سال نو مبارک

هموطنان عزیزم،
سال نو بر همه شما مبارک باشد.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم ،فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد، من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم، نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش، که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز، بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد، بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه ،که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز ،بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم







سمینار مولانا

شنبه گذشته تقریبا یک روز پرکار برای من و بقیه دوستانم در رادیو نوای ایران بود. احتمالا می دانید که از طرف سازمان یونسکو سال 2007 سال مولانا نامگذاری شده بود. بهمین خاطر از طرف دوستان در رادیو نوای ایران این ایده مطرح شد تا به این مناسبت برنامه ای را داخل دانشگاه وسترن انتاریو برنامه ریزی کنیم. اما چون زمان کافی نداشتیم این سمینار در شنبه گذشته یعنی 15 مارچ 2008 برگزار شد.

من بعنوان یکی از اعضای رادیو از ابتدا با انجام چنین کاری مخالف بودم چراکه توانایی کافی برای انجام چنین کاری را نداشتیم ضمن اینکه چنین کاری نیاز به وقت کافی دارد. اما اصرار عده ای در داخل رادیو باعث شد تا نهایتا کمیته ای تشکیل شود که برنامه ریزی و سازماندهی سمینار مولانا را برعهده بگیرد که ناگزیر من نیز یکی از اعضای این کمیته اجرایی بودم. اما چون واقعا وقت کافی نداشتم و فقط قصدم این بود که دوستانم را تنها نگذارم، تنها در جلسات هفتگی این کمیته شرکت می کردم و مسئولیت ثبت نام و نیز نصب پوسترها را برعهده گرفته بودم. باید از دیگر دوستانم بسیار تشکر کنم که واقعا برای برپایی این سمینار از وقت و انرژی خود مایه گذاشتند و در نهایت این گردهمایی شنبه گذشته به خوبی برگزار شد.

مسلما اشکالات فراوانی چه قبل از برپایی سمینار و چه روز برپایی سمینار داشتیم اما امیدوارم که این اتفاق مقدمه خوش یمنی باشد برای سمینارها وهمایشهای مشابه دیگر در دانشگاه وسترن انتاریو در آینده.

شب قبل از سمینار من آخرین اتوبوس را از دست دادم و ینابراین برگشتم به آفیسم و در آنجا خوابیدم چون صبح زود هم باید برای اجرای برنامه رادیو به استودیو CHRW می رفتم. پس از اجرای برنامه رادیو که به خانه برگشتم مستقیما رفتم و خوابیدم اما مجبور بودم زود بلند شوم تا دوباره برای سمینار به دانشگاه برگردم. با اینکه خیلی خسته بودم اما با شروع سمینار خستگی از تنم بیرون آمد و پس از اتمام سمینار نیز همراه با بچه های رادیو و جمعی دیگر از دوستان بسیار عزیزم به رستوران کارون رفتیم و جای شما خالی جوجه کبابی را میل کردیم.

اما موارد بسیار زیادی پیرامون سمینار مولانا در ذهنم نقش بسته است که می خواهم به آنها اشاره کنم اما گویا توانایی نوشتن آنها را ندارم. بطور خلاصه می خواهم به این بسنده کنم که تجربیات من در این مدتی که در کانادا هستم نشان داده است که جامعه ما ایرانیها همانند جامعه داخل ایران یک جامعه چند صدایی است از همه لحاظ. به قول یک نفر از دوستانم جامعه ما مشابه همان مثل آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچ چی است. تجربیات من از این سمینار چه از جلسات داخلی کمیته اجرایی و چه از برخوردهایی که با ایرانیهای دیگر داخل دانشگاه و حتی شهر لندن داشتم، این مشخصات را از جامعه ایرانیهای اینجا که من یک نفر از آن هستم در ذهن من گذاشت: دنبال پست ومقام بودن، به فکر منفعت شخصی بودن، از خود متشکر بودن، عدم مدیریت سازماندهی شده، بی اهمیتی به نظم، نداشتن تحمل برای شنیدن حرف مخالف، دیگری را سرکوب کردن، عدم حمایت از یکدیگر و در آخر عدم یک اتحاد و همصدایی. جالب اینجاست که همه به این موارد اذعان می کنند اما ایکاش خیلی زود به خودمان بیاییم و خودمان را اصلاح کنیم. جامعه ایرانی در دانشگاه ما یک جامعه بزرگی است و شاید به جرات بشود گفت که بعد از کانادایی ها، چینی ها و هندی ها در رتبه بعدی از نظر جمعیت قرار می گیرد.

