تسلیت

سالروز رحلت پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص)، امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا (ع) بر همه عاشقانشان تسلیت باد. هرچند امسال سال پیامبر گرامی اسلام بود، ولی من شخصا فکر نمی کنم که در آن کار چشم گیری که در شان این عزیز دلها باشد صورت گرفت. خدا کند روزی بیاید که در عمل همه روزها و سالهای ما با یاد پیامبر عزیزمان باشد. ترجیح می دهم دیگر چیزی ننویسم ولی خدا خودش می داند که چقدر برای بعضی چیزها متاسف هستم و این تاسف من وقتی به اوج خودش می رسد که می بینم غیر مسلمانها اینگونه هستند و ما به ظاهر سینه چاکهای پیامبر خاتم و خاندانش اینگونه درگیر مسائل داخلی خود هستیم.
اینجانب خود عزادار درگذشت عموی گرامی ام می باشم که دو روز پیش به رحمت خدا رفته است. با اینکه ایام، ایام سال نو و زنده شدن مجدد طبیعت است، لیکن فراموش نکنیم که همه از او هستیم و به سوی او بازخواهیم گشت.

سفر به نیاگارا

سلام- خوب اين روزها در ايران بوي عيد همه جا پیچیده است و مردم در تکاپوي تدارک عيد نوروز. چند روز پبش هم که چهار شنبه سوري بود. اينجا هم هي، يکجورايي بوي عيد شنيده مي شود. دو سه تا برنامه مختلف بچه ها تدارک ديده اند که در لحظه تحويل سال و بعد از آن در کنار هم سال نو را جشن بگيريم. به همين بهانه مي خواهم پيشاپيش اين سال جديد را از صميم قلبم به همه هموطنان عزيزم در سرتاسر دنيا تبريک بگويم. اميدوارم که بهترين خوبيها براي مردم ايراني در اين سال نو بوجود آيد.
اما من خودم هنوز عيد نشده دارم سعي مي کنم اين حس را در خودم زنده کنم که با وجود تعطيل نبودن دانشگاه از سال نو لذت ببرم. جاي همه شما خالي، يکشنبه گذشته يک ماشين اجاره کرديم و با لورنزو، روهان و دو نفر ايتاليايي ديگر رفتيم به ديدن Niagara Falls يا همان آبشارهاي معروف نياگارا و چند جاي ديدني ديگر آن. آبشار های نیاگارا سه تا هستند که یکی از آنها سمت آمریکا یکی سمت کانادا و سومیکه کوچک است هم بین این دو تاست ولی آبشار سمت کانادا بزرگترین و زیباترین آنهاست. من در پائين چند تا عکس بهمراه توضيح برايتان گذاشته ام ولي قبل از آن مي خواهم چند تا جمله بنويسم:
اين سفر خيلي به من چسبيد چون ديگه بدجوري تو لندن حبس شده بودم؛ از يک طرف دانشگاه و از طرف ديگر سرما. خوب کمي اين هفته سرم خلوت بود و هوا هم از اين هفته بهاري شده و بخصوص يکشنبه آفتابي بود و بهمين خاطر ايده آل بود براي سفر. خوب هم سفر شدن با چند تا دوست خارجي هم تجربه ديگري است. ما ايرانيها ضرب المثل داريم که مي گويد اگر مي خواهي کسي را بشناسي با او همسفر شو؛ واقعا حرف حسابه. من خيلي چيزها را از بچه ها ديدم که باعث مي شد فکر کنم هموطن من هستند و خوب البته کمي اختلاف فرهنگي هم بود.
