موبایل

با سلام- الان که دارم اين مطالب را مي نويسم در کتابخانه تيلور هستم جايي که تا چند لحظه پيش با بچه هاي راديو جلسه داشتيم. چندين مورد برايم در اين چند روز پيش آمد که مي خواهم به آنها اشاره کنم. يکي اينکه بالاخره تصميم خودم را گرفتم و شنبه گذشته يک خط موبايل گرفتم. برخلاف ايران که بايد براي موبايل ثبت نام کرد در عرض نيم ساعت صاحب يک خط موبايل شدم. اينکه چرا تا حالا موبايل نگرفته بودم و يا اينکه چرا الان موبايل گرفتم شرح طولاني دارد ولي هرچه هست از اين به بعد بايد علاوه بر هزينه تلفن خانه هزينه موبايل را هم که چيزي حدود 45 دلار در ماه بر اساس يک قرارداد 3 ساله است بپردازم. پکيجي که من از شرکت فايدو گرفتم در اصل 25 دلار است ولي همراه با هزينه نصب، آيدي کالر، وويس و موارد ديگر 45 دلار خواهد بود. البته اگر بخواهم مي توانم بعضي از فيچر ها را کنسل کنم. نکته ديگر اينکه برخلاف ايران آنچنان تنوع گوشي موبايل در اينجا وجود ندارد. از آنجائيکه من موبايل را بر اساس قرارداد 3 ساله گرفتم براي گوشيي که انتخاب کردم (Motorola) 100 دلار پرداخت کردم که قيمت واقعي آن 350 دلار است. البته شما مي توانيد گوشي هايي را هم انتخاب کنيد که نيازي به پرداخت هزينه اضافي نيِست.

مطلب ديگر در مورد اتفاق و يا در واقع مهماني است که شب گذشته به همراه دوستم محمد رفته بودم. من زمانيکه کلاس سوم راهنمايي بودم يک همکلاسي و بچه محل خيلي نزديک داشتم به اسم وحيد. ما حتي براي دبيرستان يکجا رفتيم اما وحيد همان سال اول دبيرستان که بوديم (سال 1371) به من گفت که قرار است با خانواده اش از ايران بروند به کانادا. آن موقع من خيلي از اين حرف او ناراحت شدم ولي اصلا باور نکردم چون وحيد هميشه اهل غلو و قلمبه گويي بود. اما يک روز مادرش را ديدم که به دبيرستان آمد تا پرونده اش را بگيرد و من ديگر باورم شد که وحيد رفتني است. سالها گذشت که من وحيد را نديدم تا اينکه يک روز تابستان 78 او را در يکي از کوچه هاي محل ديدم؛ پس از مدت کوتاهي صحبت از وحيد جداشدم و پس از آن ديگر احساس کردم که هيچ وقت او را نخواهم ديد چون وحيد در کانادا و من در ايران!

سالها گذشت تا اينکه يک روز تابستان امسال زمانيکه با محمد داشتم به فروشگاه Best Bye براي خريد سيستم وايرلس اينترنت مي رفتم و در راه در مورد بچه هاي ايراني در لندن صحبت مي کرديم محمد نام فامیلی  يکي از دوستانش را به میان آورد؛ تا من آن کلمه را شنيدم به محمد گفتم که من حدود 15 سال پيش يکي از دوستانم با همين اسم به کانادا آمده است ولي من جز يکبار ديگر او را نديده ام. سپس محمد به من گفت که اسم او وحيد است؛ من که کاملا جا خورده بودم و اصلا باورم نمي شد گقتم اين بايد همان وحيد دوست خودم باشد. محمد هم که باورش نمي شد از من خواست تا نشاني هايش را بدهم که من هم همه راگفتم مخصوصا اينکه او خيلي عاشق ماشين و تعمير ماشين بود؛ سپس محمد به من گفت که همه اينها که گفتي دقيقا مشخصات وحيد است. پس از آن از محمد خواستم تا شماره او را بگيرد تا با او صحبت کنم. پس از اينکه وحيد گوشي را برداشت شروع کردم به معرفي خودم ولي وحيد اصلا انگار نه انگار! هيچي را به ياد نمي آورد. خلاصه من تا آنجا که توانستم از مدرسه، محل، معلم ها و ... گفتم اما او به من گفت حتي محله را تا حدودي از ياد برده است ولي آخر سر گفت که چيزهايي را به ياد مي آورد. بهمين خاطر قرار گذاشتيم تا او همان شب به خانه ما بيايد. خلاصه پس از اينکه وحيد را ديدم متوجه شدم که او خودش است و او نيز بالاخره من را شناخت و ... . از آن موقع تا بحال وحيد بارها به خانه ما آمده است، با هم خريد رفته ايم، دور هم جمع شديم و صحبت کرديم و ... . کلي از خاطرات گذشته براي يکديگر صحبت کرده ايم و به قولي حال و هواي نوجواني و محله را تو اين مدت زنده کرديم. وحيد الان مي تواند براحتي به انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي، و به قول خودش يکي دو زبان ديگر صحبت کند.