 

 

ایرانی یا عرب، ایتالیایی یا فرانسوی:

فردریک یکی از دوستان جدیدی است که حدود یک ماه و نیم است که به گروه ما پیوسته و تقریبا نیز با هم کار می کنیم. او اهل پاریس است و از طرف شرکت توتال برای گذراندن دوره پست دکتری به گروه ما آمده است. از آنجائیکه استادان من یکی ایتالیایی و دیگری فرانسوی است طبعا دانشجویان ایتالیایی و فرانسوی نیز در گروه ما کم و بیش می آیند و می روند و بنابراین این شانس برای من بوجود آمده است که با فرهنگ این دو کشور معروف اروپایی آشنا شوم و دوستانی را از این دو کشور داشته باشم. تا قبل از آمدن فردریک به گروه ما یک نفر ایتالیایی به نام لورنزو و یک نفر فرانسوی به نام بنجامین داشتیم. لورنزو، بنجامین و فردریک از دوستان بسیار خونگرم، صمیمی و مهربان من هستند که آشنایی با آنها باعث شده دوستان ایتالیایی و فرانسوی دیگری خارج از گروهمان نیز پیدا کنم از جمله مارکو که یکی دیگر از ایتالیایی های دوست داشتنی اهل شهر میلان است. کلا از وقتی به کانادا آمده ام نگرشم به مردم دنیا خیلی خیلی بهتر شده است و فکر می کنم همه انسانها فارغ از رنگ و نژاد و مذهب و سیاست در بسیاری از چیزها مانند یکدیگر هستند و بنابراین براحتی می توانند با هم دوستی برقرار کنند؛ بنابراین گاهی فکر می کنم که چرا جنگ، چرا اختلاف و چرا این همه مشکلات در دنیا؟

بارها متوجه شده ام که یک کرکری خاصی بین لورنزوی ایتالیایی و فردریک و بخصوص بنجامین فرانسوی وجود دارد. اما شاید باور نکنید که عمده این کرکری خواندنها و مسخره کردن یکدیگر دلیل خاصی ندارد مگر فوتبال. بعنوان مثال فرانسویها می گویند که این حق آنها بود که قهرمان جام جهانی 2006 آلمان شوند و ایتالیایی ها با خوش شانسی قهرمان شدند و درعوض ایتالیایی ها می گویند فعلا که ما قهرمان شده ایم و حالا شما هرچی می خواهید بگویید؛ اگر راست می گویید جام جهانی بعدی ثابت کنید. فرانسویها هم از این برخورد پرکنایه ایتالیایی ها خیلی می رنجند و شروع می کنند به مسخره کردن ادا و اطفار ایتالیایی ها؛ مثلا امروز فردریک به من می گفت که این ایتالیایی ها خیلی پرحرف هستند. کار من هم این وسط چیزی جز خندیدن نیست چون فوتبال ایران آنقدر قوی نیست که بتوانم تو وسط دعوای آنها چیزی از ایران بگویم. البته گاهی اوقات از علی دایی و علی کریمی و دیگران صحبت می کنم.

یکی دیگر از دوستانی که در گروهمان دانشجوی دکترا می باشد بشار هادی است که یک عراقی شیعه است ولی متاسفانه بدلیل مشکلاتی که خانواده اش در دوران صدام داشتند، هرکدام از اعضای خانواده در گوشه ای از جهان زندگی می کنند. اگرچه بشار را مانند یک برادر خیلی دوست دارم و بواسطه اشتراکات مذهبی خیلی بهم نزدیک هستیم اما ما دو نفر نیز بار و بارها بر سر فارس و عرب بحث کرده ایم و می کنیم. البته بیشتر اینها شوخی هستند و قصد رنجاندن یکدیگر را نداریم. اتفاقا من و بشار نیز گاهی درباره فوتبال بحث می کنیم؛ اما تا قبل از مسابقات فوتبال جام ملتهای آسیا که امسال تابستان برگزار شد من همیشه با یک غرور خاصی صحبت می کردم طوریکه فوتبال عراق که هیچ بلکه فوتبال اصیل هیچکدام از کشورهای عربی را در حد فوتبال اصیل ایران نمی دانستم. اما گویا امسال خدا قرار بود تا نعمت خود را به عراقی ها افزونتر کند و دل آنها را مسرور از شادی نماید که عراق قهرمان امسال جام ملتهای آسیا شد. اگرچه از ته قلب به خاطر عراقیهای مظلوم از این پیروزی آنها خوشحال شدم اما حالا بشار تا یک چیزی می شود این قهرمانی را به رخ می کشد.