يک چيز جالب تو اين سفر اين بود که مسير را خوب بلد نبوديم و کمي زياد تو راه بوديم. در اتوبانهاي کانادا برعکس ايران تابلوي نشاندهنده مسافت باقيمانده تا شهر بعدي زياد نيست و همين باعث شده بود موقع برگشتن در شب دچار مشکل شويم. ولي کلا مدت زمان استاندارد از لندن تا نياگارا حدود 2:30 است. نمی دانم که می دانید یا نه ولی در ماشینهای اینجا شما می توانید سرعت ماشین را فیکس کنید و پای خود را از روی پدال گاز بردارید و سپس با دگمه ای که روی فرمان وجود دارد سرعت را کم و زیاد کنید.
ما از شهر هميلتون گذشتيم تا برسيم به نياگارا. نياگارا شهري است که حدود 90 هزار نفر جمعيت دارد و بيشتر درآمد آن فکر کنم از توريستهاي آن باشد؛ اين را از هتلهاي بزرگ و معروفي که آنجا بود مثل هتل هيلتون و هتل شرايتون مي شد فهميد. خوب طبعا قيمتهاي نياگارا بالا هم هست. مثلا کافي که من آنجا 7 دلار خريدم تو لندن فوقش 2 دلار است. نياگارا از طريق يک پل کانادا را به کشور آمريکا و شهر بافالو متصل مي کند. خيلي ها که از اينجا براي مهاجرت اقدام مي کنند و PR (Permenant Residency) آنها آماده مي شود، براي خروج از کانادا و مراجعه مجدد به کانادا به نياگارا مي روند تا پس از عبور از پل، در واقع از آمريکا وارد کانادا شوند.
به نياگارا که رسيديم اول مشکل اين بود که ماشين را کجا پارک کنيم، بعدش مستقيم رفتيم کنار ساحل تا آبشارهاي معروف نياگارا را از نزديک و از بالا ببينيم. از بس شدت جريان آب زياد بود که باد قطرات آن را مي پاشيد به سر و صورت ما و خلاصه دکوراسيون ما را بهم زد. در ايام بهار و تابستان که هوا به اندازه کافي گرم است، قايقهاي مخصوصي وجود دارد که شما را تا زير خود آبشار می برند تا از نزديک آن را بخوبي احساس کنيد. يکي ديگر از جاهايي که رفتيم موزه پروانه بود که در يک گلخانه خيلي قشنگ انواع و اقسام پروانه وجود داشت؛ البته من فکر مي کنم اين يک جا را بيخود رفتيم چون بليطش 12 دلار بود. جاي ديگر هم کازينوي معروف نياگارا بود که دوستان فرنگي ما رفتند پولشونو حروم کنند و من مجبور بودم منتظر بشم تا آنها برگردند. جاهاي ديدني ديگر هم در نياگارا وجود دارد که منتها بدليل کمبود وقت نرفتيم. موقع برگشتن که هوا تاريک شده بود آبشارها با نورهاي رنگارنگ خيلي قشنگتر از روز بودند و ساختمانهاي بلند کنار ساحل آبشار هم به زيبايي آنجا اضافه کرده بود.
و فقط جمله آخر اينکه اميدوارم کسي احساس غبطه پيدا نکند چون هرچيزي براي هرکسي امکان پذير است؛ حالا کانادا يا هرجاي ديگر که چيز خاصي نيست.

