اسباب کشي در روز کانادا (Canada Day):
ديروز يکشنبه يکم ماه جولاي بعنوان روز استقلال کانادا بود. همه ساله بمناسبت اين روز که روز کانادا ناميده مي شود تعطيلات آخر هفته اي که به اين روز مي رسد يک روز بيشتر مي باشد (Long Weekend) و بنابراين از آنجائيکه روز يکم جولاي ديروز يکشنبه بود امروز دوشنبه سرتاسر کانادا تعطيل بود. چيز جالبي که از همان ابتداي ورود به کانادا ذهن من را مشغول کرد همين تعطيلات ميانه سال است چرا که هيچ وقت مثلا اگر سالروز تولد ملکه ويکتوريا (Victoria Day) روز چهارشنبه باشد، روز چهارشنبه را تعطيل نمي کنند بلکه بجاي آن روز دوشنبه قبل از آن چهارشنبه را تعطيل مي کنند. اين کار دو فايده مهم دارد يکي اينکه خانواده ها مي توانند براي تعطيلات آخر هفته خود برنامه ريزي مناسبي را داشته باشند و ديگر اينکه روزهاي کاري ديگر هفته ضايع نمي شوند و کسي بدنبال مرخصي گرفتن و از اينجور چيزا نيست تا ساعت مفيد کاري از بين برود.
اما ما روز گذشته به آپارتمان جديد نقل مکان کرديم. پيدا کردن خانه جديد هم براي خودش داستاني داشت. پس از زمانيکه تصميم گرفتيم تا بدنبال خانه جديد باشيم چندين محله مختلف را بررسي کرديم ولي درنهايت آپارتماني را در طبقه چهارم همان ساختمانيکه بوديم پيدا کرديم. سپس روز شنبه که تعطيل بود به دفتر مجتمع رفتيم، فرمهاي مربوطه را پر کرديم و مدارک را تحويل داديم. تنها چيزي که باقي ماند و قرار شد تا روز دوشنبه تحويل دهيم و مراحل قرارداد به اتمام برسد تحويل money order و يکي دو تا مدرک ديگر بود. اما ما همگي از روي تنبلي پشت گوش انداختيم و حتي نامه اي را که مدير مجتمع جهت گوشزد برايمان فرستاده بود تنها پاکتش را باز کرديم و هيچ کس متن نامه را نخواند. خلاصه پس از يک هفته تاخير روز دوشنبه اول صبح رفتيم دفتر مدير آپارتمان تا مدارک را کامل تحويل دهيم؛ مدير آپارتمان که از شانس ما پيرزن غر غرويي هم بود گفت که ما آپارتمان را به خانواده ديگري داده ايم و شما با اينکه من برايتان نامه گذاشته بودم که زودتر مدارک را تحويل دهيد چون کس ديگري آپارتمان را مي خواهد اصلا به روي خودتان نياورديد!!! من نه تنها غافلگير شده بودم بلکه از تنبلي خودمان هم احساس خجالت مي کردم. همان شب وقتي که به خانه برگشتيم تازه رفتيم سراغ آن نامه تا ببينيم داخل آن چه چيزي نوشته شده بوده است. از همه جالبتر اين بود که هرکي کس ديگري را مقصر مي دانست. من هنوزم ماندم که چطور شد ما همگي آنقدر تنبل و بي خيال شده بوديم. خلاصه کمي غيرتمان به جوش آمد و تصميم گرفتيم تا هرچه زودتر خانه جدیدی را پيدا کنيم چون بدجوري دماغمان سوخته بود. دو روز نشد که دو جاي مناسب را پيدا کرديم؛ يکي همين خانه جديدمان و ديگري آپارتماني در خيابان وندرلند. پس از کلي جر و بحث و بالا و پائين کردن تصميم گرفتيم به همين خانه جديدمان بياييم که در خيابان فن شاو و درست پشت ساختمان قبليمان مي باشد. پس از اينکه تصميم خودمان را قطعي کرديم براي جبران دفعه قبلي بلافاصله مدارک را تکميل تحويل داديم تا قرارداد امضا شود. تمام اين جريانات مصادف شده بود با ايامي که من در دانشگاه بسيار درگير پروژه ام بودم و از نظر وقت در مضيقه. خدا را شکر در آخر و به موقع همه چيز به خير گذشت و قرار شد تا روز گذشته به خانه جديد بياييم.