دیروز بنجامین و فردریک از من خواستند تا همراه با آنها به یکی از برنامه های کلاب فرانسویها (French Club) بروم. من هم از آنجائیکه مدتی است شروع به یادگیری زبان فرانسوی کرده ام تصمیم گرفتم تا با آنها بروم. مارکو، معصومه و شوی چی ژاپنی هم با ما آمدند. دوستانم به من گفتند که در این مهمانی انواع پنیر سرو می شود. من کلا از پنیر خوشم نمی آید مگر با مغز گردو؛ اما تا آنجا که فهمیده ام فرانسویها و ایتالیایی ها انواع و اقسام پنیر دارند و خیلی هم آن را دوست دارند. اگرچه پنیرهای مختلفی در مهمانی فرانسویها تهیه شده بود اما فردریک گفت که هیچکدام پنیر فرانسوی نیستند. در حین مهمانی وقتی به مارکو گفتم که ما معمولا هنگام صبحانه پنیر می خوریم تعجب کرد چون آنها هنگام بعد از شام پنیر می خورند. همچنین وقتی به او گفتم که در ایران می گویند پنیر آدم را خنگ می کند دوباره تعجب کرد. البته به او گفتم که پنیر اگر با چیز دیگری خورده شود نه تنها خنگ نمی کند بلکه مقوی هم است که مارکو نیز صحه گذاشت روی این حرف من و گفت که پنیر با مغز گردو یا عسل بسیار خوشمزه خواهد شد. در آن مهمانی با یک فرانسوی دیگر آشنا شدم که متاسفانه اسمش را بخاطر نمی آورم. ابتدا او وقتی فهمید اسم من محمد است پرسید که چرا با اینکه من ایرانی هستم اسمم عربی است؛ سپس برایش توضیح دادم که همانطور که مسیحی ها اسم پیامبران را برای خود انتخاب می کنند ما مسلمانها نیز نام پیامبرمان را برای خودمان انتخاب می کنیم اما این بدین معنی نیست که من عرب هستم. او سپس مطلب جالبی را گفت که می خواهم آن را بنویسم. او گفت که در اروپا بطور اشتباه مردم فکر می کنند که همه مسلمانها عرب هستند و نیز اینکه همه عربها مسلمان هستند. سپس من برایش توضیح دادم که از نظر تاریخی ما ایرانیها از عربها دل خوشی نداریم و من شخصا بسیار ناراحت می شوم که کسی من را عرب خطاب کند. سپس بحث ما کشیده شد به برخورد بین ایتالیایی ها و فرانسویها و او گفت که از ایتالیایی ها بدش می آید اما این نفرت بخاطر مسائل تاریخی و فرهنگی مانند انچه بین ایران و اعراب است نیست بلکه دلیل عمده آن فوتبال است.

کنسرت ابی و هوای برفی و طوفانی در انتاریو

ابی از خوانندگان بسیار محبوب بنده است چرا که لحظات بسیار شاد، حتی غمگین و خاطره انگیزی را با صدایش سپری کرده ام. شنیدن صدای ابی من را به یاد دوران خوش دانشجویی در خوابگاه دانشگاه مازندران در کنار دوستان بسیار عزیزم می اندازد. صدای پرشور ابی همواره برایم شگفت انگیز بوده است و خاطرات دوران نوچوانی را برایم نمودار می کند ولی هیچ وقت فکر آن را نمی کردم که یک روز بتوانم خواننده محبوب خودم را از نزذیک ببینم. خوشبختانه ما به تورنتو خیلی نزذیک هستیم و از آنجائیکه اکثر کنسرتها و جشنهای ایرانیها در تورنتو برگزار می شود ما نیز می توانیم در آنها شرکت کنیم. از چند وقت پیش متوجه شدم که قرار است کنسرت ابی در تورنتو برگزار شود؛ بنابراین همراه دوستانم تصمیم گرفتیم تا بلیط را از تورنتو بخریم و در کنسرت دیروز برگزار شد شرکت کنیم. 

