عاشورا، اما رضا و شیهای احیا

سلام. فرا رسیدن ایام شهادت اما حسین (ع) را به دوستداران و عاشقان امام حسین تسلیت عرض می کنم. چند ماه پیش یکی از خوانندگان وبلاگم که گویا تمامی مطالب وبلاگ را خوانده بودند سئوالاتی را از من پرسیدند که مدتی ذهن من را در فکر فرو برده بود چرا که سئوالات مهمی هستند و خود من بارها و بارها به چنین مسائلی فکر کرده ام. عمده سئوالاتی که این خواننده محترم از من پرسیده بودند مربوط بود به نظرات من در مورد نحوه سوگواری ایام شهادت امام حسین (ع)، نحوه زیارت حرم امام رضا (ع) و نیز شیهای احیا و اینکه بالاخره چه شبی شب احیا است مخصوصا که در این سالها روز اول ماه رمضان با شک و شبهه اعلام می شود.

در اینجا بخشی از جوابی را که برای این خواننده محترم نوشته بودم می آورم به این امید که دوستان خواننده وبلاگم بنده را از نظرات خوب خودشان محروم نکنند.

 

"...

شما بطور مشخص به سه موضوع عزاداري امام حسين (ع) و نوحه خواني، زيارت حزم امام رضا (ع) و شبهاي احيا در ماه مبارک رمضان اشاره کرده ايد و من هم سعي مي کنم از اين به بعد موردي بنويسم تا مطالبم بيش از اين خسته کننده نباشد. البته من کارشناس مسائل ديني نيستم چه بسا که خود کارشناسان مسائل ديني خودشان خيلي با يکديگر مشکل دارند و در بعضي موارد هرکسي يک چيزي را مي گويد. من تنها سعي مي کنم بعنوان يک آدم خيلي معمولي خيلي خلاصه تنها بخشي از آنچه را که در اين مدت به ذهنم آمده بوده است را برايتان بنويسم.