اما از همان شب اول يک نکته اي در وحيد ديدم که بهمان دلیل خيلي سعي کردم از او دوري کنم تا اختلافي پیش نیاید و آن هم اينکه وحيد نه تنها آن قلمبه گويي هايش را ترک نکرده بلکه اخلاق کانادايي شديدي هم پيدا کرده و خيلي از رسومات ايراني را فراموش کرده است؛ از همه اينها مهمتر اينکه وحيد نسبت به مسائل مذهبي ابايي از اين ندارد که فرد مقابلش چگونه است و هرچه را که بخواهد مي گويد. بهمين خاطر من با اينکه قلبا از پيدا کردن دوست صميمي و قديمي ام تا به الان خوشحال بوده ام ولي سعي کرده ام تا رابطه مان بصورت دوري و دوستي باشد تا روزي نرسد که مجبور شوم با او مخالفت کنم. اما وحيد گويا خيلي خيلي بيشتر از من خوشحال است و دائم از من مي خواهد که با او به نوعي در تماس باشم طوري که همين شنبه گذشته زنگ زد و از من گله کرد که چرا هميشه او به من زنگ مي زند و من به او زنگ نمي زنم. من معمولا در اينجور مواقع يک چيزي را بهانه مي کنم تا از دلش بيرون بياورم.

همه اين مقدمات را گفتم تا برسم به اينجا که وحيد من و محمد را شب گذشته به خانه اش براي شام دعوت کرد. او به من گفت که خانواده اش نيز بهمراه يکي از دوستانش در مهمانی خواهند بود. نيم ساعتي از حضور ما در خانه وحيد گذشته بود که دوستش رضا که حدود 42 سال دارد نيز وارد شد. همينکه رضا وارد شد محمد او راشناخت که در سالن بدنسازي دانشگاه وزنه هاي خيلي سنگيني را مي زند ولی قبلا خودش را يک فرد يوناني به محمد معرفي کرده بوده است. رضا که ديد محمد او را شناخت جا خورد و معذرت خواهي کرد که با ايرانيها رابطه چنداني ندارد. من هم به محمد گفتم حالا نميشد اين بنده خدا را به اين سرعت جلوي وحيد و خانواده اش ضايع نمي کردي! اما بعدا اتفاقاتي از جانب همين آقا رضا افتاد که خيلي من را به فکر فرو برد و اصلا شب گذشته و امروز صبح حال خوبي نداشتم. حتما شنيده ايد که مي گويند تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد. زمانيکه رضا روي مبل نشست مادر وحيد شروع کرد به کلي از او تعريف کردن و چنين و چنان. رضا هم براي خودش کلاسي گذاشته بود و از آن تعارفات معمول را بجا مي آورد. راستش من هم اين احساس را پيدا کردم که آدم با منطق و سنگين و باوقاري باشد. اما پس از اينکه شام را خورديم رضا شروع کردن به زبان باز کردن و کم کم حرفهاي خودش را درباره دانشگاه و کار شروع کرد تا اينکه نهايتا بکجوري همه چيز را وصل کرد به مسائل مذهبي و اسلام. رضا تا آنجا که توانست با جسارت تمام و بدون درنظرگرفتن اينکه آن جلسه مهماني جاي هرنوع بحثي نمي باشد و بايد به نظر و عقيده ديگران احترام بگذارد هر نوع بي حرمتي را که مي توانست نسبت به اسلام و بخصوص حضرت محمد (ص) گفت و اصلا هم نمي خواست که از خر شيطان پائين بيايد. من و محمد کمي وارد مقابله با او شديم ولي من به احترام ميزبان که من را به خانه اش دعوت کرده بود سعي کردم تا آنجا که مي توانم خودم را نگهدارم و چيزي نگويم. اما رضا ول کن نبود که نبود. وحيد هم که مي دانست من از اين مسائل اصلا خوشم نمي آيد فقط گوش مي کرد و اصلا کاري نکرد تا رضا را ساکت کند. من چندين بار واقعا خواستم بلند شوم و از خانه وحيد بيرون بروم ولي نمي خواستم حرمت خانواده وحيد که من را دعوت کرده بودند بشکنم. از آنجائیکه وحید قرار است به زودی ازدواج کند برای تقسیم خوشحالی اش ما را به خانه اش دعوت کرده بود و من نمی خواستم که اوقات شیرین او را تلخ کنم. اين رضا چنان حرفهاي رکيکي مي زد که به قول خودش اگر آن حرفها را در همين لندن هم بزند او را اعدام خواهند کرد. به قول خودش سال 65 در رشته دندانپزشکي دانشگاه شهيد بهشتي قبول شده بوده است ولي پس از 6 ماه اخراج شده است.