البته زمان برگزاری این کنسرت اصلا زمان مناسبی نبود چون مصادف با ایام رحلت پیامبر گرامی (ص) و امام حسن و اما رضا (ع) بود؛ متاسفانه برگزارکنندگان گویا اهمیتی به اعتقادات مردم نمی دهند و تنها به مسائل دیگر برای برگزاری کنسرت توجه می کنند.

برایم بسیار جالب بود که می خواهم در کنسرت ابی شرکت کنم و به گونه ای باورم نمی شد البته نه اینکه بخواهم بگویم ابی در حد یک امام یا پیامبر است اما به عنوان کسی که لحظات شادی را برای مردم وطنش بوجود آورده است و جایگاه خاصی برای بسیاری از مردم و بخصوص جوانان دارد دیدنش مانند هر هنرمند محبوب و مردمی دیگر برایم شگفت انگیز بود.

من هفته گذشته موفق شدم یک روش بسیار خوب و موثر را برای انجام آزمایشاتم پیدا کنم که پس از اینکه آن را اصلاح کردم و چندین بار روی نازل راکتور تست کردم دیدم که بسیار خوب کار می کند و بنابراین توانستم یکی از بزرگترین نگرانیهایم در انجام پروژه ام را برطرف کنم که نه تنها خودم خیلی خوشحال شدم بلکه استادم نیز بسیار خوشحال شده است؛ با استفاده از این روش هم زمان به مقدار قابل ملاحظه ای ذخیره می شود و هم اینکه نتایج با دقت بالاتری بدست خواهند آمد. این موفقیت باعث شده بود تا با شور و شعف خاصی برای کنسرت ابی آماده شوم که اتفاقا نزذیک ایام سال نو نیز می باشد.

اما پنجشنبه گذشته یعنی دو روز قبل از کنسرت هواشناسی اعلام کرد که طوفان بسیار شدیدی قرار است جمعه و شنبه وارد انتاریو شود. بهمین خاطر بعضی از بچه ها گفتند که به کنسرت نخواهند آمد چون در چنین وضعیت آب و هوایی سخت رفتن به تورنتو خطرناک است. اما من سعی کردم تا بچه ها را قانع کنم که هرطور شده به کنسرت برویم. خوشبختانه بالاخره بچه ها موافقت کردند که برویم. مسافت لندن تا تورنتو معمولا 1.5 ساعت است اما دیروز 4 ساعت طول کشید تا به تورنتو برسیم. چون چند ساعت زودتر به تورنتو رسیدیمُ رفتیم به محل ایرانیها و خرید کردیم از جمله آجیل تا برای سال نو در خانه داشته باشم. وقتی شام را خوردیم به سمت محل برگزاری کنسرت حرکت کردیم.

محل برگزاری کنسرت Metro Convension Centre تورنتو بود. مجری ابتدایی کنسرت اعلام کرد که ابی هم بدلیل برف و طوفان شدید پروازش از اتاوا به تورنتو را از دست داده است ولی با قطار خودش را به تورنتو رسانده است. ابی خودش به شوخی گفت که حتی اگر شده بود با قاطر خودش را به تورنتو می رساند. چند نکته جالب دیگر نیز در کنسرت ذهنم را معطوف کرد. مثلا عده ای ترانه های درخواستی خود را روی کاغذ می نوشتند و به ابی می دادند که ابی هم محتویان تعدادی از آن ها را برای بقیه می خواند . یکی از حضار به ابی گفته بود که اولین کلمه ای که بچه اش یاد گرفته است کلمه ابی است!!! که خود ابی هم داشت از این حرف شاخ در می آورد و گفت که این بچه چقدر باهوش است. یکی دیگر از مردم که از ابی خواسته بود ترانه حنا خانم را بخواند به او گفته بود که بعد از 15 سال صاحب دختری به نام حنا شده است. ابی هم در واکنش به این فرد گفت که واقعا باید به این زوج تبریک گفت که خلاصه در این 15 سال کوتاه نیامدند!!! که با خنده بقیه همراه شد. ابی یه یک نفر که مداوم از او فیلمبرداری می کرد گفت که لطفا این فیلمها را در وب سایت قرار ندهید چون کیفیت فیلمهای ضبط شده مخصوصا از نظر صدا پائین است و باعث قضاوت نامناسب در مورد ترانه هایش می شوند.

