راه اندازی وب سایت رادیو نوای ایران

با سلام-

وب سایت رادیو نوای ایران که به همت و تلاش جمعی از دوستان بمنظور اشاعه فرهنگ ایرانی و ایجاد اوقات فراغتی برای هموطنان عزیز در انتاریو تولید می گردد، راه اندازی شد. آدرس این وب سایت www.navayeiran.com می باشد.

از خوانندگان گرامی وبلاگ تقاضا دارم تا نظرات خود را در مورد این وب سایت اعلام نمایند.

چند تا عکس از فروشگاههای کانادا در لندن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعطيلات آخر سال و آغاز سال نوي 2007

امروز سه شنبه دوم ژانويه سال 2007 ميلادي است و من در پشت ميز کار در آفيسم هستم. امروز رسما کار و بار مجددا بعد از تعطيلات تقريبا 10 روزه شروع شده است ولي دقيقا مانند روزهاي اوليه پس از تعطيلات نوروزي و بخصوص سيزده بدر در ايران است. نمي دانم، شايد از روي خوش شانسي تجربه خوبي بود که من در سال 1385 خورشيدي دو بار تعطيلات سال نو داشتم. البته يکجورايي هر دوي آنها برايم تازگي داشتند؛ در ايران که بودم روز اول فروردين ماه مجبور بودم تا به شرکت بروم و کلا عيد نوروز امسال مخلوطي بود از تعطيلات و کار. در ايام تعطيلات اخير هم اين براي اولين بار بود که سال نو ميلادي برايم اهميت پيدا کرده بود و مي ديدم که ايرانيها نيز حتي به همديگر سال نو را تبريک مي گويند. خوب شايد به خاطر شرايط محيطي است که در آن قرار گرفته ايم و شايد هم به اين خاطر که نمي توانيم در ايام عيد نوروز خودمان چنين فرصتي را داشته باشيم. نکته خيلي جالب هم اينکه هواي کانادا اين روزها اصلا به هيچ وجه شباهتي به هواي زمستاني ندارد بلکه کاملا بهاريست. همين موضوع باعث لذتبخش بخش بودن اين ايام براي من شده بود.

روز 25 دسامبر روز کريستمس بود که همه جا کاملا تعطيل بود. هنگام غروب بود که کامران که از ايران آمده بود به خانه ما آمد و قرار است تا احتمالا موقتا مدتي را پيش ما باشد. فرداي روز کريستمس يعني 26 دسامبر Boxing Day ناميده مي شود؛ در اين روز معمولا اکثر فروشگاهها بعضي از اجناس خود را با تخفيف ويژه (از 25% تا 50%) مي فروشند و بهمين خاطر خيلي شلوغ هستند و شما بايد از چند روز قبل از طريق اينترنت يا فلايرها (روزنامه هاي تبليغاتي فروشگاهها) برنامه ريزي کرده باشي که چه چيزي را و از چه جايي مي خواهي بخري تا در اين روز همان اول صبح بري و کالاي مورد نظر را بخري وگرنه خيلي زود احتمالا تمام خواهد شد. پس از اينکه Boxing Day تمام شد بعضي از فروشگاهها Boxing Week دارند يعني که تا يک هفته به فروش ويژه خود ادامه مي دهند. 

من هم روز Boxing Day با کامران که تازه شب قبلش به ايران آمده بود و خيلي چيزها برايش تازگي خاصي داشت رفتيم براي خريد. من يک دوربين Canon SD 900 با 120$  تخفيف و نيز يک ماوس، تخته دارت، شارژر باتري و کمي هم خرت و پرت خريدم. پوشاک و کفش هم بودند که تخفيفهاي خيلي بالايي داشتند مثلا کفش 120$ را حدود 60$ مي فروختند و يا پيراهن هم همينطور ولي هرچي که با خودم فکر کردم ديدم که بابا با اين قيمتها بهترين لباس رو در ايران مي شود خريد. راستش را بخواهيد اينجا کلا پوشاک کيفيت خيلي بالايي ندارد و تازه قيمت آن هم بالاست. البته اگر پول خيلي خوبي بدهي موضوع فرق خواهد کرد.