پس از ترک خانه وحيد، محمد گفت که آن اوايل وقتي به کانادا آمده بوده است گروهي از ايرانيها (گويي از گزوه مجاهدين) ایرانیهای جدید را پیدا می کردند و کتابي را به آنها مي دادند که تمام آن چرندياتي که رضا گفت کاملا از همان کتاب است. اين گفته محمد خيلي برايم سنگين بود که چه آدمهايي دور و بر آدم پيدا مي شود و بنابراين بايد مراقب باشم که با چه کسي حشر و نشر مي کنم. وقتي به خانه رسيدم تا صبح حالم خوب نبود که چرا يک چنين آدمي مثل رضا به خودش اجازه مي دهد براحتي افکار خودش را بر نظر ديگران غالب کند و به اين راحتي حرمت را مي شکند. با خودم گفتم که اگر يکبار ديگر وحيد با من تماس بگيرد حتما قاطعانه با او برخورد خواهم کرد و حتي اگر بشود ديگر رابطه ام را با او قطع خواهم کرد. من آدم پرخاشگری نیستم و اصلا هم دوست ندارم تا نظر خودم را غالب کنم ولی کسی هم نیستم که اجازه بدهم هرکسی هرچیزی را که خواست جلوی من بگوید. وقتی از خانه وحید خارج شدیم او هم با مادرش همراه ما تا پائین آمدند. داخل آسانسور وحید به مادرش گله کرد که چرا آن حرفها زده شد. من مطمئن هستم که وحید نمی خواست آن اتفاق بیفتد ولی باید یکبار جدی با او صحبت کنم تا متوجه بشود که اویی که از دوران نوجوانی از ایران خارج شده است و خیلی چیزها را از ایران و حتی اسلام نمی داند نباید به هر حرفی گوش دهد و به هرکسی اعتماد کند.

اما دل من بیشتر از این می سوزد که آدمهای پرمدعایی مثل رضا که در ظاهر به کوروش و تاریخ ایران باستان افتخار می کنند خود را یک یونانی به دیگران معرفی می کنند. این قبیل آدمها که متاسفانه گویا اینجا زیاد هم هستند تنها نوک بینی خود را می بینند و بس. اینها خود اگر در مخاطره قرار بگیرند به هیچ چیزی رحم نمی کنند و برای همین هم است که خود را غیر ایرانی معرفی می کنند تا شناخته نشوند. اینهایی که می گویند ما نمی خواهیم با ایرانیها ارتباط داشته باشیم پس چطور به تاریخ ایران افتخار می کنند؟ آیا جای هزاران علامت سئوال و تعجب نیست که آیا ما باید با این افراد ارتباط نداشته باشیم یا آنها با ما؟

(الان محمد با من تماس گرفت تا بروم ايستگاه اتوبوس؛ از آنجا بايد برويم خانه ابراهيم. بقيه مطالب را امشب می نويسم)

امروز بعد از ظهر در آفيس لورنزو درباره فرد سالمندی با خنده و تمسخر صحبت می کرد و می گفت که او می خواهد در سن حدود 63 سالگی برای کسب دانش بیشتر به دانشگاه بیاید و از همه خنده دار تر حرف لورنزو این بود که می گفت آخر این دانش چه فایده ای برای کسی دارد که قرار است بعد از آن بمیرد. این حرف ساده گونه لورنزو باعث خنده بچه های آفیس شد. من یاد جمله معروف زگهواره تا گور (from cradle to the grave) دانش بجوی افتادم و این جمله را با سارا و بقيه مطرح کردم.

