش برای تحصیل و بادگیری بیشتر شود.

اسباب کشي در روز کانادا (Canada Day):

ديروز يکشنبه يکم ماه جولاي بعنوان روز استقلال کانادا بود. همه ساله بمناسبت اين روز که روز کانادا ناميده مي شود تعطيلات آخر هفته اي که به اين روز مي رسد يک روز بيشتر مي باشد (Long Weekend) و بنابراين از آنجائيکه روز يکم جولاي ديروز يکشنبه بود امروز دوشنبه سرتاسر کانادا تعطيل بود. چيز جالبي که از همان ابتداي ورود به کانادا ذهن من را مشغول کرد همين تعطيلات ميانه سال است چرا که هيچ وقت مثلا اگر سالروز تولد ملکه ويکتوريا (Victoria Day) روز چهارشنبه باشد، روز چهارشنبه را تعطيل نمي کنند بلکه بجاي آن روز دوشنبه قبل از آن چهارشنبه را تعطيل مي کنند. اين کار دو فايده مهم دارد يکي اينکه خانواده ها مي توانند براي تعطيلات آخر هفته خود برنامه ريزي مناسبي را داشته باشند و ديگر اينکه روزهاي کاري ديگر هفته ضايع نمي شوند و کسي بدنبال مرخصي گرفتن و از اينجور چيزا نيست تا ساعت مفيد کاري از بين برود.
اما ما روز گذشته به آپارتمان جديد نقل مکان کرديم. پيدا کردن خانه جديد هم براي خودش داستاني داشت. پس از زمانيکه تصميم گرفتيم تا بدنبال خانه جديد باشيم چندين محله مختلف را بررسي کرديم ولي درنهايت آپارتماني را در طبقه چهارم همان ساختمانيکه بوديم پيدا کرديم. سپس روز شنبه که تعطيل بود به دفتر مجتمع رفتيم، فرمهاي مربوطه را پر کرديم و مدارک را تحويل داديم. تنها چيزي که باقي ماند و قرار شد تا روز دوشنبه تحويل دهيم و مراحل قرارداد به اتمام برسد تحويل money order و يکي دو تا مدرک ديگر بود. اما ما همگي از روي تنبلي پشت گوش انداختيم و حتي نامه اي را که مدير مجتمع جهت گوشزد برايمان فرستاده بود تنها پاکتش را باز کرديم و هيچ کس متن نامه را نخواند. خلاصه پس از يک هفته تاخير روز دوشنبه اول صبح رفتيم دفتر مدير آپارتمان تا مدارک را کامل تحويل دهيم؛ مدير آپارتمان که از شانس ما پيرزن غر غرويي هم بود گفت که ما آپارتمان را به خانواده ديگري داده ايم و شما با اينکه من برايتان نامه گذاشته بودم که زودتر مدارک را تحويل دهيد چون کس ديگري آپارتمان را مي خواهد اصلا به روي خودتان نياورديد!!! من نه تنها غافلگير شده بودم بلکه از تنبلي خودمان هم احساس خجالت مي کردم. همان شب وقتي که به خانه برگشتيم تازه رفتيم سراغ آن نامه تا ببينيم داخل آن چه چيزي نوشته شده بوده است. از همه جالبتر اين بود که هرکي کس ديگري را مقصر مي دانست. من هنوزم ماندم که چطور شد ما همگي آنقدر تنبل و بي خيال شده بوديم. خلاصه کمي غيرتمان به جوش آمد و تصميم گرفتيم تا هرچه زودتر خانه جدیدی را پيدا کنيم چون بدجوري دماغمان سوخته بود. دو روز نشد که دو جاي مناسب را پيدا کرديم؛ يکي همين خانه جديدمان و ديگري آپارتماني در خيابان وندرلند. پس از کلي جر و بحث و بالا و پائين کردن تصميم گرفتيم به همين خانه جديدمان بياييم که در خيابان فن شاو و درست پشت ساختمان قبليمان مي باشد. پس از اينکه تصميم خودمان را قطعي کرديم براي جبران دفعه قبلي بلافاصله مدارک را تکميل تحويل داديم تا قرارداد امضا شود. تمام اين جريانات مصادف شده بود با ايامي که من در دانشگاه بسيار درگير پروژه ام بودم و از نظر وقت در مضيقه. خدا را شکر در آخر و به موقع همه چيز به خير گذشت و قرار شد تا روز گذشته به خانه جديد بياييم.