موضوع عزاداري امام حسين (ع) تقريبا از همان دوران کودکي در ذهن خيلي از ماها جاي خودش را پيدا کرده است و چه بسا که خاطرات خوب و شيريني از اين دوران برايمان مانده است و بنابراين نوحه خواني امام حسين چيزي غير از نوحه ها و عزاداريهاي ديگر است. البته انسان نياز دازد تا هم بخندد و هم گريه کند. گاهي اوقات گريه خود دواي خيلي چيزهاست مخصوصا که ما شرقيها احساساتي هستيم. اما مسلما امام حسين هيچ نيازي به گريه ما ندارد؛ بلکه ما بايد در اين ايام به خودمان ياد آوريم که مانند امام حسين باشيم (که البته عملا چنين چيزي وجود ندارد). آنچه که من اعتقاد دارم اينست که بايد در هر کاري تعديل وجود داشته باشد؛ ولي آخر با اين اعتقاد من مگر چيزي درست مي شود؟ اگر قرار بود چيزي درست شود که بايد تا الان مي شد.  من با اين گفته شما کاملا موافقم که ما بايد به حال خودمان گريه کنيم نه به حال بنده هاي خوب خدا. البته احتمالا شما خودتان هم مي دانيد که خيلي از اين مراسمها و تشريفاتي که الان در ايام محرم وجود دارد توسط انگليسيها بوجود آمده است. دعا و زيارت خواندن هم اتفاقا خيلي خوب است و به آن سفارش و تاکيد شده است. هيچ شکي ندارم که افراط و تفريط تا بخواهيد در ايام محرم وجود دارد. بعنوان مثال، يادم مي آيد که چند وقت پيش آقاي طالقاني که زماني رئيس فدراسيون کشتي بود برنامه ويژه اي در تلويزيون بمناسبت ايام محرم داشت. او چنان با حرارت و اشتياق از خرجهايي که در تکيه هاي محلات مي شد صحبت مي کرد که بيننده تلويزيون احساس گرسنگي پيدا مي کرد. در يکي از قسمتهاي آن برنامه آقاي طالقاني صحنه هايي را نشان مي داد که چندتا از حاجي هاي پولدار بازار در حال پختن غذا براي مراسم امام حسين بودند. من همان موقع با خودم فکر کردم که اگر يک يتيمي که نان شب ندارد بخورد اين صحنه را ببيند و احساس گرسنگي کند و ناراحت شود، آنگاه چه قضاوتي مي توان کرد! حتما شما خودتان خوب مي دانيد که در ايام محرم چه ولخرجيهايي که نمي شود. آيا بهتر نيست اين پول ها را در جاي ديگري خرج کرد؟ آيا مگر نه اينکه امام حسين براي امر به معروف و نهي از منکر شهيد شد؟ من از زماني که متوجه وقايع بيشتري از ماجراي عاشورا و هدف امام حسين شدم بگونه ديگري به اين موضوع فکر ميکنم. متاسفانه در تمام طول سال به جز محرم هيچ بويي و نشاني در کشورمان از هدف اصلي امام حسين ديده نمي شود وگرنه چرا ما بايد يک چنين جامعه اي داشته باشيم. خيلي ها فقط در همان ايام محرم آنهم در ظاهر يادي از امام حسين مي کنند ولي خدا خودش مي داند که آنها در باطن چه نوع افرادي هستند و در طول سال چه کارهايي ميکنند که به فکر يزيد هم نمي توانست برسد. شايد از اشک ريختن براي امام حسين احساس سبکي بکنم و لذت ببرم ولي از ديدن صحنه هاي مبتذلي که در ايام محرم چه در محله ها و چه در تلويزيون مي بينم نه تنها اشکم در نمي آيد بلکه احساس سرخوردگي پيدا مي کنم و افسوس مي خورم که اما حسين هنوزم  خيلي مظلوم است و خيلي ها مي خواهند از نردبان او بالا بروند. يک روز يک نفر به من گفت که به سلامتي حضرت عباس عرق مي خورد و به زير علم ميرود!!! نوحه هايي مثل نوحه هاي آقاي هلالي آيا غير از مسخره بازي و توهين به امام حسين است؟ من تنها به يک موضوع ديگر اشاره مي کنم و بقيه گفته هايم را مي گذارم براي بعد: مدير عامل شرکتی که من در آنجا کار می کردم فردي بسيار بسيار مذهبي بود و بهمين خاطر براي هر مناسبتي که وجود داشت برنامه ويژه اي در نمازخانه شرکت برپا مي شد. يکي از مسخره ترين چيزهايي که من هميشه از آن انتقاد مي کنم اينست که بعضي ها فکر مي کنند اگر لباس خود را در بياورند و براي سينه زدن لخت  شوند و گلوي خود را پاره کنند ديگر امام حسين در همه چيز ضامن آنها خواهد بود و بنابراين خيالشان راحت باشد که هرکاري را مي توانند بکنند. ايام محرم سال 84 يادم مي آيد که آقاي مدیر عامل بچه هاي تکيه محله اش را به شرکت مي آورد و خلاصه عزاداري مفصلي را حدود دو ساعت هر روز در نمازخانه شرکت به راه مي انداخت. من هم در آن زمان تازه چند روزي بود که به شرکت رفته بودم و از آنجايي که از تکيه محله مان خوشم نمي آمد ولي دوست داشتم يک جورايي تو حال و هواي امام حسين باشم در آن مجالس شرکت مي کردم. اما چيزي که برايم اصلا قابل باور نبود اين بود که آقاي مدیرعامل از همه زودتر لخت مي شد و بقيه هم پشت سرش لخت مي شدند. بماند که بوي عرق بدنشان آدم را خفه مي کرد، برايم فابل فهم نبود که اين آقاي مدیرعامل که مدير يک شرکت بزرگ نفتي مي باشد با چه منطقي لخت مي شود تا عزاداري کند.

