جشن تولد 30 سالگی

امشب جشن تولد ظاهرا 30 سالگی بنده است اما من که خودم اصلا حس نمی کنم 30 سال سن دارم. شاید اگر نگویم حس و حال یک آدم 14 ساله را دارم اما فکر نمی کنم که حس و حالم با زمانیکه 20 سال داشتم فرقی کرده باشد. خوب البته خدا را از این بابت شکر می کنم که شور و حال خوبی را در خودم حس می کنم اما شاید دلایل خاصی برای این وجود داشته باشد. مثلا زمانیکه من کلاس دوم سوم دبستان بودم پسرعموهایم حدود 30 سال داشتند و من همیشه پیش خودم فکر می کردم که یک آدم 30 ساله دارای مشخصه های خاصی مثل تنومند بودن، قوی بودن و ریش و سبیل کلفت داشتن است که من هنوز خودم را آنچنان که از یک فرد 30 ساله در ذهنم تصور می کردم نمی بینم. علت دیگر می تواند این باشد که تا 10-15 سال پیش کسی که 30 سال سن داشت حداقل ازدواج کرده بود، بچه ای داشت و سر کار می رفت و خانواده ای را می چرخاند؛ اما نه تنها هنوز کسی به من  30 ساله بابا نگفته بلکه هنوز که هنوزه عشق کلاس و دانشگاه ولم نکرده و هنوز هم نمی دانم که آینده قرار است چکاره شوم!

اما گذشته از شوخی اصلا باورم نمی شود که پا به سن 30 سالگی گذاشته ام. هرچقدر که نگاه می کنم به سالهای پس از 20 سالگی فکر می کنم که چیزی مثل یک چشم بهم زدن بوده است و انگار همین دیروز بود که 20 ساله شده بودم. انگار عمق سالهای 10 سالگی تا 20 سالگی برایم خیلی بیشتر از عمق سالهای 20 تا 30 سالگی بوده است. شاید دلیل این موضوع اینست که از 10 سالگی تا 20 سالگی در سنین اصلی رشد بودم و سال به سال از نظر ظاهری و فکری تغییر می کردم و نیز اینکه در طول آن سالها دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه را درک کردم در حالیکه در فاصله سالهای 20 تا 30 سالگی دیگر آنچنان رشدی بخصوص از نظر فیزیکی نکردم و همیشه مثل یک آدم بالغی فکر کرده ام که دیگر بچه نیست. از یک نقطه نظر دیگر در ده سال گذشته دائما به فکر این بودم که آینده ام را بسازم و کارهایم را طوری ردیف کنم که در آینده زندگی راحتی داشته باشم؛ نمی دانم آیا در این کار موفق بوده ام یا نه اما هرچی هست که هنوز هم به هدف موجود در ذهنم نرسیده ام در حالیکه در دوران 10 تا 20 سالگی تا آنجائیکه یادم می آید، در هر مرحله هدفم چیز جدید و در عین حال بچه گانه و بدون استرس در مرحله تصمیم گیری بوده است. در ده سال گذشته، بغیر از دوران 20 ماهه خدمت سربازی و دو سه سالی که کار کردم، همیشه در محیط دانشگاه بوده ام. باز هم خدای بزرگ را شکر می کنم که لطف بی کرانش همواره در زندگی ام قابل لمس بوده است و با وجود همه چالشهایی که در زندگی ام با آنها برخورد کرده ام، اما از مسیری که طی کرده ام ناراضی نیستم اگرچه گذشته ها دیگر گذشته است و نمی توانم اشتباهات گذشته ام را فراموش کنم.

مادرم مهربانم دیروز تماس گرفت و تولدم را به من تبریک گفت اما من فکر می کنم این من هستم که باید از او ممنون باشم که برای من و دیگر بچه ها از ته وجود مایه گذاشته است و در رشد و پرورش ما از هیچکاری دریغ نکرده است. امروز هم خاله و مامان، خواهرم مریم و دخترش آناهیتا به من زنگ زدند و تبریک گفتند که من کلی خوشحال شدم.

