قبلا گفته بودم که در روز پنجشنبه 31 آگوست از تورنتو به لندن آمدم و پس از اينکه به دانشگاه رسيدم حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود. پرسان پرسان از بچه هايي که مي ديدم پرسيدم که دفتر جوآنا کجاست و بالاخره متوجه شدم که در طيقه چهارم ساختمان مهندسي تامپسون (TEB) قرار دارد. دانشکده مهندسي داراي سه ساختمان است که شامل دپارتمانهاي مهندسي شيمي، برق، مکانيک و عمران است. همراه با ساکها وارد ساختمان تامپسون شدم و از طريق آسانسور به طبقه چهارم رفتم. پس از خروج از آسانسور از طريق تابلوي راهنمايي که روي ديوار بود متوجه شدم که دفتر جوآنا در طرف ديگر طبقه قرار دارد. کيف و ساکها را در جايي گذاشتم و رفتم به آن طرف تا دفتر جوآنا را پيدا کنم. چون کسي در دفترش بود، صبر کردم تا خارج مشود. پس از آن که وارد دفتر جوآنا شدم او من را شناخت و از من پرسيد که آيا من محمد هستم. پس از خوشامدگويي اوليه او به من گفت که الان ديره و ساعت 4 بايد برود و چون بايد در يک زمان کافي مراحل ثبت نام را براي من توضيح دهد بهتر است که فردا مراجعه کنم. چيزي که در ابتداي برخوردم با جوآنا متوجه شدم اين بود که از يک طرف خيلي لوتي منش بنظرم آمد و خيلي با قاطعيت صحبت مي کرد ولي از طرف ديگر ناگهان در بين حرفهايش مي زد زير خنده جوري که انگار کمي قاطي داره. در ايران که بودم خيلي به او ايميل مي زدم و او هم خيلي به من کمک کرده بود. به همين خاطر يک تصوير خاصي از او در ذهنم درست کرده بودم. وقتي با او براي اولين بار برخورد کردم ديدم با آن تصوير ذهني من خيلي فرق داره؛ البته منظورم اين نيست که اوآدم بد اخلاقيه، نه اصلا بلکه اتفاقا خيلي هم مهربان است و با صبر و حوصله به سئوالات آدم جواب مي دهد. ولي خوب ديگه، براي خودش ديسيپلين خاصي داره و کارش را رو حساب و کتاب انجام ميده. موضوع ديگر اين بود که آن لحظات اوليه شايد فقط 30% مي فهميدم که جوآنا چي مي گفت؛ با يک لهجه غليظ آمريکايي کانادايي صحبت مي کرد. از همانجا بود که فهميدم درک شنوايي انگليسي من خيلي ضعيفه و در آينده حتما اذيت خواهم شد که اتفاقا اينطور هم شد. البته الان کم کم اوضاع بهتر شده ولي خوب هنوز کار داره تا دقيقا بفهمم اين کانادايي ها چطوري صحبت مي کنند. البته اين مشکل براي همه وجود دارد و چيز جالبي هم که هست اينه که تو کانادا بغير از خود کانادايي هاخارجي ها هم هرکدام با لهجه خودشان صحبت مي کنند. مثلا استاد من که فرانسوي است آن اوايل اصلا هيچي نمي فهميدم که چي مي گفت چه بسا که گويي کاملا فرانسوي صحبت مي کرد يا مثلا هنديها که جور ديگه اي صحبت مي کنند. سم که قبلا گفته بودم اهل مکزيک است، وقتي صحبت مي کرد آدم ياد فيلمهاي زاپاتا مي افتاد. خلاصه اينجا بايد با همه انواع لهجه ها آشنا شد.
