نمايندگي علمي ايران در آمريکای شمالي:

با سلام- پيش از آغاز مطالبم توصيه مي کنم که اگر در حال تحصيل در کانادا و آمريکا هستيد و يا قصد ادامه تحصيل در اين دو کشور را داريد اطلاعات داده شده مي نواند برايتان بسيار مفيد باشد.
جمعه گذشته آقاي دکتر معيني نماينده علمي ايران در آمريکاي شمالي که در سفارت ايران در کانادا هستند به دانشگاه وسترن انتاريو تشريف آوردند و با جمعي از دانشجويان دانشگاه ديدار کردند. در اين جلسه موضوعات مختلفي که معمولا مد نظر خيلي از بچه ها مي باشد مطرح شد و خود ما نيز با فعاليتهاي نمايندگي علمي ايران در آمريکاي شمالي آشنا شديم. در پايان هم با صرف ناهار ايراني جلسه دوستانه روز جمعه به پايان رسيد.

آقاي دکتر معيني اطلاعات تماس خود و نيز وب سايت نمايندگي علمي ايران در آمريکای شمالي را در اختيار ما گذاشتند که ضمن تشکر از ايشان اين اطلاعات را در وبلاگ خودم قرار مي دهم به اين اميد که براي دوستان عزيزم مفيد و موثر واقع شود. من خودم پس از اينکه نگاهي به بعضي از لينکهاي وب سايتهاي زير انداختم با اطلاعات بسيار مفيد و سودمندي مواجه شدم که فکر می کنم خيلي ها نياز به اين اطلاعات دارند ولي نمي دانند از کجا و به چه طريقي به آنها دسترسي داشته باشند.
Address: 245 Metcalf Street, Ottawa, ON K2P 2K2
Tel/Fax: (613) 235-7608
Tel: (613) 235-4726 extention: 224


Direct Phone Number: (613)235-6098
Email: moini@iust.ac.ir
Website: www.iranascience.com

در وب سايت فوق اطلاعات اوليه بسيار خوبي بويژه براي افرادي که قصد ادامه تحصيل در کانادا و آمريکا را دارند وجود دارد از جمله:
• اخذ پذيرش از دانشگاه هاي آمريكا
• اخذ پذيرش از دانشگاه هاي کانادا؛ برنامه ها و مدارك هر دانشگاه در هر رشته
• دانشگاه هاي آمريكا
• دانشگاه هاي كانادا
• معرفي شهرهاي كانادا و آمريكا (البته فعلا اين قسمت خيلي خلاصه و ناقص و تنها در مورد چند شهر است)
• دانشگاه هاي مورد تاييد وزارت علوم، تحقيقات و فناوري
• ضوابط جديد ارزشيابي مدارك تحصيلي خارج از كشور
• دانشگاه هاي مورد تاييد وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي
• هنگام عزيمت به كانادا
• لينکهاي مهم
• معرفي چهره هاي موفق
• دانشجويان بورسيه
• اخبار و اطلاعيه ها
وب سايت سفارت ايران در کانادا نيز به اين آدرس مي باشد: http://www.salamiran.org/content
در پايان مجددا اميدوارم که مطالب فوق بتواند برايتان مفيد و سودمند باشد.

دريافت ويزا از سفارت کانادا- قسمت دوم:

سلام- از اينکه تاخير زيادي در نوشتن اين قسمت پيش آمده است از دوستان عزيزم عذر مي خواهم.