روز چهارشنبه 27 دسامبر به دعوت اساتيدم همراه با لورنزو، روهان و رن رفتيم به يک رستوران. ولي مثل اينکه حالا حالا ها من بايد از دست بعضي غذاهاي اينجا حرص بخورم چون بعد از اينکه ماهي سالمن دودي سفارش دادم و دکتر برروتي هم به من گفت که از غذاهاي خيلي پرطرفدار و سنتي کانادايي است، متوجه شدم که ماهي نپخته و بعبارتي خام را بايد بخورم. روي هم رفته خوش گذشت و با هم در مورد مسائل مختلف درباره کشورهايمان، سياست و بخصوص صدام و نيز ازدواج با فردي از کشور ديگر! صحبت شد.

شب قبل از يکم ژانويه با کامران به ويکتوريا پارک در مرکز شهر لندن رفتيم که برنامه خاصي بابت آغاز سال نو در آنجا برپا بود. هوا ابتدا بشدت باراني بود ولي خوشبختانه زود بند آمد و توانستيم با خيال راحت چند تا عکس بگيريم و حتي فيلمبرداري هم بکنيم. خيلي از مردم در آن پارک جمع شده بودند تا هم کنسرتي را که در حال برگزاري بود ببينند و هم اينکه سال نو را در کنار يکديگر آغاز کنند.  البته اينجا مثل ايران لحظه تحويل سال هر سال با سال ديگر فرق ندارد؛ بعبارت ديگر لحظه تحويل سال دقيقا ساعت 12 شب مي باشد. پس از تحويل سال بادکنک هايي را از بالا به پائين ول کردند و چند تا هم آتش بازي انجام شد؛ مردم هم با يکديگر روبوسي مي کردند و Happy New Year مي گفتند. بعد از آن خيلي از جوانها بر روي زمين يخي که مخصوص اسکيت روي يخ مي باشد و درست مقابل محل برگزاري کنسرت بود با دوستانشان سر سره بازي مي کردند. البته عمده آنها مست بودند و گاها کارهاي عجيبي را انجام مي دادند. خلاصه که شهر در آن آخر شب خيلي شوغ بود و به ما هم که فقط تماشا مي کرديم خوش گذشت. البته گويا مراسم تحويل سال نو از تلويزيون لندن بطور مستقيم پخش مي شد چون چند تا دوربين فيلمبرداري هم آنجا بود.

راستي! جمعيت آپارتمان ما هم داره  زياد ميشه چون علاوه بر کامران که هقته گذشته به جمع ما اضافه شد داود هم از روز يکشنبه به جمع ما اضافه شد و حتي ممکنه اين تعداد باز هم افزايش پيدا کنه.

ديشب احساسم دقيقا مثل ايامي بود که در ايران بعد از تعطيلات طولاني داشتم چون احساس مي کردم که کلي پشتم باد خورده و تنبليم مي آمد که به دانشگاه بروم. امروز هم که آمدم دانشگاه خيلي خلوت بود. اينطور که ميگن عملا کلاسها از هفته آينده شروع خواهند شد ولي خوب چون ما تازه کار هستيم مجبور بوديم از همين روز اول بياييم دانشگاه تا اساتيد ذهنيت منفي از ما پيدا نکنند.