موضوع زیارت قبور ائمه (ع) يکي از موضوعاتي است که سني ها به ما شيعه ها ايراد مي گيرند و گمان مي کنند که ما در حد خدا به آنها اعتقاد داريم و بنابراين مشرک هستيم. اگرچه من اصلا اعتقاد دارم دوستان مسلمان سنی نمی خواهند بعضی از واقعیات را باور کنند و دچار باور غلطی از واقعیات هستند (هرچند انصافا در خیلی مسائل از ما شیعه ها جلوتر هستند) ولي شک ندارم که ما خودمان در اين زمينه دچار يکسري مشکلات مزمن مشابه آنچه که شما برشمرديد هستيم. مي شود به نوعي اين مساله را توجيه کرد که سعي و تلاش براي رسيدن به ضريح امام ناشي از همان حس دوست داشتن انسانهاست که وقتي فردي کسي را دوست دارد مي خواهد هميشه در کنار او باشد. در اينجا تنها مي خواهم حس شخصي خودم را نسبت به پدر خودم بيان کنم؛ نمي دانم که آيا ديگران هم همينطور هستند يا نه. هر وقت سر مزار پدرم مي رفتم هيچ چيزي من را قانع نمي کرد چون انگار يک حسي داشتم که مي خواستم وارد قبر شوم و پدرم را در آغوش بگيرم. ولي چون انجام چنين کاري غير ممکن بود سعي مي کردم با خودم کنار بيايم و براي پدرم دعا و قرآن بخوانم. مي دانستم که حتي اگر پدرم را در آغوش بگيرم هيچ فايده اي نخواهد داشت چون جسمش ديگر جاني ندارد ولي روح او که زنده است می تواند هرجایی باشد. هدف از این گفته ام اصلا تصديق رفتار مردم داخل حرم نيست بلکه مي خواهم بگويم اين مي تواند ناشي از علاقه و فطرت مردم باشد. طبعا بودن در کنار فرزند پيامبر خدا و يکي از بهترين بنده هاي خدا نيز شوق و شعف خاصي را به انسان ميدهد. با اين وجود آن همه بي نظمي ها و کارهاي دوني که مردم براي رسيدن به ضريح از خودشان نشان مي دهند ناشي از عدم تفکر و درک درست ما در آن لحظه است. آيا نمي شود براحتي يک صف درست کنند و هرکسي به نوبت به سمت ضريح برود و برگردد؟ آيا امام رضا دوست دارد که یک نفر براي رسيدن به ضريح او ديگران را له کند و باعث شکستن دست و پاي ديگران شود؟ امام رضا و ديگر ائمه بندگان پاک خدا هستند که مي توانند شفيع ما پيش خدا باشند ولي به هيچ عنوان در حد خدا نيستند و نمي توانند به خودي خود آرزوهاي ما را برآورده کنند و يا گناهان ما را پاک نمايند. همين که کسي براي زيارت امام  مسير زيادي را طي مي کند تا به مشهد برسد کافي است و هر نقطه اي از حرم مانند نقاط ديگر مي باشد و ما نبايد خدا را مثل خودمان در نظر بگيريم که اگر مثلا فلان جا باشيم خدا بيشتر خوشش مي آيد و ثوابش بيشتر است. اين جمله کلي را مي خواهم بگويم که کلا ما مسلمانها از اين نوع مشکلات فکري و خرافه اي زياد داريم که خوب براحتي هم نمي شود با آنها مبارزه کرد. جمله اي که در مورد غريب بودن امام رضا نوشتيد برايم جالب و قابل درک بود. اين هم يکي ديگر از همان مشکلات ما مسلمانهاي شيعه است که بدون داشتن اطلاعات کافي براي امامانمان اسم و صفت درست کرده ايم. غريب بودن اما رضا به ابن خاطر نيست که قبرش در مشهد است که اگر اين بود من فکر کنم اتفاقا امام رضا تنها امامي است که غريب نيست. غريب بودن امام رضا مربوط به دوران حياط ايشان است که بنا بدلايلي مجبور شدند تا از مدينه به طوس بروند و در آنجا با مشکلات خاصي روبرو شوند. بنظر من اگر کسي فکر ميکند که اما رضا غريب است چون قبرش در مشهد است، يا نمي فهمد که چه مي گويد يا اينکه بلد نيست تا کمي عقلش را بکارگيرد. اگر قرار بر اين باشد، پس امام حسين که مظلومانه شهيد شد هنوز هم مظلوم است و احتمالا مي خواهند در آن دنيا نيز حقش را بخورند!!!

