یورو 2008

سلام- یکی از چیزهایی که قبل ار شروع مسابقات جام ملتهای اروپا متوجه شدم این بود که معمولا بازیها را شرطبندی می کنند و شما با پرداخت مثلا 5 دلار می توانی با پیش بینی نتایج مختلف بازیها و موارد مربوطه در این شرطبندیها شرکت کنی و در نهایت آنهایی که نزدیکترین پیش بینی ها را داشته اند برنده خواند شد.

بالاخره جام ملتهای اروپا هم آمد و اکنون نیز مراحل پایانی خود را طی می کند. از زمانیکه فرد به جمع ما پیوست حساسیت من به این بازیها بیشتر شد چون او و بنجامین دائما رجزخوانی می کردند که قهرمان جام ملتهای اروپا خواهند شد و مخصوصا برای ایتالیایی ها کرکری می خواندند که انتقام جام جهانی را خواهند گرفت و بدجوری ایتالیا را شکست خواهند داد. وقتی کاناوارو کاپیتان ایتالیا در اثر مصدومیت جام را از دست داد فرانسویها خیلی خوشحال شده بودند. اما ورق کاملا بر عکس ادعاهای این دوستان فرانسوی من رقم خورد و باعث شد تا آنها احساس سرخوردگی پیدا کنند.

از ابتدا که جام ملتها شروع شد به اتفاق فرد و بقیه بچه ها برای مسابقات مهم به Grad Club می رفتیم. چیز جالبی که ذهن من را در این مدت متوجه اش کرد همین تعطیلی کار و تجمع مردم در مکانی خاص برای دیدن مسابقات است که انگار در همه جای جهان ناخودآگاه مثل هم است. چون در کانادا تقریبا از هرجای دنیا یک نفر را می توانی پیدا کنی، می شود گفت که طرفداران هموطن تیمهای اروپایی نیز در کانادا زیاد هستند و همین حضور آنها به هنگام تماشای فوتبال باعث می شود تا با جذابیت بیشتری مسابقات را دنبال کنی. مثلا عکس العملهای به شدت احساسی لورنزو که پیش از پایان بازی با رومانی کاملا دچار استرس بود و همچنین وقتی ایتالیا گل اول را به فرانسه زد و حتی احساسی که تا پایان مسابقه داشت و حتی تا دقیقه نود نگران بود که نکند ایتالیا نتیجه بازی را از دست بدهد برایم جالب بود و باعث میشد تا فکر کنم تیم ملی کشور خودم مسابقه دارد. تقریبا اکثر بازیای گروه ایتالیا و فرانسه را با دوستان ایتالیایی و فرانسوی دیدم و کرکری هایی که برای همدیگر می خواندند دیدنی و خنده دار بود. وقتی هلند 3-0 ایتالیا را شکست داده بود، فرانسویها خوشحال بودند و به ایتالیایی ها به دیده مسخره آمیزی نگاه می کردند اما وقتی که خود فرانسویها با نتیجه 4-1 از هلند شکست خوردند باید می دیدید که فرنسویا چه حالی داشتند. من به فرد و بنجامین می گفتم که این بود تیمی که شما ادعا می کردید؟! من شخصا اول تیم ملی  آلمان و سپس فرانسه و ایتالیا را دوست دارم، اما مانده بودم که طرفدار ایتالیا باشم یا فرانسه؛ به لورنزو و فرد گفتم که کدامتان به من شام می دهید تا تیمتان را طرفداری کنم.  آخر سر هم از هر دوطرف متهم شدم که طرفدار باد هستم و هر تیمی که ببرد را طرفداری می کنم.

بالاخره فرانسویها با خواری تمام با جام ملتها خداحافظی کردند اما واقعا دلم برای فرد، بنجامین، برترون و چند دوست دیگر فرانسویم سوخت چون با اینکه خیلی با تعصب تیمشان را تشویق می کردند بدجوری دماغ سوخته شدند و بدجوری در مقابل ایتالیا بدبیاری آوردند و باختند.  انصافا هم اهل توجیه اشتباهات تیمشان نبودند و قبول داشتند که این تیم فرانسه لیاقت صعود به دوره های بالاتر را نداشت. بعد از پایان بازی دکتر برروتی که ایتالیایی است یک ایمیل طعنه آمیز برای دکتر برینس و فرد فرستاده بود و گفته بود که برایتان متاسفم که باید با یورو 2008 خداحافظی کنید. دکتر برینس در جلسه هفتگی دیروز با اینکه می خواست ادعا کند که اصلا برایش مهم نیست ولی سوتی داد که از این نتیجه ناراحت است.