امشب با محمد رفتيم خانه ابراهیم یکی از دوستانمان که حدود 4 ماهی است یک سری از وسایل را از او خریده بودیم ولی نه آنها را به خانه آورده بودیم و نه پول ابراهیم بنده خدا را کامل به او داده بودیم. خلاصه امشب طلسم را شکستیم و وسایل را با وانت ابراهیم به خانه آوردیم. به خانه که آمدیم متوجه شدیم که داوود برای امشب آیگوشت گذاشته است؛ مدتها بود که آبگوشت نخورده بودیم. ابراهیم را هم بعنوان میهمان امشب در خانه نگهداشتیم. اما جای همه خالی که عجب این آبگوشت چسبید. خدا وکیلی بعضی از این غذاهای قدیمی مثل آبگوشت و کله پاچه آن هم در جایی مثل کانادا از هر غذایی بیشتر به آدم می چسبد.

عيد سعيد فطر مبارک باد

سلام- فرا رسيدن عيد سعيد فطر را به همه دوستان مسلمان عزيزم تبريک عرض مي کنم. اميدوارم که طاعات و عباداتتان در ماه مبارک رمضان مورد قبول درگاه حق تعالي قرار گرفته باشد. البته در کانادا که همانند سال گذشته دچار تعدد روزهاي عيد فطر شديم. سني ها روز جمعه را عيد گرفتند، خيلي از شيعيان امروز را عيد گرفتند و عده اي ديگر از شيعيان که گويا عمدتا مقلد آقاي سيستاني هستند روز يکشنبه را عيد خواهند گرفت. در اين يکي دو روز گذشته ايميلهاي مختلفي را دريافت مي کردم مبني بر اينکه چگونه مي توان روز اول ماه شوال را تشخيص داد که بعضي از آنها حاوي مطالب علمي جالبي بودند و بعضي نيز فتواي مراجع و دليل علمي آنها را بيان مي کردند. همانطور که قبلا گفته ام اينگونه مسائل بحث بر انگيز در جايي مثل ايران و در بين مردم عادی به چشم نمي آيد و يا اصلا کسي توجه خاصي به آن نمي کند. با اين همه بايد اعتراف کنم که دلم براي نماز عيد فطر در ايران تنگ شده است. البته اينجا هم برگزار مي شود ولي همين موضوع سه روز مختلف عيد فطر لذت عيد و نماز را از آدم مي گيرد. من که خودم امروز نماز را فرادي خواندم. عبدل که يکي ازدوستان جديد فلسطيني است گفت که روز جمعه در لندن نماز عيد با حضور مردم خيلي زيادي در محوطه بزرگ Western Fair برگزار شد. طبق گفته عبدل قرار بوده است که امروز نماز عيد فطر در تورنتو در استاديوم راجرز که خيلي معروف است و پشت برج سي ان تاور قرار دارد برگزار شود. فردا يکشنبه نيز در لندن نماز عيد فطر در مسجد شيعيان برگزار خواهد شد.

من مي خواستم تا از بچه هاي ايراني دعوت کنم امروز براي جشن عيد فطر در گيبنس پارک دور هم جمع شويم. اما متاسفانه هوا تا 5 درجه رسيده است و باد سردي هم مي آيد. بهمين خاطر احساس کردم که حتما با اين شرايط آب و هوايي اذيت خواهيم شد و بنابراين اين موضوع لغو شد.

نمي دانم چرا هروقت ايام خاصي چه مذهبي و چه ملي ايراني وجود دارد براي من سختي هايي در دانشگاه بوجود مي آيد که باعث مي شود احساس نگرانی پيدا کنم. در هفته اي که گذشت استادم به من گفت که بايد تا آخر هفته کارهاي عملي را تمام کنم و راکتور را تحويل پروژه ديگري بدهم و سپس شروع کنم به نوشتن مقاله. اما واقعيت اينست که من حداقل يک هفته ديگر بايد کارهاي عملي ام را ادامه دهم تازه اگر اتفاق خاصي نيفتد و نتايج خوب باشد. از طرف ديگر جوآنا بهم ايميل زده که بايد گزارش پيشرفت سالانه را هرچه زودتر تحويل دانشکده دهم و تا آخر ترم هم خودم را براي دفاع از پروپوزال دکتری آماده کنم. همه اينها در حاليست که من اول دسامبر يک امتحان ديگر هم دارم و همچنين اگر خدا بخواهد مي خواهم برای تعطيلات آخر سال ميلادی به ايران بيايم. بنابراين بايد تمام اين کارها ظرف يک ماه و نيم ديگر حتما تمام شوند. اميدوارم که هم چيز به خير و خوشي بگذرد. چيزي که اينجا خيلي مهم است مديريت زمان و داشتن برنامه است و اگر براي هر کاري دير شده باشد کسي دلش به حالت نمي سوزد.