شب يلدا و ايام کريستمس

امروز روز کريستمس و بعبارتي تولد حضرت عيسي (ع) از پيامبران بزرگ الهي مي باشد. از مدتها پيش مردم کانادا در انتظار رسيدن چنين روزي بودند تا جشنهاي عيد کريستمس و پس از آن سال نو را آغاز کنند. اما براي من که قبلا در ايران توجه خاصي به اين ايام نداشتم و در عوض همواره در انتظار فرا رسيدن سال نوي خودمان بودم و از طرفي براي اولين بار است که در چنين موقعي از سال با چنين حال و احوالي مواجه مي شوم خيلي چيزها برايم جالب بنظر مي رسد. البته نه کاملا ولي در مواردي در نوع فعاليتهاي مردم، برخوردهايشان و رسوماتي که دارند شباهتهاي فراواني ديده مي شود. مي توانم بگويم دقيقا از روز پنجشنبه هفته گذشته کم کم سکوت خاصي بخصوص در دانشگاه شروع شد تا اينکه مثلا ديروز که گذرم به دانشگاه خورد انگار اصلا پرنده پر نمي زد. با وجود اينکه رسما پنجشنبه و جمعه گذشته روز کاري بودند اما خيلي ها نيامدند و تازه روز جمعه هم آنهايي که آمدند با دوستان خود برنامه ريختند و مثلا براي ناهار رفتند به يکي از رستورانهاي لندن. همچنین دکتر برروتی و دکتر برینس صبح جمع به آفیس آمدند و از دانشجویان اینترنشنال که از خانواده هایشان دور هستند برای روز چهارشنبه 27 دسامبر دعوت کردند تا به اتفاق به یک رستورانی برویم و خلاصه کنار هم باشیم. من که واقعا از این بابت خیلی حوشحال شدم که اساتیدم به فکر ما هستند.
اما ميگويند از هرچه که بگذريم سخن دوست خوش تر است. پنجشنبه شب گذشته آخرين شب پائيز و بلندترين شب سال يعني شب يلدا بود. چند روز پیش من جايي خواندم که يلدا به اين معني است که در اين زمان حضرت عيسي (ع) بدنيا آمده است. من هم براي اينکه جاي شب يلدا را در خانه پرکنيم، آن شب رفتم و يک هندوانه خريدم؛ آجيل و ديوان حافظي را هم که در فرودگاه خريده بودم داشتم و خلاصه با محمد شب يلدا را با هم طي کرديم. اما از آنجائيکه من با راديو نواي ايران هم کار مي کنم اين را بگويم که برنامه ريزي کرده بوديم تا برنامه شنبه صبح اگرچه با تاخير ولي حتما در رابطه با شب يلدا برگزار شود. از اينرو من که اجراي بخش سلامت را به عهده دارم مطالبي را در مورد فوايد ميوه هاي شب يلدا تهيه کردم و قرار بود تا توسط بچه هاي ديگر در مورد تاريخچه و رسم و رسومات جاهاي مختلف ايران صحبت شود و نيز يک فال حافظ هم در خلال برنامه گرفته شود. متاسفانه اين هفته کتی نبود که من را برساند و من مجبور شدم تا شب را در آفيسم در دانشگاه و روي جانمازم بخوابم تا مبادا از اجراي برنامه عقب بمانم و مشکلي در نظم برنامه بوجود آيد (به اين ميگن آخر مرام!). حدود ساعت 5 صبح از خواب بيدار شدم و نگاهي دوباره به مطالب انداختم و تا حد 6 دقيقه آن را خلاصه کردم و سپس پرينت گرفتم. حدود دو سه دقيقه به ساعت 6 صبح يعني زمان پخش برنامه مانده بود که رسيدم به استوديو ولي متوجه شدم که سروين که قرار بود مجري اصلي برنامه باشد هنوز نيامده است. تم اول برنامه هم کليد خورد و داشت پخش مي شد اما خبری از سروين نبود. خلاصه با درخواست حسين که مسئول راديو نواي ايران مي باشد من که اصلا نه انتظار آن را داشتم و نه آمادگي اش را رفتم پشت ميکروفون قرار گرفتم و برنامه را شروع کردم. باور نمي کنيد ولي نفسم بالا نمي آمد. خلاصه بعد از سلام و احوالپرسي و اعلام خلاصه برنامه ها گفتم که با هم مي ريم يک موزيک گوش مي کنيم و بعد بر مي گرديم؛ به اميد آنکه تا آن موقع حتما سروين خودش خواهد آمد و اجراي برنامه