اما یک نکته جالبی که برای خودم در حین کنسرت پیش آمد این بود که خانم محترمی که داشت از مقابل من رد می شد ناگهان به من گفت که آیا شما آقای لطیفی هستید؟ من که خیلی تعجب کردم از ایشان پرسیدم که من را از کجا می شناسد که ایشان گفتند من را از طریق همین وبلاگم می شناسند؛ واقعا برایم این برخود جالب بود. این خانم محترم به همراه همسرشان به کانادا آمده اند و امیدوارم که زندگی خوب و شیرینی را در اینجا در کنار یکدیگر داشته باشند.

وفتی کنسرت تمام شد به طرف پارکینگ رفتیم. بهتر است نگویم که چطور ایرانیها از پارکینگ خودروهایشان را خارج کردند. خوشبختانه بارش برف قطع شده بود اما روی زمین حسابی سفیدپوش شده بود. ساعت 2 از تورنتو حرکت کردیم به سمت لندن. در بین راه توقف کردیم تا در یکی از رستورانهای مک دونالد چیزی بخوریم. درنهایت هم ساعت 6 صبح به خانه رسیدیم که من مستقیما به سمت رختخواب رفتم تا بخوابم چون از بس که خسته شده بودم.






بی کامپیوتری هم بد دردیه

بی کامپیوتری هم واقعا در این زمانه بد دردی است. الان نزدیک 2 ماه است که (یعنی دقیقا دو سه روز قبل از رفتن به ایران) لپ تاپم از کار افتاده است و من شدم مثل آدمی که انگار از نداشتن چیزی در زندگی اش رنج می برد. ایران که رفته بودم متاسفانه کامپیوتر خانه هم از کار افتاده بود و کلی زمان برد تا مشکل آن حل شود. از ایران که به کانادا برگشتم از کامپیوتر لورنزو در دانشگاه استفاده کردم تا بالاخره این جناب لپ تاپ درست شود. سرانجام امروز به من اطلاع داده شد که مادر بورد لپ تاپ تعویض شده است و می توانم دوشنبه آینده آن را تحویل بگیرم.

اما در این مدت دو ماه نتوانستم خیلی از مسائل تلخ و شیرین را هم که برایم اتفاق افتاد در وبلاگم بنویسم. خیلی دوست دارم که از احساساتم موقع برگشتن به ایران و نیز موقع برگشتن به کانادا که کاملا متفاوت بودند بنویسم که متاسفانه بدلیل عدم دسترسی ویندوزی با فونت فارسی این امکان برایم پیش نیامد. چند تا مطلب کوچکی را هم که به فارسی نوشتم از کامپیوتر دوستانم استفاده کردم. اما گهگاه به وبلاگ نگاهی می انداختم تا ببینم کسانیکه وبلاگ را می خوانند چه واکنشهایی نشان می دهند. با اینکه شخصا فکر می کنم مخاطب این وبلاگ یا دست کم کسی که این وبلاگ را می خواند و وقت خودش را صرف این کار می کند باید فردی با سطح تحصیلات خوب باشد متاسفانه و باز هم متاسفانه مواردی را برخورد کردم که کاملا شرم آور بودند؛ گویا خیلی ها این وبلاگ را با محلی برای عقده گشایی اشتباه گرفته اند.  بعضی از من درخواست می کنند که پاسخگوی سئوالات آنها باشم، ولی بنا به دلایلی هم فرصت انجام این کار را ندارم که تک تک پاسخگو باشم و هم اینکه بعضی ها چنان از این بابت سو استفاده کرده اند که دیگر انگیزه ای در این زمینه برایم باقی نمانده است. یکی از همین افراد فردی به نام س. معصومی است که باید بلاهایی را که طی چند ماه با فرصت جویی هایش سر من آورد در اینجا بنویسم تا دوستان دیگر فکر نکنند که من به دلیل دیگری نمی خواهم جواب آنها را بدهم.

یکی از دوستان از من خواسته بود تا از مشکلات زندگی و تحصیل در کانادا صحبت کنم. به روی چشم. از این به بعد می خواهم به مسائل خاص و تلخ زندگی در کانادا هم البته از دید خودم اشاره کنم تا خدای نکرده باعث نشده باشم از کانادا مدینه فاضله ای در ذهن کسی درست شده باشد.