حالا مانده بوديم که چطور وسايلمان را جابجا کنيم چون اينجا کرايه وانت خيلي گران است. خوشبختانه چون خانه جديد به خانه قبلي خيلي نزديک است تصميم گرفتيم با چرخ دستي فروشگاههاي اطراف وسايل را جابجا کنيم چيزي که در اينجا رايج و مرسوم است. با اينکه بواسطه اسباب کشي جشنها و آتش بازي روز کانادا را که در مرکز شهر بود از دست داديم خاطرات خنده داري در حين جابجايي وسايل برايمان بوجود آمد. در حين حمل چرخها به ياد وانتي هايي که در ايران به داخل کوچه مي آمدند مي گفتم دمپايي پاره، پلاستيک کهنه، روهي شکسته، سماور ...؛ فقط حيف که چند تا عکس يادگاري نگرفتيم. از همه مهمتر گلاب به رويتان موضوع آفتابه بود!!! ديشب دور آخري که وسايل را از خانه قبلي مي آورديم يکي از بچه ها گفت که هرچي را جا گذاشتيد گذاشتيد ولي آفتابه يادتان نرود و وقتي داشتيم به سمت خانه جديد مي رفتيم بي خيال همه چيز بوديم الا آفتابه که نکند گم و گور شود. اين آفتابه را من از ايران آورده ام. آن هفته آخري که در ايران بودم و مادر عزيزم وسايل و لوازم مختلف را برايم مي خريد تا به کانادا بياورم، يکي از اولين چيزهايي را که خريد همين جناب آفتابه بود. من آن روزها اصلا تو حال وهواي خودم نبودم و فقط مي خواستم که آن روزها هرچه زودتر بگذرند. ولي وقتي ديدم مادرم آفتابه را خريده است گفتم که مامان قشنگم اين را ديگر چرا خريده اي چون هم حجم مي گيرد و هم اينکه اگر در روسيه يا کانادا ساکهايم را بازرسي کنند آنها که نمي دانند اين چي هست، پس شايد فکر کنند که چيز مورد داري باشد. اما مادرم گوش نداد و آفتابه را در ساکم گذاشت. وقتي به کانادا آمدم واقعا فهميدم که اين آفتابه عجب فايده اي دارد که در ايران اصلا به آن توجهي نمي کرديم. واقعا راست است که مي گويند آنچه را جوان در آينه مي بيند پير در خشت خام مي بيند. به خودم هميشه اين نکته اخلاقي را گوشزد مي کنم که پسرجان به هرجايي که برسي بايد به حرف مادرت گوش کني چون حتما از تو بيشتر تجربه دارد و مي داند. دوست دارم تا يک روز به پاس همه عمر و فداکاريها و محبتهاي مادر نازنينم آنچه را که در دلم مانده و باعث شده خيلي براي او دل تنگ شوم بنويسم.
درنهايت ديشب ساعت بعد از 12 شب در خانه جديدمان غذاي حاضري سوسيس تخم و مرغ خورديم. امروز دوشنبه هم که تعطيل بود اين افتخار نصيب من شد تا اولين ناهار را من براي دوستانم بپزم. من از دوستانم اجازه خواستم تا نام آنها را بنويسم: داود، ايمان، کامران و محمد. ديروز ايمان دعا کرد که انشاالله از اين خانه جديد پنج نفر داماد خارج شود؛ حالا ببينبم دعاي آقا ايمان ما چقدر گيرايي دارد و چه کسي از بين ما زرنگتر و باعرضه تر است!

