سلام ایران، سلام پدر و مادر عزیزم
با عرض سلام خدمت خوانندگان عزیز وبلاگم. روز جمعه گذشته
بلیط رفت و برگشت سفرم به ایران را گرفتم، از کانادا تا انگلیس با بریتیش ایر ویز
و از انگلیس تا ایران با ایران ایر و بالعکس، و از این بایت خوشحالم. حالا باید کم
کم به فکر خرید هدایا برای عزیزانم در ایران باشم. البته امیدوارم که بتوانم
کارهایم را مرتب انجام دهم تا به همه آنها در این مدت برسم. اینطور که معلوم است
تمامی پروازهای اروپا به سمت فرودگاه امام خواهند بود. دوست داشتم تا در فرودگاه
مهرآباد خانواده ام را ملاقات می کردم تا آن خاطراتی که از لحظه جدایی از آنها در
ذهنم مانده است را بازبینی می کردم.
ابتدا نمی خواستم تا به مادرم بگویم که چه تاریخی به ایران
خواهم رفت چون برنامه خاصی در ذهن داشتم و می خواستم که ابتدا سر خاک پدرم بروم و
سپس از آنجا بی خبر به خانه بروم و همه را شگفت زده کنم. اما آخر سر نتوانستم در
مقابل بی تابیهای مادرم مقاومت کنم و به او گفتم که چه تاریخی به ایران خواهم آمد.
روز گذشته بنا به یک دلیل خصوصی مربوط به من مادر عزیزم
ناراحت بود. بهمین خاطر ایشان به من زنگ زد تا با من صحبت کند. من که البته متعجب
شده بودم که مادرم چرا ناراحت است کلی با او صحبت کردم و با شوخیهای همیشگی که با
مادرم انجام می دهم سعی کردم تا روحیه او را خوب کنم و آن موضوع را از ذهنش دور
کنم. خوشبختانه در این کار موفق بودم و به مادرم اطمینان دادم که نیازی اصلا نیست
تا نگران من باشد. فکر می کنم خدا نتیجه برخورد دیشبم با مادرم را هنگامیکه خواب
بودم بهم داد. از زمانیکه به کانادا آمده ام حتی یکبار هم خواب پدرم را ندیده
بودم. اما شب گذشته پدرم را در خواب دیدم که گویی کسی به من می گفت او دوباره زنده
شده است و همه چیز به همان شرایط اول قبل از فوت پدرم بازگشته است و زمان خواب
مربوط به موقعی است که من از کانادا به ایران بازگشته ام. آرامش عجیبی داشتم و با
پدرم در خیابانهای تهران حرکت می کردیم. به پدرم می گفتم که وقت نکردم تا از
کانادا برای خانواده سوغاتی بیاورم و از این بابت خیلی ناراحتم و نمی دانم چطور به
مامان و بقیه بگم که در ساکهایم چیزی وجود ندارد. دیگر یادم نمی آید که بقیه خواب
چطور بود ولی آرامش خاصی از بودن در کنار پدرم پیدا کرده بودم. البته این موضوع که
فقط خودم و خودم به ایران آمده بودم بدون حتی کمی سوغاتی من را در خواب اذیت می
کرد. وقتی که از خواب بیدار شدم احساس کردم که حال خوبی دارم و دیگر اینکه
خوشبختانه هنوز به ایران نرفته ام و به اندازه کافی وقت برای تدارکات سفر و خرید
وجود دارد.
این خوابهای عجیب و غریب مربوط به برگشتن به ایران هم
داستانی هستند برای خودشان. یکبار خواب می بینی که مثلا 4 بعد از ظهر رسیدی به
ایران و 11 شب همان روز باید برگردی به کانادا و یک روز هم خواب می بینی که اومدی
ایران ولی دست خالی!!!
UWO campus from a hot air balloon