موبایل
با سلام- الان که دارم اين مطالب را مي نويسم در کتابخانه تيلور هستم جايي که تا چند لحظه پيش با بچه هاي راديو جلسه داشتيم. چندين مورد برايم در اين چند روز پيش آمد که مي خواهم به آنها اشاره کنم. يکي اينکه بالاخره تصميم خودم را گرفتم و شنبه گذشته يک خط موبايل گرفتم. برخلاف ايران که بايد براي موبايل ثبت نام کرد در عرض نيم ساعت صاحب يک خط موبايل شدم. اينکه چرا تا حالا موبايل نگرفته بودم و يا اينکه چرا الان موبايل گرفتم شرح طولاني دارد ولي هرچه هست از اين به بعد بايد علاوه بر هزينه تلفن خانه هزينه موبايل را هم که چيزي حدود 45 دلار در ماه بر اساس يک قرارداد 3 ساله است بپردازم. پکيجي که من از شرکت فايدو گرفتم در اصل 25 دلار است ولي همراه با هزينه نصب، آيدي کالر، وويس و موارد ديگر 45 دلار خواهد بود. البته اگر بخواهم مي توانم بعضي از فيچر ها را کنسل کنم. نکته ديگر اينکه برخلاف ايران آنچنان تنوع گوشي موبايل در اينجا وجود ندارد. از آنجائيکه من موبايل را بر اساس قرارداد 3 ساله گرفتم براي گوشيي که انتخاب کردم (Motorola) 100 دلار پرداخت کردم که قيمت واقعي آن 350 دلار است. البته شما مي توانيد گوشي هايي را هم انتخاب کنيد که نيازي به پرداخت هزينه اضافي نيِست.
مطلب ديگر در مورد اتفاق و يا در واقع مهماني است که شب گذشته به همراه دوستم محمد رفته بودم. من زمانيکه کلاس سوم راهنمايي بودم يک همکلاسي و بچه محل خيلي نزديک داشتم به اسم وحيد. ما حتي براي دبيرستان يکجا رفتيم اما وحيد همان سال اول دبيرستان که بوديم (سال 1371) به من گفت که قرار است با خانواده اش از ايران بروند به کانادا. آن موقع من خيلي از اين حرف او ناراحت شدم ولي اصلا باور نکردم چون وحيد هميشه اهل غلو و قلمبه گويي بود. اما يک روز مادرش را ديدم که به دبيرستان آمد تا پرونده اش را بگيرد و من ديگر باورم شد که وحيد رفتني است. سالها گذشت که من وحيد را نديدم تا اينکه يک روز تابستان 78 او را در يکي از کوچه هاي محل ديدم؛ پس از مدت کوتاهي صحبت از وحيد جداشدم و پس از آن ديگر احساس کردم که هيچ وقت او را نخواهم ديد چون وحيد در کانادا و من در ايران!
سالها گذشت تا اينکه يک روز تابستان امسال زمانيکه با محمد داشتم به فروشگاه Best Bye براي خريد سيستم وايرلس اينترنت مي رفتم و در راه در مورد بچه هاي ايراني در لندن صحبت مي کرديم محمد نام فامیلی يکي از دوستانش را به میان آورد؛ تا من آن کلمه را شنيدم به محمد گفتم که من حدود 15 سال پيش يکي از دوستانم با همين اسم به کانادا آمده است ولي من جز يکبار ديگر او را نديده ام. سپس محمد به من گفت که اسم او وحيد است؛ من که کاملا جا خورده بودم و اصلا باورم نمي شد گقتم اين بايد همان وحيد دوست خودم باشد. محمد هم که باورش نمي شد از من خواست تا نشاني هايش را بدهم که من هم همه راگفتم مخصوصا اينکه او خيلي عاشق ماشين و تعمير ماشين بود؛ سپس محمد به من گفت که همه اينها که گفتي دقيقا مشخصات وحيد است. پس از آن از محمد خواستم تا شماره او را بگيرد تا با او صحبت کنم. پس از اينکه وحيد گوشي را برداشت شروع کردم به معرفي خودم ولي وحيد اصلا انگار نه انگار! هيچي را به ياد نمي آورد. خلاصه من تا آنجا که توانستم از مدرسه، محل، معلم ها و ... گفتم اما او به من گفت حتي محله را تا حدودي از ياد برده است ولي آخر سر گفت که چيزهايي را به ياد مي آورد. بهمين خاطر قرار گذاشتيم تا او همان شب به خانه ما بيايد. خلاصه پس از اينکه وحيد را ديدم متوجه شدم که او خودش است و او نيز بالاخره من را شناخت و ... . از آن موقع تا بحال وحيد بارها به خانه ما آمده است، با هم خريد رفته ايم، دور هم جمع شديم و صحبت کرديم و ... . کلي از خاطرات گذشته براي يکديگر صحبت کرده ايم و به قولي حال و هواي نوجواني و محله را تو اين مدت زنده کرديم. وحيد الان مي تواند براحتي به انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي، و به قول خودش يکي دو زبان ديگر صحبت کند.