یک نکته جالب برای خود من اینست که لورنزو و فردریک که از دوستان نزدیک من هستند با من هم سن هستند. فردریک متولد ماه فوریه 1978 است و لورنزو نیز متولد دسامبر 1978 است. نمی دانم چرا ولی من خیلی با هم سن و سالهایم حال می کنم چون فکر می کنم از یک نسل هستیم و مشترکات زیادی را از این بابت دارم. می دانم که داشتن چنین حسی عجیب است بخصوص که وقتی سن آدم بالا می آید دیگر سال تولد دو سه سال بالا پائین فرقی نمی کند. این هم ناشی از همان است که قبلا گفتم اصلا حس و حال یک آدم 30 ساله را ندارم. امروز ظهر با فردریک، لورنزو و رن رفتیم به UCC برای ناهار که روهان نیز بعدا به ما اضافه شد. اتفاقا در بین راه هم موضوع تولد من و گرفتن جشن تولد و هم سن و سال بودن من، فرد و لورنزو مطرح شد. رن به من گیر داده است که باید یک جشن تولد حسابی بگیرم چون از نظر او 30 سالگی یک سن خاصی است و ارزش خیلی زیادی دارد. فرد می گفت که اگرچه دو ماه از روز تولدش گذشته است اما می خواهد پارتی برگزار کند؛ حالا معلوم نیست که تا چه حد راست گفته باشد. من به فرد گفتم که اگر می خواهی چنین کاری را بکنی پس بیا با همدیگر سهیم شویم و جشن تولد 30 سالگی برگزار کنیم؛ تازه لورنزو هم می تواند سهیم شود. تا اسم لورنزو را آوردم او با خنده گفت که هنوز 8 ماه تا تولدش باقی است و هنوز 30 ساله نشده است!!! پس از ناهار مهران یکی از دوستانم را دیدم که تولدم را تبریک گفت. به شوخی گفتم بابا مهران جان دیگر 30 سالگی که تبریکی ندارد؛ پیر شدیم و خودمان هم نفهمیدیم چطور این سالها گذشت. مهران گفت که بابا تازه 30 سالگی سن شکوفایی یک مرد است و او خودش وقتی 30 ساله شد کلی خوشحال شده بوده است. شاید حق با او باشد؛ اما من خودم را 30 ساله نمی بینم؛ من هنوز 20 سال سن دارم (جدی نگیرید)! البته شاید مهران تا حدودی حق داشته باشد چون گویا مردها وقتی به سن حدود 30 سالگی می رسند خوش چهره تر می شوند. من خودم وقتی به عکسهای دوران لیسانسم نگاه می کنم باور نمی کنم که آنقدر زشت بوده ام.

در پایان به همه آنهایی که در فصل زیبای بهار و در ماه فروردین بدنیا آمده اند و بویژه متولدین 29 فروردین یا 18 آپریل، روز تولدشان را تبریک عرض می کنم.

همیشه بهاری باشید



 

برای شفا و سلامتی بیماران دعا کنیم

نمی دانم چرا همانند سال گذشته روزهای ابتدایی امسال خیلی برایم سخت گذشتند. نمی دانم شاید گناهی مرتکب شده ام و یا خدا می خواهد من را امتحان کند که چنین شرایط دشواری در این چند روز اخیر بر من گذشت. همیشه یکی از بزرگترین نگرانیهای من از زمانیکه که به کانادا آمده ام شنیدن خبری ناخوشایند مربوط به اعضای خانواده ام است. بهمین خاطر همیشه به افراد دلبند خانواده ام می گویم که مراقب خودتان باشید و برای سلامتی خودتان هرکاری را که می توانید انجام دهید.