پس از اينکه مدارک خودم را به سفارت کانادا در تهران تحويل دادم احساسم بيشتر اين بود که بايد با درخواست ويزاي من موافقت شود چون ظاهرا مشکل خاصي وجود نداشت؛ هم سربازي رفته بودم و دليلي براي فرار از خدمت سربازي وجود نداشت، هم در تهران مشغول به کار بودم، و هم اينکه از دانشگاه وسترن انتاريو مدارک کافي دال بر اينکه هزينه تحصيل و زندگي ام در کانادا از طريق دانشگاه تامين خواهد شد به سفارت تحويل داده بودم. با اين وجود هميشه اين اضطراب در من بود که نکند ويزا را به من ندهند چرا که من خيلي روي رفتن به کانادا حساب باز کرده بودم و خيلي از فرصتهاي شغلي و حتي زندگي را کنار گذاشته بودم تا ابتدا تکليف ادامه تحصيلم مشخص شود. بعنوان مثال من از استخدام رسمي شرکت نفت که بر اساس شرايط ويژه داشتم جذب مي شدم و مجوز استخدام هم صادر شده بود صرفنظر کرده بودم و بصورت موقت به يک شرکت نيمه خصوصي نفتي، شرکت مهندسي و ساخت تاسيسات دريايي ايران، رفته بودم؛ از قضا مسائل ناخوشايندي در اين شرکت وجود داشت و من به پشتوانه اين که رفتني هستم جلوي دو سه نفر نان به نرخ روز خور که به دنبال منافع خود بودند ايستاده بودم. متاسفانه مدير گروه ما که از نظر شخصيتي قابل احترام بود ولي از نظر مديريتي آدم بسيار ضعيف و ترسويي بود از من خواسته بود که يا سکوت کنم و يا اينکه ...؛ هيچ وقت اين جمله مدير يادم نمي رود که براي ماست مالي کردن قضيه به من گفت بزينس يعني بزينس. انشاالله در يک فرصت مناسب در مورد اين عبارت که چه کسي، در کجا و در چه جايگاهي بايد اين حرف را بزند خواهم نوشت. در آن روزهايي که منتظر دريافت ويزا بودم ماند آدمي شده بودم که دکتر او را جواب کرده است و بايد در آينده اي نزديک از خانواده، فاميل و دوستانش جدا شود. چنين حسي باعث شده بود هر روز که به سر کار مي رفتم رفتار ديگران را خوب در ذهنم تحليل کنم و ببينم که چرا آن مشکلات و روابط نامناسب در يک شرکت بين چند نفر همکار اتفاق مي افتد و چرا همه به نوعي در ظاهر با هم دوست بودند ولي در باطن موضوع چيز ديگري بود. من در شرکت بجز دو نفر از دوستانم به هيچکس ديگري نگفته بودم که مي خواهم به کانادا بروم؛ بهمين خاطر بعضي از برخوردهايي را که با خود من مي شد برايم جالب بود چون مثلا فرد مقابل بي خبر از اينکه من چه برنامه اي در سر دارم برخورد مسمومي از خود نشان مي داد و وقتي با بي خيالي من مواجه مي شد بيشتر حرصش درمي آمد. دائم به اين موضوع فکر مي کردم که اگر ويزا درست نشود نه تنها آن همه زحمتهايي که کشيدم تا از کانادا پذيرش بگيرم از بين خواهند رفت بلکه بايد دوباره در چنين محيط کاري که اصلا با روحيه من سازگار نبود کار کنم. پس از پايان خدمت سربازي بدنبال يافتن کار مناسب مسائل و مواردي را مشاهده کرده بودم که بارها افسوس مي خوردم چرا من فوق ليسانس گرفته بودم و چرا اصلا آن همه درس مي خواندم چون در محيط کار اين چيزها اصلا ملاک نيست. خوب يک نفر مثل من هم که نمي تواند تنهايي به جنگ سيستم کاري موجود برود و قدر نيست تا آن را اصلاح نمايد چون هرکسي فکر مي کند خودش درست فکر مي کند. بنابراين مجبور بودم با آن شرايط بسازم. اين قبيل مسائل باعث شده بود تا خيلي نگران ويزا باشم چون از يک طرف واقعا خسته نامرديهايي شده بودم که در حقم شده بود، از يک طرف هم مي ديدم که خيلي موقعيتها را کنار گذاشته ام و اگر ويزا را نتوانم بگيرم مجبور هستم با اين شرايط فعلي که اصلا خوشايندم نبود ادامه دهم.