بفرمائید قرمه سبزی! هرچی به مامانم میگم که آشپزی هم دیگه بلدم یک فکری به حالم بکن قبول نمیکنه!!!

بالکن آپارتمان جدید

من و ایمان در ویکتوریا پارک

من عنایت و داود در مرکز شهر لندن شب کانادا دی. این عکس حدود ساعت ۹:۳۰ گرفته شده است ولی همانطورکه دیده می شود آسمان هنوز تاریک نشده است

عبید زاکانی

سلام - برای برنامه امروز رادیو نوای ایران مطالبی را در مورد عبید زاکانی طنزپرداز معروف ایران و چند تا از حکایتهایش آماده کرده بودم ولی از بس مفاهیم آنها در حین سادگی برای خودم خنده دار بودند که هنگام اجرای برنامه داشتم از خنده می مردم و اصلا نفهمیدم که چطور برنامه را به پایان بردم.
آن چند حکایت را که از کتاب رساله دلگشای عبید زاکانی می باشد در اینجا قرار داده ام وامیدوارم که شما نیز از آنها لذت ببرید:
درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت: چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: آز آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي رفتم.

قزويني پيش طبيب رفت و گفت: ريشم درد مي کند. طبيب پرسيد: چه خورده اي؟
گفت: نان و يخ.طبيب گفت: برو بمير که نه دردت به آدم مي ماند و نه غذايت.

مرد اديبي که علم نحو مي دانست سوار بر کشتي بود. روزي از کشتيبان پرسيد: آيا علم نحو خوانده اي؟
کشتيبان گفت: نه. گفت: نيم عمرت بر فناست. يک روز بعد تندبادي آمد و کشتي به حال غرق افتاد. کشتيبان به مرد نحوي گفت: آيا شنا بلدي؟ نحوي گفت: نه. گفت: تمام عمرت بر فناست.

واعظي بالاي منبر حرف مي زد و يکي از حاضران به شدّت گريه مي کرد. واعظ گفت: صداقت را از اين مرد ياد بگيريد که با سوز دل گريه مي کند. مرد گفت: اي واعظ! من حرفهايت را نمي فهمم ولي بز کوچک و قرمزي داشتم که ريشش شبيه ريش تو بود، دو روز پيش مرد. هر وقت تو حرف مي زني، ريشت تکان مي خورد و مرا به ياد آن مرحوم مي اندازد، براي همين گريه ام مي گيرد.

قزويني وصيت کرد که او را در کفن کهنه و پوسيده دفن کنند. پرسيدند: براي چه؟ گفت: براي اينکه وقتي نکير و منکر آمدند فکر کنند من سالهاست مرده ام و کاري به کارم نداشته باشند.

بنزین

سلام- نمي دانم دقيقا از چه نقطه اي مطالبم را شروع کنم ولي سعي مي کنم تا آنجا که مي توانم از عهده اين کار برآيم. روز گذشته باخبر شدم که در ايران حدود ساعت 10 شب اعلام شد که از دوساعت ديگر بنزين جيره بندي خواهد شد؛ سپس از طريق يکي از دوستان عکسهايي از اوضاع خيابانهاي تهران مربوط به لحظاتی قبل از ساعت 12 شب به وقت تهران به دستم رسيد که نشان مي داد خيابانها پر از ماشين است و به قول معروف جاي سوزن انداختن هم نبود. وقتي به خانه آمدم يکي از دوستان بهم زنگ زد و گفت که BBC را نگاه کنم؛ اخبار ايران در صدر اخبار BBC قرار داشت حتي خبر کناره گيري توني بلر پس از آن اعلام شد. صحنه هايي ديدم که واقعا جاي تاسف داشت. فردي را ديدم که با يک گالن چهار ليتري باک ماشينش را پر مي کرد. عده اي دور و بر يک پمپ بنزين در حال پس زدن يکديگر و تقلا براي پر کردن ظرف خود از بنزين بودند.