راستی یک چیز کوچولو را هم بگم و آن اینکه روز گذشته که چهاردهم ماه مارس بود به روز عدد پی یا همان ۱۴/۳ معروف است.

 

در این عکس ما در اتوبان ۴۰۱ از لندن به سمت تورنتو هستیم .

در عکس بالا در حال نزدیک شدن به شهر همیلتون در اتوبان فکر کنم ۴۰۳ هستیم. ساختمانهای همیلتون قابل مشاهده هستند.

ما از همیلتون در حال دور شدن هستیم و در مسیر نیاگارا قرار داریم.

این عکس در بدو ورود به شهر نیاگارا گرفته شده است. هتل هیلتون ساختمان کازینو و برج مشابه برج سی ان تاور تورنتو قابل مشاهده هستند. 

هتل هیلتون 

ساختمان کازینوی معروف نیاگارا. البته من نمی دانم آیا تمام طبقات آن متعلق به کازینو است یا نه چون کلی مرکز خرید هم در آن وجود دارد. 

این خیابان سرپائینی منتهی به آبشارهای نیاگارا می شود که در مقابل تصویر واضح دیده می شوند. ساختمان آبی رنگ مقابل هم که دیده می شود در شهر بافالوی آمریکاست.

و اما آبشار نیاگارا که در سمت کانادا وجود دارد- البته بدلیل حالت مه مانندی که ناشی از قطرات آب و وزش باد می باشد انتهای پائینی آبشار دیده نمی شود. ولی برای اینکه شکل آبشار را درست تصور کنید از بالا شبیه نعل اسب دیده می شود به اینصورت که از سه طرف آب به پائین ریخته می شود و در آن پائین هم آب از یک طرف خارج می شود. بدلیل سرمای زمستان سطح روی مسیر خروج آب کاملا با برف پوشیده بود که در عکسهای بعدی قابل مشاهده است.

این تصویر مربوط به قبل از رسیدن جریان آب به آبشار می باشد. محل خود آبشار نیز در وسط تصویر است. پلی که در مقابل دیده می شود همان پلی است که کانادا را به آمریکا متصل می کند. مردمی که در سمت چپ تصویر دیده می شوند در حال گرفتن عکس هستند و شما می توانید کاملا تصور کنید که در چه وضعیتی نسبت به آبشارها میتوان آنها را از بالا مشاهده کرد. 

 مسیر خروج آب از پائین آبشار که پوشیده از برف است. رنگین کمان زیبایی نیز که بواسطه تابش خورشید روی قطرات آب بوجود آمده است دیده می شود.

تصویری دیگر از آبشار 

این همان پل متصل کننده دو کشور آمریکا و کاناداست. اگر دقت کنید پرچم آمریکا در آن سمت پل دیده می شود. در این طرف دیگر پل هم پرچم کانادا نصب شده است که البته در تصویر دیده نمی شود.