پس از مدتي که پيش جوآنا بودم، محمد همخانه فعلي من بر اساس قرار قبلي آمد و متاسفانه به من گفت که آپارتمان آماده نيست و احتمالا يک هفته اي طول مي کشد تا تحويل داده شود. مانده بودم که چکار کنم و آن همه ساک و اثاثيه را کجا بگذارم. به جوآنا گفتم مثل اينکه جا و مکان خاصي هم نداريم ونيز اينکه تمام وسايلم را همراه با خودم به آنجا آورده ام. جوآنا آمد تا ببيند وسايل من چقدر است؛ ولي وقتي ديد من هرچي داشتم با خودم آورده ام به دانشکده، شوکه شد و گفت که چرا آنها را به آنجا آورده بودم. من هم گفتم که خوب کجا مي گذاشتم چون تازه به لندن رسيده ام و جايي هم که نداشتم. سپس جوآنا به منزل استادم دکتر برينس تماس گرفت و گفت که من تازه آمده ام و جايي هم ندارم که بروم. دکتر برينس هم به جوآنا گفت من وسايلم را در دفترش بگذارم تا راحت بتوانم بروم و جاي موقتي را پيدا کنم و نيز به جوآنا گفت که شماره منزلش را به من بدهد و اگر تا آخر شب من جايي را پيدا نکردم، به او زنگ بزنم و بروم منزلش. در حين حمل ساکها به سمت دفتر دکتر برينس که بودم، ناگهان چشمم به حسين آقاي حجتي افتاد که از دانشجويان دکتراي آنجا بود و من قبلا در تهران که بودم با او در تماس بودم. پس از سلام و احوالپرسي جوآنا موضوع را به او گفت که من و محمد جايي را نداريم تا فعلا موقتا ساکن شويم. خلاصه پس از گذاشتن ساکها در دفتر دکتر برينس و تشکر از جوآنا که نگران اقامت من بود و حتي مي خواست اگر من جايي را پيدا نکردم به منزل خودش بروم (البته بعدا به من گفت که چنين فکري در ذهن داشت) با محمد به دفتر حسين آقا رفتيم و باب آشنايي را باز کرديم. حسين آقا از انسانهاي خوش برخورد و با شخصيتي است که من به نوبه خودم هيچ موقع او و خانواده اش را فراموش نخواهم کرد. کمکها، دلگرميها، راهنمائيها و نصيحتهايي از هر جهت که از همان آغاز به من کرد بسيار و بسيار براي من سودمند بوده است. پس از مدتي که داشتيم با حسين آقا صحبت مي کرديم، خانم ايشان بهناز خانم که او هم دانشجوي دکتراست وارد شد و من فهميدم که آنها قرار بوده تا در آن روز زودتر به خانه بروند. با اين وجود هم حسين آقا و هم همسرشان ما را در اولويت گذاشتند و اول مي خواستند تا تکليف مشکل مسکن ما حل شود. حسين آقا در مورد شريط مختلف خانه و آپارتمانهاي لندن هرچيزي را که مي دانست به ما گفت. بعد ما را به پيش آقا مهدي شيخ زاده که او هم از بچه هاي دکتراي اينجاست برد تا بپرسد شرايط گرفتن خانه در واحدهاي خوابگاهي دانشگاه چگونه است. من با مهدي هم قبلا در تهران که بودم ارتباط داشتم و تا آنجا که به ذهنم رسيده بود همه چيز از او پرسيده بودم تا ببينم اوضاع دانشگاه و لندن چگونه است. او هم در آن موقع به من گفته بود اول ببين ويزارو ميتوني بگيري بعدا از اين فکرها بکن. همين که مهدي من را ديد بلافاصله بعد از سلام و خوشامدگويي به من با خنده گفت که پس بالاخره ويزارو گرفتي! سپس مهدي در مورد خوبگاه بي فيلد که خودش در آن زندگي مي کند گفت که در اين موقع سال نمي شود در آپارتمانهاي خوابگاه جايي را پيدا کرد و بايد چند ماه زودتر درخواست نمود که تازه آن هم بر اساس قرعه کشي خواهد بود. آقا مهدي هم از بچه هاي گلي است که خيلي به من در اينجا لطف کرده و خلاصه ايشان هم تا آنجا که توانست به من کمک کرد. بطور کلي مي توانم بگويم که حسين آقا و آقا مهدي خيلي به من کمک کردند تا خيلي زود هم تو دانشگاه و هم تو لندن جا بيفتم چون هردو اطلاعات خيلي خوب و جامعي را به من دادند. اين که مي گويند ايرانيهاي تو کانادا خيلي سرد و بي معرفت هستند، دست کم من که تا اينجاي کار با هر ايراني برخورد کردم آخر مرام و معرفت و خوبي بودند.