هرچه که پشت سر اين تصميم ناگهاني جيره بندي بنزين وجود دارد و مشکلات و مسائل مختلفي که براي مردم عزيزمان پيش مي آيد حتما در جاهای دیگری بررسي خواهند شد؛ ولي من مي خواهم از نگاه يک مهندس شيمي و تا حدودي بصورت تخصصي تر به اين موضوع بپردازم. شايد حدود 60% بنزين توليدي جهان از طريق فرايند Fluid Catalytic Cracking که به اختصار به FCC معروف است توليد می شود. طي اين فرايند يکی از برشهاي سنگين نفتي بعنوان خوراک وارد رايزر که راکتور اصلي FCC مي باشد شده که در آن واکنشهايي در دماي حدود 400-500 درجه سانتيگراد صورت مي گيرند و سپس برشهاي سبک نفتي مانند بنزين بعنوان محصول از راکتور خازج مي شوند. در ايران تنها يک واحد FCC در پالايشگاه آبادان وجود دارد که آن هم در طول جنگ صدمات اساسي ديد و هم اکنون نيز حال و روز خوشي ندارد.

زمانيکه در پژوهشگاه صنعت نفت بودم روي پروژه توسعه فرايند FCC کار مي کردم. در آنجا طي ليسانسي که از يک شرکت روسي خريداري شده بود سعي مي شد تا به دانش FCC دست پيدا کنند. جهت حفظ حرمت دوستاني که با آنها کار مي کردم وارد جزئيات نمي شوم فقط به اين موضوع اشاره مي کنم که احساس مي کردم عمرم در حال تلف شدن بود و بغير از 1-2 نفر کسي بدنبال FCC نبود؛ روسيه که هيچ جايگاه خاصي در صنعت نفت ندارد تکنولوژيهايش را به ايران فروخته و مسکو شده بود محل خوشگذراني عده اي خاص که حتي علاقمند شده بودند تا کلاس روسي بروند.

به کانادا که آمدم از قرار هر دو استاد اينجانب دکتر برروتي و دکتر برينس از استاتيد شناخته شده در Fluidization هستند و آشنايي کاملي با فرايند FCC دارند. در آن روزهاي اولي که آمده بودم زمانيکه به آقاي دکتر برينس گفتم که در ايران ليسانس FCC را از روسيه خريداري کرده اند بسيار متعجب شد که آخر روسيه در کجاي اين صنعت قرار دارد که از آن تکنولوژي FCC خريداري شود و سپس از من پرسيد که پس چرا از فرانسه يا آمريکا تکنولوژي FCC را نخريده اند که کم کم وارد بحث سياسي شديم و سعي کردم تا بيشتر چيزي نگويم.

عصر روز گذشته هنگاميکه با لورنزو مشغول کار بودم آقاي دکتر برروتي وارد آزمايشگاه شد و خبر داد که جلسه بسيار خوبي را با مسئولين شرکت Imperial Oil که زيرمجموعه شرکت Exxon Mobil آمريکا مي باشد داشته است و قرار است تا يک قراداد همکاري با آنها امضا شود. آنچه که به ذهنم رسيد اين بود که شرکتهاي نفتي در کانادا دولتي نيستند و همواره با يکديگر رقابت مي کنند و از همه مهمتر اينکه بنزين مورد نياز مشتريان خود را از طريق واحدهاي پالايشگاهي خود در سرتاسر کانادا توليد مي کنند. شما به هر پمپ بنزيني که بروي تابلويي را در همان ورودي پمپ بنزين مشاهده خواهي کرد که قيمت لحظه اي بنزين در آن درج شده است.

آنچه که از ته دل و از روي دلسوزي مي خواهم به آن اشاره کنم اينست که آيا مردم شريف ايران شايسته چنين وضعيتي هستند؟ مردمي که با اقوام و زبانهاي مختلف متحد و يکپارچه اين چنين با نجابت در مقابل تمام سختيها مي ايستند آيا شايسته اين هستند که بنزين يا هر محصول ديگري بصورت جيره بندي به آنها عرضه شود؟ من شخصا موافق اين هستم که بايد جلوي مصرف بي رويه بنزين گرفته شود و راهکاري پيدا شود تا بنزين به قيمت واقعي آن و به شکلي عادلانه فروخته شود اما آنچه که مسلم است تمام سيستمهاي اين چنيني برعليه مردم ضعيف است چراکه فرد پولدار با پول خود هرکاري را مي تواند بکند تا مشکلي بواسطه جيره بندي بنزين برايش پيدا نشود. به قول يکي از دوستانم آن بنده خداي روستايي که با موتور مسافت زيادي را بايد طي کند تا به سر زمينش برسد چه بايد بکند اگر بنزينش به اتمام برسد؟ آن فردي که با موتور سيکلتش رزق وروزي خانواده اش را تامين مي کند چه بايد بکند؟

