هم شاگردي سلام

ديشب که با مادرم صحبت مي کردم متوجه شدم که آناهيتاي عزيزم از امروز به پيش دبستاني مي رود و مهديس گلم هم به کلاس اول مي رود. وقتي ايران بودم آناهيتا به من مي گفت دايي دوست دارم تو منو به مدرسه ببري. به همين خاطر امروز صبح زود به وقت ايران زنگ زدم به آناهيتا تا بهش تبريک بگم که ديگه داره ميره مدرسه تا خاطره خوبي از من تو ذهنش باقي بمونه. بعدش با معصومه قشنگم که امسال ميره کلاس سوم صحبت کردم و براش شعر هم شاگردي سلامو که قديما وقتي ما مدرسه مي رفتيم تو راديو پخش می شد و خوندم.
اگرچه خيلي زيباست که مي بيني بچه ها بزرگ شده اند و به مدرسه مي روند ولي ياد و خاطره همه آن حوادث و اتفاقات شيرين خودمان در ايام مدرسه که ما را به عمق گذشته ها مي برد مطلب ديگري است... . واقعا که چه زود گذشت... . از وقتي با آناهيتا و معصومه صحبت کردم احساس خاصي بهم دست داده ولي نمي توانم آن را بيان کنم. آرزو مي کنم که همه بچه ها در تحصيل موفق ياشند و به بهترين نحو ممکن از اين بهترين دوران زندگي خودشان لذت ببرند.
هر مرحله اي از زندگي ويژگي خاص خودش را دارد و چه بسا که همين مرحله اي که الان ما در آن قرار داريم بهترين مرحله زندگي ما باشد ولي از آن بي خبريم. مثلا من الان ذهنم مشغول چيزهايي است که شايد مخصوص همين دوران باشد. تاثير محيط جديد، آدمهايي که با آنها چه اينجا و چه در ايران آشنا مي شوي و باید بتوانی با آنها و افکار آنها کنار بيايي، گذشته حال و آينده... . آناهيتاي من الان که 6 سال دارد اصلا به اين چيزها فکر نمي کند؛ او همه فکرش اينست که نقاشي بکشد، دوستان جديد پيدا کند تا با آنها بازي کند و ... . آناهيتا جان ايکاش من جاي تو بودم!

In Memory of all those who love their bosses

A guy phones up his Boss, but gets the bosses' wife instead.
"I'm afraid he died last week." she explains.

The next day the man calls again and asks for the boss.
"I told you" the wife replies,"he died last week."

The next day he calls again and once more asks to Speak to his boss.

By this time the wife is getting upset and shouts, "I'VE ALREADY TOLD YOU TWICE, MY HUSBAND, YOUR BOSS, DIED LAST WEEK! WHY DO YOU KEEP CALLING?"

He replied laughing,
"I just love hearing it..."

بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين

ديروز 30 آگوست دقيقا يکسال از ورود من به کانادا گذشت. راستي که چقدر زمان زود مي گذرد. انگار همين ديروز بود که وارد کانادا شدم و مثل يک آدم صم بکم عمي مانده بودم که به کجا بروم، چطور خانه پيدا کنم، چطور زندگی در کانادا را شروع کنم، چطور خودم را با چيزهاي جديدي که مي بينم خوب اخت کنم، چطور و چطور ... . بر عکس سال گذشته که محتاج کمک بودم، امسال همه چيز برعکس شده است. واقعا که عجب دنيايي داريم!

نيمه شعبان

سلام- عيد خجسته و ميمون نيمه شعبان سالروز تولد امام زمان (ع) را به همه دوستدارانش تبريک و تهنيت عرض مي کنم.
اگرچه بطور ناخواسته مدتي است که بنا بدلايلي شوق نوشتن کم شده است ولي اين روز آنقدر براي من شيرين، زيبا و پرخاطره است که خوشبختانه توان آن حاصل شد تا چند خطي را به مناسبت اين روز بنويسم.
اگرچه شايد براي بعضي ها هنوز درک اين مساله سخت باشد که امام زمان زنده است و در ميان ما زندگي مي کند ولي عشق و محبتي که از دوران کودکي به وجود امام زمان در ذهن من نقش بسته است شکي را براي من باقي نگذاشته است. اگرچه بنده خوبي نيستم و مطمئنا اگر روزي اين افتخار نصيبم شود که ظهور امام را درک کنم و خدمت ايشان شرفياب شوم چيزي براي دفاع از خود و اثبات ارادتم به ايشان ندارم ولي همين خيال خوشي که دارم که روزي ايشان را خواهم ديد همچنانکه خواب ايشان را ديده ام براي من کافي است تا زندگي شخصي ام رنگ و بوي خاصي داشته باشد.
ياد دوران کودکي مي افتم که روز نيمه شعبان همسايه هاي محل مقابل خانه خود را با آب می شستند و گلدانهاي خانه را در وسط کوچه قرار مي دادند، پرچمهاي رنگي زيبايي را داخل کوچه آويزان مي کردند، در وسط کوچه ميز و صندلي قرار مي دادند و به صرف شيريني، شربت و حتي بستني از همسايه ها و مردم ديگري که از کوچه رد مي شدند پذيرايي مي کردند. اي دريغا که به قول آقاي افتخاري روزگار کودکي برنگردد دريغا.
از صميم قلبم اميدوارم که همه ما اهميت وجود امام زمان را بتوانبم درک کنيم. اميدوارم که اين روز برهمه خوش بگذرد و همه هموطنان عزيزم هميشه سرخوش و سرحال باشند.