والله عنوانی برای موضوع پیدا نکردم!
سلام. امروز چهاردهم دسامبر 2008 است. زمان آنقدر زود گذشت که نفهمیدم کی رفتم به ایران و کی برگشتم و تا الان چکار کردم. دهم دسامبر سال گذشته به ایران رفتم. واقعا سفر برگشت به ایران برایم خاطره انگیز بود. در طول راه کلی عکس گرفتم اما متاسفانه هنوز که هنوز است نتوانسته ام آنها را در وبلاگم قرار دهم. این روزها کمی احساس دلتنگی می کنم چون گروهی از بچه ها در حال رفتن به ایران هستند، دوستان صمیمی خارجی هم می خواهند در ایام تعطیلات کریسمس و سال نو به کشورهایشان بروند. در جلسه هفتگی گذشته فرانکو و سدریک گفتند که در ایام تعطیلات با همدیگر به یک رستوران خواهیم رفت.
اما کلا این ایام مثل ایام قبل از سال نو در ایران است چون همه به فکر تعطیلات و مسافرت هستند و احساس می کنم که از آن شور و حرارت کار کم شده است.
مطلب زیاد است که می خواهم بازگو کنم اما توان تایپ کردن و حوصله لازم باید مهیا شود. در طول رزوهای هفته مسائلی پیش می آید که در ذهن خودم فکر می کنم تا چطوری آنها را در وبلاگ مطرح کنم اما معمولا به پشت گوش می اندازم و پس از مدتی هم دیگر آن احساس اولیه برای نوشتن بوجود نمی آید. همین الان ذهنم کمی قفل شده است اما امیدوارم که در طول نوشتن باز شود.
ابتدا می خواهم درباره آیفون بنویسم. قبلا گفته بودم که گوشی موبایلم به دلیل افتادن در رودخانه سوخت و من 1-2 ماهی موبایل نداشتم. سعی کردم تا گوشی دست دوم تهیه کنم اما فایده ای نداشت. یکی از بچه ها لطف کرده بود و گوشی ایران را داده بود اما شارژر آن قابل استفاده نبود. از شرکت فایدو یک گوشی جدید گرفتم اما چون خیلی گران بود مجبور شدم تا آن را پس دهم. در طول این مدت اختلال زیادی در تماسهای تلفنی من بوجود آمد و حتی بعضی ها فکر می کردند که من مخصوصا تلفن نمی زنم و یا جواب نمی دهم. یک روز یکی از بچه ها را دیدم که گوشی آیفون در دست دارد. حتما خودتان هم می دانید که آیفون یکی از محصولات جدید شرکت اپل است و تا پیش از به بازار آمدن تبلیغات زیادی برای آن شده بود. قیمت آیفون زیاد است و من هیچ وقت فکر نمی کردم که بتوانم به این زودیها چنین چیزی داشته باشم. خلاصه اینکه متوجه شدم اگر کمی صبر کنم تا از زمان قرارداد اولیه موبایل با شرکت فایدو یکسال بگذرد می توانم درخواست آیفون بکنم با قیمت خیلی ارزانتر. جالب اینجا بود که وقتی به خدمات مشتری فایدو تماس گرفتم به من گفته شد که آن روز دقیقا آخرین روز از سال اول قرارداد است و اگر در همان روز درخواست می دادم قیمت اصلی حساب می شد و اگر از فردای آن روز درخواست می دادم با قیمت ارزانتر بود. پس از دو هفته آیفون به دستم رسید. الان آیفون شده مثل یک اسباب بازی برای من چون حتی گاهی به سراغ لپ تاپم هم نمی روم و از آیفون استفاده می کنم. من که خیلی از این وسیله جدید با امکانات عالی که دارد شگفت زده شده ام و فکر می کنم آن 2-3 ماه معطلی ارزش آن را داشت تا یک آیفون داشته باشم. یادم می آید پارسال که به ایران رفته بودم کاملا متعجب شده بودم که مردم به نوعی دچار موبایل بازی شده اند و حتی یک بار که به بازار علاءالدین رفته بودم پر بود از مغازه های موبایل فروشی و مردمی که در آن پاساژ تنگ و تاریک وجود داشتند. راستش آن موقع کمی تاسف خوردم که در ایران این همه مصرف گرا هستیم اما الان خودم هم کمی دچار این مشکل شده ام اما الحق و الانصاف که آیفون چیز دیگری است. فرانکو و سدریک هم آیفون خریده اند. البته از فرانکو بعید نیست چون ایتالیایی ها دقیقا مانند ما ایرانیها عشق موبایل دارند. اما از سدریک بعید است که چنین ولخرجی کرده باشد چون گوشی قبلی اش هم بسیار ساده بود.
هفته گذشته بسیار بد گذشت؛ آنچنان که تا 2-3 روز از روی استرس زیاد ساق پای راستم به شدت درد می کرد. این استرس به خاطر پروژه نبود که اتفاقا از این نظر خوشبختانه اوضاع خوب است. ناراحتی من از دست دوست و نادوست ایرانی من در کانادا بود. از یک طرف فردی با ID های مختلف و مشکوک برایم پیغام می فرستاد که در دانشگاه واترلو است و با فردی در آنجا آشنا شده است که زندگی من را مدتی تباه کرده بود. این فرد نه خودش را معرفی می کرد و نه می گفت که از چه طریقی من را می شناسد و اصلا از کجا می داند که من فلان فرد را می شناسم. کمی دچار ترس شده بودم که آیا کسی می خواهد برای من مشکل درست کند یا نه بهمین خاطر می خواستم به پلیس دانشگاه گزارش بدهم اما با خودم کنار آمدم تا این کار را نکنم چوم ممکن است خدای نکرده با سرنوشت کسی بازی شود.
از طرف دیگر همزمان با این اتفاق دوستان من در لندن و دانشگاه وسترن هرچی مشکل با یکدیگر داشتند را سر من تلافی کردند. من می خواستم تا جلوی یک سری از مشکلات احتمالی را بگیرم اما با کلی بد و بیراه مواجه شدم. به همین خاطر تصمیم گرفته ام که در نوع روابطم با ایرانیهای اینجا کمی تغییر رویه ایجاد کنم. واقعا بعضی ها مثل سوهان مغز آدم را می تراشند؛ بعضی ها فقط بلوف می زنند و بعضی ها هم با ادعای دموکراسی و آزادی بیان افکار مریضشان را همه جا می خواهند مطرح کنند و حرف هیچ کس دیگری را هم قبول ندارند. به قول یک نفر در اینجا اگر می خواهی برای جماعت اینجا کاری بکنی باید اول به یک روانکاو مراجه کنی... .
در پایان از لطف و محبت همه دوستان عزیزم که با پیغامشان من را دلگرم می کنند سپاسگزارم. یکبار در دانشگاه یکی از بچه ها از من پرسید که بشار کیه که ... بعدش من ازش پرسیدم تو از کجا می دانی که من با فلانی مشکل داشتم... بعدش فهمیدم که وبلاگ من در اینجا هم خوانندگان خوبی دارد که حتی زمانیکه هم که ایران بودند می خواندند. ممنونم.
UWO campus from a hot air balloon