پس از تحويل مدارک به سفارت پولهايي را که از دوستان قرض کرده بودم به آنها برگرداندم. در طول دو هفته اي که مانده بود تا جواب اوليه ويزا را بگيرم دائما از طريق ايميل بچه ها در IranCanada2003 در جريان اوضاع ويزاها بودم. متاسفانه عمده اخبار مبني بر اين بود که بسياري از درخواستها رد شده بودند. در بعضي از ايميلها آمده بود که افراد متاهل عمدتا تلفني يا حضوري مصاحبه شده اند و خيلي از آنها نتوانسته اند که ويزا بگيرند. حتي در مواردي به فرد ويزا داده بودند ولي به همسرش نه. درخواست ويزاي بسياري از افرادي هم که از کانادا بورسي نداشتند و با ارائه حسابهاي بانکي امکان تامين مالي تحصيل از منابع خود را ثابت کرده بودند رد شده بود. در مورد اين گروه سئوال اساسي اين بود که آخر چقدر حساب بانکي بايد نشان داد که براي سفارت معقول و قابل قبول باشد. چون اگر مبلغ زيادي در موجودي حساب داشتند، ممکن بود سفارت به بهانه اينکه فلان فرد حتما وضعيت مالي خوبي دارد و ضروري نيست که براي تحصيل به کانادا برود و يا اينکه حتما در کانادا سرمايه گذاري خواهد کرد و برنخواهد گشت، درخواست ويزا را رد کند. در صورتيکه مبلغ موجودي حساب کم مي بود، دوباره سفارت ايراد مي گرفت که اين مقدار کافي نيست. خلاصه اوضاعي بوجود آمده بود!!! البته خيلي ها هم بودند که فرمهاي مديکال را دريافت کرده بودند. عمده اين افراد شرايطي مشابه من داشتند. ولي همانطور که قبلا گفته بودم، هيچ چيزي روشن نبود که بالاخره چه کسي مي تواند ويزا را بگيرد يا خير. من که به شدت از اخبار جور واجور بچه ها متحير و سرگردان شده بودم. مي توانم بگويم به اوج اضطراب رسيده بودم و نمي توانستم لحظه اي به آينده ام فکر نکنم؛ چون همه چيز بستگي به گرفتن يا نگرفتن ويزا داشت. چيز جالبي که متوجه شده بودم اين بود که در نامه اي که سفارت به افراد رفوزه مي داد، علت رد شدن عدم کسب اطمينان از برگشتن به ايران پس از پايان تحصيل نوشته شده بود.
نه تنها بنظر من بلکه بنظر تقريبا همه سفارت کانادا با آن وضع ويزا دادن تنها مي خواست مردم را اذيت کند، نمي دانم شايد دليلي داشت. آنها خودشان خوب مي دانند که کسي که به کانادا مي آيد حتما براي اقامت در کانادا اقدام خواهد کرد. خودشان مي دانند که کسي که براي تحصيل از دانشگاه پول مي گيرد حتما کسي است که دولت کانادا به آن نياز دارد. اين همه افراد با مدارک تحصيلي پائين تر و سنين مختلف براي مهاجرت به کانادا اقدام مي کنند، آن وقت مگر مي شود دولت کانادا از جوانهاي تحصيل کرده و با کيفيت چشم پوشي کند؟ من نمي گويم که هيچ کسي به ايران برنخواهد گشت، نه؛ من مي گويم که کانادا بر اساس قوانين خودش يک کشور مهاجرپذير است و حتي وقتي داخل کانادا هستي خودشان شما را ترغيب مي کنند که براي اقامت دائم در کانادا اقدام کني. اين که سفارت فردي را تنها به اين دليل که متقاعد نشده است که به ايران بازخواهد گشت تنها يک بهانه احمقانه است و هيچ منطقي پشت سر آن نيست. اگر نه پس چرا با کشورهاي ديگر چنين برخوردي را نمي کند. اين موضوع اذيت کردن ايرانها و تبعيضي که دولت کانادا در حق ايرانيها و حتي چند کشور ديگر قائل مي شود در هنگام صدور Study Permit در فرودگاه هم کاملا مشهود است. متاسفانه هزاران دليل براي توجيه اين کارشان مي آورند و قبول نمي کنند که دارند تبعيض مي کنند. اميدوارم که با پيگيري مسئولان محترم کشور، اين قبيل مسائل بزودي برطرف شوند.