را ادامه خواهد داد. موزيک داشت تمام مي شد ولي خبري از سروين نشد که نشد بهمين خاط حسين متني را به من داد که در مورود تاريخچه شب يلدا بود و من بايد آنها را در نبود سروين می خواندم. با اولين نگاهي که به متن انداختم به قول يکي از استادام مغزم فوران کرد چون از بس لغت قلمبه سلمبه داشت با خودم گفتم حتما يک آبرو ريزي حسابي امروز ميشه حالا نگاه کن! خلاصه سريع يک دور دو سه تا پاراگراف اول را خواندم و رفتم پشت ميکروفون ولي خوشبختانه سوتي خاصي ندادم و يک جوري برنامه را جمع کردم. پس از يکي دو دقيقه که متن را خواندم رفتيم براي پخش اخبار و من يک نفس حسابي کشيدم. چون واقعا اگر بيشتر ادامه مي دادم ديگه حتما سوتي بازي مي شد. خوشبختانه در حين پخش اخبار سروين بدو بدو وارد استوديو شد و گفت که چون تا ساعت 4 صبح داشته براي برنامه مطلب مي نوشته خوابش برده بود و تازه ساعت 6 از خواب بيدار شده بوده است. من هم ديگر خيالم جمع شد که مشکل برطرف شد و ديگه بايد فکر پخش قسمت مربوط به خودم باشم. ولي بطور کلي برنامه خيلي خوب به اتمام رسيد در حاليکه در مورد شب يلدا هم مطالب خوبي ارائه شد. اين را هم بگويم که پخش موزيک ناصريا از مرحوم ناصر عبدالهي در آخر برنامه همه ما را متاثر کرد.
خوب! اما بگذلريد کمي در مورد اتفاقات جالب که در حاشيه کريستمس برايم اتفاق افتاد بگم. روز جمعه بهمراه بچه هاي گروه تحقيقاتيمان رفتيم به يک رستوران تا دور هم ناهار بخوريم. من هرچي دنبال پيتزاي سبزيجاتي داخل منو گشتم چيزي را پيدا نکردم که بالاخره از پيتر پرسيدم و او هم ليست آنها را به من نشان داد که در پائين منو بودند. در آنجا و در يک ستون عنوان VEGIE يعني سبزيجاتي نوشته شده بود و من هم يکي از آن غذا ها را سفارش دادم . قبل از آوردن غذا من پيش خودم داشتم تصور مي کردم که ببين اين چه جور پيتزايي بشه که آن همه مخلفات داشت. وقتي که غذاهاي ميز ما را آوردند ديدم که يک کاسه استيل جلويم گذاشتند با دو تا چوب مخصوص غذاي چيني؛ در اين موقع بود که فهميدم عجب بلايي به سرم آمده است. آن ستون VEGIE که گفتم غذاي سبزيجاتي بود ولي پيتزا نبود بلکه غذاي چيني بودند. آخه اين ديگه چه غذاييه!؟ من که اينو سفارش نداده بودم و اصلا از غذاي چيني متنفرم! حالا شايد بپرسيد چي بود؛ پر از فلفل دلمه اي سبز و قرمز، لوبيا، چند تا بادام هندي، برنج له شده و خلاصه که هرچي بود داشت حالم بهم مي خورد. ولي خوب چکار مي شد کرد بايد هنگام دادن سفارش دقت مي کردم؛ ولي مشکل از آن منو بود که بغل ستون پيتزا نوشته بود. خلاصه با هزار بدبختي که بود چند دقيقه اي شروع به خوردن کردم، ولي ... نگم بهتره! ولي آخرش ديدم نه نميتونم ادامه بدم. به پيتر موضوع را گفتم. اونم گفتم آره منم تعجب کردم که تو اين غذا رو سفارش دادي چون دنبال پيتزا مي گشتي. بعدش پيتر گفت بگذار به گارسون ميز بگيم که اشتباهي سفارش داديم شايد قبول کرد. سپس فدريکا (که يک دختر ايتاليايي است و همسرش بابک ايراني است) به گارسون مشکل را توضيح داد. آن دختره هم بنده خدا بدون هيچ حرفي خوشبختانه قبول کرد و غذايم را برد تا يک پيتزاي پنير بياورد. ولي خدا وکيلي آن پيتزا هم بهم نچسبيد چون کلا آن غذاي قبلي اشتهامو کور کرده بود. موقع برگشتن به سمت دانشگاه با سارا و دوست پسرش الکس آمدم. هر دوي آنها چاق و شوخ طبع هستند. الکس که وقتي حرف ميزنه منو ياد هاردي (کمدين معروف لورل و هاردي) می اندازه. او عاشق مرسدس بنز مدل دهه 1980 