از آمدنم به ايران در ماه دسامبر گفتم. هفته پيش مدارک لازم را براي دريافت ويزاي ورود مجدد به کانادا به کنسول کانادا در بافالوي آمريکا با پست فرستادم. به ياد گرفتن ويزا در ايران افتاده بودم که چه روزگاري بر من گذشت تا ويزا را بگيرم. بهمين خاطر کمي مضطرب شدم که نکند ويزا را بهم ندهند چون نمي توانم به ايران بروم؛ ولي با خودم گفتم که اين ديگر چه فکري است چون من که در کانادا هستم حالا فوقش نمي روم به ايران. البته چون بليط هواپيما را رزرو کرده ام مجبور هستم تا آخر اين ماه بليط را بخرم وگرنه از دستم مي رود. انشاءالله که همه چيز به خوبي پيش برود. اما يکبار بايد درباره پست در کانادا بنويسم که برخلاف ايران پست در اينجا اهميت فوق العاده اي دارد و بسياري از کارها براحتي با پست انجام مي شود و شما نيازي نداريد تا خودتان به محل مربوطه براي انجام کارتان برويد.

پيتر دوست کانادايي من قرار است تا در دوشنبه از تز دکترايش دفاع کند تا به قول خودش بشود دکتر هاوس. از اينرو پنجشنبه گذشته از همه بچه هاي گروه خواسته بود تا در جلسه تمرين ارائه و دفاع از پروژه اش با حضور اساتيدمان شرکت کنيم و تا آنجا که مي توانيم از او سئوال کنيم و پيشنهادات خودمان را براي بهتر شدن کارش به او بدهيم. اين جلسه مثل يک تلنگر جدي براي من بود که بايد طوري کار کنم تا وقتي که چنين روزي براي خودم فرا رسيد خيالم از هر جهت راحت باشد. خودمانيم دکترا گرفتن راحت نيست. به قول آقا احد گاهي چنان آدم دچار اضطراب مي شود که از ادامه کار بدش مي آيد. همين پيتر خودمان مي گفت که از روي استرس مدتي در بيمارستان بستري شده بوده است. من که تا اينجا آمده ام؛ همه اش اول از لطف خدا بوده است. مابقي کار را هم به اميد خدا ادامه خواهم داد.

نکته آخري را که مي خواهم به آن اشاره کنم يک عذرخواهي دوباره است. هفته پيش تصميم گرفتم تا به همه ايميلهاي دوستان و حتي همکاران عزيزم در ايران جواب بدهم اما متاسفانه همان لحظه کاري برايم پيش آمد و هنوز که هنوزه نتوانسته ام به آن ايميلها جواب بدهم. اميدوارم من را درک کنيد که جواب ندادن من از روي وقت نداشتن است وگرنه من خيلي هم خوشحال مي شوم که بتوانم کمکي کرده باشم يا اطلاعات خاصي را از اينجا بدهم. من خودم زمانيکه در ايران بودم انتظار داشتم کسانيکه در خارج از ايران هستند به همه سئوالات من جواب بدهند ولي الان مي فهمم که اين کار چندان هم ساده نيست.

Thanksgiving day

سلام- اميدوارم که روزهاي ماه رمضان براي همه مملو از معنويت بوده باشد و من حقير را هم از دعاي خير خود محروم نفرمائيد. امروز دوشنبه 8 اکتبر 2007 بمناسبت روز Thanksgiving در کانادا تعطيل رسمي مي باشد. غذای مخصوص این روز بوقلمون و کدوی حلوایی است. دانشگاه دیروز غروب برنامه شامی را بهمین مناسبت برگزار کرد که نکته جالبش این بود که به احترام مسلمانها که در این ایام روزه هستند ساعت مراسم حوالی زمان افطار بود. حدود ۲ هفته دیگر هم در آمریکا این روز جشن گرفته خواهد شد. براي اينکه بدانيد اين روز چرا در کانادا جشن گرفته مي شود توصيه مي کنم مطالب زير را بخوانيد:

 

Thanksgiving Day is a joyous family festival celebrated with lot of enthusiasm in US, Canada and several other countries. Thanksgiving Day Festival commemorates the feast held by the Pilgrim colonists and members of the Wampanoag people at Plymouth in 1621. On this day people express gratitude to God for his blessings and give thanks to dear ones for their love & support. Feasting with family is an integral & most delightful part of Thanksgiving Day celebrations.