چرا هنوز ما يک سيستم تامين اجتماعي کامل و جامع همراه با يک سيستم مالياتي مناسب نداريم تا خيلي چيزها را بتوان راحت تر انجام داد؟ در کانادا هر فردي يک کارت مخصوص به نام Social Insurance Card دارد که شماره مختص به هر فردي به نام Social Insurance Number روي آن نوشته شده است بطوريکه فرد بدون آن حتي حساب بانکي هم نمي تواند افتتاح کند. زمانيکه وارد کانادا شدم يکي از اولين کارهايي که دانشگاه از من خواست تا انجام دهم اقدام براي گرفتن اين کارت و سپس اعلام شماره آن به دانشگاه بود. از طرف ديگر هرسال درحدود ماه آوريل هر فردي موظف است فرمهاي مالياتي را پرکند و به اداره ماليات مربوطه بفرستد. يکي از اطلاعات مهمي که بايد در اين فرمها پر شود همان SIN مي باشد. در اين فرمها شما بايد با سنديت کامل ميزان درآمد يک سال قبل خود را گزارش کني؛ چنانچه درآمد يکسال قبل شما از حد خاصي کمتر باشد دولت کانادا مبلغي را به شما بازپرداخت خواهد کرد. بعنوان مثال من خودم شب گذشته چکي را دريافت کردم که مبلغ آن از آن جهت بود که درآمد سال گذشته من کمتر از معيار خاص و مدنظر اداره ماليات کانادا بوده است. تمام اين مطالب را گفتم از اين حيص که بايد يک چنين سازماني در ايران باشد بگونه اي که کسي نتواند از آن فرار کند و در آن براساس رکوردهاي مختلفي که از فرد در طول ساليان مختلف ثبت شده است معلوم شود که هرکسي چه ميزان ذرآمد دارد. آنگاه با داشتن يک چنين سيستم کارآمد مي توان نه تنها بنزين و يا هرکالاي ديگر را جيره بندي نکرد بلکه به هر فردي متناسب با درآمدي که دارد بنزين فروخته شود و از اين راه به کسانيکه امکان استفاده از اين محصول را ندارند بصورت هاي ديگري خدمات ارائه داد.