ادامه تحصيل در خارج از کشور- قسمت اول

خدمت خوانندگان عزيز وبلاگم سلام عرض مي کنم. اين روزها طبيعت کانادا حال وهواي خاصي دارد که نمي شود به آن اشاره اي نکرد. پيش از اينکه به موضوع اصلي بحثم بپردازم به چند مورد اشاره مي کنم:
در اثناي سرماي شديد زمستان که سه چهار هفته پيش تا 25- درجه رسيده بود و حتي بواسطه wind chill تا 45- هم مي رسيد ناگهان هوا دو هفته پيش خوب شد و دما حتي تا 1 درجه هم رسيد. به قول بچه ها به اين يک هفته که هوا خوب مي شود Indian Summer يا تابستان سرخپوستي مي گويند که بعد از آن هوا مجددا سرد مي شود. اتفاقا همينطور هم شد و هوا دوباره از هفته گذشته رو به سردي گذاشت. يک چيز خيلي جالبي که من پنجشنبه گذشته تجربه کردم Freezing Rain يا باران منجمد بود. اين نوع باران نه باران معمولي بود، نه تگرگ و نه برف. مي توانيد اينطور تصور کنيد که پس از شروع اين نوع باران روي زمين لايه اي روشن از يخ نشسته است و همينطور که باران مي بارد اين لايه ضخيم تر ميشود و از دور بنظر مي آيد که برف است ولي وقتي پا را روي آن بگذاري آنقدر سر و لغزنده است که اگر مراقب نباشي مي خوري زمين. به همين خاطر زمين به شدت لغزنده بود و راه رفتن مشکل. در طول روز هم بخاطر تابش خورشيد بخشهايي از آن آب شده و بنابراين گل و شل بوجود آمده است.
هفته گذشته reading week بود؛ در اين هفته تمامي کلاسهاي under grad (کارشناسي) تعطيل بودند و دانشجويان فرصتي پيدا کرده بودند تا مروري بر درسهايشان داشته باشند و خود را براي امتحانات ميان ترم آماده کنند.
يک مورد ديگر اين بود که امروز وقتي با کتي از راديو بيرون مي آمديم هوا کاملا روشن بود. من اصلا شخصا از اسفندماه بخاطر اينکه طول روز بطور محسوستري افزايش مي يابد لذت مي برم و احساس شادي بخشي به من دست مي دهد. اين روزها بچه ها در حال تدارک براي عيد نوروز هستند تا در کنار هم سال نو را جشن بگيريم. بايد منتظر باشيم و ببينيم که چه پيش مي آيد.
و اما بريم سر اصل مطلب. من دوست دارم تا بخشي از تجربيات خودم را که چطور و چگونه شد به کانادا آمدم در اختيار دوستانم قرار دهم به اميد اينکه مورد رضايت قرار بگيرد و کمکي هرچند ناچيز برايشان باشد.
واقعيت را بخواهيد تا چند سال پيش اصلا از کشور خارج شدن و آن هم آمدن به کانادا در طرف ديگر کره زمين برايم غير قابل تصور بود چون وقتي به دور و برم، خانواده، فاميل و دوستانم نگاه مي کردم کسي را پيدا نمي کردم که براي ادامه تحصيل به خارج از کشور آمده باشد. از طرفي خانواده ام ميليونر هم نبودند که برايشان ميليونی پول خرج کردن کار ساده اي باشد و مرا براي تحصيل به خارج از کشور بفرستند. البته زمانيکه در کنکور فوق ليسانس سال 80 شرکت کرده بودم دو تا رشته اولي را که انتخاب کرده بودم مربوط به مهندسي نفت دانشگاه صنعت نفت بود که قبول شدگان به يکي از دانشگاههاي طرف قرارداد دانشگاه در کانادا، اسکاتلند و هلند فرستاده مي شدند و چون رتبه کنکورم بالا بود براي مصاحبه دعوت شدم و تقريبا مطمئن بودم که قبولي من قطعي است. ولي بنا به دلايلي اصلا دلم راضي نمي شد و بعبارتي آمادگي روحي براي خارج رفتن را نداشتم و بهمين خاطر رفتم سازمان سنجش و کتبا درخواست کردم تا آن دو رشته را از فرم انتخاب رشته ام حذف کنند؛ در نتيجه در دانشکده فني دانشگاه تهران پذيرفته شدم. البته بعدها خيلي تاسف مي خوردم که چرا آن موقعيت را به آن راحتي از دست دادم چون هم بورس شرکت نفت مي شدم هم اينکه دنيا را چرخي نيز مي زدم و از همه مهمتر اينکه دولت در اين سالها روي رشته مهندسي نفت خيلي سرمايه گذاري مي کند و به آن نياز دازد. خوب در مفابل قسمت نمي شود چيزي گفت. الحمدلله در دانشگاه تهران موفق بودم، شرايط تحصيل خوب پيش مي رفت و کمبودي را حس نمي کردم.
