ماه مبارک رمضان و سال تحصیلی جدید
دوستان گرامی سلام. خدا
را شکر که بالاخره پس از مدت ها حس نوشتن را پیدا کردم. خوبه که من شاعر نشدم
وگرنه دو سه قرن طول می کشید تا اولین دیوان اشعارم بیرون بیاید. در این مدت آنقدر
بد و خوب برایم پیش آمده است که نمی دانم به کدامیک اشاره کنم و به کدامیک بی
اهمیت باشم. اجازه بدهید ابتدا به ماجرای قایق سواری بپردازم و بعدش ببینم که چه
چیزهای دیگری به ذهنم می آیند تا بنویسم. اما نه! اجازه بدهید تا ابتدا بگویم که
الان که این مطالب را می نویسم پشت میز در اتاقم نشسته ام و به سرود پرخاطره اسماء
خدا که من را به یاد لحظات افطار در کنار خانواده عزیزم می اندازد گوش می کنم. بنا
به یک روایت دیشب شب قدر بود و بنا به یک روایت دیگر امشب شب قدر است. ما که آخرش
نفهمیدیم به حرف چه کسی گوش کنیم. بالاخره تکلیف ما چیست؟ گویا امشب را هم باید
مثل شب گذشته بیدار باشیم تا بالاخره شب قدر را از دست ندهیم! یکی از بچه ها از من
پرسیده بود که ماه رمضان اینجا چطوری است. اینجا مثل همه جای دیگر است اما از آن
حال و هوای ایران که هیچ خبری نیست. ماه رمضان امسال دقیقا با شروع سال تحصیلی
جدید اغاز شد. روزهای اول که خیلی اذیت شدم چون طولانی بودند و از بس روزه خور
اینجا می بینی که دیگه دلت دو ساعت آخر از گرسنگی ضعف می کند. در مراسمهای مختلفی
که در ابتدای سال تحصیلی وجود داشت و بساط پذیرایی پهن بود، بی نصیب می ماندم اما
از همه بدتر این بود که دوستان کانادایی که متوجه می شدند من چیزی نمی خورم علتش
را از من می پرسیدند و بعضا سئوالات عجیبی می پرسیدند که مجبور می شدم تا توضیح
دهم. مثلا یک نفر از من پرسید آیا کل یک ماه را باید هیچ چیزی نخوریم!!! دوستان
روزه خور ایرانی هم که جای خود را داشتند. خدا را شکر که خانواده های ایرانی مانند
پارسال ما مجردها را تحویل گرفته اند و هر هفته شنبه در منزل یکی از این خانواده
ها افطاری مفصل همراه با قرائت قرآن و بحث و گفتگو وجود دارد. من از همه این
خانواده های گرامی ممنونم چون هم یک غذای درست و حسابی ایرانی می خوریم و در حال و
هوای خانواده خودمان در ایران قرار می گیریم و هم اینکه کمی هم از نظر معنوی
استفاده می کنیم. شب گذشته در منزل یکی از اساتید ایرانی دانشگاه بودیم و مراسم
احیای شب قدر برگزار شد. واقعا حال کردم چون انگار دو سال بود که یک چیزی را از دست داده بودم و کمی از ته دل گریه
کردم.
اما دو روز قبل از شروع
ماه رمضان به همراه عده ای از دوستان که حدود 14 نفر بودبم رفتیم به Pinary Park
که حدود 1 ساعت تا لندن فاصله دارد. آن روز کلی به همه ما خوش گذشت. در واقع این
به مناسبت خداحافظی با مجید یکی از دوستان گل ما بود که به ایران باز می گشت. جای
شما خالی که آنقدر جوجه کباب درست کرده بودیم که 14 نفر ادم نتوانستیم آنها را
تمام کنیم و ناگزیر بقیه اش را برای شب گذاشتیم. اما کمی قبل از غروب آن روز
اتفاقی برای من افتاد که کلی به من ضرر زد و هنوزم در حال پرداخت خسارات آن اتفاق هستم.