امروز هنگام تماشای بازی آلمان و پرتغال داشتم روی ظرف غذایم ضرب می زدم تا به نوعی هیجان ایجاد کنم. فرد مطلک انداخت که مثل اینکه ایرانها از موسیقی آفریقایی خیلی خوششان می آید که من بلافاصله به او گفتم که تیم شما تیم ملی آفریقاست پس بیخودی حرف نزن و در ضمن دیگر هم از آن طرفداری نکن؛ این بنده خدا هم چیزی گیرش نیامد که بگوید و فقط گفت که نباید نژاد پرستانه صحبت کنم. به قول یکی از دوستانم، من که می دانستم او از کجا می سوزد. او نه تنها تیم خودش حذف شده بود بلکه تیم پرتغال هم که او طرفدارش بود داشت می باخت.

همزمان با برگزاری مسابقات جام ملتهای اروپا، تیم ملی ایران نیز دو بازی با امارات و سوریه برگزار کرد. من بازی ایران و سوریه را از اینترنت همزمان با بازیهای اروپایی از تلویزیون می دیدم. بنظرم می آمد که بازیکنان ایران اصلا حال دویدن نداشتند و روی زمین راه می رفتند در حالیکه بازیکن سوئدی را دیدم که چنان یک دور دایره ای را برای تصاحب توپ طی کرد که واقعا قابل تحسین بود. شرم بر آن کسانیکه نمی خواهند و یا نمی توانند و یا نمی گذارند فوتبال ایران به سطح فوتبال اروپا برسد. من مطمئن هستم که می توانیم براحتی پا به پای اروپایی ها بازی کنیم همانطور که در خیلی چیزها پا به پای آنها در حال حرکت هستیم. تیم ترکیه باید واقعا یک الگو باشد هرچند که من فکر می کنم ما خیلی خیلی بیشتر می توانیم از آنها سرتر باشم هرچند که با این عقیده و حرف من کاری درست نمی شود و کسی نیست که منفعت ملی را فدای منفعت شخصی اش نکند تا با به جایگاه در شان خودمان در فوتبال برسیم.

ایرانیان بدون روتوش (ماخذ: مجله اینترنتی شهروند از تورنتو ؛ گزارشگر: خانم هاله فاضل)

سلام- در پاسخ به سئوالات زیادی که از من در مورد ایرانیهای کانادا می شود، فکر می کنم گزارش زیر که توسط گزارشگر مجله شهروند تورنتو تهبه شده است بنواند جالب باشد.

متاسفانه اختلافات مذهبی و سیاسی در خارج از کشور باعث می شود تا نتوانیم به یکدیگر نزدیک شوبم هرچند که خودمان می دانیم این خوب نیست. البته باید بگویم که من 50-50 با این چنین برخوردهایی مواجه شده ام؛ مخصوصا در شهر لندن که ما زندگی می کنیم اکثر ایرانیها دانشجو هستند و روابط خیلی صمیمی تر است.

 محمد لطیفی

***

گزارشی که میخوانید از آن دست گزارش هایی ست که شاید کمتر دیده یا خوانده باشید؛ به سروقت مردم رفتن و از آنها پرسش هایی ساده پرسیدن که در عین حال پاسخ ها نشانگر پیچیدگی های روح و روان و فرهنگ ماست.

