برای شفا و سلامتی بیماران دعا کنیم
نمی دانم چرا همانند سال گذشته روزهای ابتدایی امسال خیلی
برایم سخت گذشتند. نمی دانم شاید گناهی مرتکب شده ام و یا خدا می خواهد من را
امتحان کند که چنین شرایط دشواری در این چند روز اخیر بر من گذشت. همیشه یکی از
بزرگترین نگرانیهای من از زمانیکه که به کانادا آمده ام شنیدن خبری ناخوشایند
مربوط به اعضای خانواده ام است. بهمین خاطر همیشه به افراد دلبند خانواده ام می
گویم که مراقب خودتان باشید و برای سلامتی خودتان هرکاری را که می توانید انجام
دهید.
اما ایکاش به ایران نرفته بودم؛ چون پس از اینکه از ایران
برگشتم به کانادا یکی از خواهرانم دچار دلتنگی شدیده شده است و حتی کار به جایی
رسید که من جدا قصد کردم تا قید کانادا را بزنم و برای همیشه برگردم پیش خانواده
ام. چند روز پیش مادرم طی تماسی که با من داشت گفت که خواهرم بشدت حالش بد شده
بوده است. این خبر چنان برایم تکان دهنده بود که دچار نوعی شوک شده بودم و با وجود
اینکه خودم در اینجا در اوج کارهای پروژه ام بودم و از طرفی دچار سرماخوردگی هم
شده بودم، دستم به هیچ کاری نمی آمد و دائما با خودم درگیر بودم که آخر چکاری از
دست من بر می آید. از همه بدتر چهره معصومه و آناهیتا دائم جلوی ذهنم می آمدند که
نگران حال مادرشان هستند و من هم که در حد دیوانگی این دو تا خواهرزاده ام را دوست
دارم مبهوت مانده بودم که چه کنم و درون
خودم می گفتم خداوندا خودت به خیر بگذرون. اگر من گناهی کرده ام که باید عذابش را
ببینم ولی نمی خواهم عزیزان دلبندم لحظه ای در استرس و پریشانی باشند.
خوشبختانه حال خواهرم بهتر شده است و من هم کمی از آن استرس
شدید اولیه خلاص شده ام. اما به مادرم
گفتم که خوب است پزشک نشده است چون در گفتن خبر بد به کسی دریغ نمی کند و راحت حرف
خودش را می زند. اما مادرم که خودش هم این چند روز را خیلی سخت گذرانده است با حال
ناراحتی که داشت چیزی را به من یادآوری کرد که واقعا دلم را از ته وجود لرزاند و
آنقدر من را در فکر فرو برد که فقط خدا خودش عمق آن را می داند. مادرم در جواب
سئوال من که از حال معصومه و آناهیتا پرسیده بودم از دختر بچه ای هفت ساله صحبت به
میان اورد که فرزند یکی از همسایه های ما است و مادرش متاسفانه به تازگی دچار
بیماری سرطان شده است و در حال گذراندن مرحله شیمی درمانی است. مادرم چنان از
مظلومیت این دختر کوچک و معصوم که نگران ناراحتی مادرش است صحبت کرد که بغض گلویم
را گرفت و ناخودآگاه اشکم در آمد.
UWO campus from a hot air balloon