به قول استاد بسیار گرانقدرم آقای دکتر پنجه شاهی زندگی همواره دچار مشکلات خاص خودش است و بنابراین اگر به این فکر کنی که این مرحله را فقط طی کن تا از شرش خلاص شوی به امید اینکه مرحله بعدی زندگی حتما راحت خواهد بود اصلا صحیح نیست بلکه باید سعی کرد در هر مرحله ای از زندگی که قرار داریم به نحو احسن استفاده کنیم. این گفته بارها برای من به حقیقت پیوسته است و خودم به آن کاملا ایمان دارم؛ البته اعتقاد دارم که هر مرحله ای از زندگی را باید به نوعی سپری کرد که با آینده نگری همراه باشد.

به هر حال اینکه من یک روز تصمیم گرفتم از خانواده عزیزم و وطنم دور شوم و به کانادا بیایم تصمیم خیلی آسانی نبوده است و شاید بارها و بارها به آن فکر کردم که آیا این کار به صلاح من خواهد بود یا نه. طبعا هر تغییری در زندگی با نکات مثبت و منفی خودش مواجه خواهد بود و بنابراین من هم به این نکات فکر کردم و سپس تصمیم گرفتم. در کنار مزیتهایی که با آمدن به کانادا برای خودم متصور بودم به فرصتهایی که از دست خواهم داد نیز فکر کردم. تا امروز که دارم این مطالب را می نویسم دقیقا با همان نکات مثبت و منفی برخورد کرده ام و بنابراین گاهی شاد بودم و گاهی ناراحت. شاید بزرگترین فرصتی که با آمدن به کانادا از دست داده ام وجود گرم مادر عزیزم و بقیه افراد دلبند خانواده ام باشد که برایم مایه دلگرمی بزرگی هستند. گاهی خودم را سرزنش می کنم که چرا تا درسم تمام شد و احساس استقلال کردم اینطور بیرحمانه مادر نازنینم را تنها گذاشتم بدون اینکه فکر کنم اگر محبتهای بی پایان مادرم نبود هرگز تا با الان به اینجا نمی رسیدم. البته مادرم هیچ وقت از من نخواسته است که به خاطر او از برنامه های زندگی ام جا بمانم ولی من خودم که باید بفهمم مادرم همه چیز وجود من است و او الان نیاز به وجود من و بچه های دیگر دارد تا بهتر از ثمره های زندگی اش بهره ببرد.

صحبت پیرامون مشکلات و سختیهایی که هنگام تصمیم گیری در ایران داشتم زیاد است اما نمی توان به همه مسائل اشاره کرد. اما می خواهم پیرامون سختیهای پس از آمدن به کانادا هم کم کم صحبت کنم. شاید به جرات بتوان گفت اولین چیزی که ذهن انسان را به خودش معطوف می کند تنهایی و بی کسی است. روزهای اولی که آمده بودم آقا مهدی یکی از دوستان به من گفت که آمدن به کانادا شامل سه مرحله می باشد. در مرحله اول هنوز دچار هیجان آمدن به کانادا و گیجی روزهای اولیه هستی و چیزی را احساس نمی کنی که این دوره حدود یک ماه طول می کشد. در مرحله دوم که سخت ترین مرحله است مرحله ای است که از گیجی روزهای اولیه بیرون می آیی و به قول معروف ماه عسل تمام شده است. در این مرحله است که به معنای واقعی کلمه تنهایی را حس می کنی و دلت برای همه چیز تنگ می شود. این مدت زمان شاید حدود چند ماه و حتی تا یکسال طول بکشد. در این مرحله گاهی از آمدن به کانادا پشیمان می شوی و بارها به خودت می گویی که عجب اشتباهی کردی که زندگی ات را ول کردی و به کانادا آمده ای. در مرحله سوم، کم کم با شرایط و محیط جدید زندگی آشنا شده ای و دوستان جدیدی را پیدا کرده ای و بنابراین دوران سخت تنهایی کمرنگ می شود و زندگی آسانتر می گردد.

اما تنهایی همه سختی های اینجا نیست. فرهنگ جدید، مردم جدید، قوانین جدید، زبان جدید، سیستم جدید و چیزهای دیگر از جمله موضوعات دیگری است که می توانند برای تازه واردها سختیهایی را بوجود آورند.