پس از خداحافظي از مهدي دوباره به دفتر حسين آقا رفتيم. او به ما پيشنهاد داد که امشب به خانه خودشان برويم و همسرشان هم خيلي اصرار کردند. راستش را بخواهيد من ته دلم بدم نمي آمد چون واقعا نگران بودم که شب را چطور بگذرانيم؛ ولي محمد نمي دانم چرا بيخودي مخالفت مي کرد و تعارف مي کرد انگار خيلي خيالش راحت بود. محمد مي گفت که جايي را بعنوان تخت خواب و صبحانه (Bed and Breakfast) سراغ دارد و مي توانيم به آنجا برويم و ديگر مزاحم خانواده حسين آقا نشويم. بالاخره حسين آقا گفت که خوتان بعدا پشيمان مي شويد ولي در هر صورت بايد ابتدا به خانه ما بيائيد و يک چاي بخوريد تا خستگي ار تنتان درآيد. آنها قرار بوديد خانوادگي براي خريد مدرسه (School Back) به فروشگاه بروند. حسين آقا گفت حالا که شما نمي خواهيد شب پيش ما باشيد، برويم به خانه ما، بعد من بچه ها را مي رسانم فروشگاه و بعد با شما برويم تا چندجايي را پيدا کنيم و ببينيم شرايط کرايه آنها چطور است. خلاصه، همگي رفتيم پائين و مقابل درب ساختمان TEB ايستاديم و منتظر ماندبم تا حسين آقا برود و ماشينش را بياورد. من و محد غقب نشستيم. قبل از اينکه حسين آقا راه بيفتد، گفت که اينجا در کانادا بستن کمربند صندلي عقب نيز الزامي است. همچنين در طول راه در مورد نحوه رانندگي و قوانين آن در کانادا صحبت کرد و يک جمله اي را گفت که من فراموش نمي کنم؛ او گفت که من به بچه هاي خودم که در کانادا بزرگ مي شوند گفته ام که هرچيزي را اينجا مي بيند خوب است ياد بگيريد و هرچيزي را که مي بينيد خوب نيست دنبالش نرويد. اين جمله از اين نظر که اينجا در کانادا شرايط خانواده با ايران خيلي فرق دارد، براي من ارزش داشت چون مي ديدم بک خانواده ايراني در کانادا درست و حسابي زندگي مي کنند نه اينکه يا فرهنگ خودشان را فراموش کرده باشند و يا کاملا برعکس.
پس از اينکه به خانه حسين آقا رسيديم، بهناز خانم با اينکه خسته بود، براي پذيرايي از ما به آشپزخانه رفت. حسين آقا هم دو تا آقا پسرهايش را صدا کرد تا پائين بيايند و ما با آنها آشنا شويم. آنها عاشق فوتبال بودند و بهمين خاطر کمي حول و حوش فوتبال و باشگاههاي اروپايي صحبت شد. ولي حسين آقا گفت که اينجا تو کانادا يواش يواش بايد يکي از تيمهاي هاکي روي يخ را انتخاب کني و طرفدار آن شوي.