و از نوع موتور ديزل است. من اول اين را نمي دانستم ولي ديدم وقتي از ماشينش تعريف کردم خيلي حال کرد! بعدا سارا برایم از علاقه الکس تعریف کرد. از همه جالتر اين بود که سارا به من گفت در حال حاضر الکس داراي هفت تا از مدلهاي مختلف بنز دهه 80 با سوخت ديزل است!!! سارا بعد از تعطيلات براي گذراندن يک دوره شش ماهه به شرکت نفتي سين کرود در ادمونتون مي رود و بهمين خاطر گروه ما ترم ديگه سوت و کور ميشه چون سارا که خيلي اجتماعي و خوش برخورد است و هميشه صدايش شنيده مي شد ترم ديگر نخواهد بود. جنيفر هم که دو هفته پيش از تزش دفاع کرد و براي شروع کار به سين کرود مي رود.
ديروز يکشنبه که کریستمس ايو بود به خانه يکي از بچه ها به نام مجيد رفتم که چند تا از بچه هاي ديگر هم بودند. يک سه ساعتي پوکر بازي کرديم؛ ولي عجب بازي خوبيه. خوبه ما با پولهاي الکي بازي ميکرديم وگرنه اگه واقعي بود خدائيش آخر قماره چوي يکدفعه پولدار ميشي و يکدفعه همه را از دست ميدهي. شاید باور نکنید، با اینکه بار اولم بود که پوکر بازی می کردم ولی از همه جلوتر بودم و پول خوبی هم جمع کرده بودم. بعد از خانه مجيد به خانه خودمان آمدم و حول حولکي يک ران مرغ را با چند تا سيب زميني سرخ کرده براي شما آماده کردم تا بروم به خانه لورنزو. لورنزو ما را دعوت کرده بود تا شب کريستمس پيش هم باشيم. به خاطر اينکه آدرس خانه اش درست و دقيق نبود با کلی گشتن خانه لورنزو را پيدا کردم. وارد خانه که شدم ديدم رن هم آنجا بود ولي روهان گفته که نمي تواند بيايد. رن و لورنزو داشتند شام تهيه مي کردند و بهمين خاطر به من گفتند که چرا شام با خودم آورده ام (من که نمي توانستم به آنها بگم گوشت غير حلال نمي توانم بخورم چون شايد ناراحت مي شدند.) خلاصه من هم کمی تو دست و پا پيچيدم تا کمکي کنم. دلم خيلي به حال رن سوخت؛ طفلکي با چه ذوقي شام پخته بود و بخصوص که موقع شام جلوي من کاسه سوپ گذاشته بود. ولي من وقتي فهميدم داخل سوپ گوشت مرغ ريخته با يک بهانه الکي از خوردن سوپ و مرغ و فلفل دلمه اي که رن درست کرده بود طفره رفتم. بنده خدا چيزي بهم نگفت؛ البته بهش قبلا گفته بودم که نمي توانم هر گوشتي را بخورم. ولي اميدوارم که دلش نشکسته باشه. البته رن از مرغي که من پخته بودم خيلي خوشش آمده بود. يک چيز جالب برايم نان ايتاليايي بود. لورنزو يک چاقو اره اي بزرگ مخصوص خريده بود تا با آن نان را ببرد. به قول لورنزو نانهاي ايتاليايي خيلي سفت و سخت هستند و بايد با چاقو اره اي مخصوص آنها را بريد.
بعد از اينکه شام را خوردیم کمي در مورد رسومات همديگر و نيز دانشگاه صحبت کرديم. ساعت حدود 1 نيمه شب بود که خواستم به خانه بيايم ولي چون اتوبوسي در آن موقع شب نيست مجبور بودم تا خانه پياده بيايم. اولش کمي نگران بودم چون از امنيت آن وقت شب اطمينان نداشتم و راه هم خيلي خيلي دور بود. خلاصه بعد از حدود يک ساعت پياده روي سريع رسيدم به خانه. خوشبختانه هوا خيلي خوب و خنک بود و مشکلي هم پيش نيامد. ولي فکر کنم اگر تو آمريکا بودم حتما يک بلايي سرم مي آمد. الان هم که اين مطالب را مي نويسم عضلات پشت ساقهايم حسابي گرفته است ولي به کيف ديشبش مي ارزه چون خيابانها همه جا روشن بود و درختها را چراغاني کرده بودند؛ بهمين خاطر احساس خاصي به آدم دست مي داد. ياد ايام عيد نوروز خودمان بودم که چقدر همه جا خلوت و سوت و کور مي شود بخصوص در تهران که کسي باورش نميشود آيا اين همان تهران شلوغ چند روز پيش است!