در مورد شبهاي احيا و حقايق آن سئوالات بسياري براي خود من وجود دارد که هنوز نتوانسته ام جواب قانع کننده اي را براي آنها پيدا کنم. وقتي سئوالات شما را ديدم احساس کردم که ذهن من را خوانده ايد.  مشکلي که جديدا بر بقيه مشکلات افزوده شده است عدم يکسان بودن شروع وپايان ماه رمضان نسبت به کشورهاي ديگر مي باشد. من تا الان نمي دانستم ولي يک نفر به من گفت که هلال ماه شيعه با هلال ماه سني ها فرق دارد. حتي ماه رمضان سال گذشته مي گفتند که اوقات شرعي شيعه با اوقات شرعي سني تفاوت دارد. جل الخالق! حتي در داخل ايران بين خود آقايون اختلاف وجود دارد. من در اين مورد ترجيح مي دهم که زياد ننويسم تا بلکه بعدا بيشتر درباره اش صحبت کنيم.

..."

بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين

سلام. چقدر روزها سريع مي گذرند. انگار همين ديشب بود که به تهران رسيدم و خانواده ام را پس از تقريبا يکسال و نيم ديدم. اما خيلي زود يک ماه گذشت و فردا صبح به اميد خداوند متعال به کشور کانادا بازخواهم گشت. اين سفر يکماهه تجربه خوبي برايم بهمراه داشت از اين حيص که خيلي از پديده ها در ايران را با نگاه ديگري مي ديدم. خيلي از عزيزانم را توانستم دوباره ملاقات کنم اما خيلي ها را هم نتوانستم. از همه آنهايي که نتوانستم خدمتشان حضور يابم عذر مي خواهم اما چه کنم که چاره اي جز تسليم شدن در برابر گذر زمان نيست.

 

به قول يکي از دوستان چند چيز جالب و تامل انگيز ذهن هرکسي را که بعد از مدتي به ايران مي آيد به خود جلب مي کند. بسياري از ميادين اصلي تهران در حال تعميرات هستند مانند ميدان رسالت، هفت حوض، انقلاب و جمهوري. در ميدان توحيد چنان چاله چوله هايي بوجود آورده اند که اگر راننده اي بخصوص در شب حواسش نباشد حتما بلايي سر خودش يا وسيله اش خواهد آمد. در بزرگراه آزادگان که يکي از بزرگراههاي اصلي در جنوب تهران است چنان گودالهايي در وسط اتوبان ديدم که اصلا برايم قابل قبول نبود چون هرکدام از آن گودالها برابر با يک علامت مرگ براي رانندگان هستند. تاکسي هاي سبز رنگ که ظاهرا خصوصي هستند و نيز اتبوسهاي پولي موارد ديگري بودند که برايم تازگي داشتند. صف طولاني بنزين از جمله موضوعاتي است که تنها مي توان گفت: متاسفم! بزرگراه امام علي (ع) از کارهاي بزرگي است که در تهران در حال اتمام است. البته اميدوارم که فکري به حال خروجي ها و وروديهاي اين اتوبان بخصوص در ميدان رسالت بشود. تونل بزرگراه رسالت زمانيکه در تهران بودم افتتاح شده بود اما در اين يکماه که چند بار از آن عبور کردم واقعا پي به اهميت آن بردم که چقدر مفيد است.  

 