 

Thanksgiving Day Celebration in Canada

People of Canada celebrate Thanksgiving on the second Monday in the month of October every year. It is celebrated to thank the Lord Almighty for a bountiful harvest. America however celebrates thanksgiving on the fourth Thursday of November every year. The reason behind the difference is geographical; autumn season starts earlier in Canada than in America.

 

History of First Canadian Thanksgiving

The first Canadian thanksgiving was celebrated on 15th April 1872 to thank the recovery of King Edward VII from serious illness. The next thanksgiving was celebrated after a few years in 1879 on a Thursday. Canada later, had a turbulent time deciding the day of national Thanksgiving. Thanksgiving was celebrated on a Thursday in November between 1879 and 1898. It was later celebrated on a Thursday in October between 1899 and 1904. Thereafter, it was celebrated on a Monday in the month of October. This was between the period of 1908-1921.

In later years, thanksgiving came to be celebrated on 'Armistice Day'. This was however, amended in 1931. Finally on January 31, 1957, Parliament announced the second Monday in the month of October as the official 'Thanksgiving Day'. It was declared as "a day of general Thanksgiving to Almighty God for the bountiful harvest with which Canada has been blessed."

 

Canadian Thanksgiving Celebration

The thanksgiving celebrations include parades, customary 'family feast' and 'turkey'. It is a time for sharing, loving and family reunions. The central idea behind the celebration is to be thankful for the past harvest and praying for the coming year.

 

Thanksgiving Day Symbols

Pumpking: Pumpkins are a Thanksgiving favorite for about 400 years.

Turkey: Turkey is an inseparable part of Thanksgiving celebration.

Corn: Corn was a part of first thanks giving feast & is popular till date.

Cranberry: Cranberry sauce is turkey's favorite thanksgiving feast partner.

Cornucopia: Cornucopia is a horn-shaped basket filled with fruits & goodies

Beans: Beans are regarded as the third of the Indian Three Sisters.

 

اما اين آخر هفته سه روزه مصادف شده با روزهاي پاياني ماه رمضان. ما که دو سه شب آخرو دوپينگ کرديم؛ شب تا موقع سحر بيدار مي مانديم و بعد از آن مي خوابيديم تا ظهر.

شنبه گذشته که در خانه يکي از خانواده ها براي افطاري و خواندن قرآن دعوت بوديم صحبت از روز عيد فطر شده بود که چه روزي خواهد بود. بحثهاي جالبي پيش آمد از اين بابت که بالاخره تکليف چيست، روز اول ماه رمضان پنجشنبه بوده است يا جمعه و اصلا چرا چنين شير تو شيري وجود دارد و خلاصه اينکه روز عيد فطر کداميک از روزهاي آتي جمعه، شنبه و يکشنبه خواهد بود. من که آخرش نفهميدم بايد چکار کنم.

اگر خدا بخواهد داريم برنامه ريزي مي کنيم تا بمناسبت روز عيد فطر، ايرانيها را در پارک گيبنس دور هم بصورت پاتلاک جمع کنيم و اين روز را جشن بگيريم. شنيدم که گويا امسال هم قرار است تا مثل پارسال تعطيلات عيد فطر در ايران بيش از 1 روز باشد. پارسال که حال گيري بود چون ما داشتيم اينجا مي رفتيم دانشگاه ولي ايران همه در تعطيلات بودند (البته بماند که اعلام ناگهاني تعطيلات پارسال خيلي غافلگير کننده بود) ولي خوشبختانه امسال اين تعطيلات به احتمال خيلي زياد روزهای شنبه و يکشنبه هستند که ما هم اينجا تعطيل هستيم و مي توانيم احساس واقعي روز عيد را در کنار هموطنانمان در داخل ايران داشته باشيم.

پيشاپيش عيد سعيد فطر را به همه تبريک عرض می کنم.

 

این هم از اثرات بیدار ماندن در شب. در طول روز زمانیکه داشتم با لپ تاپ کار می کردم خوابم برده بود که باعث شده بود محمد هم با دوربینش چند تا عکس از این طرز خوابیدن من بگیرد. بچه ها به من میگن که برایشان عجیب است که من هر وقت اراده کنم و تحت هر شرایطی براحتی خوابم می گیرد.