اما ایکاش به ایران نرفته بودم؛ چون پس از اینکه از ایران برگشتم به کانادا یکی از خواهرانم دچار دلتنگی شدیده شده است و حتی کار به جایی رسید که من جدا قصد کردم تا قید کانادا را بزنم و برای همیشه برگردم پیش خانواده ام. چند روز پیش مادرم طی تماسی که با من داشت گفت که خواهرم بشدت حالش بد شده بوده است. این خبر چنان برایم تکان دهنده بود که دچار نوعی شوک شده بودم و با وجود اینکه خودم در اینجا در اوج کارهای پروژه ام بودم و از طرفی دچار سرماخوردگی هم شده بودم، دستم به هیچ کاری نمی آمد و دائما با خودم درگیر بودم که آخر چکاری از دست من بر می آید. از همه بدتر چهره معصومه و آناهیتا دائم جلوی ذهنم می آمدند که نگران حال مادرشان هستند و من هم که در حد دیوانگی این دو تا خواهرزاده ام را دوست دارم مبهوت مانده بودم که چه کنم و درون خودم می گفتم خداوندا خودت به خیر بگذرون. اگر من گناهی کرده ام که باید عذابش را ببینم ولی نمی خواهم عزیزان دلبندم لحظه ای در استرس و پریشانی باشند.

خوشبختانه حال خواهرم بهتر شده است و من هم کمی از آن استرس شدید اولیه خلاص شده ام. اما به مادرم گفتم که خوب است پزشک نشده است چون در گفتن خبر بد به کسی دریغ نمی کند و راحت حرف خودش را می زند. اما مادرم که خودش هم این چند روز را خیلی سخت گذرانده است با حال ناراحتی که داشت چیزی را به من یادآوری کرد که واقعا دلم را از ته وجود لرزاند و آنقدر من را در فکر فرو برد که فقط خدا خودش عمق آن را می داند. مادرم در جواب سئوال من که از حال معصومه و آناهیتا پرسیده بودم از دختر بچه ای هفت ساله صحبت به میان اورد که فرزند یکی از همسایه های ما است و مادرش متاسفانه به تازگی دچار بیماری سرطان شده است و در حال گذراندن مرحله شیمی درمانی است. مادرم چنان از مظلومیت این دختر کوچک و معصوم که نگران ناراحتی مادرش است صحبت کرد که بغض گلویم را گرفت و ناخودآگاه اشکم در آمد.

خداوندا، این بنده گنهکارت که راهی به درگاه تو ندارد، ملتمسانه از تو می خواهد که هیچ بچه ای در غم پدر و مادرش نباشد نا بتواند از کودکی اش لذت ببرد و از عشق و محبت پدر و مادرش در زندگی برخوردار باشد. خداوندا، بطور خاص از تو می خواهم که این مادر را شفای کامل عنایت بفرمایی و دل فرزند کوچکش را شاد نمایی.

دست به دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد- قسمت اول

امروز یکشنبه است و من هم اکنون داخل اتوبوس به سمت تورنتو هستم. نوشتن داخل اتوبوس هم حالی داره برای خودش چون در حال حرکت مناظر کنار اتوبان را می بینی که در حال گذر کردن هستند. البته اگر باتری لپ تاپم تمام بشه باید بقیه مطالب را بعدا بنویسم.

این روزها و شاید ماههای اخیر موضوعات مختلفی به ذهنم آمده اند و رفته اند که حیف می دانم در مورد آنها صحبتی نکنم. می دانم که شاید نتوانم خیلی خوب آنها را ساخته و پرداخته در اینجا بیاورم اما اشاره و و نوشتن آنها در اینجا دست کم باعث خواهد شد تا خودم هر از گاهی که به مطالبم سری می زنم این موارد را به یاد بیاورم و در ذهنم خودم بیشتر به آنها فکر کنم.