هاله فاضل همکار جوان شهروند به منطقه ای از شهر ـ که مشهور است به ایرانی نشین ـ رفته و از هر آنکه احساس کرده چهره ای آشنا به عنوان ایرانی دارد، پرسیده که نظرش راجع به ایرانی ها چیست. مسلم است که این پژوهشی علمی نیست و حتی تعداد افرادی که مورد پرسش واقع شده اند در مقایسه با تعداد بالای جمعیت ایرانی ساکن تورنتو، بسیار ناچیز است، اما کار فاضل فقط میتواند یک تلنگر باشد و شاید مشت نمونه ای از خروار. جالب است که از خلال پاسخ ها گره های فرهنگی خود را بازمی یابیم. اینکه ما که هستیم؟ چه دیدگاهی نسبت به دیگران داریم؟ و چگونه به خود نگاه میکنیم؟

***

این گزارشی است از ایرانیان مقیم تورنتو خیابان دان میلز در مجتمع تجاری فرویو (Fairview Mall).به سراغ چهره هایی آشنا که بوی وطن، بوی خاک، بوی دوستی و تاریخ می دهند می رویم و پرسش هایی را با آنان مطرح میکنیم که بعضی از آنها بی جوابند، پاسخ بعضی ها را می دانیم، اما باورشان سخت است و تلخی آن ممکن است برای من و تو تا سالیان سال دردی کهنه و نامکشوف باقی گذارد و بعضی دیگر که می تواند التیامی بر قلب مجروحمان باشد و یا لبخندی بر گوشه لبمان بنشاند.

خانمی تقریبا 65 ساله محجبه که گذر زمان و تجربه را به راحتی می توان در چهره اش خواند، به همراه دو فرزند جوان پسر و دخترش برای خرید آمده، جلو میروم:

سلام

ـ سلام دخترم . . . .

می توانم برای تهیه گزارش چند سئوال از شما بکنم؟

ـ خسته ام و عجله دارم، اما ایرادی نداره.

چند سال است که اینجایید؟

ـ 4 سال پیش از ایران آمدم.

به چه دلیل؟

ـ تحصیل فرزندانم.

به صورت مهاجر یا . . .؟

ـ نه مهاجرت کردم.

آیا راضی هستید؟

ـ بله رفاه و امکانات عالی است.

برخوردتان با ایرانیان چطور است، ارتباط دارید؟

ـ اصلا راضی نیستم. همه دشمن هم هستند و به هم ضربه می زنند. من به شخصه با هیچ ایرانی رفت و آمد ندارم و توقع کمک هم ندارم.

فکر می کنید اگر تقاضای کمک کنید، کمک نمی کنند؟

ـ فکر می کنم فقط 2 درصد به تقاضای من جواب مثبت بدن و 98 درصد ایرانیان خودشونو کنار می کشند.

فکر می کنید چرا؟

ـ چون رفتارشون با هم خصمانه است و خودشونو گم کردن همون بهتر که ارتباط نداشته باشیم.

شما چطور آیا شما به کسی از هموطنانتون کمک کرده اید یا می کنید؟

ـ حتما، بله، چرا که نه. با کمال میل. اگه کسی به من مراجعه کند مخصوصا اگر ایرانی هم باشد کمک می کنم.

در دل می گویم شما که از برخورد با یک ایرانی اجتناب می کنید چطور انتظار دارید از شما تقاضای کمک شود؟

خانمی جوان و زیبا با ظاهری امروزی در حال غذا دادن به کودکش در کالسکه است.

سلام خانوم می تونم برای تهیه گزارش چند سئوال بکنم، البته اگر وقت دارید؟

ـ (با اکراه) بفرمایید، اما اگر خوشم نیومد جواب نمی دم.

حتما. مجبور نیستید. شما ساکن تورنتو هستید؟

ـ بله.

چند وقته؟

ـ3 سال.

چطور شد به فکر مهاجرت افتادید؟

ـ من فکر نکردم شوهرم 18 ساله که اینجاست و من با case ازدواج اومدم.

راضی هستید؟

ـ بله مگه میشه آدم راضی نباشه.

چه تصوری قبل از آمدن به اینجا داشتید آیا تصورتون با واقعیت تطابق داشت؟

ـ من تصوری نداشتم خانوم.

یعنی زندگی تو ایران و اینجا براتون فرقی نمی کرد؟

ـ چرا فرق می کرد، اما من تصوری نداشتم و دوست هم ندارم فکر کنم.

