امیدوارم که تا به الان تعطیلات سال جدید به همه هموطنان عزیزم خوش گذشته باشد. خوشبختانه ایام نوروز امسال مصادف شد با تعطیلات آخر هفته در کانادا بویژه اینکه روز جمعه نیز روز Good Friday بود و رسما کانادا تعطیل بود. روز اول عید نیز که عملا تق و لق بود و ایرانیهای دانشگاه تقریبا بی خیال درس و دانشگاه بودند. بنابراین امسال حس خوبی از فرا رسیدن سال نو مشابه آنچه در همین ایام در تهران داشتم بهم دست داد.
روز چهارشنبه گذشته دکتر برینس برای 10 روز به فرانسه سفر کرد. بهمین خاطر تقریبا بچه های گروه خوشحال بودند که می توانند 10 روزی را راحت هرکاری می خواهند بکنند و خود من هم طبعا از این فرصت استفاده کردم و به لورنزو گفتم که از فردا پنجشنبه سال نو ما آغاز می شود و من نمی توانم به آفیس بیایم چون یکسری برنامه های خاصی داریم که باید به آنها برسم.
از آنجائیکه فعالیت کلاب دانشجویان ایرانی دانشگاه (Persian Club) که توسط دانشجویان لیسانس برگزار می شود بسیار ضعیف است و متاسفانه جز یکسری برنامه های فانتزی کار خاصی را نمی کند، گروه ما در رادیو نوای ایران بر آن شده بود تا برنامه های نوروزی ویژه ای را علاوه بر برنامه های رادیویی اش برگزار کند که عبارت بودند از برپایی سفره هفت سین مشابه سال گذشته در ساختمان اجتماعات مرکزی دانشگاه و نیز جشن نوروز برای ایرانیهای اینجا در محل اجتماعات خیابان Plat’s lane. بنابراین جلسه هفتگی رادیو که چهارشنبه گذشته برگزار شد کمی بیشتر طول کشید و پیرامون برنامه های نوروزی صحبت شد. پس از اینکه جلسه تمام شد به سمت خانه رفتم تا پس از خوردن شام کمی بخوابم و سپس برای زمان تحویل سال که ساعت 1:48 نیمه شب به وقت اینجا بود بیدار شوم. به ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم کامران هم آنجا منتظر اتوبوس ایستاده است. وقتی به خانه رسیدم اصلا فکرش را نمی کردم؛ متوجه شدم که خانه مانند خانه قحطی زده ها یا بهتر بگویم خانه کثیف و بهم ریخته ای که هیچ شباهتی به خانه چند نفر آدم تحصیل کرده نداشت و اصلا بوی فرا رسیدن عید از آن به مشام نمی رسید شده بود. خانه شده بود سوت و کور. به آشپزخانه که رفتم دیدم غذایی پخته نشده است و کلی هم ظرف و ظروف کثیف و شسته نشده روی کابینتها و داخل ظرفشویی را پر کرده است. وارد اتاق که شدم دیدم در هر گوشه ای یک تکه لباس افتاده است. با اینکه قبل از وارد شدن به خانه شور و شوق خاصی بواسطه سال نو داشتم، اما با دیدن آن وضعیت خانه واقعا شوکه زده شده بودم که جریان چیست و موضوع از چه قرار است!!! تنها کسی که در خانه بود داود بود که خوابیده بود. داود با همان حالت خواب آلودش گفت که فلانی ماشین اجاره کرده است تا به خانه یکی از دوستانش برود (به گفته او گویا بچه های برق قرار بود برای تحویل سال پیش یکدیگر باشند) و فلانی هم که امشب باید شام را آماده می کرد هنگام تحویل سال در خانه یکی از دوستانش خواهد بود. داود گفت نفر غایب سوم نیز با بچه های مکانیک برنامه دارند و حتی به کامران گفت که پس تو چرا به جمع بچه های مکانیک نرفته ای. خلاصه از گفته های داود اینطور متوجه شدم که این سه نفر غایب هرکدام زود تر به خانه آمده اند، لباسهای خود را عوض کرده ند و خانه را همانطور ریخت و پاش ول کرده و رفته اند دنبال برنامه ای که در ذهن خود داشتند. اما من مانده بودم که پس چرا به من چیزی نگفته اند؛ شاید برای تحویل سال به خانه بر می گردند و برای همین است که به من چیزی نگفته اند. چون باید خانه را تا قبل از تحویل سال تمیز و مرتب می کردیم. البته از قبل می دانستم که احتمالا یکی از آنها برای تحویل سال در خانه نخواهد بود.