هميشه با خودم فکر مي کردم که سفارت کانادا در تهران عملا در روز روشن از مردم ايران اخاذي مي کند و کسي هم صدايش در نمي آيد. بعنوان مثال، آنطور که برآورد کرده بودم، در آن ايام روزي 200 نفر براي گرفتن ويزا به سفارت کانادا در تهران مي آمدند. عده اي براي ملاقات، عده اي براي کار و عده اي هم براي تحصيل که هزينه آنها به ترتيب 50000، 120000 و 95000 تومان بود. بطور متوسط، اگر بدبينانه به اين موضوع نگاه کنيم، روزي 150 نفر بايد به سفارت کانادا 100000 تومان مي پرداختند؛ اين يعني اينکه سفارت روزي 15 ميليون تومان از مردم ايران در روز روشن اخاذي مي کرد در حاليکه بسياري از اين درخواستها بخصوص درخواستهاي ملاقات، شرکت در کنفرانس و کار رد مي شدند. واقعا ايکاش اصلا اين سفارتخانه در تهران وجود نداشت تا به چشم خودم ببينم که يک دولت بيگانه اينگونه با مردم کشورم در داخل کشورم برخورد مي کند. بحث مالي به کنار، مشکلات روحي و رواني که براي مردم پيش مي آيد اصلا با عدد و رقم قابل تحليل نيست. من اميدوارم مسئولين محترم کشورم نسبت به چنين موضوعاتي که بر مردم وارد مي شود حساسيت خاصي نشان دهند و به شدت با آن برخورد کنند. من آنقدر که براي گرفتن ويزا استرس پيدا کرده بودم، براي گرفتن پذيرش از دانشگاه اصلا چنين حالتي را نداشتم.
در روزهاي آخري که به گرفتن نتيجه ويزا نزديک مي شدم منتظر بودم تا کسي از سفارت با موبايلم براي مصاحبه تماس بگيرد. به همين خاطر هرجايي که مي رفتم مويابل را هم با خودم مي بردم. ولي هميشه دعا مي کردم کسي با من تماس نگيرد چون فکر مي کردم مصاحبه به اين معني است که مشکلي در مدارک من وجود داشته است.
بالاخره يکشنبه روز نتيجه فرا رسيد و من بايد ساعت 2:30 بعد از ظهر در مقابل سفارت حاضر مي شدم تا نتيجه را بگيرم. از آنجائيکه کسي با من براي مصاحبه تماسي نگرفته بود و من خودم هم فکر مي کردم مدارکم کامل و کافي بوده است، خيلي اميدوار بودم که فرمهاي مديکال را بگيرم. از شرکت مرخصي ساعتي گرفتم و رفتم به سفارت. مردم خيلي زيادي جمع شده بودند. آفتاب شديدي وجود داشت و هوا کاملا داغ بود. نمي دانم چرا دائم بايد تشبيهات عجيبي را براي بيان احساساتم بگويم؛ چيزي مثل روز محشر بود که عده اي از نامه اعمال خود خوشحال بودند و عده اي هم ناراحت. من که اصلا نفس کشيدن هم برايم سخت شده بود. آقايي که از پنجره جلوي سفارت با بلند گو نتايج را اعلام مي کرد ابتدا ويزاي افرادي را که براي مهاجرت اقدام کرده بودند تحويل داد. سپس شروع کرد به خواندن نتايج ويزاهاي رد شده. مگر اين ليست تمامي داشت، انگار سفارت قصد کرده بود همه را رد کند. دلم خيلي براي پدر و مادرهايي سوخت که به اميد ديدار فرزندانشان به سفارتخانه آمده بودند ولي مجبور بودند سرخورده، مايوس و نااميد به خانه برگردند. من تنها بخدا توکل کرده بودم و اميدوار بودم که اسم من را از آن ليست نخوانند. اما و اما... ؛ بله اسم من هم خوانده شد و وقتي جلوي گيشه رفتم، پاسپورتم را تحويل دادند که داخل آن مهر خورده بود به همراه يک نامه که چرا من رد شده بودم. تنها چيزي که در آن لحظه از خدا مي خواستم اين بود که زمين دهان باز کند و من را قورت دهد. هيچ وقت در عمرم چنان حالتي پيدا نکرده بودم. اصلا باور نمي کردم؛ آخر چرا من