آیا شما با ایرانیهای اینجا ارتباط دارید؟

ـ نه به هیچ وجه. من از ایرانیها بدم می آید. فراری ام [ازشان] یه مشت بی فرهنگ و .. . .

می شه بگید چرا؟

ـ چون فرهنگشون بی فرهنگی یه و هر جا که برن با خودشون می برن و همش به فکر ضربه زدن به همن. آدمایی که مایه خجالت آدمن و . . . ولم کنین خانوم.

شما چند سالتونه؟

ـ 25سال.

و اگه دوست دارید اسمتون؟

ـ نه اسممو نمی گم.

متشکرم از وقتی که بهم دادید. خداحافظ.

ـ Bye

از این دوستانه تر نمی شد و اگر ادامه می یافت شاید کار به کتک کاری هم می کشید. این گفت وگو شنونده ای بسیار صبور می طلبید.

آقایی خوش پوش و شسته و رفته که سی و سه، چهار ساله به نظر می آمد در حال خرید بستنی برای دو کودکش.

سلام شما ایرانی هستید؟

ـ سلام. بله.

می تونم کمی وقتتون رو بگیرم؟

ـ بله. حتما. خواهش می کنم. (دوستانه روی نیمکتی نشستیم)

این یک گزارشه درباره ایرانیان مقیم تورنتو شما ساکن تورنتو هستید؟

ـ خواهش می کنم بفرمایید. من ساکن مارکهام هستم که بیشتر چینی ها در آن ساکن اند.

چند وقت است به کانادا اومدین؟

ـ حدودا سه ماه.

به چه دلیل

ـ به عنوان کارگر ماهر(skilled worker) با خانواده ام اومدم.

آیا راضی هستین؟

ـ بله از بسیاری جهات راضی ام، اما از خیلی جهات نه.

خوب از چه جهاتی راضی هستید و نیستید؟

ـ مارکهام جایی است که از جامعه ایرانی دوریم، اما اندک ارتباطمون با ایرانیها سرد و مشئمز کننده است. ایرانیان در اینجا حوصله همدیگرو ندارن و دشمنانه برخورد می کنند. من به شخصه آدمی نیستم که با کسی بجوشم، اما رفتاری که دافعه داشته باشه منو دلسرد می کنه. من می بینم ایرانیها اینجا برای هم قیافه می گیرن و این ناراحت کننده است. چینی ها بسیار متحداند و بسیار هوای همو دارن و روابطشون بسیار دوستانه است، اما متاسفانه ایرانیان نه.

فکر می کنید چرا اینطوره؟

ـ خودم هم نمی دونم.

تصورتان قبل از اومدن به اینجا چقدر با واقعیت منطبق بود؟

ـ راستش من تصورم از اینجا کاملا متفاوت بود. من اینجا رو مدرن تر و پیشرفته تر از لحاظ تکنولوژی شهری و ساختمانی می دونستم و فکر نمی کردم این همه چینی ها زیاد باشن.

دلیل اینکه شما چینی زیاد می بینید اولا محله ای است که در آن ساکنید و ثانیا تمام چشم بادامی ها که از چین و مغولستان و فیلیپین و ژاپن و کره و. . . هستند که چینی نیستند، درسته؟

(می خندد و تایید می کند. )

گپی هم با دختر ناز و دوست داشتنی آقای فارسیجانی میزنم.

سلام عزیزم اسمت چیه و چند سالته؟

من صبا هستم و 9 سال و نیمه هستم.

نظرت درباره اینجا چیه خوشت می یاد؟

ـ بله خیلی زیاد اینجا رو دو ست دارم.

دوست داری برگردی ایران؟

ـ نه اینجا بهتره.

دوستای ایرانی داری؟

ـ نه. دو تا دوست افغانی تو مدرسمونه که دوستشون دارم.

ـ اسمشون چیه؟

ـ نادیا و صدف.

ممنونم صبا جون و آقای فارسیجانی به عنوان آخرین سئوال بعد از اتمام دوره مهارت کاریتون قصد برگشت به ایران دارید؟

ـ نخیر. من مهاجرت کردم و برنمی گردم و امیدوارم سازگاری با محیط رو سریع تر پیدا کنم.