پس از پذيرايي بهناز خانم و بخصوص چاي که خيلي به من چسبيد، همگي سوار ماشين شديم. حسين آقا همسر و بچه هايش را در فروشگاه وال مارت پياده کرد و با من و محمد برگشت تا جايي را پيدا کنيم. محمد که چند روزي را زودتر به کانادا آمده بود چند تا آدرس جمع کرده بود و آنها را به حسين آقا داد تا برويم و بپرسيم شرايط اجاره آنها چقدر است. سوار ماشين که بودم نمي دانم چرا دل من گرفته بود. سعي مي کردم با دقت لندن را زير نظر بگيرم تا ببينم چطور شهريه. انگار بيشتر وسعت شهر را درخت و چمن گرفته و لابلاي آنها هم خانه ها قرار داشتند. به قول حسين آقا کانادا همه جايش مثل شمال ايران سر سبزه و خدا هرچي نعمت است را داده به مردم اينجا. ولي با اين همه من چون اهل تهران هستم، اصلا از اين موضوع خوشم نمي آمد و دوست داشتم در شهري باشم که مثل تهران شلوغ باشد و همه جاي آن هم پر باشد از ساختمانهاي بلند. بالاخره آمدن به محيط جديد با فرهنگ، آب و هوا و شهرسازي خاص خودش، اين نگرانيها را هم دارد. همانطور که قبلا هم اشاره کرده بوده ام، کلا همه شهرهاي کانادا شبيه به هم هستند و در مرکز شهر (Down Town) چند تا برج ديده مي شود ولي منطقه اقامت مردم معمولا دور از مرکز شهر و در جاهاي خلوت و به شکل ويلايي و يا آپارتمانهايي است که توسط شرکتهاي مختلفي ساخته شده اند. برعکس ايران که خانه ها ديوار به ديوار به هم چسبيده اند و من خودم هميشه نوعي احساس دلگرمي داشتم، در کانادا و حتي بنظرم در انگليس و آمريکا، خانه ها از هم فاصله دارند.
در اينجا خانه هايي که مي خواهند اتاق يا بخشي از خانه خود را اجاره دهند، معمولا تابلويي تحت عنوان "براي اجاره" را در مقابل خانه خود قرار مي دهند. چند تا از آدرسهايي را که محمد قبلا يادداشت کرده بود را با حسين آقا رفتيم ولي يا مناسب نبودند و يا اينکه اجاره شده بودند. درنهايت محمد به همان آدرسي که مي گفت تختخواب و صبحانه است زنگ زد و آنها هم گفتند که جا دارند. ولي ايکاش مي گفتند که جا ندارند چون خاطره بسيار بدي از آنجا در ذهن من ماند و همه آن خوشيهايي که از تورنتو شروع شد و تا بعد از آشنايي با خانواده آقاي حجتي ادامه داشت ناگهان از يادم رفت و حالت ياس و دلتنگي پيدا کردم. حسين آقا ما را تا آن خانه رساند و از ما خداحافظي کرد. اگر وقت کنم حتما يکروز عکسي از اين خانه را در وبلاگ قرار خواهم داد. نماي ظاهريش که بسيار کثيف و بي ريخت بود. خانه در منطقه اي خلوت که انگار مرده ها در آنجا زندگي مي کنند قرار داشت. درب را که زديم دو نفر آمدند دم در. من بنظرم آمد که هر دوي آنها مرد هستند؛ يکي با موهاي بلند و سر و هيکل خالکوبي شده و ديگري هم با قدي کوتاه تر و سر کچل. آنها به ظاهر خوش برخورد بودند و حتي اسم محمد را به شوخي گذاشتند محمد1 و من را هم گفتند محمد2 ولي نمي دانم چرا از همان قيافه آنها که ديدم اضطراب بهم دست داد. با اين