اما از همان شب اول يک نکته اي در وحيد ديدم که بهمان دلیل خيلي سعي کردم از او دوري کنم تا اختلافي پیش نیاید و آن هم اينکه وحيد نه تنها آن قلمبه گويي هايش را ترک نکرده بلکه اخلاق کانادايي شديدي هم پيدا کرده و خيلي از رسومات ايراني را فراموش کرده است؛ از همه اينها مهمتر اينکه وحيد نسبت به مسائل مذهبي ابايي از اين ندارد که فرد مقابلش چگونه است و هرچه را که بخواهد مي گويد. بهمين خاطر من با اينکه قلبا از پيدا کردن دوست صميمي و قديمي ام تا به الان خوشحال بوده ام ولي سعي کرده ام تا رابطه مان بصورت دوري و دوستي باشد تا روزي نرسد که مجبور شوم با او مخالفت کنم. اما وحيد گويا خيلي خيلي بيشتر از من خوشحال است و دائم از من مي خواهد که با او به نوعي در تماس باشم طوري که همين شنبه گذشته زنگ زد و از من گله کرد که چرا هميشه او به من زنگ مي زند و من به او زنگ نمي زنم. من معمولا در اينجور مواقع يک چيزي را بهانه مي کنم تا از دلش بيرون بياورم.
همه اين مقدمات را گفتم تا برسم به اينجا که وحيد من و محمد را شب گذشته به خانه اش براي شام دعوت کرد. او به من گفت که خانواده اش نيز بهمراه يکي از دوستانش در مهمانی خواهند بود. نيم ساعتي از حضور ما در خانه وحيد گذشته بود که دوستش رضا که حدود 42 سال دارد نيز وارد شد. همينکه رضا وارد شد محمد او راشناخت که در سالن بدنسازي دانشگاه وزنه هاي خيلي سنگيني را مي زند ولی قبلا خودش را يک فرد يوناني به محمد معرفي کرده بوده است. رضا که ديد محمد او را شناخت جا خورد و معذرت خواهي کرد که با ايرانيها رابطه چنداني ندارد. من هم به محمد گفتم حالا نميشد اين بنده خدا را به اين سرعت جلوي وحيد و خانواده اش ضايع نمي کردي! اما بعدا اتفاقاتي از جانب همين آقا رضا افتاد که خيلي من را به فکر فرو برد و اصلا شب گذشته و امروز صبح حال خوبي نداشتم. حتما شنيده ايد که مي گويند تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد. زمانيکه رضا روي مبل نشست مادر وحيد شروع کرد به کلي از او تعريف کردن و چنين و چنان. رضا هم براي خودش کلاسي گذاشته بود و از آن تعارفات معمول را بجا مي آورد. راستش من هم اين احساس را پيدا کردم که آدم با منطق و سنگين و باوقاري باشد. اما پس از اينکه شام را خورديم رضا شروع کردن به زبان باز کردن و کم کم حرفهاي خودش را درباره دانشگاه و کار شروع کرد تا اينکه نهايتا بکجوري همه چيز را وصل کرد به مسائل مذهبي و اسلام. رضا تا آنجا که توانست با جسارت تمام و بدون درنظرگرفتن اينکه آن جلسه مهماني جاي هرنوع بحثي نمي باشد و بايد به نظر و عقيده ديگران احترام بگذارد هر نوع بي حرمتي را که مي توانست نسبت به اسلام و بخصوص حضرت محمد (ص) گفت و اصلا هم نمي خواست که از خر شيطان پائين بيايد. من و محمد کمي وارد مقابله با او شديم ولي من به احترام ميزبان که من را به خانه اش دعوت کرده بود سعي کردم تا آنجا که مي توانم خودم را نگهدارم و چيزي نگويم. اما رضا ول کن نبود که نبود. وحيد هم که مي دانست من از اين مسائل اصلا خوشم نمي آيد فقط گوش مي کرد و اصلا کاري نکرد تا رضا را ساکت کند. من چندين بار واقعا خواستم بلند شوم و از خانه وحيد بيرون بروم ولي نمي خواستم حرمت خانواده وحيد که من را دعوت کرده بودند بشکنم. از آنجائیکه وحید قرار است به زودی ازدواج کند برای تقسیم خوشحالی اش ما را به خانه اش دعوت کرده بود و من نمی خواستم که اوقات شیرین او را تلخ کنم. اين رضا چنان حرفهاي رکيکي مي زد که به قول خودش اگر آن حرفها را در همين لندن هم بزند او را اعدام خواهند کرد. به قول خودش سال 65 در رشته دندانپزشکي دانشگاه شهيد بهشتي قبول شده بوده است ولي پس از 6 ماه اخراج شده است.