با آرزوی روزی خوش و ممنونم از وقتی که در اختیارم قرار دادید.

ـ ممنون خدانگهدار.

مصاحبه ی خوبی بود.

خانم لیزا شیک پوشو بشاش با سنی حدود 30 سال که با خنده می گوید لطفا سنم را نپرسید.

(البته درکش می کنم چون مثل خودم است حساس به سن)

می گوید:16 سال است که ساکن کانادا هستم.

بسیار خوب از چه طریق اومدین؟

ـ من ایمیگرنت آمدم.

آیا راضی هستید؟

ـ بله 100 درصد همه چیز عالیه.

تصورتان بعد از ورود به اینجا با پیش از آن تغییر کرده؟

ـ بله قبلا فکر نمی کردم اینجا این همه سیاهپوست و هندی داشته باشه و وقتی اومدم فکر می کردم وارد شمس العماره شدم، اما بعد از چند روز سازگار شدم ولی اولش خیلی تو ذوقم خورد.

با جامعه ایرانی چطور مشکلی ندارید یا اصلا رابطه دارید؟

ـ من به خاطر بیزنس ام ایرانی های زیادی رو می شناسم، ولی از لحاظ دوستی و رابطه نه متاسفانه.

ـ می شه بگید چرا؟ مگه همه ایرانی نیستیم؟

ـ آخه اینجا ایرانیها همه از هم فرار می کنن به عنوان مثال دو تا ایرانی که دارن با هم حرف می زنن وقتی یه ایرانی می بینن ساکت می شن و نشون نمی دن که ایرانی هستن.

خوب فکر می کنید دلیلش چیه؟

ـ چون همبستگی نداریم. چینی ها چرا پیشرفت می کنند، چون متحداند، همبستگی دارن. ایرانی ها از خوشحالی هم ناراحت و از ناراحتی هم خوشحال می شن. اگر کسی پیشرفت کنه سکته می کنند.

خوب شما چطور؟ شما از این مجموعه ایرانی ها جدایین یا مثل همینایی هستید که گفتین؟

ـ من اینجوری نیستم. من اگه هموطنم پیشرفت کنه خوشحال می شم و افتخار می کنم که یک ایرانی موفق شده و باعث سرافرازی ایران و ایرانی شده و اگر در توانم باشه برعکس به همه ایرانی ها کمک هم می کنم. صد درصد.

(همه ایرانی ها از یک درد مشترک می نالند، اما جالب اینکه خود را تافته جدا بافته می دانند. آیا اگر اینطور است پس چرا جامعه ایرانی که از همین افراد تشکیل شده آن طور است.)

آقای منوچهر که خود را 60 ساله معرفی می کند، با کت و شلوار مرتب و تمیز و موهای جو گندمی نفر بعدی ست.

سلام می تونم نظر شما را درباره جامعه ایرانی در تورنتو بشنوم؟

ـ خواهش می کنم خانوم در خدمتم.

چند وقته که اینجا تشریف دارید؟

ـ 6 سال.

از چه طریقی وارد کانادا شدید؟

ـ من به صورت پناهنده به همراه خانواده ام آمدم البته بعد از اینکه پناهندگیم پذیرفته شد.

آیا از زندگی در اینجا راضی هستید؟

ـ بله بهتر از ایرانه.

تصوری که از دنیای غرب پیش از اومدن به اینجا داشتید درست از آب درآمد؟

ـ بله خیلی هاش درست بود، اما خیلی هاش اونطور نبود که فکر می کردم.

می شه واضح تر بگید؟

ـ بله مثلا فکر می کردم اینجا که بیام همه چیز دارم خونه، ماشین و . . . اما اینجا همه چیز داری، اما مال خودت نیست مال دولته. توی ایرانهر چی که می خریدی مال خودت بود، اما اینجا از یه طرف خوبه چون باید قسط دولت رو بدی و مجبوری بیشتر کار کنی و مردم همه به فکر تلاش و کارند.