اجازه بدهيد از دوره دبيرستانم شروع کنم. من جزو دانش آموزان اولين دوره نظام جديد آموزش متوسطه بودم که از سال تحصيلي 72-71 شروع شد. دوره دبيرستام من مصادف بود با ايامي که پدرم بتازگي از دنيا رفته بود و خلاصه از روزگار هيچ دل خوشي نداشتم و اوضاع بر وفق مراد نبود. نظام جديد آموزش متوسطه هم که قوز بالا قوز؛ بسيار نامنظم و بي برنامه پيش مي رفت بطوريکه من اصلا هيچ هدفي را نمي توانستم براي خودم تصور کنم چون واقعا بي برنامگي در اوج خودش قرار داشت. مثلا در يک ترم من و خيلي ها فقط 4 واحد توانستيم برداريم و خيلي هاي ديگر هم بودند که 20 واحد برداشته بودند. موضوع اين بود که چون مي گفتند در نظام واحدي به محض اينکه کل واحدها پاس شدند ديپلم داده مي شود، بنابراين هرکسي زودتر مي رفت براي انتخاب واحد بيشتر واحد مي گرفت!!! بعضي کلاسها 50-60 نفره بودند و بعضي از کلاسها هم 4-5 نفره!!! ديگر وارد جزئيات نمي شوم فقط مي خواستم گوشه اي از اوضاع نابسامان و بد دوره دبيرستان را بگويم. الان که فکر ميکنم خنده ام مي گيرد ولي واقعا در آن دوران اصلا حتي اميد به قبولي در دانشگاه هم نداشتم و زمانيکه در طول مسير خانه تا دبيرستان سوار اتوبوس بودم به خودم اميد مي دادم که اگر دانشگاه قبول نشدم استخدام شرکت واحد مي شوم، دنيا که به آخر نمي رسد!!!!
چون در زمان ما در هر منطقه تهران تنها يک دبيرستان نظام جديد براي پسرها و يکي هم براي دخترها وجود داشت (آخر به قول دبير هندسه 1 ما موش آزمايشگاهي بوديم)، در دوره پيش دانشگاهي دبيرستان ما با دبيرستان منطقه 3 تهران ادغام شد و ما مجبور شديم تا به دبيرستان شهيد منتظري دوراهي قلهک برويم؛ بعبارت ديگر مسير خانه تا دبيرستان دو برابر شد. انصافا دوره پيش دانشگاهي خيلي بهتر از 3 سال اول دبيرستان بود و دبيرهاي آن هم خيلي خيلي بهتر بودند و من هم تا آن موقع کمي از اندوه درگذشت پدرم سبکتر شده بودم و دوستان خيلي خوبي در آنجا پيدا کردم که جواد بختياري (حسابداري)، غلامعباس خوشبويي (پرستاري)، شايان منوچهري (مهندسي کامپيوتر) و امير علي نصيري (مهندسي صنايع) از جمله آنها هستند.
ولي با اين همه، مشکلات نظام جديد در دوره پيش دانشگاهي کماکان وجود داشت و ما فقط مجبور بوديم تا منتظر حوادث آينده باشيم. دبيرهاي ما ابتدا خودشان دوره مطالب درسي را در جايي مي گذراندند و بعد آنها را به ما سر کلاس منتقل مي کردند. بعضي درسها که کاملا جديد بودند و دبيران ما خودشان اعتراف مي کردند که نمي دانند چطور آنها را منتقل کنند. کم کم داشتيم به کنکور نزديک مي شديم و شور و حال کنکور همه زندگي ماها را گرفته بود. بلا استثنا همه به ما مي گفتند که کنکور ما با کنکور بچه هاي نظام قديم فرق دارد و ما نبايد نگران باشيم و اصلا نيازي نيست تا به کلاسهاي کنکور نظام قديم برويم. اگر اشتباه نکنم اسفندماه 74 در جلسه اي که با حضور رئيس سازمان سنجش برگزار شد و گروهي از بچه هاي نظام جديد و نظام قديم در آنجا بوديم، رئيس کاملا غير محترم سازمان سنجش آقاي دکتر رحيمي آب پاکي را ريخت روي دستمان و گفت که از نظر او هيچ فرقي بين نظام قديم و نظام جديد وجود ندارد و همه يکسان ارزيابي خواهند شد. از نظر کوردلاني مثل او و افراد ديگري مثل خودش که من هيچ موقع آنها را و بويژه آقاي دکتر نجفي وزير وقت آموزش و پرورش را نخواهم بخشيد هيچ فرقي بين بچه هاي نظام قديم 20 اسفندماه تمام درسهايشان تمام مي شد و تا 28 ارديبهشت ماه که روز کنکور مرحله اول بود کلي وقت داشتند و تازه از بسياري از منابع کنکور نيز بهره مي بردند با بچه هاي نظام جديد که تازه ترم دوم آنها از اسفندماه شروع شده بود و مثلا درسي مثل رياضيات گسسته براي اولين بار در مقطع دبيرستان در آن ترم تدريس مي شد و کتابهاي درسي ما پس از تعطيلات عيد به دست ما رسيد و ما تا 2 هفته قبل از کنکور سر کلاس مي رفتيم حتي براي ادامه درسها پس از کنکور مرحله اول سر کلاس مي رفتيم و منابع کنکوري چنداني نداشتيم و اصلا نمي دانستيم که کنکور ما چگونه خواهد بود فرقي وجود نداشت.