بخشی از سختیهایی که من خودم در اینجا احساس کردم از جانب ایرانیهای هموطنم چه داخل و چه خارج از ایران می باشد که واقعا دلم را به درد آورده اند. فضولی یک مشکل عظمی برای ما ایرانیهاست که داخل ایران یا کانادا نمی شناسد؛ گویی همه جا گریبانگیر ماست. متاسفانه در کانادا چون یک جامعه خیلی آزاد در مقایسه با جامعه ایران است عمده ایرانیها فقط در حد نام یک ایرانی مسلمان هستند و من به هیچ وجه قبلا آمدن به کانادا اصلا تصور نمی کردم که اینهمه بعضی از ما ایرانیها پوچ هستیم. یکبار یکی از بچه ها به من گفت که در لندن تو معروف هستی به یک آدم مذهبی!!! این حرف برای من بسیار تکاندهنده بود چون من خودم را اصلا در آن حدی نمی بینم که بشود گفت مومن هستم و شاید عمده کاری که می کنم این باشد که نماز و روزه را بجا می آورم. پس ببین چقدر جو اینجا ناجور است که من به جرم اینکه آبجو نمی خورم پشت سرم حرف است و تازه اینهمه من را بالا می آورند. من واقعا متاسف می شوم وقتی می بینم بعضی از دوستانم از ایرانیهای دیگر نماز خواندن خود را هم پنهان می کنند. والله به خدا با این وضع حالا حالاها ما باید بدویم تا جامعه و فرهنگمان درست شود. من دوستان خارجی زیادی دارم ولی وقتی با آنها صحبت می کنم کاملا حس می کنم که فرهنگ آنها از بعضی نقطه نظرات مانند احترام گذاشتن به عقیده فرد مقابل از ما ایرانیها خیلی پیشرفته تر است.

یک مدتی عادت کرده بودم که با سایتهای دوست یابی مانند یاهو360، فیس بوک و اورکوت وقت گذرانی کنم و با دوستان بخصوص در ایران صحبت کنم. با کمال حیرت متوجه شدم که بسیاری از جوانهای ایرانی شب تا صبح پای کامپیوتر دنبال زید بازی و این حرفها هستند و حتی از شرکت مرخصی ساعتی می گیرند تا صبح دیر تر به سر کار خودشان بروند. الان می فهمم که چرا وقتی ایران بودم بعضی از بچه ها در حالیکه چشمانشان پف کرده بود دیر می آمدند سر کار. این دنیای مجازی شبکه در حال نابودی ذهنیت بعضی از دوستان جوانمان است که امیدوارم به حالت کنترل شده در بیاید. فسادی از این بالاتر نیست که جوانها نتوانند امیال غریزی خود را از راه مناسب و صحیح ارضا کنند و در عوض شب تا صبح بیدار بمانند و با چت کردن و کارهای دیگر در یک لحظه برای چند نفر ابراز احساسات بکنند؛ یکی از بزرگترین آفتهای این اتفاقات پنهانی سلب اعتماد از یکدیگر است که اثر خودش را بطور ناخودگاه بر ذهن همه می گذارد.

یکی دیگر از سختیهایی که کاملا حس کردم استفاده از زبان جدید برای برقراری ارتباط است. جلسه اول که سر کلاس یکی از درسها حاضر شدم شاید به جرات بگویم هیچی نفهمیدم از بس که استاد درس سریع و با لهجه شدید صحبت می کرد. سیستم آموزشی جدید و کلا مشکلات درسی بسیار زیاد است. اصلا دانشجوی دکترا بودن خودش یک چالش بزرگ در زندگی است حالا چه برسد به اینکه در یک کشور دیگر و با زبان دیگری باشد. حتما در آینده به خاطراتی در این مورد اشاره خواهم کرد.

اما از هرچه که بگذریم سخن از ازدواج در اینجا ! تلخ تر است. متاسفانه افرادی مثل من که در کانادا هستیم با مسائل خاصی مواجه می شویم که شاید در ایران اصلا به ذهن هم خطور نکنند. به جرات می شود گفت که ازدواج در این مرحله ای که ما هستیم بسیار سخت است. حتی مسائل سیاسی هم در این امر خطیر هستند چراکه گرفتن ویزا خودش مکافات خاص خودش را دارد. انشا الله بعدا بیشتر در این مورد خواهم نوشت.