وبلاگ يکساله شد

سلام- پارسال دقيقا در چنين روزی بود که اولين مطلب وبلاگم نگاشته شد و پس از آن مطالب بعدي بهمين ترتيب اضافه شد تا اينکه به اينجا رسيد. امروز دوشنبه است ولي پارسال چنين روزي يکشنبه بود و من در آفيس بودم که داشتم مطالب اوليه را مي نوشتم. يادم مي آيد که در همان روز سم (همان دوست مکزيکي ام که الان در آمريکاست) وارد آفيس شد، تعجب کرد که در روز يکشنبه در آفيس هستم و به گمان اينکه براي کار مربوط به پروژه به آفيس آمده بودم من را تحسين کرد غافل از اينکه داشتم کار ديگري را انجام مي دادم!!! در اين مدت یکسال خيلي چيزها بودند که مي خواستم بنويسم ولي يا فراموش کردم، يا ديگر آنقدر دير شده بود که ترجيح دادم ديگر ننويسم و يا اينکه مثل همين اواخر يک سري مسائل بطور عجيبي شور و عشق هرکاری منجمله نوشتن را از من گرفته اند. هدف اوليه ام از نوشتن اين وبلاگ اين بود که واقعا خاطرات خودم را بنويسم تا از آن طريق هم خانواده و دوستانم از اوضاع و احوال من در اينجا باخبر باشند و هم اينکه در آينده يادگاري براي خودم از دوران تحصيل در کانادا باشد. در کنار هدف اصلي ام سعي داشتم تا بدين طريق به هموطنان عزيزم که دوست دارند از اينجا اطلاعاتي داشته باشند کمکي هرچند مختصر کرده باشم. نمي دانم تا چه حد در اين کار موفق بوده ام ولي مطمئن هستم که اين وبلاگ مي توانست خيلي خيلي بهتر از اين باشد. متاسفانه هميشه يک سري مسائل وجود دارند که سرعت کار را کم مي کنند و طبعا اين مشکل براي من هم در نوشتن مطالب وبلاگ وجود داشته است. اگرچه بعضي ها در همان روزهاي اول به من مي گفتند که شوق و علاقه وبلاگ نگاري مربوط به همان روزهاي ابتدايي است و بزودي آن را کنار خواهم گذاشت، اما خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد و هنوز هم دوست دارم تا به اين کار ادامه دهم.

مهمترين چيزي که از طريق اين وبلاگ نصيبم شده است و واقعا به آن افتخار مي کنم دوستان بسيار خوبي است که پيدا کرده ام. در روزهاي اول آمار رجوع به وبلاگ شايد به روزي 20 نفر هم نمي رسيد که تازه شايد 15 بار آن توسط خودم بوده اند ولي الان اين آمار بطور متوسط به روزي 60 بازديد رسيده است درحاليکه خودم حداکثر روزي 3 بار به وبلاگ رجوع مي کنم. برايم خيلي جالب بوده است که دوستاني از کشورهاي مختلف وبلاگ را مي خوانند. براي خودم هنوز هم باور کردني نيست که عزيزاني را از طريق اين وبلاگ مجددا پيدا کردم که مدتها بود از آنها خبري نداشتم و حتي فکر نمي کردم که ديگر آنها را خواهم ديد. البته دوستاني را هم پيدا کردم که بعدا باعث رنجش من شدند و یا شاید من باعث رنجش آنها شده ام. دوستاني را پيدا کردم که صحبت کردن با آنها برايم افتخار بوده و هست. دوستاني بوده اند که صحبت کردن با آنها باعث آرامش روحي من بوده است و هر وقت که دلم گرفته بوده است کمکم کرده اند. من حتي يکبار کامنتهايي را که برعليه من بوده اند و يا خودم آنها را نمي پسنديدم پاک نکردم و سعي کردم تا از اين طريق هم دموکراسي را رعايت کنم و هم اينکه آن کار ناپسند را با سکوت پاسخ دهم. بعضی ها نوشتن وبلاگ توسط بنده را حمل بر مقاصدی خاص  می گذاشتند در حالیکه نیت اصلی من چیز دیگری بوده است. دوستان عزيزي در طول اين مدت از من خواسته بودند تا به سئوالهايشان و در واقع به نکات مبهم ذهنشان جواب دهم. واقعیت اینست که من نمی توانم به هر نوع سئوالی پاسخگو باشم ضمن اینکه نمی خواهم متهم به این شوم که ذهن هموطنانم را گمراه می کنم. در همينجا از آن دوستان گرانقدري که نتوانستم کمک مفيدي برايشان انجام دهم عذر مي خواهم؛ اميدوارم که در آينده بتوانم در اين کار بيشتر موفق باشم. ولي باور کنيد که هرچه به جلوتر مي روم کارم سنگين تر مي شود و استرس کار و تحقيق گاهي حتي فرصت فکر کردن به وبلاگ را هم به آدم نمي دهد؛ مسائل شخصي را هم اگر به اين اضافه کنيد آن وقت به من حق خواهيد داد که چرا گاهي دير به دير مطلب مي نويسم و گاهي نمي توانم به سئوالات خوانندگان وبلاگ پاسخگو باشم.  من تنها در يک عبارت از همه دوستان و خوانندگان عزيز وبلاگم که هميشه من را تشويق و ترغيب کرده اند تشکر مي کنم و بهترين و شادترين چيزها را برايشان آرزو مي کنم.