از لحاظ اجتماعی چه تناقضاتی بین اینجا و ایران می بینید، البته منظورم جامعه ایرانی است؟

ـ اینجا دروغ نیست، کمک نیست، چون مردم احتیاج ندارن دروغ بگن. در ایران برای بقا مجبورن دروغ بگن.

بقا؟

ـ بله بقا درزندگی. همه کلاه همدیگر رو تو ایران برمی دارن. اینجا کسی یه شبه ره صد ساله رو نمی ره و جیب کسی رو خالی نمی کنه، اما الان یه شبه برنج در ایران شد کیلویی 5000 تومان و فروشنده برنج میلیونرشد.

با ایرانی های اینجا چقدر ارتباط دارید؟

ـ من دوستان ایرانی زیادی دارم و ارتباطم با ایرانی ها خوبه. اینجا هر کسی باید متناسب با خودش دوستشو انتخاب کنه. اینجا همه جور آدم هست با هر فرقه ای که هستی باید مسیرتو پیدا کنی. اهل مشروبی و شب زنده داری، مذهبی هستی و یا اهل درس و تحصیل باید دوستتو پیدا کنی. این کشور هزار راه داره و بستگی به خودت داره که چه راهی و همراهی رو انتخاب کنی.

پس شما از ایرانیهای اینجا رضایت کامل دارید؟

ـ ببینید من اینو نگفتم. باز برمی گردم به حرف اولم که بستگی داره چه قشری رو برای دوستی برداری. اگه خودم انتخاب کنم بله همه خوبن 100 درصد.

آیا شما به یک ایرانی فقط به صرف ایرانی بودنش کمک می کنید بدون اینکه بشناسیدش؟

ـ بله اتفاقا من همیشه ابتدا نمی شناسم، اما کمک می کنم و بعد می شناسم اگر خوب بود، صمیمی هم می شوم. مثلا ماه پیش در یک مال یک خانم خارجی از من پرسید شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. گفت شوهر من هم ایرانی هست و شماره تلفن اش را داد و بدون اینکه بشناسم زنگ زدم و با شوهرش دوست شدم و الان رفت و آمد هم داریم.

خوب چه عالی آرزوی موفقیت برایتان دارم آقای منوچهر و امیدوارم موفق باشید.

ـ راستی خانم من بهایی هستم.

ممنونم خدانگهدار.

پسری که بیست و چند ساله به نظر می آید مشغول صحبت به زبان فارسی با تلفن همراهش بود و بعد از اتمام صحبت هایش به او نزدیک شدم و پرسیدم شما ایرانی هستید من برای تهیه گزارش . . . قبل از اتمام حرفهایم .

I’m not Iranian. No. Sorry.

(این هم از گریزان از ایرانی بودن و یا شاید ترس از عوامل ناشناخته ای که زمینه و علت آن را کسی درست نمیداند.)

دختر جوانیدر اوایل بیست سالگی مشغول صحبت با پسر جوانی تقریبا به سن و سال خودش است. من روی نیمکتی نشسته و مشغول تنظیم و نوشتن شنیده هایم هستم. درباره تلفن همراه و خرید گوشی جدید صحبت می کنند که صدایشان بی اختیار به گوش هر عابری می رسد. بعد از اتمام صحبت هایشان دختر به سمتی که من نشسته ام می آید. از او می پرسم می تونم چند تا سئوال ازتون بپرسم. این یه گزارش راجع به ایرانیان مقیم تورنتوست... که با واکنشی سریع می گوید I’m not Iranian و می رود.

(باز هم در این رده سنی با این مشکل روبروییم که چرا جوانان از هویت و ایرانی بودن خود گریزانند؟ آیا مایه خجالتشان است و یا ترسی نهان یا پیشینه ای که از یادآوری آن شرم دارند و یا . . .؟)

فکر میکنم حال که موفق به گفت وگو با جوانان 20 تا 25 ساله ایرانی نمی شوم، خالی از لطف نباشد که با یک جوان چینی که ذکر خیرشان در زمینه همبستگی و اتحاد زبانزد همه بالاخص ایرانیان است به گفت و گو بنشینم.