حالا مانده بوديم که چطور وسايلمان را جابجا کنيم چون اينجا کرايه وانت خيلي گران است. خوشبختانه چون خانه جديد به خانه قبلي خيلي نزديک است تصميم گرفتيم با چرخ دستي فروشگاههاي اطراف وسايل را جابجا کنيم چيزي که در اينجا رايج و مرسوم است. با اينکه بواسطه اسباب کشي جشنها و آتش بازي روز کانادا را که در مرکز شهر بود از دست داديم خاطرات خنده داري در حين جابجايي وسايل برايمان بوجود آمد. در حين حمل چرخها به ياد وانتي هايي که در ايران به داخل کوچه مي آمدند مي گفتم دمپايي پاره، پلاستيک کهنه، روهي شکسته، سماور ...؛ فقط حيف که چند تا عکس يادگاري نگرفتيم. از همه مهمتر گلاب به رويتان موضوع آفتابه بود!!! ديشب دور آخري که وسايل را از خانه قبلي مي آورديم يکي از بچه ها گفت که هرچي را جا گذاشتيد گذاشتيد ولي آفتابه يادتان نرود و وقتي داشتيم به سمت خانه جديد مي رفتيم بي خيال همه چيز بوديم الا آفتابه که نکند گم و گور شود. اين آفتابه را من از ايران آورده ام. آن هفته آخري که در ايران بودم و مادر عزيزم وسايل و لوازم مختلف را برايم مي خريد تا به کانادا بياورم، يکي از اولين چيزهايي را که خريد همين جناب آفتابه بود. من آن روزها اصلا تو حال وهواي خودم نبودم و فقط مي خواستم که آن روزها هرچه زودتر بگذرند. ولي وقتي ديدم مادرم آفتابه را خريده است گفتم که مامان قشنگم اين را ديگر چرا خريده اي چون هم حجم مي گيرد و هم اينکه اگر در روسيه يا کانادا ساکهايم را بازرسي کنند آنها که نمي دانند اين چي هست، پس شايد فکر کنند که چيز مورد داري باشد. اما مادرم گوش نداد و آفتابه را در ساکم گذاشت. وقتي به کانادا آمدم واقعا فهميدم که اين آفتابه عجب فايده اي دارد که در ايران اصلا به آن توجهي نمي کرديم. واقعا راست است که مي گويند آنچه را جوان در آينه مي بيند پير در خشت خام مي بيند. به خودم هميشه اين نکته اخلاقي را گوشزد مي کنم که پسرجان به هرجايي که برسي بايد به حرف مادرت گوش کني چون حتما از تو بيشتر تجربه دارد و مي داند. دوست دارم تا يک روز به پاس همه عمر و فداکاريها و محبتهاي مادر نازنينم آنچه را که در دلم مانده و باعث شده خيلي براي او دل تنگ شوم بنويسم.
درنهايت ديشب ساعت بعد از 12 شب در خانه جديدمان غذاي حاضري سوسيس تخم و مرغ خورديم. امروز دوشنبه هم که تعطيل بود اين افتخار نصيب من شد تا اولين ناهار را من براي دوستانم بپزم. من از دوستانم اجازه خواستم تا نام آنها را بنويسم: داود، ايمان، کامران و محمد. ديروز ايمان دعا کرد که انشاالله از اين خانه جديد پنج نفر داماد خارج شود؛ حالا ببينبم دعاي آقا ايمان ما چقدر گيرايي دارد و چه کسي از بين ما زرنگتر و باعرضه تر است!

بفرمائید قرمه سبزی! هرچی به مامانم میگم که آشپزی هم دیگه بلدم یک فکری به حالم بکن قبول نمیکنه!!!

بالکن آپارتمان جدید

من و ایمان در ویکتوریا پارک

من عنایت و داود در مرکز شهر لندن شب کانادا دی. این عکس حدود ساعت ۹:۳۰ گرفته شده است ولی همانطورکه دیده می شود آسمان هنوز تاریک نشده است
UWO campus from a hot air balloon