رد شده بودم. من که هيچ مشکلي نداشتم. کاملا سست شده بودم و دست و پايم مي لرزيد. نه روي اين را داشتم که به شرکت برگردم و نه روي اين را داشتم که به خانه بروم چون مطمئن بودم خانواده ام چندين برابر بيشتر از من ناراحت خواهند شد و من اصلا تحمل ناراحتي آنها را نداشتم. آمدم طرف پياده روي مقابل سفارت تا نامه را بخوانم. من که ناراحت بودم يک طرف، از بس خرچنگ قورباغه نوشته بودند که ابتدا نفهميدم چرا ردم کرده اند. بالاخره متوجه شدم حسابي عذر و بهانه آورده اند که بنظرم هيچ ربطي به گرفتم ويزا و ادامه تحصيل نداشتند. من در آن لحظات حس مي کردم که افسر سفارت تنها خواسته بود من را رد کند و اصلا توجهي به مدارک من نکرده بود. در نامه نوشته شده بود که افسر مربوطه متقاعد نشده است که من بعد از تحصيل به ايران بازخواهم گشت به چند دليل: تا حالا از کشور خارج نشده بودم، بين ادامه تحصيلم فاصله افتاده است، نداشتن فرصت شغلي براي کار در ايران و يک مورد ديگر که الان در خاطرم نيست. خنده دار تر از همه اين بود که نوشته بودند من آنها را متقاعد نکرده بودم که مي توانم از عهده مخارج تحصيل و زندگي بر بيايم درحاليکه هم نامه Offer Letter و هم گزارش موجودي حساب بانکي را به سفارت تحويل داده بودم.
در همان حال پريشاني که بودم ناگهان يک نفر به سمت من آمد و گفت که موفق شده است فرمهاي پزشکي اش را دريافت کند ولي اين دومين بار بود که براي ويزا اپلاي کرده بوده است چون 2-3 هفته قبل او نيز رد شده بود. او گفت که دقيقا با دلايلي مشابه من رد شده بود و به همين خاطر براي بار دوم که مي خواست اپلاي کند، مدارک ديگري را که برطرف کننده آن ادعاها بود را به سفارت ارائه کرده بوده است. بعنوان مثال به من گفت که کپي صفحه اول مقالاتي را که در مدت زمان پس از فوق ليسانس نوشته بوده است و نيز job offer از يکي دو شرکت را براي کار پس از اتمام تحصيل به سفارت داده بوده است. ولي من کاملا در آن موقع نا اميد بودم و فکر مي کردم که با اين وضع موجود بره کشان که براحتي ويزا ها را رد مي کنند حتما براي بار دوم هم رد خواهم شد بخصوص که چند نفري را ديدم که براي بار دوم هم رد شده بودند. بعضي ها مي گفتند که اگر کسي براي 3 بار پشت سر هم رد شود نمي تواند تا يکسال ديگر براي دريافت ويزا اقدام کند.
از سفارت تصميم گرفتم به خانه بروم درحاليکه انگار تمام دنيا بر سرم خراب شده بود. در بين راه دائم به اين فکر مي کردم که چکاري بايد انجام دهم که بهترين باشد. من از مدتها قبل بليط گرفته بودم تا خانواده ام را به سفر مشهد مقدس ببرم که تاريخ آن روز چهارشنبه يعني سه روز بعد بود. ناگهان تصميم گرفتم تا هر طور شده تمام مدارک را اعم از مدارک قبلي و مدارک جديد ظرف روزهاي دوشنبه و سه شنبه تهيه کنم و دوباره چهارشنبه صبح براي ويزا اپلاي کنم و بعد از آن با خانواده ام به فرودگاه بروم، ديگر بقيه هرچي شد راضي به رضاي خدا خواهم بودم. به همين خاطر به محض اينکه به خانه رسيدم پس از اينکه به اطلاع خانواده رساندم که نتيجه منفي بوده است با استاد بسيار گرانقدرم که هميشه به من لطف داشته است و هميشه در سختيها به من کمک کرده است تماس گرفتم و موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم. از ايشان درخواست کردم که نامه