با خودم گفتم بهتر است تا بروم و بخوابم تا ساعت حدود 11 شب که تا آن موقع احتمالا بچه ها هم خواهند آمد. از خواب که بلند شدم دیدم نه انگار هیچ خبری از بچه ها نشده است و داود و کامران نیز خواب هستند. از تعجب شاخ در آورده بودم که بچه ها در زمان تحویل سال در خانه نیستند. این طرز برخورد بچه ها که من را ناراحت کرده بود باعث شد تا کم کم سر درد بگیرم. چون باورم نمی شد که در چنین شب مهمی بچه ها خانه را اینطوری ول کنند و هیچ اطلاعی هم ندهند. با دیدن آن وضعیت بهم خورده خانه کم کم سردردم شدید شد تا جائیکه دو تا قرص خوردم تا شاید بهتر شوم. کمی آنشب خودم را سرزنش کردم که چرا اینهمه بخاطر بچه های ایرانی اینجا وقت می گذارم و دنبال این هستم که هرطور شده بمناسبت نوروز کاری را انجام دهم حتی اگر ناچیز باشد و تازه آخرش هم کلی حرف و حدیث پشت سرم در می آید ولی صمیمی ترین دوستانم که همخانه ای هایم هستند اینچنین بی محلی کرده اند. بنجامین برنامه تور مونترال را گذاشته بود تا در این سه روز تعطیلی آخر هفته با ماشین به مونترال برویم. اما من به او گفته بودم که دوست دارم تا در ایام سال نو در کنار دوستان ایرانی خودم باشم. البته من خودم هم مقصر هستم؛ باید دست از این کارهایم بردارم و فقط و فقط به خودم فکر کنم. شاید من انتظار بیجایی از بچه ها دارم.
همراه با سردرد احساس گرسنگی هم داشتم. خواستم نیمرو درست کنم اما چیزی را پیدا نکردم. داود که بیدار شده بود به من گفت که برایم ساندویچ درست کرده اند. دستشان درد نکنه!!! چون بلد نیودم که برای خودم ساندویچ درست کنم!!!
از حدود یک ساعت مانده به لحظه تحویل سال کمی خانه را مرتب کردم. کامران هم برای تحویل سال بیدار شده بود. داود هم گاهی بیدار می شد و گاهی می خوابید. کمی قرآن خواندم. گز و آجیلی را که از تورنتو خریده بودم روی میز گذاشتم. من و کامران هرچقدر سعی کردیم تا از طریق اینترنت و سایتهای مختلفی که می شناسیم به رادیو و تلویزیون ایران وصل شویم تا بطور زنده تحویل سال را با یک حس آشنا و با ساز و دهل و شیپور طی کنیم اما تمامی سایتها مشکل داشتند و متاسفانه هیچکدام از آنها آپلود نشدند. اما جای این نکته باقیست که باید برای صدا و سیما با آن همه بودجه و امکاناتی که دارد تاسف خورد که چنین وب سایتی دارد که در لحظاتی مانند تحویل سال به هیچ وجه جوابگوی ایرانیهای خارج از کشور نمی باشد. سرانجام بطور اتفاقی سر از وب سایت رادیو لس آنجلس درآوردم که خوشبختانه برنامه زنده ویژه نوروزی داشت و انصافا هم خیلی به من حال داد و با دعای تحویل سال و ترانه هایی شادی که پخش کرد باعث شد تا احساس خوبی پبدا کنم.
زمانیکه سال تحویل شد با کامران روبوسی کردم. داود هم خواب آلود بود و زورکی با او سال نو مبارک را بجا آوردم. سپس شروع کردم به تلفن زدن به ایران. خوشبختانه توانستم با مادرم و خانواده ام صحبت کنم اما از آن به بعد دیگر هرکاری کردم نتوانستم با ایران تماس بگیرم. آنطور که بعدا بقیه بچه ها گفتند گویا پس از لحظه تحویل سال تمامی خطوط تلفنی ورودی به ایران اشغال بود.
پنجشنبه صیح زود آماده شدم تا به دانشگاه بروم و برای چیدن سفره هفت سین کمک کنم. با اینکه مثلا روز اول بهار بر اساس تقویم ما ایرانیها بود اما هوای لندن چنان سرد و بادی بود که نمی شد زیاد در بیرون از ساختمان ماند. تا ساعت 4 بعد از ظهر کنار سفره هفت سین بودم که علاوه بر خارجیها که می آمدند و تماشا می کردند دوستان ایرانی نیز می آمدند و سر می زدند. البته چون اکثر بچه ها پس از تحویل سال تا صبح بیدار بودند، روز پنجشنبه را در خواب خوش آغاز سال بودند. بعضی از دوستان گروهمان در دانشکده مانند سارا و بنجامین هم آمده بودند تا از سفره هفت سین ما دیدن کنند. در آن روز هرکسی که من را می دید از بچه های خانه می پرسید که کجا هستند اما من که خودم هم نمی دانستم آنها شب گذشته در کجا بوده اند جوابی برای گفتن نداشتم. یک اتفاق جالب در آن روز برای من افتاد؛ من خواستم بمناسبت سال نو عده ای از دوستان را برای coffee مهمان کنم اما وقتی خواستم پول را بپردازم فهمیدم که اعتبارم کافی نیست و خلاصه برای اینکه حفظ آبرو شود، از یکی از دوستان خواستم تا یواشکی از طرف من بقیه پول را پرداخت کند.