وجود من براي اينکه خودم را گرم نشان دهم با آنها دست دادم. ولي وقتي که با آن مرد قد کوتاهتر که کچل بود و بيخودي مثل ديوانه ها مي زد زير خنده دست دادم، احساس کردم که اين دست يک زن بود نه يک مرد. بله، او يک زن بود. همين که اين موضوع را فهميدم و ديدم که آخر اين چه زني است که قيافشو نميشه نگاه کرد و مثل ديوانه ها برخورد مي کند، حالت اضطرابم بيشتر شد. وارد خانه که شديم ديگر بدتر؛ خانه اي تنگ و تاريک که انگار هرکي جايي پيدا نکرده بوده است آمده بود آنجا. خلاصه دختر و پسر از همه جا بودند. من که اصلا رغبت نمي کردم داخل خانه راه بروم. ولي چکار مي توانستم بکنم؛ به حرف محمد گوش کرده بودم و مجبور بودم که حداقل آن يک شب را بگونه اي طي کنم. خلاصه يک تخت در اتاق طبقه اول را به من و تخت ديگري را هم به محمد در طبقه بالاتر نشان دادند. البته تخت که چه عرض کنم؛ چند تکه چوب قراضه با ملحفه هاي سبز تيره، رنگ و رو رفته و کثيف. کلا اينجوري بگم و خلاص؛ ياد اوليورتوئيست افتاده بودم که وقتي به لندن رفته بود مجبور شده بود با دزد ها و گداها زندگي کند. خلاصه 25 دلار هم همان اول براي يک شب خواب در آن ويلاي مجلل ( البته به توان منفي يک) دادم! حالا باز من يک شب مي خواستم در آنجا بمانم؛ يکي از بچه ها را ديدم که از قبل از تهران اين دخمه را براي حدود 20 روز اجاره کرده بوده درحاليکه از شرايط داخل آن خبر نداشته است و بنابراين چيزي نزديک 700-800 دلار را بيخودي حرام کرده بود.
پس از مدتي که داخل خانه مانديم و با کامپيوترهاي آنجا چک ميل کرديم، من به محمد گفتم که اصلا تحمل اين خانه را ندارم و بهتر است تا برويم تو شهر دوري بزنيم و آخر شب که شد براي خواب برگرديم خانه. اتفاقا آن خانه به مرکز شهر نزديک بود. پياده تا مرکز شهر رفتيم. ولي بخاطر آن چيزهائيکه در آن خانه ديده بودم، دائما با خودم مي گفتم که آيا بايد چهار سال در چنين جاهايي زندگي کنيم؟! بهمين خاطر آن پياده روي و گشت داخل شهر اصلا به من خوش نگذشت با اينکه براي اولين بار بود که به آنجا مي رفتم و طبيعتا تازگيهايش می بايستي براي من تائيرانگيز می بود. البته بعضي چيزها نظرم را جلب کرد؛ مانند موضوع حق تقدم برای عابر و ماشين جهت گذشتن از خيابان. در کانادا تحت هر شرايطي اولويت عبور براي عابر است و راننده بايد صبرکند تا او رد شود. نکته ديگر اينکه خود عابر هم مي بايد به چراغ عبور عابر دقت کند و اگر قرمز است نبايد از خيابان عبور کند. بهمين خاطر مي توانم به جرات بگويم اصلا هيچ پليسي در سر چهار راهها وجود ندارد و مردم خودشان اين مسائل ا رعايت مي کنند. البته در تورنتو که بزرگتر است و ترافيک بيشتري دارد، در جاهاي شلوغ شهر پليس هست ولي باز هم نه به اندازه داخل تهران!!! در حال گشت داخل شهر که بوديم محمد بعضي جاها را که قبلا ديده بود مثل کتابخانه مرکزي لندن و بانکها را به من نشان داد.