اما اجازه بديد مطالبي را مربوط به امروز بنويسم. امروز سالروز ضربت خوردن حضرت علي (ع) است؛ به سهم خودم اين ايام حزن انگيز را به عاشقان حضرتش تسليت عرض مي کنم. امروز داشتم از طريق اينترنت شبکه 3 جام جم را مي ديدم که ويژه برنامه شهادت حضرت علي (ع) بود. حالت خيلي عجيبي بهم دست داده بود چون در چنين روزهايي دنياي اينجا خيلي با دنياي ايران متفاوت احساس مي شود. حتي بسياري از ايرانيها در اينجا روزه خوري مي کنند چه برسد به بقيه. خيلي چيزها در اين مورد هستند که به ذهن مي آيند و مي روند اما هنوز به دنبال فرصت مناسبي مي گردم تا در اين باره بنويسم. در ماه رمضان امسال ما هر شنبه افطار در منزل يکي از خانواده هاي ايراني هستيم که واقعا براي من لذت بخش است چون من را به ياد ايام ماه رمضان در ايران مي اندازند.

امروز خبر خيلي ناراحت کننده اي را شنيدم و آن درگذشت پروفسور علي دانش از اساتيد بسيار گرامي و با ارزش مهندسي شيمي دانشکده فني دانشگاه تهران بود. من زمانيکه در دانشگاه تهران بودم، ايشان به دانشگاه هريوت وات کشور اسکاتلند رفته بودند و بنابراين اين افتخار نصيبم نشده بود تا از محضر ايشان استفاده کنم، اما در وصف خوبيهاي ايشان بويژه از نظر علمي آنقدر شنيده ام که فکر مي کنم درگذشت ايشان يک ضايعه واقعي به جامعه علمي و بخصوص جامعه مهندسي شيمي کشورمان است. من به سهم خودم درگذشت اين استاد بزرگ و شايسته را به خانواده محترم ايشان تسليت عرض مي کنم و آرزو مي کنم که بهشت برين جايگاه اخروي ايشان باشد.

امروز بعد از ظهر به کلاس مقدمات طراحي پلنت که دکتر برقي استاد آن است و من هم TA اين درس هستم رفتم تا ببينم چه مطالبي در اين جلسه تدريس مي شود و خودم را براي پاسخگويي به سئوالات دانشجويان و تصحيح اوراق تمرين آنها آماده کنم. طرز تدريس دکتر برقي و طرز حضور و نشستن دانشجويان سر کلاس دو چيز کاملا متضاد و کمي شوکه کننده بودند که مشاهده کردم. از يک طرف دکتر برقي دقيقا مثل يک استاد ايراني با جزئيات کامل درس مي دهد که دانشجويان کانادايي آن را زياد نمي پسندند و مننظرند تا استاد سريع از روي مطلب عبور کند و از طرف ديگر دانشجويان داخل کلاس يا در حال انجام کارهاي شخصي و مرور اينترنت هستند، يا مثلا پاهاي خودشان را روي نيمکت جلويي ول کرده اند و يا اينکه با يکديگر صحبت مي کنند. مت که تابستان با من کار مي کرد يکي از همين دانشجويان است و من به شوخي به او گفتم که حواسش را به درسش بدهد!

محمد لطیفی- ۹ مهر ۱۳۸۶ و ۱ اکتبر ۲۰۰۷