اما مطلب آخري که مي خواهم به آن اشاره کنم اينست که اصلا چرا ما به روزي افتاده ايم که بايد بنزين را وارد کنيم؟ آيا توانايي اين کار را واقعا نداريم که بنزين را خودمان توليد کنيم؟ واقعا مشکل چيست؟ آيا ما همگی غافل از اين هستيم که در کشوري زندگي مي کنيم که کشور نفت و گاز است؟ چرا بهترين نفرات کنکور وارد رشته اي چون رشته مهندسي شيمي نمي شوند که در دنياي پيشرفته يکي از بهترين، پر درآمدترين و استراتژيک ترين رشتهاي مهندسي است و متخصصان آن متخصصان اصلی صنایع نفت، گاز و پتروشیمی هستند؟ چرا وضعيت دانشکده هاي مهندسي شيمي ما اينگونه است و نه تنها هيچ جايگاهي در ميان بهترين دانشکده هاي مهندسي شیمي دنيا ندارند بلکه ارتباط پژوهشي خاص و چشمگيري هم با بهترين دانشکده هاي مهندسي شيمي و شرکتهاي بزرگ نفتي دنيا وجود ندارد؟ چرا بعضي از بهترين اساتيد مهندسي شيمي کشورمان در کشورهاي کوچک حوزه خليج فارس مشغول تدريس هستند؟ چرا ما خيلي از واقعيت ها را از همان ابتدا غافل هستيم؟ چرا براي هر علم وارداتي آنچنان بوق و کرنا مي کنيم که گويي سعادت ما در گروآنست حاليکه وضعيت تحقيق در صنايع نفت، گاز و پتروشيمي ما از وضع کسل کننده و فشلي مثل وضع موجود در پژوهشگاه صنعت نفت رنج مي برد؟ قبول دارم که فرايندي مثل فرايند FCC فرايند بسيار پيچيده اي است ولي آيا نبايد به اين موضوع بعنوان يک شاه کليد در جهت توسعه کشور نگاه کنيم و هرآنچه مي توانيم چه از نظر نيروي انساني وچه از نظر امکانات سرمايه گذاري کنيم تا به دانش فرايندهاي مختلف نفت، گاز و پتروشيمي دست يابيم؟ من واقعا از اين حسي که دارم ناراحت هستم که ما در يک کشور نفت خيز زندگي مي کنيم ولي مهندسي شيمي در کشورمان جايگاه واقعي خود را ندارد ولي در کشوري مثل هندوستان مهندسي شيمي جايگاه بالايي دارد و دانشگاههاي آن بسيار فعال هستند و از طرف ديگر ما از اين کشور بنزين وارد مي کنيم. آخر مشکل واقعا کجاست که نمي توانيم از اين خواب غفلت بيدار شويم؟ اگر آمريکا پيشرفته و پولدار است ابتدا بخاطر صنعت نفت پيشرفته آنست و سپس بخاطر صنايع و بزينس هاي ديگر. چرا ما بعنوان مثال روي ساخت سلولهاي بنيادي اين همه تبليغات مي کنيم و به آن افتخار مي کنيم درحاليکه بايد شرمنده باشيم که از نظر تحقيقات در صنعت بزرگ و مهم نفت، گاز و پتروشيمي جايي در دنيا نداريم؟ آيا اگر ما در اين زمينه سرمايه گذاري کنيم، بهترين جوانان کشور را ترغيب کنيم تا جذب صنعت نفت شوند، بهترين و قدرتمندترين مديران را بالا سر اين صنعت قرار دهيم، موضوع پيشرفت و توسعه در اين صنعت را هر روز و هر روز در همه جا تبليغ کنيم بطوريکه جديت و اهميت اين موضوع براي همه مردم روشن و آشکار شود تا درنهايت به جايگاهي که بايد داشته باشيم برسيم ديگر هيچ کشوري جرات مي کند تا ما را از تحريم فروش بنزين بترساند؟ آيا ديگر آن وقت دست و پايمان خواهد لرزيد که چه بايد کنيم؟ و درنهايت اينکه آيا باز مجبور خواهيم شد تا مردم عزيزمان را با جيره بندي دل آزرده کنيم؟

دوست دانشمند:

سلام. پيش از هرچيز قلبا خدا را شکر مي کنم که استقبال خوبي از نوشته هاي اخيرم شده است و از اينکه تا حدودي توانسته ام به عزيزان هموطنم کمک کنم احساس مسرت و رضايت مي کنم. دوستان عزيزي با من تماس گرفته اند و سئوالات بيشتري را پرسيده اند و من در حد توانم به آنها جواب داده ام ولي متاسفانه مخصوصا اين روزها اين امکان برايم نيست که پاسخگوي همه باشم که شخصا از اين بابت شرمنده هستم.
تا آنجا که از طريق دوستانم ذز ايران متوجه شده ام بسياري از بچه ها موفق شده اند تا براحتي فرمهاي پزشکي ويزا را دريافت کنند هرچند تک و توک مواردي بوده است که مثلا به يک زوج ويزا داده شده ولي به همسر او ويزا داده نشده است. اما يکي از بچه ها که فرم پزشکي اش را دريافت کرده بود چيزي را بهم گفت که خواستم به آن اشاره کنم. او بهم گفت درصورتيکه وارد کانادا شود ديگر به ايران هرگز برنخواهد گشت؛ به نظرم اين جمله کمي احساساتي است و بهتر است بيشتر به آن فکر کرد. اعتقاد شخصي من اينست که با تمام مشکلات و نواقصي که در داخل کشور وجود دارد و همه ما از آنها باخبر هستيم، ولي نبايد از وطن خود قهر کنيم و اينگونه آن را ترک کنيم. مطلب ديگر آنکه همه چي به آينده بستگي خواهد داشت و چه بسا که در آينده زندگي در ايران براي چنين فردي از هر نظر بهتر باشد. مطلب ديگر اينکه اگرچه در کانادا و ديگر کشورهاي پيشرفته تسهيلات خيلي زيادي وجود دارد و خيلي از مسائل در آنها حل شده است، ولي نبايد در ذهن خود مدينه فاضله درست کنيم تا مبادا پس از ورود به آن کشور مايوس و نااميد شويم؛ قطعا در هر کشوري مسائل و مشکلات خاص آن وجود دارد.
موضوع ديگري که خودم وقتي در ايران بودم خيلي برايم اذيت کننده و تاسف بار بود نوع ديد ما به بعضي از مسائل مي باشد از جمله در مورد دانشگاهها و خيلي چيزهاي ديگر. البته شايد ما مقصر نباشيم چون تحت شرايط موجود در ايران چنين ديدگاههايي را داريم ولي به هر حال شايد اين وظيفه امثال من باشد تا با توجه به تجربيات خود در اينجا به آنها اشاره کنيم. روزي يکي از دوستان از من پرسيد که آيا فلان دانشگاه در کانادا خوب است يا نه؛ مسلما در کانادا هم دانشگاه ضعيف وجود دارد ولي از بس در ايران عادت کرده ايم به اينکه مثلا هرچيزي که در تهران است بهتر است از جمله دانشگاه، پس اگر دانشگاهي در کانادا در شهر بزرگي وجود ندارد بايد دانشگاه ضعيفي باشد. يا اينکه اگر همه مي گويند دانشگاهي خوب است پس قطعا خوب است ولي دانشگاه ديگري که در ايران زياد شهرت ندارد حتما خوب نيست. من خودم از دانشگاه UCL در لندن انگلستان که در رنکينگ جهاني حدود بيست و چهارمين دانشگاه دنياست پذيرش داشتم؛ ولي در ايران به هرکسي که مي گفتم اول فکر مي کرد که منظورم دانشگاه UCLA در آمريکاست و يعد که متوجه مي شد در انگلستان است طوري واکنش نشان مي داد که انگار دانشگاه خوبي نيست. علت هم اين بود که اين دانشگاه در ايران شناخته شده نيست برعکس دانشگاه Imperial College که خيلي ها آن را مي شناسند. اميدوارم روزي سطح علمي دانشگاههاي ما جزو 500 دانشگاه اول دنيا باشد؛ پس ار آن اميدوارم که روزي ديدگاه مدرک گرايي از ذهن ما ايرانيها پاک شود و ياد بگيريم که مهم تحقيقات و توليد دانش است به هر قيمتي نه اينکه به خاطر حرف دهان مردم رشته و دانشگاهي را انتخاب کنيم که فقط به به و چه چه از مردم بشنويم ولي در آخر نتيجه اي نگيريم.