پس از اينکه به خانه برگشتيم، ساعت حدود 10 شب بود و من ديدم که چند نفر در حال تماشاي تلويزيون هستند. من هم کمي تماشا کردم ولي اصلا حال و رمقي ديگر نداشتم. خلاصه ناهار که نخورده بودم، شام هم روش و با معده خالي رفتم که تو آن دخمه بخوابم. قبلش کمي با بچه ها در مورد مشخص نبودن قبله که به کدام جهت نماز بخوانيم بحث کرديم. خلاصه اين هم تجربه جالبي بود. يکي مي گفت اگر نداني قبله کدام طرف است بايد در هر چهار جهت نماز بخواني!!!!! خلاصه يک نفر گفت که در جهت شمال شرق (به سمت قطب شمال!) بايد نماز خواند و ما هم با اينکه جانمازي چيزي نداشتيم يکجوري نملز را خوانديم. آن شب واقعا برعکس شب گذشته اش مثل يک کابوس بود و ياد بدبختي ها و بدهکاريهايم افتاده بودم و اينکه آخر چه مرضي داشتم که به کانادا آمده ام و خلاصه از اين نوع افکار پريشان. دائم مي گفتم ايکاش خودم را به پر رويي ميزدم و آن شب را منزل حسين آقا مي ماندم. اصلا يادم رفته بود که آخر بابا مگر خانه هاي ديگري که تو تورنتو و لندن ديده بودم هم اينطوري بودند.
جمعه صبح فرداي آن شب که از خواب بيدار شدم کمي حالم بهتر شده بود ولي مترصد اين بودم که در اولين فرصت از آن خانه بزنم بيرون. هرکسي را که مي ديدم حوله بدست منتظر بودند تا حمام خالي شود و بروند دوش بگيرند. من که وسايلم همراهم نبود ولي حتي اگر هم بود عمرا نمي رفتم. معلوم نبود که حمام تميز بود يا نه؛ از چند جاي مختلف دنيا بودند و مي خواستند از آن استفاده کنند. صاحبخانه وسايل صبحانه را که چاي، قهوه، تخم مرغ، کره و مربا و نان تست نشده بود بود در آشپزخانه گذاشته بود و هرکس مي توانست برود و صبحانه اش را بخورد. موقع صبحانه با چندنفر مکزيکي و فرانسوي آشنا شدم و کمي در مورد رشته هايشان پرسيدم. چيزيکه برايم جالب بود اين بود که وقتي با دوران اوايل دانشگاه در ايران مقايسه مي کردم مي ديدم که چه اتفاق عجيبي است؛ در ايران بچه ها از همديگر مي پرسيدند که اهل چه شهري هستند و در اينجا ازهمديگر مي پرسيدند که اهل کدام کشور هستند. نمي دانم، شايد روزي برسد که بچه ها از همديگر بپرسند که اهل چه سياره اي هستند!
حدود ساعت 8 صبح با محمد و دوست ایرانی دیگرمان از خانه بيرون زديم و پياده تا مرکز شهر آمديم تا سوار اتوبوس شويم. اتوبوسهاي اينجا طبق برنامه و معمولا سر وقت مي آيند (http://www.londontransit.ca). اينجا کسي به آن صورت سوار تاکسي نمي شود چون گران است. البته بليط اتوبوس هم 3 دلار است؛ ولي وقتي بليط را ميدهي، راننده يک برگه را به شما ميدهد تا در طول يکساعت ديگر مجددا مجبور نشي بليط بدهي. خوشبختانه دانشگاه ما کارتي را به ما داده است تحت عنوان Bus Pass که با نشان دادن آن همراه با کارت دانشجويي به راننده ديگر مجبور به پرداخت بليط نيستيم. البته دانشگاه براي اين کارت حدود 48 دلار در هر ترم از ما پول مي گيرد ولي در مقابل کل مدت زمان يک ترم اين مقدار خيلي به صرفه تر از پرداخت بليط است.
پس از اينکه به دانشگاه رسيديم، من به دانشکده خودمان رفتم چون ساعت 9 صبح با دکتر برروتي قرار داشتم. محمد هم به دانشکده خودش رفت ولي گفت که بعد از ظهر به تورنتو مي رود تا اين چند روز تعطيل آخر هفته که Long Weekend هم بود را خانه يکي از آشنايانشان باشد تا بالاخره آپارتمان خودمان آماده تحويل شود و من هم قرار شد که خلاصه اين چند روز را يک کاري بکنم تا بگذرد ... .