سفر دوم به ایران
به نام خدا
دوستان عزیزم سلام. اون اوایل که شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم یک نفر گفته بود که اولش داغ هستی ول کم کم دست از این کار بر میداری و دیگه به نوشتن ادامه نمیدی. من آن موقع با خودم گفتم که نه من چنین آدمی نیستم اما مثل اینکه آن پیشگویی داره کم کم درست از آب در میاد و حال و حوصله نوشتن کمتر پیش میاد. ولی امیدوارم که دوباره بتونم مثل اوایل بنویسم.
خیلی چیزها در زندگی آدم پیش میاد و میره که میشه در مورد آنها صحبت کرد اما تا میخوایی به آنها بپردازی یک موضوع جدید پیش میاد و آن موضوع قبلی دیگه تازگی خودشو از دست میده.
من الان حدود بیست و یکی دو روز میشه که از ایران برگشتم. از قبل از رفتن به ایران تا زمانیکه در ایران بودم و بعد از برگشن از ایران ذهنم پر است از خاطرات تلخ و شیرین. اما ایکاش در همون موقع خودش در مورد آنها می نوشتم چون الان فکر نمی کنم وقت آن را داشته باشم دیگه.
مسلما همه ما ایرانیها در این مدت اخیر تحت تاثیر تنخابات بوده ایم. بهرحال آنچه در جریان انتخابات ریاست جمهوری در ایران اتفاق افتاد بسیار برایم تلخ بود و نه تنها من بلکه بسیاری از ایرانیها که در خارج از کشور بودند مدتها ناراحت بودند و حتی متوجه شدم که عده ای مراسم عزاداری برپا کردند. ایکاش نتیجه انتخابات هرچه که بوده و یا حتی گزارش شده بود باعث از دست دادن جان هموطنان نجیب و معصوممان نمی شد و ایکاش آبروی کشور عزیزمان اینطوری در دنیا از بین نمی رفت. من خیلی راحت می گویم که آن اتفاقات برای همه ما گران تمام شد حالا چه مردم و چه دولت. دیگر اگر کسی گفت ایرانیها دور از جان وحشی هستند و حتی همدیگر را می کشند چگونه می توان از خود دفاع کرد؟
حدود یک ماه پس از انتخابات به ابران رفتم. کاملا می شد حس کرد که مردم آن نشاطی را که باید داشته باشند نداشتند؛ این موضوع در کنار مشکلات مزمنی که سالهاست گریبان زندگی ما را در ایران گرفته و برای من که مدتی در خارج از ایران بودم و زندگی های دیگری را هم دیده ام بسیار دردناک و اذیت کننده بود. مثلا آلودگی شدید هوا، ترافیک و هرج و مرج ناشی از آن، بوروکراسی در کارهای اداری و از از همه مهمتر متاسفانه چهره های گرفته و در عین حال عصبی مردم.
متاسفانه خیلی لز نزدیکانم در ایران من را متهم می کردند که خیلی ایراد از این و آن ایراد می گیرم انگار که سالهاست در ایران نبوده ام و به قولی یادم رفته که خودم ایرانی هستم درحالیکه تازه 3 سال است که در ایران زندگی نمی کنم. اما خیلی برایم سخت بود تا به آنها بگویم که اشتباه می کنند و من اصلا نمی خواهم بطور منفی انتقاد کنم و ایرانی بودن خودم را هم اصلا فراموش نکرده ام ولی خوب اگه امثال من که چیزهای دیگری را هم دیده ایم تجربه و نظرات خودمان را به ایران منتقل نکنیم پس چه کسی باید این کار را بکند! تازه اگه قرار باشه خانواده ام حرف من را تحمل نکنند پس دیگه از کسی نباید انتظار نداشت. مثلا من متوجه شدم که در بعضی از فروشگاهها یک ساعت مانده به پایان کار در شب اکثر چراغها را خاموش می کنند و سیستم تهویه هوا متوقف می شود و یا چراغهای بعضی از خیابانها را کاملا در شب خاموش می کنند به اسم صرفه جویی در مصرف برق. من نمی توانستم بفهمم که چه منطقی پشت این طرز فکر بوده است که جان و ایمنی مردم را اصلا در نظر نگرفته. مثلا اگر گودالی در آن خیابان تاریک باشد یک راننده چطور می تواند آن را از دور تشخیص دهد؛ قربانش بروم در ایران که بعضی از ماشینها حتی چراغ جلوی آنها هم کار نمی کرد. در کانادا چراغ ماشینها حتی در طول روز باید روشن باشد تا از نظر ایمنی امکان تصادف کاهش یابد. اگر در یک فروشگاه فضا تاریک باشد آیا مردم روحیه خرید را از دست نمی دهند و اصلا ایا امکان دردی زیاد نمی شود؟ بعنوان مثال دیگر این خیلی دردناک است که در ایران رابطه بر ضابطه مقدم است؛ شما بارها می شنوی که می گویند من فلان جا آشنا دارم کارم را درست می کنه و موارد مشابه دیگر! نمی خواهم وارد جزئیات شوم؛ این مشکل قبل از ان هم که به کانادا بروم در ایران بوده اما الان دیگه برایم عادی نیست چون به نظرم هرج و مرج از هر نوعی که باشد شایسته یک جامعه انسانی نیست.
اما شاید از همه چالش اتگیز تر این بود که به من می گفتند تو درگر نمی خواهی در ایران زندگی کنی و داری بهانه می اوری و یا اینکه سئوالاتی را در همین زمینه از من می پرسیدند که من خودم هنوز جواب آنها را نمی دانم.
از ایران که به کانادا برگشتم نرسیده مجبور شدم تا در آزمایشگاه کار کنم چون بایستی در هشتمین کنگره جهانی مهندسی شیمی در مونترال شرکت می کردم. دلتنگی خانواده و کشورم به همراه استرس کار باعث شد که آن یک هفته قبل از کنفرانس خیلی بهم سخت گذشت ولی در مونترال استراحت خوبی داشتم. کنگره جهانی مهندسی شیمی تقریبا خیلی خوب برگزار شد. نکته خیلی جالب این بود که خیلی از اساتید ایرانی ام را در مونترال دیدم که باعث خوشحالیم شده بود. واقعا مونترال شهر قشنگی است و از همه مهمتر اینکه تنوع فرهنگی در این شهر بسیار بالاست و انواع رستورانها و غذای مختلف را در آنجا می نوان دید. اغاز کنگره در مونترال مصادف با روز دوم ماه رمضان بود ولی از آنجائیکه من در مونترال مسافر بودم کمی در روزه خوری سوء استفاده کردم!
خلاصه این چند ماه اخیر دائم در تدارک سفر بودم. اما هنوز یک چیز در دلم مانده و آن اینکه امیدوارم مردم عزیز ایران آن نشاطی را که باید داشته باشند بدست بیاورند و هرچه را که شایسته آنهاست براحتی برایشان دست یافتنی باشد.
فردا روز کارگر در کاناداست. امسال وارد سال چهارم دکتری شده ام. خداوند خودش بخیر بگذراند. امیدوارم که همه چیز به خیر خوشی در این یکسال به پایان برسد.
انشالله مجددا سعی می کنم در مورد چند ماه اخیر بنویسم. التماس دعا
UWO campus from a hot air balloon