در اين يک ماه متاسفانه تلخي هاي زيادي برايم پيش آمد که باعث شد بارها از آمدنم به ايران پشيمان شوم. درگذشت عمويم اولين اتفاقي بود که موجب شد چند روزي شوکه زده شوم و کلا خيلي زود شادابي آمدنم به ايران پنچر شد و نتوانستم خيلي از برنامه هايي را که در ذهن داشتم انجام دهم. اما به هر حال در برابر دست تقدير چاره اي نيست جز تسليم شدن در برابر رضاي خداوند متعال. اما بدترين اتفاقي که برايم پيش آمد حتاکي ها و بي حرمتهايي بود که در اين مدت به من شد. نمي دانم آيا اين انصاف است که با کسي که به کشورش آمده تا در آغوش خانواده و هموطنانش آرامش بگيرد اينگونه با او برخورد شود؟ فردي که مدعي عرق خوري و عربده کشي بود و با تکيه بر داراي اش قدرت کاذبي براي خودش متصور بود و مي گفت از انجام هيچ کاري ابايي ندارد گويا در همان حالت مستي که بود و از چيزي خبري نداشت هرچه که خواست به من گفت و حتي من را تهديد به قتل کرد و خانواده ام را نيز تهديد به آزار و اذيت. ايکاش ... .

 

فرد ديگري که ظاهرا به نام آقاي امير محمد است در پست هاي قبلي وبلاگ هرچه که خواسته به من گفته است. ايشان ظاهرا يکي از دانشجويان دکتراي دانشگاه علم و صنعت هستند. اگرچه من فکر مي کنم اين شخص فرد ديگري باشد که نامش را تغيير داده و اينگونه مي خواهد حرصش را خالي کند. اما تنها مي خواهم به اين نکته اشاره کنم که من کوچکتر از اين خودم را مي دانم که بخواهم در مقابل کسي ادعايي داشته باشم. من به همه دانشجويان احترام قائلم و قويا به اين اعتقاد دارم که همه ما لزوما بر اساس توانايي خودمان در مکان فعلي مان قرار نگرفته ايم بلکه خوش شانسي و يا بدشانسي هم دخيل بوده اند. من از آقاي امير محمد البته اگر وجود خارجي دارند مي خواهم تا اطلاعات تماس خودشان را در اختيار من بگذارند و يا به من ايميل بزنند تا ببينم چه چيزي باعث شده است که يک دانشجوي دکترا کلماتي را در يک وباگ که ديگران هم آن را مي خوانند بر زبان مي آورد که در شان او نيست.

 

يکي ديگر از مواردي که در اين چند روز اخير بدجوري حال من را گرفته است تعطيلي دو سه روزه بخاطر بارش برف بود. دلم آنقدر از بابت اين تعطيلي پر است و آنقدر عصباني هستم که فقط نمي دانم چه چيزي را بايد ينويسم و چه چيزي را ننويسم. آخر چرا بايد با يک برف يک کشور بزرگ تعطيل شود؟ آيا مسئوليني که قبل از انتخابات با عکسها و ژستهاي آنچناني و با ادعاهاي بزرگ خودشان را تبليغ مي کردند نبايد به بدترين وضع ممکن به چالش کشيده شوند که چرا کوتاهي کرده اند که يک کشور بزرگ با يک بارش برف دو سه روز تعطيل مي شود؟ آيا ضررها و خسارتهاي جاني و مالي که در اثر اين عدم آينده نگريها پيش مي آيد قابل محاسبه و براحتي قابل جبران هستند؟ من اصلا نمي خواهم بگويم که کانادا فلان و بهمان است اما در آنجا برفهاي سنگيني مي بارد که برف اخير در تهران در مقابل آن چيزي نيست اما به هيچ عنوان تعطيلي اعلام نمي شود. من امروز رفته بودم به سمت شهريار؛ آنقدر در حين رانندگي عذاب کشيدم که خدا مي داند. آخر اين مردم شريف و عزيز ما چرا بايد اين همه عذاب بکشند؟ چرا بلافاصله برفها را با يک سيستم ماشيني و مکانيزه جمع آوري نمي کنند تا از يخ زدن برفها جلوگيري شود و چرا پس از آن بعنوان مثال نمک در سطح معابر نمي پاشند تا مردم عذاب نکشند و در عوض از نعمت بارش برف به خوبي لذت ببرند؟ واقعا چرا بايد مردم کشوري که دومين کشور بزرگ دارنده گاز طبيعي است در منزل خود احساس سرما کنند؟ امروز که خواستم بر سر خاک پدر مرحومم باشم به بهشت زهرا رفتم. آنقدر برف بود که تمامي قبور کاملا پنهان شده بودند و متاسفانه نتوانستم قبر پدرم را پيدا کنم. نمي دانم آيا نبايد در مقابل مالياتي که مي دهيم از سرويس شهري خوبي برخوردار باشيم؟! به جان عزيزترين عزيزانم قسم مي خورم که در اين مدت يکماه براي خياي چيزهاي ساده دلم براي مردم شريف و نجيب هموطنم سوخته است که آخر چرا بايد در حق آنها اين همه کوتاهي صورت بگيرد. من که خودم به خاطر اين تعطيلي بيموقع از کلي کارهاي اداري خودم بازماندم، اما وقتي پيش خودم به اين فکر مي کنم که ضرر من از بابت اين تعطيلي ناچيز است، به اين نتيجه مي رسم که واي به حال آنهايي که ضررهاي بسيار بسيار بالاتري را مي بينند.