اي را براي سفارت بنويسد که من دانشجوي ايشان بوده ام و مي توانم پس از اتمام تحصيل با ايشان کار کنم. آقاي دکتر هم مثل هميشه روي من را زمين نگذاشت و با تمام مشغله هاي کاري که داشت آن نامه را تا روز سه شنبه به من داد؛ من که زبانم قاصر است چطور از اين استاد عزيزم تشکر نمايم ولي تنها مي توانم بگويم که هميشه ايشان را دوست دارم و اميدوارم هميشه سايه ايشان صحيح و سلامت بر سر ما باشد. جاي ديگري که تماس گرفتم يکي از دوستان عزيزم بود که در وزارت نفت کار مي کرد؛ از او خواستم تا ترتيبي اتخاذ کند تا من از نيروي انساني وزارت نفت نامه اي بگيرم مبني بر اينکه شرايط جذب در وزارت نفت را دارا مي باشم که البته متاسفانه در نهايت راه به جايي نبرد. با چند نفر از اساتيد ديگر دانشگاه تهران هم تماس گرفتم ولي متاسفانه ... . خوشبختانه يک نامه انگليسي اشتغال به کار هم از محل کارم گرفتم. مشکل ديگري که بايد در اين دو روز آن را حل مي کردم همان موجودي حساب بود؛ بنابراين دوباره از دوستان و فاميل درخواست کردم تا هرچه سريعتر به من پول قرض بدهند؛ خوشبختانه همگي تا آنجا که توانستند به من کمک کردند و بلافاصله توانستم تا روز سه شنبه گزارش انگليسي جديد موجودي حساب بانکي را از اداره بين الملل بانک سپه که در ميدان آرژانتسن بود دريافت کنم. اين را بايد بگويم که خيلي دقت کردم تا يک ارتباط منطقي بين موجودي حساب جديد با موجودي قبلي که بار اول به سفارت داده بودم وجود داشته باشد. يکي ديگر از مدارکي که آماده کردم کپي صفحه اول مقالاتي بود که پس از فوق ليسانس در مجلات علمي يا کنفرانس ارائه داده بودم. مدارک ديگر کپي سند خانه، کپي برگه مجوز دفن پدرم جهت اثبات اينکه پدرم از دنيا رفته است، کپي برگه انحصار وراثت که در آن ذکر شده بود من از پدرم ارث برده ام، کپي کارت پايان خدمت سربازي، CV بهمراه يک نامه بود. در آن نامه که کلا دو صفحه به زبان انگليسي بود توضيحاتي را نوشته بودم که فکر مي کردم براي افسر سفارت بتواند در ارزيابي شرايط من مفيد باشد. در آن نامه سعي کردم بطور منطقي و مستند به دلايلي که سفارت به بهانه آنها من را رد کرده بود جواب بدهم. نوشته بودم که چه مدارکي را ضميمه کرده ام، براي چه مي خواهم براي تحصيل به کانادا بروم، منابع مالي من از کجا تامين خواهد شد و اينکه به چه دلايلي به ايران باز خواهم گشت با تاکيد بر اينکه پدرم فوت کرده است و هم خانواده به من وابسته است و هم من به خانواده. در بخشي از آن نامه به موضوع فاصله افتادن در ادامه تحصيلم اشاره کرده بودم که بنا بر قانون ايران بايد پس از فارغ التحصيلي به خدمت سربازي مي رفتم ولي با اين حال در طول خدمت در شرکت پژوهش و فناوري پتروشيمي کار مي کردم و در آنجا يک مقاله هم نوشته ام ضمن اينکه پس از پايان خدمت نيز در يک مرکز پژوهشي ديگر مشغول به کار شدم و بنابراين هيچگاه از محيط علمي پس از اتمام تحصيل دور نبوده ام. در پايان هر پاراگرافي از نامه به مدرک مربوطه که همراه نامه بودند ارجاع داده بودم تا افسر سفارت براحتي قانع شود. يک کار ديگري که به پيشنهاد يکي از بچه ها انجام دادم اين بود که با ماژيک تمام اطلاعات مهم را چه در فرمهاي مربوطه و چه در مدارکي که تهيه کرده بودم حتي در آن نامه اي که نوشته بودم هاي لايت