ما تصمیم گرفته بودیم که در رودخانه قایق پارو بزنیم. در مسیر برگشت در اثر شیطنت
یکی از بچه ها قایق من و رضا واژگون شد و افتادیم داخل رودخانه. متاسفانه در اثر آن
اتفاق موبایل من سوخت، عینکم در رودخانه گم شد، مدارکم خیس شد، و خلاصه در همین
اواخر هم متوجه شدم که یکی از چکهایم برگشت خورده است. عینک جدید را که دیروز
تحویل گرفتم و خوشبختانه دانشگاه پول آن را پرداخت می کند اما گوشی موبایل مورد
نظرم را هنوز نخریده ام ضمن آنکه دانشگاه پول این یک قلم جنس را دیگر نمی دهد. در یکی
از روزهای اولی که عینک نداشتم و روزه هم
کمی به من فشار آورده بود (البته این شاید بهانه ای باشد برای اشتباهی که کردم)
یکی از کپسولهای گاز را بدون سرپوش به استوز مهندسی برگردانده بودم که باعث
عصبانیت استفان که در استور مهندسی کار می کند شده بود و بنابراین او کمی زیرآب من
را جلوی استادم زد و به دروغ گفت که این چندمین بار است که من این کار را می کنم.
البته من هم ساکت نشستم و برای استادم توضیح دادم که موضوع از چه قرار است و
استفان برای پوشش اشتباهی که خودش مرتکب شده است، اشتباه من را بهانه کرده و
دروغپردازی کرده است. می خواستم استفان را تهدید کنم و بگویم که به بخش حقوق بشر
دانشگاه شکایت خواهم کرد اما از این کار منصرف شدم چون دیدم این بدبخت همه افتخارش
به این است که حال امثال ما را بگیرد پس بگذار تا دلش خوش باشد. این استفان و کلا
بعضی از کانادایی ها مثل آدم آهنی هستند و انگار اصلا احساس ندارند.
یکی از خبرهای خوب این
ایام برای خودم این بوده است که بالاخره گوش شیطان کر دستگاه GC
راه افتاده است و می توانم پس از 4 ماه آزمایشهایم را شروع کنم. خدا خودش می داند
که من چقدر تحت فشار بودم تا این مشکل ظاهرا ساده حل شود.
همانطور که گفتم ماه
رمضان امسال همراه بود با شروع ماه سپتامبر و آغاز سال تحصیلی جدید. با شروع سال
تحصیلی و بازگشت دانشجویان لیسانس دانشگاه شور و حال خاصی پیدا کرده است و دیگر از
آن حالت سکوت تابستان خبری نیست. در این مدت کم کم با چهره دوستان عزیز ایرانی که
جدیدا به دانشگاه وسترن انتاریو آمده اند برخورد کردم. عده ای از این دوستان من را
از طریق همین وبلاگ می شناختند و من را مورد لطف خوشان قرار می دادند. من امسال با
مرکز دانشجویان بین المللی تحت عنوان Peer Guide همکاری می کنم. به همین خاطر دو سه
روز اول سپتامبر در برنامه های آموزشی این مرکز شرکت کردم. دو نفر ایرانی و یک نفر
چینی به من معرفی شده اند تا بعنوان پیر گاید این ترم در خدمت آنها باشم.
اما مهمترین کاری که در
این مدت من و دوستانم در رادیو نوای ایران انجام دادیم و واقعا احساس خوبی دارم که
این کار را کردیم، گردهمایی دانشجویان و خانواده های ایرانی جدید و قدیمی در
دانشگاه وسترن و شهر لندن بود. در ایام تابستان من و عده ای از دوستان تصمیم گرفته
بودیم تا برنامه خوبی را برای خوشامدگویی به بچه های جدید برگزار کنیم و بواسطه آن
گروه رادیویی خودمان و برنامه هایمان را نیز معرفی کنیم. اما از آنجائیکه این ایام
مصادف با ایام ماه رمضان است، تصمیم گرفتیم تا برنامه افطاری برگزار کنیم. با
رستوران ایرانی لندن صجبت کردیم تا آش و حلوا آماده کند و خودمان هم مابقی بساط
افطار مانند نان و پنیر و خرما و چای و قهوه و چیپس و پفک و ... را آماده کردیم.
این برنامه دوشنبه هفته گذشته برگزار شد و خوشبختانه با استقبال خیلی خوب دوستان
ایرانی برگزار شد و حدود 110-120 نفر در این مراسم شرکت کردند. من رضایت قلبی خودم
را نمی توانم از این برنامه خوب ابراز کنم اما خوشحالم که توانستیم قدم خیلی خوبی
را برای دوستان ایرانی بخصوص آنهایی که جدید هستند و بتازگی از محیط گرم خانواده
شان دور شده اند برداریم. روز بعد از این گردهمایی آنچنان خسته بودم که وقتی برای
افطار به خانه آمدم و آب را گذاشتم تا جوش بیاید، تا زمان سحر فردا صبح آن روز خوابم
برد و بعبارتی دیگر افطاری و سحری ر ا با هم برگزار کردم.
UWO campus from a hot air balloon