 

انشا الله پس از بازگشتم به کانادا درباره اين يکماه و اتفاقاتي که برايم افتاد مفصل خواهم نوشت. راستی این را هم می خواهم بنویسم که گویا واکسن سرماخوردگی که در کانادا زده بودیم در ایران جوابگو نیست چون یک هفته پس از آمدنم حسابی سرما خوردم تا به الان. 

سلام ایران

سلام. امروز يكشنبه است و من هم اكنون در سالن كامپيوتر مهندسي شيمي دانشكده فني داشگاه تهران هستم. امروز صبح كه پس از مدتها وارد دانشگاه شدم احساس عجيبي داشتم شايد حتي كمي خجالتي شده بودم چون تقريبا هيچكدام از دوستان قديمي در دانشكده نيستند كه با آنها سلام و احوالپرسي كنم. رفتم تا بعضي از اساتيدم را ملاقات كنم اما جز يك نفر موفق نشدم اساتيد ديگرم را ببينم. شور و حال دانشجويان فني من را به ياد خاطرات قبلي در دانشكده مي اندازد كه خيلي برايم شيرين هستند. تغيير خاصي در دانشگاه مشاهده نكردم جز اينكه دانشجويانش عوض شده اند.

خيلي مطالب هستند كه مي خواستم آنها را به موقع بنويسم ولي مشكلاتي كه برايم از قبل از آمدن به ايران بوجود آمد من را از اين كار بازداشت. به چند دليل در روزهاي آخر در كانادا خيلي عصبي شده بودم؛ يك دليل اين بود كه كلي مثلا خريد كرده بودم ولي از خريد خودم اصلا راضي نبودم. يك دليل ديگر اين بود كه كلي وزن بارهايم زياد شده بود و مجبور شدم از دوستان ديگر كه به ايران مي آيند بخواهم قسمتي از بارهاي من را با خودشان به ايران بياورند. دليل ديگر اين بود كه دستم به كار نمي آمد تا روي پرو‍‍‍‍‍‍زه ام كار كنم. و اما آخرين و بدترين دليل عصبانيتم اين بود كه چند روز مانده به آمدنم لپ تاپم از كار افتاد و از آنجائيكه خيلي به آن عادت كرده بودم انگار يك دستم قطع شده بود. هنوز كه هنوزه مشكل لپ تاپم حل نشده است و مجبورم پس از برگشتن به كانادا آن را جهت تعمير و سرويس در اختيار نداشته باشم. متاسفانه وقتي هم كه به ايران آمدم متوجه شدم كه كامپيوتر خودم در خانه نيز خراب شده است و آن را نيز بايد تعمير كنم. خلاصه يكي دو روز اول در ايران بدون داشتن كامپيتور و دسترسي به اينترنت برايم سخت بود و مجبور بودم تا از لپ تاپ دامادمان كه خودم از كانادا برايش خريده ام استفاده كنم. به همين دليل بود كه مطالب قبلي را به زبان انگليسي نوشتم چون فونت فارسي نداشتم.