یکی از این موارد مهم دید مردم کشورهای مختلف نسبت به ایران است. البته شاید منظورم بیشتر مردم کشورهای غربی باشد. چون مردم آسیایی که معمولا ایران را می شناسند و مردم آفریقایی هم آن کشورهایی که مسلمان هستند با ایران آشنایی نسبتا کافی دارند. همانطور که قبلا هم نوشته ام ورزش یکی از عواملی است که در دنیای امروز باعث نزدیکی و یا دوری ملیتها از یکدیگر است. بنابراین می توانم به جرات بگویم که خیلی ها هم در آسیا اگر ایران را می شناسند به خاطر ورزش و علی الخصوص فوتبال است. حتی خود من هم خیلی از کشورها را بواسطه ورزش می شناسم. بعنوان مثال تا قبل از اینکه تیم ملی فوتبال ایران با مالدیو مسابقه ای داشته باشد، من اصلا اسمی ار این کشور را نشنیده بودم. بعنوان یک مثال دیگر، دیروز در جمع عده ای از دانشجویان عمدتا کانادایی بودم. در آنجا هر کدام یکدیگر را معرفی می کردند. یکی دو ساعت بعد یک نفر از چشم بادامی ها که تا من را دید شروع کرد به گفتن "دیددی ری دید ایران، دیددی ری دید ایران، ... ". من متوجه شدم که چرا این را گفت اما اول خودم را زدم به کوچه علی چپ تا از خودش بپرسم که چرا با دیدن من هیجان زده شد. از او پرسیدم که آیا چینی است؛ اما او گفت که اهل کشور کره جنوبی است ولی در کانادا بزرگ شده است. بعد شروع کردن به تعریف کردن از فوتبال ایران و گفت که تقریبا همه بازیکنان تیم ملی ایران را می شناسد. البته من هم یه شوخی گفتم 6-2 را بجا می آوری یا نه! من خودم به شخصه ممنون ورزشکاران بزرگی هستم که به ورزش خود و نیز با اخلاق خوب خودشان نمای خوبی از ایران را به دیگران نشان داده اند. امیدوارم که در داخل ایران به ورزش از دیدگاه ملی و تعصبی غیرتی دیده شود و هر آنچه که امکان دارد هزینه شود تا در همه رشته های ورزش در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم. تجربه من در این مدت کمتر از دو سال به من ثابت کرده است که واقعا مردم کشورهای دیگر چیزی از ما بیشتر ندارند و آنها هم از نظر فیزیولوژیکی کاملا مثل ما هستند اما دیدگاههای واقع گرایانه و خاصی که در فرهنگشان نسبت به بعضی چیزها دارند باعث شده است تا این همه موفق باشند. این دیدگاهها خیلی پیچیده نیستند، اما در عین سادگی خیلی به آنها اهمیت داده می شود مانند لذت بردن از زندگی، سلامتی و طول عمر.

اما منظور اصلی از نوشته امروزم دیدگاه مردم کشورهای عمدتا پیشرفته غربی نسبت به ایران است.

(متاسفانه بعلت تمام شدن باتری لپ تاپ داخل اتوبوس امکان تکمیل این نوشته میسر نشد و حتی تا الان نیز وقت نکردم تا آن را کامل کنم. با این وجود بتل به دلایل خودم حیف دیدم که این مطالب اولیه را در وبلاگ قرار ندهم. بزودی در قسمت دوم مطالب تکمیلی خودم را خواهم نوشت)

تعطیلات نوروزی

امیدوارم که تا به الان تعطیلات سال جدید به همه هموطنان عزیزم خوش گذشته باشد. خوشبختانه ایام نوروز امسال مصادف شد با تعطیلات آخر هفته در کانادا بویژه اینکه روز جمعه نیز روز Good Friday بود و رسما کانادا تعطیل بود. روز اول عید نیز که عملا تق و لق بود و ایرانیهای دانشگاه تقریبا بی خیال درس و دانشگاه بودند. بنابراین امسال حس خوبی از فرا رسیدن سال نو مشابه آنچه در همین ایام در تهران داشتم بهم دست داد.

روز چهارشنبه گذشته دکتر برینس برای 10 روز به فرانسه سفر کرد. بهمین خاطر تقریبا بچه های گروه خوشحال بودند که می توانند 10 روزی را راحت هرکاری می خواهند بکنند و خود من هم طبعا از این فرصت استفاده کردم و به لورنزو گفتم که از فردا پنجشنبه سال نو ما آغاز می شود و من نمی توانم به آفیس بیایم چون یکسری برنامه های خاصی داریم که باید به آنها برسم.