سرانجام کنکور را داديم؛ ولي به قول معروف سال نکو از بهارش پيداست. اوضاع رتبه ها واقعا افتضاح بود و حتي امير علي که زرنگترين فرد و پرشانس ترين فرد در بين ما بود رتبه اش حدود 1100 شد بقيه هم که نگو و نپرس. من خيلي ناراحت بودم و نمي دانستم که چکار کنم و به کي شکايت کنم که آخر چرا بايد رتبه ما با رتبه بچه هاي نظام قديم يکسان حساب شود تا نتيجه اش اين شود. خلاصه ايام انتخاب رشته قبل از کنکور مرحله دوم فرا رسيد. من مي دانستم که هيچ شانسي براي رشته هاي مورد نظرم در تهران ندارم و تنها شانسم در شهرستانهاست. بين بچه ها بحث بود که يکسال عقب بندازيم و سال آينده مجددا کنکور بدهيم تا رتبه بهتري بدست آوريم. ولي من به 2 دليل اصلا نمي خواستم که يکسال ديگر را صبر کنم و حاضر بودم به شهرستان بروم و از خانواده ام دور باشم ولي آيند ام را دست حوادث نسپارم: يک دليل آن بود که با توجه به شرايط نابسامان آن موقع براي بچه هاي نظام جديد که ما خيلي اذيت شده بوديم چشمم آب نمي خورد که سال آينده اش اوضاع بهتر شود ولي دليل ديگر که در واقع اصليترين دليلم براي قبولي در همان سال اول بود مادرم و ديگر اعضاي خانواده ام بودند. از وقتي که پدرم فوت کرده بود مادرم به معني واقعي کلمه براي ما هم مادري کرد و هم پدري و من هميشه آرزو داشتم تا به نوعي مادرم را پس از فوت پدرم از ته دل خوشحال کنم و مي دانستم که او حتما با شنيدن قبولي من در دانشگاه خوشحال خواهد شد و نور اميد در چشمهايش خواهد درخشيد. بهمين خاطر نمي توانستم يکسال ديگر صبر کنم تا مادرم را و خواهر و برادرم را خوشحال نمايم.
از اينرو يک تصميم استراتژيک براي خودم گرفتم که الحمدلله جواب داد؛ در انتخاب رشته سعي کردم تا فقط روي رشته هاي مورد نظرم مثل برق، معماري، مهندسي شيمي، عمران و مکانيک تمرکز کنم و در مورد دانشگاه هم وسواس به خرج ندادم چون از همان موقع به اين فکر مي کردم که نبايد به ليسانس قانع شوم. تنها بايد از اين پل بگذرم و اگر شايستگي داشته باشم مي توانم در مقاطع تحصيلي بعدي آن را نشان دهم.
خلاصه انتخاب رشته انجام شد و رسيديم به کنکور مرحله دوم: باز هم نامردي و ناجوانمردي؛ مثلا از 65 سئوال رياضي 50 تا بين هر دو نظام مشترک بود و تازه 15 سئوال اختصاصي نظام قديم هم قبل از 15 سئوال اختصاصي نظام جديد آمده بود و من خودم بهمين خاطر کلي وقت از دست دادم. خلاصه کلام اينکه مي خواستم آن کسانيکه به ما دائما مي گفتند کنکور ما فرق داد و اصلا نيازي به منابع کنکوري نظام قديم ندارم، آنجا بودند و مي ديدند که ... . بهتر است ديگر چيزي از کنکور سال 75 نگويم؛ بالاخره خدايي هم هست: گر ايزد ز حکمت ببندد دري، ز رحمت گشايد در ديگري.
در نهايت با کمال خوشبختي در رشته مهندسي شيمي گرايش طراحي فرايندهاي صنايع نفت دانشگاه مازندران در بابلسر قبول شدم. در نوشته هاي بعدي به دوران ليسانسم اشاره خواهم کرد و اينکه در نهايت چطور شد تا به اينجا رسيدم ... .

من آمدم!

بالاخره اين امتحان جامع را دادم و خيالم راحت شد. نمي دانم چرا ولي بدجوري اذيت شدم. در اين مدتي که در وبلاگم چيزي ننوشتم، موضوعات مختلفي برايم پيش آمد ولي فرصت نوشتن درباره آنها نبود. بخصوص از آنجائيکه در ماه محرم هستيم و بعضي ها مطالبي را در مورد نوشته قبلي نوشته اند و نيز از طرف ديگر بحثهايي که پيرامون مذهب در اينجا با ديگران و از مذاهب دیگر داشتم دوست دارم که نظرات خودم را بگويم. اما ديگر مي خواهم به وعده هايم نیز عمل کنم و چون خيلي ها از من پرسيده بودند که چطور تصميم به ادامه تحصيل گرفتم و چطور به کانادا آمدم، می خواهم از اين به بعد بيشتر به اين بخش بپردازم. پس فعلا... .