پس از ترک خانه وحيد، محمد گفت که آن اوايل وقتي به کانادا آمده بوده است گروهي از ايرانيها (گويي از گزوه مجاهدين) ایرانیهای جدید را پیدا می کردند و کتابي را به آنها مي دادند که تمام آن چرندياتي که رضا گفت کاملا از همان کتاب است. اين گفته محمد خيلي برايم سنگين بود که چه آدمهايي دور و بر آدم پيدا مي شود و بنابراين بايد مراقب باشم که با چه کسي حشر و نشر مي کنم. وقتي به خانه رسيدم تا صبح حالم خوب نبود که چرا يک چنين آدمي مثل رضا به خودش اجازه مي دهد براحتي افکار خودش را بر نظر ديگران غالب کند و به اين راحتي حرمت را مي شکند. با خودم گفتم که اگر يکبار ديگر وحيد با من تماس بگيرد حتما قاطعانه با او برخورد خواهم کرد و حتي اگر بشود ديگر رابطه ام را با او قطع خواهم کرد. من آدم پرخاشگری نیستم و اصلا هم دوست ندارم تا نظر خودم را غالب کنم ولی کسی هم نیستم که اجازه بدهم هرکسی هرچیزی را که خواست جلوی من بگوید. وقتی از خانه وحید خارج شدیم او هم با مادرش همراه ما تا پائین آمدند. داخل آسانسور وحید به مادرش گله کرد که چرا آن حرفها زده شد. من مطمئن هستم که وحید نمی خواست آن اتفاق بیفتد ولی باید یکبار جدی با او صحبت کنم تا متوجه بشود که اویی که از دوران نوجوانی از ایران خارج شده است و خیلی چیزها را از ایران و حتی اسلام نمی داند نباید به هر حرفی گوش دهد و به هرکسی اعتماد کند.
اما دل من بیشتر از این می سوزد که آدمهای پرمدعایی مثل رضا که در ظاهر به کوروش و تاریخ ایران باستان افتخار می کنند خود را یک یونانی به دیگران معرفی می کنند. این قبیل آدمها که متاسفانه گویا اینجا زیاد هم هستند تنها نوک بینی خود را می بینند و بس. اینها خود اگر در مخاطره قرار بگیرند به هیچ چیزی رحم نمی کنند و برای همین هم است که خود را غیر ایرانی معرفی می کنند تا شناخته نشوند. اینهایی که می گویند ما نمی خواهیم با ایرانیها ارتباط داشته باشیم پس چطور به تاریخ ایران افتخار می کنند؟ آیا جای هزاران علامت سئوال و تعجب نیست که آیا ما باید با این افراد ارتباط نداشته باشیم یا آنها با ما؟
(الان محمد با من تماس گرفت تا بروم ايستگاه اتوبوس؛ از آنجا بايد برويم خانه ابراهيم. بقيه مطالب را امشب می نويسم)
امروز بعد از ظهر در آفيس لورنزو درباره فرد سالمندی با خنده و تمسخر صحبت می کرد و می گفت که او می خواهد در سن حدود 63 سالگی برای کسب دانش بیشتر به دانشگاه بیاید و از همه خنده دار تر حرف لورنزو این بود که می گفت آخر این دانش چه فایده ای برای کسی دارد که قرار است بعد از آن بمیرد. این حرف ساده گونه لورنزو باعث خنده بچه های آفیس شد. من یاد جمله معروف زگهواره تا گور (from cradle to the grave) دانش بجوی افتادم و این جمله را با سارا و بقيه مطرح کردم.
امشب با محمد رفتيم خانه ابراهیم یکی از دوستانمان که حدود 4 ماهی است یک سری از وسایل را از او خریده بودیم ولی نه آنها را به خانه آورده بودیم و نه پول ابراهیم بنده خدا را کامل به او داده بودیم. خلاصه امشب طلسم را شکستیم و وسایل را با وانت ابراهیم به خانه آوردیم. به خانه که آمدیم متوجه شدیم که داوود برای امشب آیگوشت گذاشته است؛ مدتها بود که آبگوشت نخورده بودیم. ابراهیم را هم بعنوان میهمان امشب در خانه نگهداشتیم. اما جای همه خالی که عجب این آبگوشت چسبید. خدا وکیلی بعضی از این غذاهای قدیمی مثل آبگوشت و کله پاچه آن هم در جایی مثل کانادا از هر غذایی بیشتر به آدم می چسبد.

UWO campus from a hot air balloon