از آنجائیکه فعالیت کلاب دانشجویان ایرانی دانشگاه (Persian Club) که توسط دانشجویان لیسانس برگزار می شود بسیار ضعیف است و متاسفانه جز یکسری برنامه های فانتزی کار خاصی را نمی کند، گروه ما در رادیو نوای ایران بر آن شده بود تا برنامه های نوروزی ویژه ای را علاوه بر برنامه های رادیویی اش برگزار کند که عبارت بودند از برپایی سفره هفت سین مشابه سال گذشته در ساختمان اجتماعات مرکزی دانشگاه و نیز جشن نوروز برای ایرانیهای اینجا در محل اجتماعات خیابان Plat’s lane. بنابراین جلسه هفتگی رادیو که چهارشنبه گذشته برگزار شد کمی بیشتر طول کشید و پیرامون برنامه های نوروزی صحبت شد. پس از اینکه جلسه تمام شد به سمت خانه رفتم تا پس از خوردن شام کمی بخوابم و سپس برای زمان تحویل سال که ساعت 1:48 نیمه شب به وقت اینجا بود بیدار شوم. به ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم کامران هم آنجا منتظر اتوبوس ایستاده است. وقتی به خانه رسیدم اصلا فکرش را نمی کردم؛ متوجه شدم که خانه مانند خانه قحطی زده ها یا بهتر بگویم خانه کثیف و بهم ریخته ای که هیچ شباهتی به خانه چند نفر آدم تحصیل کرده نداشت و اصلا بوی فرا رسیدن عید از آن به مشام نمی رسید شده بود. خانه شده بود سوت و کور. به آشپزخانه که رفتم دیدم غذایی پخته نشده است و کلی هم ظرف و ظروف کثیف و شسته نشده روی کابینتها و داخل ظرفشویی را پر کرده است. وارد اتاق که شدم دیدم در هر گوشه ای یک تکه لباس افتاده است. با اینکه قبل از وارد شدن به خانه شور و شوق خاصی بواسطه سال نو داشتم، اما با دیدن آن وضعیت خانه واقعا شوکه زده شده بودم که جریان چیست و موضوع از چه قرار است!!! تنها کسی که در خانه بود داود بود که خوابیده بود. داود با همان حالت خواب آلودش گفت که فلانی ماشین اجاره کرده است تا به خانه یکی از دوستانش برود (به گفته او گویا بچه های برق قرار بود برای تحویل سال پیش یکدیگر باشند) و فلانی هم که امشب باید شام را آماده می کرد هنگام تحویل سال در خانه یکی از دوستانش خواهد بود. داود گفت نفر غایب سوم نیز با بچه های مکانیک برنامه دارند و حتی به کامران گفت که پس تو چرا به جمع بچه های مکانیک نرفته ای. خلاصه از گفته های داود اینطور متوجه شدم که این سه نفر غایب هرکدام زود تر به خانه آمده اند، لباسهای خود را عوض کرده ند و خانه را همانطور ریخت و پاش ول کرده و رفته اند دنبال برنامه ای که در ذهن خود داشتند. اما من مانده بودم که پس چرا به من چیزی نگفته اند؛ شاید برای تحویل سال به خانه بر می گردند و برای همین است که به من چیزی نگفته اند. چون باید خانه را تا قبل از تحویل سال تمیز و مرتب می کردیم. البته از قبل می دانستم که احتمالا یکی از آنها برای تحویل سال در خانه نخواهد بود.

با خودم گفتم بهتر است تا بروم و بخوابم تا ساعت حدود 11 شب که تا آن موقع احتمالا بچه ها هم خواهند آمد. از خواب که بلند شدم دیدم نه انگار هیچ خبری از بچه ها نشده است و داود و کامران نیز خواب هستند. از تعجب شاخ در آورده بودم که بچه ها در زمان تحویل سال در خانه نیستند. این طرز برخورد بچه ها که من را ناراحت کرده بود باعث شد تا کم کم سر درد بگیرم. چون باورم نمی شد که در چنین شب مهمی بچه ها خانه را اینطوری ول کنند و هیچ اطلاعی هم ندهند. با دیدن آن وضعیت بهم خورده خانه کم کم سردردم شدید شد تا جائیکه دو تا قرص خوردم تا شاید بهتر شوم. کمی آنشب خودم را سرزنش کردم که چرا اینهمه بخاطر بچه های ایرانی اینجا وقت می گذارم و دنبال این هستم که هرطور شده بمناسبت نوروز کاری را انجام دهم حتی اگر ناچیز باشد و تازه آخرش هم کلی حرف و حدیث پشت سرم در می آید ولی صمیمی ترین دوستانم که همخانه ای هایم هستند اینچنین بی محلی کرده اند. بنجامین برنامه تور مونترال را گذاشته بود تا در این سه روز تعطیلی آخر هفته با ماشین به مونترال برویم. اما من به او گفته بودم که دوست دارم تا در ایام سال نو در کنار دوستان ایرانی خودم باشم. البته من خودم هم مقصر هستم؛ باید دست از این کارهایم بردارم و فقط و فقط به خودم فکر کنم. شاید من انتظار بیجایی از بچه ها دارم.