پس از پایان برنامه سفره هفت سین با وحید که یکی از دوستان جدید در دانشکده ما می باشد به خانه آمدم. اما هنوز هیچ خبری از سه نفر غایب خانه نبود. وحید که دید کسی در خانه نیست خواست تا برود اما من از او خواستم تا در خانه باشد چون حتما بچه ها برای امشب به خانه بر می گردند. کمی که گذشت وحید خودش با یکی از آن سه نفر تماس گرفت که کجا هستند و چرا نمی آیند. خلاصه سرتان را درد نیاورم که متوجه شدیم آن سه نفر غایب همگی با هم در یکجا هستند. اینجا بود که گره های پلیسی من با توجه به شواهدی که داود قبلا داده بود باز شد و فهمیدم که داستان شب تحویل سال نو از چه قرار بوده است و دلیل ماشین اجاره کردن، لباس نو عوض کردن و بی اهمیتی به نظافت خانه چه بوده است. وحید که دید آن سه نفر آنشب هم قصد ندارند تا به خانه بیایند زنگ زد به دو نفر از بچه ها، شروین و سهیل، تا به خانه ما بیایند و شب را با هم باشیم. من هم از آقا عنایت که در نزدیکی ما زندگی می کند خواستم تا به خانه ما بیاید. خلاصه شام مخصوص دانشجویی (سیب زمینی سرخ کرده با سوسیس و تخم مرغ) را آماده کردم و شب اول سال را با کامران و داود و مهمانان عزیزمان طی کردیم. روز جمعه دیر از خواب بیدار شدیم. حدود ساعت 11-12 بود که صبحانه را خوردیم. وحید، سهیل و شروین پس از صرف صبحانه از خانه ما رفتند اما چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که دیدم در می زنند. در که باز شد دیدم آن سه نفر غایب بزرگ یکی پس از دیگری در حال وارد شدن به خانه هستند.
گویا وحید و دیگران وقتی داشتند خانه ما را ترک می کردند با این سه نفر معروف در حال برگشتن به خانه برخورد کرده بودند و بهمین خاطر همراه با غذایی که خریده بودند مجددا به خانه ما برگشتند. خلاصه خانه حسابی شلوغ شده بود و من هم دیگر فرصت نکردم تا از بچه ها بپرسم چرا بی خبر خانه را آنطور ول کرده بودند و ترجیح داده بودند تا در خانه مردم سال نو را تحویل کنند.
بعد از ظهر جمعه مطالب برنامه رادیوی امروز شنبه را آماده کردم. حدود ساعت 5 حسین مسئول رادیو به من زنگ زد تا زودتر به محل جشن نوروز در Plat’s lane بروم و آنجا کمک کنم. خلاصه من که از یک طرف از دست بچه های خانه ناراحت بودم و از طرف دیگر هم حسین ول کن نبود. در نهایت با بچه ها همگی با هم راهی محل جشن نوروز شدیم. جای همگی خالی که خیلی خوش گذشت. پس ار پایان برنامه بچه های خانه همراه با بقیه به سمت خانه آمدند ولی من در آنجا ماندم تا در مرتب نمودن محل جشن کمک کنم. پس از آن نیز حسین من را با ماشین به خانه رساند.
صیح روز شنبه برنامه ویژه نوروزی را از ایستگاه رادیو اجرا کردیم که دو ساعت (8-6 صبح) طول کشید. به خانه که برگشتم از شدت خستگی خوابیدم اما هنوز ترکشهای ناراحتی ام باقی مانده بود چون هنوز مانده بودم که آیا در این مدت زیادی که با این بچه ها در یک جا زندگی کرده ام و از نظر سنی هم از آنها بزرگتر هستم، آیا خطایی از من سر زده بوده است یا اینها در این مدت برای من فیلم بازی کرده اند و پنهانی کارهایی را می کنند که لزومی به پنهان کردن آن نیست.

سفره هفت سین سال نو 1387 در ساختمان UCC دانشگاه

در حال آماده کردن غذا برای شام جشن نوروز