کرده بودم که فکر ميکنم خيلي کارساز بود از جمله ميزان درآمدم را هم روي نامه Offer Letter و هم روي فرم درخواست ويزا و نيز چندين مورد ديگر که فکر مي کرم مهم باشند. مورد ديگري که مي خواهم به آن اشاره کنم اينست که براساس تجربه قبلي ديده بودم کارمند سفارت هنگام تحويل مدارک از جلوي گيشه تنها کپي آنها را مي گيرد و به سليقه خودش آن را روي هم مي گذارد و منگنه مي کند. کاري که من کردم اين بود که مدارکم را بر اساس آنچه که حدس مي زدم مي تواند در جلب نظر افسر سفارت مفيد باشد مرتب کردم و چهارشنبه صبح هنگام تحويل مدارک از کارمند سفارت خواستم تا به همان ترتيبي که خودم مرتب کرده ام آنها را منگنه کند. بطور خلاصه مي توانم بگويم که کليه مدارکي که صبح روز چهارشنبه تحويل دادم عبارت بودند از: فيش بانکي، دو قطعه عکس 6×4، فرمهاي مربوطه، نامه هاي Offer Letter، Acceptance Letter، و Admission Letter، نامه اي که نوشته بودم، CV، نامه موجودي حساب بانکي، نامه Job Offer از استادم، نامه اشتغال به کار از شرکتي که در آن کار مي کردم، کپي صفحات پاسپورت و شناسنامه، سند خانه پدري، گواهي فوت پدرم و انحصار وراثت. يک نکته ديگر را بايد اشاره کنم و آن هم اينکه هنگام پر کردن فرمهاي درخواست ويزا در آن قسمتهايي که مي پرسيد آيا قبلا براي ويزا اقدام کرده ام نوشتم که بله يکبار اقدام کرده ام که رد شده ام بااينکه همه مدارکم کامل بوده است و در آمد من مطابق Offer Letter از طريق دانشگاه تامين خواهد شد.
پس از آنکه همه مدارک را روز چهارشنبه براي بار دوم به سفارت کانادا تحويل دادم، کمي خيالم راحت شد و احساس کردم که نور اميدي در دلم زنده شد، نمي دانم چرا شايد به اين خاطر که مدارک را هم کاملتر و بيشتر کرده بودم و هم اينکه حرفه اي تر آنها را آماده کرده بودم. خلاصه به خدا توکل کردم و با خودم عهد بستم که راضي به رضاي او باشم و در برابر مشيت او تسليم باشم، چون من هرکاري را که از دستم بر آمده بود در ظرف تنها دو روز انجام داده بودم و فکر نمي کردم چيز ديگري باشد که از قلم افتاده باشد. حدود ساعت 9:30 صبح بود که از سفارت به سمت خانه راه افتادم تا آماده سفر به مشهد شويم. ساعت 12 به سمت مشهد پرواز کرديم. آن 3-4 روزي که در مشهد و در کنار آقا امام رضا (ع) بودم چنان آرامشي به من داد که گويي اصلا اين من نبودم که تا چند روز قبل از شدت استرس داشتم از بين مي رفتم. در خلوت خودم با آقاي خودم درد دل کردم و از او آنچه را مي خواستم طلب کردم. واقعا چه نعمتي است اين حرم زيبا و با طراوت امام رضا (ع) براي ما ايرانيها؛ در آن چهار روزي که با خانواده در مشهد بودم سعي کردم ديگر به گذشته فکر نکنم و فقط از بودن در کنار امام رضا (ع) لذت ببرم تا هرچه تا آن زمان در دل داشتم را خالي کنم. سعي کردم تا به مادر و خواهرانم خوش بگذرد چرا که پيش خود فکر مي کردم اگر ويزا را بگيرم شايد حالا حالاها نتوانم آنها را به مشهد بياورم. حرم اما رضا شب و روز نمي شناسد هر وقت که ميروي جز صفاي دل و زيبايي چيز ديگري نيست. از اينکه درست قبل از آمدن به مشهد براي ويزا اپلاي کرده بودم خيلي خوشحال بودم؛ چون ديگر الان دل نگران تهيه کردن مدارک لازمه نبودم و مي توانستم با خيال راحت از در کنار اما رضا بودن لذت ببرم.