همراه با سردرد احساس گرسنگی هم داشتم. خواستم نیمرو درست کنم اما چیزی را پیدا نکردم. داود که بیدار شده بود به من گفت که برایم ساندویچ درست کرده اند. دستشان درد نکنه!!! چون بلد نیودم که برای خودم ساندویچ درست کنم!!!

از حدود یک ساعت مانده به لحظه تحویل سال کمی خانه را مرتب کردم. کامران هم برای تحویل سال بیدار شده بود. داود هم گاهی بیدار می شد و گاهی می خوابید. کمی قرآن خواندم. گز و آجیلی را که از تورنتو خریده بودم روی میز گذاشتم. من و کامران هرچقدر سعی کردیم تا از طریق اینترنت و سایتهای مختلفی که می شناسیم به رادیو و تلویزیون ایران وصل شویم تا بطور زنده تحویل سال را با یک حس آشنا و با ساز و دهل و شیپور طی کنیم اما تمامی سایتها مشکل داشتند و متاسفانه هیچکدام از آنها آپلود نشدند. اما جای این نکته باقیست که باید برای صدا و سیما با آن همه بودجه و امکاناتی که دارد تاسف خورد که چنین وب سایتی دارد که در لحظاتی مانند تحویل سال به هیچ وجه جوابگوی ایرانیهای خارج از کشور نمی باشد. سرانجام بطور اتفاقی سر از وب سایت رادیو لس آنجلس درآوردم که خوشبختانه برنامه زنده ویژه نوروزی داشت و انصافا هم خیلی به من حال داد و با دعای تحویل سال و ترانه هایی شادی که پخش کرد باعث شد تا احساس خوبی پبدا کنم.

زمانیکه سال تحویل شد با کامران روبوسی کردم. داود هم خواب آلود بود و زورکی با او سال نو مبارک را بجا آوردم. سپس شروع کردم به تلفن زدن به ایران. خوشبختانه توانستم با مادرم و خانواده ام صحبت کنم اما از آن به بعد دیگر هرکاری کردم نتوانستم با ایران تماس بگیرم. آنطور که بعدا بقیه بچه ها گفتند گویا پس از لحظه تحویل سال تمامی خطوط تلفنی ورودی به ایران اشغال بود.

پنجشنبه صیح زود آماده شدم تا به دانشگاه بروم و برای چیدن سفره هفت سین کمک کنم. با اینکه مثلا روز اول بهار بر اساس تقویم ما ایرانیها بود اما هوای لندن چنان سرد و بادی بود که نمی شد زیاد در بیرون از ساختمان ماند. تا ساعت 4 بعد از ظهر کنار سفره هفت سین بودم که علاوه بر خارجیها که می آمدند و تماشا می کردند دوستان ایرانی نیز می آمدند و سر می زدند. البته چون اکثر بچه ها پس از تحویل سال تا صبح بیدار بودند، روز پنجشنبه را در خواب خوش آغاز سال بودند. بعضی از دوستان گروهمان در دانشکده مانند سارا و بنجامین هم آمده بودند تا از سفره هفت سین ما دیدن کنند. در آن روز هرکسی که من را می دید از بچه های خانه می پرسید که کجا هستند اما من که خودم هم نمی دانستم آنها شب گذشته در کجا بوده اند جوابی برای گفتن نداشتم. یک اتفاق جالب در آن روز برای من افتاد؛ من خواستم بمناسبت سال نو عده ای از دوستان را برای coffee مهمان کنم اما وقتی خواستم پول را بپردازم فهمیدم که اعتبارم کافی نیست و خلاصه برای اینکه حفظ آبرو شود، از یکی از دوستان خواستم تا یواشکی از طرف من بقیه پول را پرداخت کند.