دختری است چینی 21 ساله و دانش آموز مدت یک سال است که از چین با خانواده اش مهاجرت کرده. از وی می پرسم

آیا از آمدن به اینجا پشیمان نیستی؟

ـ به هیچ وجه و بسیار عالی است.

چه شباهت یا تفاوت فاحشی بین چین و اینجا می بینی؟

ـ ساختمان ها و ازدحام جمعیت در چین طاقت فرساست، اما اینجا خلوت و خوب است.

می گویند اتحاد و حمایت چینی ها از هم زیاد است این درسته؟

ـ بله. کاملا. مثلا ما که به اینجا اومدیم کسی را نداشتیم، اما به واسطه یک هموطن بعد از یک هفته پدرم ماشین و خانه داشت و ما از کمپ خارج شدیم. او یک چینی بود که ما همسایه او شدیم. اگر در یک کامیونیتی مسئول چینی باشد حتما اولویت با ما است و حتی در مدارس چینی.

آیا تو در مدرسه دوست ایرانی هم داری؟

ـ بله من دوستی به نام ملیسا دارم و بسیار صمیمی هستیم و به هم کمک می کنیم.

یه سئوال دارم اما باید بعد از فکر کردن جواب بدی.

ـ باشه حتما.

اگر بین ملیسا و یک چینی که اولین باره اونو میبینی مجبور باشی به یک نفرشون کمک کنی کدوم شون رو ترجیح می دی؟

ـ من به دوست چینی ام کمک می کنم.

اما من گفتم اون دوستت نیست و فقط هموطن توست!

ـ او هموطن منه ملیسا که چینی نیست.

تفسیر را به عهده شما می گذارم که در جامعه ای فرهنگ سازی بر مبنای وطن شکل می گیرد.

دوست دارم با دیگر ملیتهای فارسی زبان هم گفت و گویی داشته باشم. پس به سراغ دو جوان که از لحاظ شمایل بسیار شبیه به افغانها بودند می روم. در ابتدا سئوال می کنم شما فارسی بلدید؟ با هم می گویند: کمی بله. اولین سئوالم به فارسی این است که چند وقت است در کانادا هستید که با واکنش عجیبشان که متوجه سئوال نمی شوند مواجه می شوم. می پرسم Where are you from?

با هم می گویند You?برایشان توضیح می دهم که در حال تهیه گزارش هستم و آیا شما فارسی بلدید؟ می گویند نه، اما سلام علیک ـ چطوری. آن دیگری می گوید What is mostaghim?خنده ام می گیرد، اما انگلیسی ادامه می دهم. یکی چینی است و آن دیگری از ژاپن آمده 35 و 37ساله اند.

شنیده ام پشتیبانی چینی ها از هم بسیار قوی است می دانید چرا؟

ـ این فرهنگ چین است که در ابتدا باید دست چینی را گرفت (و ژاپنی هم گفت دقیقا مثل فرهنگ ژاپن).

چه مدت است که اینجایید ؟

ـ دو سال و برای تحصیل آمده ایم.

آیا رضایت کامل دارید؟

ـ شما چطور؟ راضی اید؟

بله من راضی ام.

می پرسند کجا زندگی می کنید؟

مثل اینکه جای گزارشگر و گزارش شونده عوض شده... سئوال می کنم:

چه تفاوتهایی در اینجا با کشورتان چشمگیر است؟

یکی می گوید دختران و زنان زیبا و آن یکی می پرسد شماره تلفن تان؟

به عنوان حسن ختام مصاحبه جالبی بود که به این گزارش شکل طنز داد. از آن دو خداحافظی کردم و آرزوی موفقیت برایشان.

در این گزارش دیدگاههای تلخ و شیرین و گاه تند و تیز به چشم می خورد. این گزارش مشتی بود از خروار، اما طبیعی است که همه دیدگاهها مورد بررسی قرار نگرفته، اما برای این کار آماده ایم که نظرات شما را جمعی و فردی درباره پرسش های یاد شده با برگزاری میزگردهایی بشنویم. شاید بتوانیم راهی پیدا کنیم که چرا ما ایرانیها به غلط یا به درست معتقدیم که با هم خیلی بد هستیم.

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.

مریم حیدرزاده