پي از بازگشت به تهران اگرچه هنوز ترکش هايي از ناراحتي هاي رد شدن ويزا در دلم مانده بود ولي تصميم گرفتم که به کارم بچسبم و فقط منتظر باشم که چه پيش مي آيد. پس از دوهفته از تحويل مدارک براي بار دوم به سفارت رفتم تا نتيجه را بگيرم، دوباره استرس من شروع شد. کارمند سفارت به مانند گذشته نتايج را از پشت پنجره با بلندگو اعلام مي کرد. زماني که داشت اسامي ردي ها را مي خواند استرس من دوباره به حد بالايي رسيده بود. آنهايي که رد شده بودند بيشتر افرادي بودند که خودشان مي خواستند هزينه تحصيلشان را بپردازند. پس از اينکه اسامي ردي ها تمام شد خيالم راحت شد که احتمالا قرار است اتفاق خوبي برايم پيش بيايد که در نهايت هم همينطور شد؛ پس از شنيدن اسمم به سمت گيشه رفتم و فرمهاي مديکال را دريافت کردم. از شدت خوشحالي براي اينکه هرچه عقده داشتم را خالي کنم چنان با صداي بلند خدا را شکر گفتم که نگهبان جلوي سفارت به سمت من آمد و از من پرسيد چي شده ويزا را گرفتم که اين همه خوشحال شده ام!؟ که من به او گفتم نه ولي تا گرفتن ويزا ديگر راهي نمانده است. سپس اولين کاري که کردم به خانواده ام زنگ زدم تا آنها را خوشحال کنم. پس از آن به همه دوستانم SMS زدم. سپس به استاد عزيزم زنگ زدم و تا انجا که توانستم از آن لطف بزرگي که به من کرده بود تشکر کردم. سپس از سفارت به مطب يکي از دکترهاي مورد قبول سفارت رفتم. پس از انجام معاينه به سمت شرکت رفتم. در نهايت پس از 4 هفته نتايج مديکال هم آمد؛ البته در اين 4 هفته هم به اندازه کافي اضطراب داشتم، خلاصه که استرس و اضطراب شده بود دوست صميمي من ولمم نمي کرد. پس از تماس به سفارت که متوجه شدم نتايج مديکالم آمده است اصل مدارک تحصيلي و پاسپورت به همراه اصل مدارک پذيرش و بورس از دانشگاه وسترن انتاريو را به سفارت دادم و نهايتا بعد از ظهر همان روز پاسپورت را همراه با ويزا از سفارت دريافت کردم. حالا مشکل اين بود که تنها يک هفته تا اول سپتامبر باقي مانده بود و من کلي کار بايد در اين 1 هفته انجام مي دادم تا آماده سفر به کانادا شوم؛ مانند بستن بار و بنه، خداحافظي با فاميل و دوستان و آشنايان، دادن وکالت به خانواده، تسويه حساب با شرکت و از همه مهمتر تهيه بليط.
من قبلا بليط رزرو کرده بودم ولي چون دريافت ويزا همانطور که جزئياتش را شرح دادم خيلي طول کشيد تمام آن رزروها باطل شدند. آخر سر خوش شانسي به من روي خوش نشان داد و يک بليط نسبتا ارزان براي تاريخ 30 آگوست با خط هوايي روسي ايروفلوت برايم جور شد.
پس از اينکه به فرودگاه تورنتو رسيدم، به اداره مهاجرت رفتم تا Study Permit صادر شود. متاسفانه افسر مهاجرت مجوز يکساله برايم صادر کرد تا هرسال مجبور باشم آن را براي يکسال ديگر تمديد کنم و بابت آن هر دفعه حدود $120 بپردازم. اين واقعيت تلخ متاسفانه براي همه ايرانيها وجود دارد. انشالله در مورد سفر به کانادا و Study Permit در زمان خودش مطالبي را خواهم نوشت. فقط در آخر به اين جمله بسنده مي کنم که در Study Permit من به اينکه پدر من فوت شده است اشاره شده است و من فکر مي کنم مدارک و ادله کافي مبني بر فوت پدرم که ارائه داده بودم تا ثابت شود من به ايران بازخواهم گشت موثر بوده است؛ البته بهتر است بگويم سفارت براي ماست مالي کردن رد نمودن من در بار اول و پذيرفتن در بار دوم، فوت پدرم را بهانه کرده است.
اميدوارم که مطالبي را که نوشتم براي دوستان و هموطنان عزيزم بتواند مفيد باشد و همگي بدون هيچ مشکلي ويزاي خود را دريافت کنند. پايان شب سيه سپيد است.