پس از پایان برنامه سفره هفت سین با وحید که یکی از دوستان جدید در دانشکده ما می باشد به خانه آمدم. اما هنوز هیچ خبری از سه نفر غایب خانه نبود. وحید که دید کسی در خانه نیست خواست تا برود اما من از او خواستم تا در خانه باشد چون حتما بچه ها برای امشب به خانه بر می گردند. کمی که گذشت وحید خودش با یکی از آن سه نفر تماس گرفت که کجا هستند و چرا نمی آیند. خلاصه سرتان را درد نیاورم که متوجه شدیم آن سه نفر غایب همگی با هم در یکجا هستند. اینجا بود که گره های پلیسی من با توجه به شواهدی که داود قبلا داده بود باز شد و فهمیدم که داستان شب تحویل سال نو از چه قرار بوده است و دلیل ماشین اجاره کردن، لباس نو عوض کردن و بی اهمیتی به نظافت خانه چه بوده است. وحید که دید آن سه نفر آنشب هم قصد ندارند تا به خانه بیایند زنگ زد به دو نفر از بچه ها، شروین و سهیل، تا به خانه ما بیایند و شب را با هم باشیم. من هم از آقا عنایت که در نزدیکی ما زندگی می کند خواستم تا به خانه ما بیاید. خلاصه شام مخصوص دانشجویی (سیب زمینی سرخ کرده با سوسیس و تخم مرغ) را آماده کردم و شب اول سال را با کامران و داود و مهمانان عزیزمان طی کردیم. روز جمعه دیر از خواب بیدار شدیم. حدود ساعت 11-12 بود که صبحانه را خوردیم. وحید، سهیل و شروین پس از صرف صبحانه از خانه ما رفتند اما چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که دیدم در می زنند. در که باز شد دیدم آن سه نفر غایب بزرگ یکی پس از دیگری در حال وارد شدن به خانه هستند.

گویا وحید و دیگران وقتی داشتند خانه ما را ترک می کردند با این سه نفر معروف در حال برگشتن به خانه برخورد کرده بودند و بهمین خاطر همراه با غذایی که خریده بودند مجددا به خانه ما برگشتند. خلاصه خانه حسابی شلوغ شده بود و من هم دیگر فرصت نکردم تا از بچه ها بپرسم چرا بی خبر خانه را آنطور ول کرده بودند و ترجیح داده بودند تا در خانه مردم سال نو را تحویل کنند.

بعد از ظهر جمعه مطالب برنامه رادیوی امروز شنبه را آماده کردم. حدود ساعت 5 حسین مسئول رادیو به من زنگ زد تا زودتر به محل جشن نوروز در Plat’s lane بروم و آنجا کمک کنم. خلاصه من که از یک طرف از دست بچه های خانه ناراحت بودم و از طرف دیگر هم حسین ول کن نبود. در نهایت با بچه ها همگی با هم راهی محل جشن نوروز شدیم. جای همگی خالی که خیلی خوش گذشت. پس ار پایان برنامه بچه های خانه همراه با بقیه به سمت خانه آمدند ولی من در آنجا ماندم تا در مرتب نمودن محل جشن کمک کنم. پس از آن نیز حسین من را با ماشین به خانه رساند.

صیح روز شنبه برنامه ویژه نوروزی را از ایستگاه رادیو اجرا کردیم که دو ساعت (8-6 صبح) طول کشید. به خانه که برگشتم از شدت خستگی خوابیدم اما هنوز ترکشهای ناراحتی ام باقی مانده بود چون هنوز مانده بودم که آیا در این مدت زیادی که با این بچه ها در یک جا زندگی کرده ام و از نظر سنی هم از آنها بزرگتر هستم، آیا خطایی از من سر زده بوده است یا اینها در این مدت برای من فیلم بازی کرده اند و پنهانی کارهایی را می کنند که لزومی به پنهان کردن آن نیست.


 


سفره هفت سین سال نو 1387 در ساختمان UCC دانشگاه

در حال آماده کردن غذا برای شام جشن نوروز