شب قبل از آمدنم به ايران دوستان عزيز هم خانه ام داود، محمد، ايمان، كامران و رضا در كنارم بودند و با يكديگر فيلم خداحافظي ضبط كرديم. الان كه در ايران هستم خيلي دلم براي اين دوستانم تنگ شده است. صبح روز آمدن با ايمان تا ميدان آلومناي هال دانشگاه بودم و دلم نمي آمد كه از او جدا شوم ولي به هر حال از هم خداحافظي كرديم. هنگام ناهار داود، محمد و رضا در كافه ترياي ساختمان اسپنسر براي خداحافظي در كنارم بودند كه من را شرمنده كردند و 40 دلار جهت خريد بين راه به من دادند و حتي آقا داود دو تا زتون كافي تيم هورتون بهم داد كه خيلي بهم چسبيد. ساعت 2 بعد از ظهر با آقا احد به خانه رفتيم تا چمدانهايم را بردارم و به سمت رابرت كيو برويم. در رابرت كيو يكي از بچه ها به نام محمد را ديدم كه او هم قرار بود با همان پرواز من به ايران بيايد. خوشبختانه او بار سنگيني نداشت و من توانستم بخشي از بار خودم را به اسم ايشان تحويل هواپيمايي بريتيش ايرويز بدهم و به همين خاطر كلي از استرس اوليه ام كه بخاطر سنگيني بارم بود كم شد. با رابرت كيو به فرودگاه پيرسون تورنتو رفتيم و پس از تحويل بارها و دريافت كارت پرواز به سمت گيت پرواز رفتيم. هواپيماي بريتيش ايرويز 2 ساعت تاخير داشت چون مجبور شده بود يكي از مسافرانش را در اتاوا جهت اورزانس پياده كند. صندليهاي داخل كابين هواپيما مجهز به يك مانيتور بودند كه از آن طريق مي شد هر نوع فيلم، موسيقي، كانال راديويي و تلويزيوني را مشاهده كرد اما متاسفانه از شانس بد ما مشكل سيستماتيكي بوجود آمده بود و ما نتوانستيم از اين امكانات در آن پرواز استفاده كنيم.

داخل هواپيماي ايران اير كه شدم متوجه شدم كه بيشتر مسافران به زبان عربي صحبت مي كنند و چون من انتظار داشتم پس از مدتها در يك محيط فارسي زبان و در كنار هموطنانم داخل هواپيما باشم، حسابي تو ذوقم خورد. وارد فرودگاه امام كه شديم پس از مدتها خانواده ام را ديدم كه خيلي لحظه خوب و شيريني بود.

روزهاي اول در ايران فاميل، دوستان و همسايگان براي ديدنم به خانه مي آمدند اما از آنجا كه من بدليل تغيير ساعت كاملا گيج بودم نفهميدم كه چطوري آن روزهاي اوليه گذشتند. حتي بعضي ها كه به ديدنم مي آمدند من خواب بودم. شبها بيدار بودم و روزها خواب. شب اول كه همه در خانه خواب بودند، ماشين را برداشتم و به فرودگاه رفتم تا يكي از دوستانم را به خانه اش برسانم.

از همان روز اول خيلي چيزها در ايران برايم تازگي داشت هرچند تنها يك سال و نيم بود كه از ايران دور بودم. رانندگي در ايران برايم عجيب بود. اما الان ديگر دوباره به سيستم رانندگي در ايران عادت كرده ام.

از شنبه هفته گذشته كه كمي از حالت گيجي در آمده بودم با دوستانم تماس گرفتم. بعضي از آنها گله مند بودند كه چرا دير به آنها اطلاع داده ام كه به ايران آمده ام. به يكي دو تا از شركتهايي كه در آنها قبلا كار كرده بودم سر زدم و با همكاران قديمي لحظات خوبي را گذراندم.

متاسفانه هفته پيش شوهرخاله ام كه قرار بود براي من گوسفندي را قرباني كند از دنيا رفت. اين اتفاق براي من شوكه كننده بود چون دو روز قبل از آن پيشش بودم و با هم شوخي مي كرديم ضمن اينكه اصلا انتظار نداشتم در اين مدت كوتاهي كه در ايران خواهم بود چنين اتفاقي بيفتد.

اميدوارم كه بتوانم مطالب بيشتري را در مدت زماني كه در ايران هستم بنويسم.