يکي از ويژگيهاي کانادا اينست که با وجود اينکه دومين کشور پهناور دنياست ولي جمعيت بسيار کمي دارد و نيز بسياري از شهرهاي آن کوچک هستند و شايد حتي بتوان شهري را پيدا کرد که حدود ده هزار نفر جمعيت دارد. ولي با اين وجود در تمامي شهرهاي کانادا همه نوع امکانات براي زندگي به نسبت وسعت و جمعيت شهر وجود دارد. همچنين متوسط سطح علمي دانشگاههاي کانادا تقريبا يکسان است چون اينجا يک دانشگاه بايد خوب کار کند تا بتواند منابع مالي مورد نياز خود را از دولت استاني يا فدرال و نيز سازمانها و ارگانهاي مختلف تامين کند. اينجا مثل ايران نيست که بودجه اي بدون برنامه به دانشگاه داده شود و نتيجه اي هم از آن عايد نشود و دوباره سال آينده همان مقدار بودجه داده شود. اگر دانشگاه وسترن انتاريو در شهر لندن را با دانشگاه واترلو که در شهر خيلي کوچکتر واترلو قرار دارد مقايسه کنيم، دانشگاه واترلو کوچکتر است و دانشگاه وسترن انتاريو بر اساس رنکينگ دو سال پيش مجله مک لين پس از دانشگاههاي تورنتو و مک گيل از نظر مقاطع تحصيلات تکميلي و پزشکي در کليه رشته ها سومين دانشگاه کانادا و حتي زيباترين دانشگاه کانادا پس از بریتیش کلمبیا مي باشد ولي بطور کلي رشته هاي مهندسي در واترلو قويتر هستند؛ باز هم مي گويم اين بدين معني نيست که مهندسي در وسترن انتاريو ضعيف است. من خودم در گروهي کار مي کنم که استاد آن آقاي دکتر برروتي رئيس کل دانشکده هاي مهندسي وسترن است. به چشم خود بارها و بارها ديده ام که افرادي در حد وزير و يا معاون وزير از کانادا و کشورهاي مختلف به دانشگاه وسترن آمده اند و از مراکز تحقيقاتي ما ديدن کرده اند. حتي چند هفته پيش آقاي ال گور معاون بيل کلينتون به لندن آمده بود و با استاد من ملاقات کرد. شايد در يک دانشگاه تمرکز روي پروژه هاي مهندسي بيشتر است و منابع مالي بيشتري را در اين زمينه مي گيرند وبهمين خاطر گفته مي شود که قوي تر است ولي اين قوي بودن اصلا به اين معني نيست که فارغ التحصيل آن دانشگاه سواد بيشتري و فارغ التحصيل دانشگاه ديگر سواد کمتري دارد. به قول پيتر دوست کانادايي ام، سرتاسر کانادا را که نگاه کني تفاوت عمده اي بين دانشگاههاي کانادا وجود ندارد ولي در آمريکا موضوع فرق مي کند. انشاالله در آينده بايد بيشتر در اين مورد بنويسم.
و اما چند خطي را مي خواهم درباره خودم و خاطراتم در اينجا بنويسم. در اجراي برنامه راديو نواي ايران در صبح روز گذشته اتفاق جالبي برايم افتاد. پيش از شروع برنامه ام که بخش تاريخ بود، اسد که کارگردان راديو ما مي باشد بهنگام اعلام برنامه نمي دانم جو او را گرفته بود يا به من ارادت پيدا کرده بود که ناگهان اعلام کرد که دوست دانشمندم!!! محمد اينجاست که بخش تاريخ را اجرا کند. قبل از اينکه من شروع کنم با خنده به او گفتم چي شد که ناگهان کلمه دانشمند را بکار بردي! او هم گفت که هندوانه گذاشتم زير بغلت و کلاست را بردم بالا، حالا بد که نشده برات! پس از شروع اجراي برنامه همينطور که به جلو مي رفتم و از روي لپ تاپ مطالب را مي خواندم ناگهان مانيتور لپ تاپم خاموش شد و رشته کار از دستم در رفت. ابتدا خواستم خونسردي خودم را حفظ کنم و با زدن يکي از کليدهاي صفحه کليد مشکل را حل کنم ولي چند ثانيه اي طول کشيد تا مانيتور روشن شود؛ ولي ديگر فايده اي نداشت چون حسابي خرابکاري شده بود و نگران شدم که نکند کار از اين هم بد تر شود. اين بود که موضوع را پس از مکثي کوتاه اعلام کردم و اسد ميکروفون من را قطع و آهنگ کوتاهي را پخش کرد تا اينکه مشکل حل شود. من هميشه مطالب را پرينت مي گرفتم ولي اين دفعه از روي شايد تنبلي اين کار را نکرده بودم. پس از اينکه کارم تمام شد به اسد گفتم تو منو چشم زدي، حالا نمي شد کلمه دانشمند را بکار نمي بردي!؟ دست کم اين سوتي که داديم زياد جلوه نمي کرد. اگر تمایل داشته باشید می توانید این برنامه را از طریق وب سایت رادیو و یا از طریق لینک زیر گوش دهید:

http://chrwradio.com/podcasts/94-9CHRWSat0600.mp3

 

حالا باور کردید که من همیشه از روی پرینت می خوندم؟