چند تا موضوع
1- ديروز شنبه طي تماسي که با تهران داشتم متوجه شدم که متاسفانه دوست و همدم سه ساله ام را از دست داده ام. بهمين خاطر خيلي ناراحت شدم و الان هم دلم خيلي براش تنگ شده. از دوران سربازي بگير تا زمانيکه دنبال کار بودم و بعدش سر کار رفتم، حتي چند تا جا که به مهمانيهاي خاصي رفته بودم! براي اينکه کلاسم بالا بره او را هم با خودم مي بردم. هيچ وقت يادم نمي رود که موقع خداحافظي در فرودگاه سفارشش را به خواهرم کردم که مراقبش باشد چون از نظر معنوي خيلي برايم ارزش داشت. ولي صد دريغ و افسوس که ديروز اين دوست عزيزم به سرقت رفته و آن آقا دزده هم قصد برگردادندن اونو نداره. بدرود موبايل نوکياي 3650 عزيزم!!! چه عکسها و فيلمهايي که با او نگرفته بودم و چه اطلاعات تماس با ارزشي که در داخل آن وجود نداشت. متاسفانه همه را از دست دادم. ميشه از شما خواهش کنم اگر خبري چيزي از او پيدا کرديد من را در جريان بگذاريد!؟ من خرافاتي نيستم ولي فکر کنم چشمش زده بودند. ديروز قبلا از اينکه از اين خبر مطلع شوم، از يکي از دوستانم در ايران درباره انتخاب دوربين فيلمبرداري و نيز عکاسي سئوال کرده بودم. او هم به من گفته بود که اگر من جاي تو خسيس بودم به همون موبايل 3650 قناعت مي کردم چون هم فيلم برات مي گرفت و هم عکس مينداخت. خلاصه که پرپس عزيزم ديدي موبايلمو چشم زدي!!!!
اين اتفاق منو ياد موقعي انداخت که شش سالم بود و مي خوام تعريف کنم. نمي دانم شايد من چون خيلي به دوران کودکي خودم علاقه دارم دوست دارم که آن را بيان کنم. خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشيد. چون خيلي به جوجه و مرغ و از اين جور چيزا علاقه داشتم، يک جوجه در حياط خانه داشتم. بزرگتر که شده بود مادرم آن را برد به يکي از اقوام که در ده نارمک و در باغ بزرگي زندگي مي کرد سپرد تا از آن در کنار ساير پرندگانش مراقبت کند. يک روز که خيلي دلم براي مرغم تنگ شده بود از مادرم خواستم تا مرا به آنجا ببرد. همين که رسيديم رفتم بين مرغها ولي هرچي گشتم ديدم خبري ازش نيست. وقتي که مايوس شدم برگشتم سمت فاميلمون و علت را ازش پرسيدم. ميدونيد چي گفت؟ گفت که ديروز يک روباه آمده بود خانه و اونم فقط مرغ من را برده. ديگه خودتونو بذاريد جاي يک بچه شش ساله ببنيد من چه حالي پيدا کردم. مادرم، هم به شوخي و هم براي اينکه من آروم بشم، اين شعرو به من ياد داد که هنوزم که هنوزه يادمه:
يه مرغ نازي داشتم، خوب نگرش نداشتم، شغال اومدو بردش، روپاش نشست و خوردش. شغال باغ بالا پات بشکنه انشالله... .
http://www.timeanddate.com/worldclock/city.html?n=250
3- اينجا در آخر ماه اکتبر مراسم خاصي با نام هالوين برگزار خواهد شد. در اين مراسم مردم با پوشيدن لباسهاي عجيب و غريب و مخصوصا ماسکهاي ترسناک بر صورت به بيرون مي آيند. از حدود دو ماه پيش به هر فروشگاهي که مي رفتي وسايل هالوين را مي تونستي ببيني. اين چند روز اخير هم اکثر برنامه هاي کارتوني مربوط به کارتونها و فيلمهاي هالوويني و ترسناک است. من که دلشو ندارم تا آخر نگاه کنم؛ خدا بداد بچه هاي طفل معصومي برسه که بايد اينها را نگاه کنند. البته شايد هم لذت مي برند نميدونم ولله ! من نمي دونم فلسفه اين ماسکهاي هيولايي و ترسناک چيست؛ هرچيه که اينجا خيلي به آن علاقمند هستند. البته من فکر مي کنم يجورايي با چهارشنبه سوري ما شباهت داشته باشد. بعنوان مثال (البته اميدوارم که اشتباه نکرده باشم)، در آخر شب چهارشنبه سوري در ايران بچه ها نوعي چادر يا شنل به سر مي کنند و همراه با يک قاشق و کاسه ضربه زنان به سراغ خانه ها مي آيند و چون در اين موقع از سال معمولا مردم براي عيد خريد کرده اند مقداري از آجيل و شيريني را تو کاسه بچه ها ميريزن. در اينجا هم بطور مشابه، بچه ها با لباسهاي مخصوص و ماسکهاي جالبشان در شب هالووين به درب خانه ها مي آيند و مردم هم به آنها شيريني و از اينجور چيزا مي دن. علت ديگري که مي گويم شبيه به چهارشنبه سوري ما ايرانيهاست اينه که کم کم زمزمه عيد کريسمس چه در تلويزيون و برنامه هايش و چه در بيرون به گوش ميرسد؛ من فکر کنم که جشن هالووين نوعی به استقبال رفتن ايام کريسمس است که البته دو ماه ديگر خواهد بود. اين مراسم دو روز ديگر برگزار می شود و من اميدوارم که بتونم عکسهاي خوبي را از اين ايام بگيرم و در وبلاگم قرار بدم.
4- نمي دانم چه چيزي باعث شده ولي من مدتي است که از طريق بچه هاي مختلف تو ايران يجورايي متوجه همان مسائلي ميشم که خودم وقتي تو ايران بودم با پوست و جونم آنها را حس کرده بودم. يکي از اين مشکلات سردرگمي جوانان در ادامه تحصيل، کار و بخصوص در مورد ازدواج و حواشي بسيار زياد آن و مشکلات روحي چه قبل و چه بعد از آن است که گاها شوکه کننده است. واقعا وقتي با اينجا مقايسه مي کنم هم براي خودم و هم سن و سالهايم افسوس مي خورم و هم حرص مي خورم که آخر تا کي بايد اين موضوعات ادامه داشته باشد. من واقعا نمي خواستم حالا حالاها به اين موضوع بپردازم ولي فکر مي کنم نبايد دوستان خودم را در وطنم فراموش کنم و بهمين خاطر شايد بهتر باشه حالا که خودم البته فعلا از اين شرايط دور شده ام و در جاي ديگري هستم و مسائل را بهتر مي توانم با دنياي خارج مقايسه کنم، تجربيات اندک و عقايدم را همراه با مقايسه شرايط در کانادا بيان کنم که شايد مفيد باشد. ولي من بايد چند روز اين موضوع را تو ذهنم خوب حلاجي کنم و سپس مطالب را از ذهنم به وبلاگ منتقل کنم. از شما هم مي خواهم که اگر مايل هستيد خودتان را آماده کنيد تا بزودي در اين مورد با هم بحث کنيم. منتظر نوشته من در آينده نزديک تحت عنوان " ايران ما و ما جوانان ايران " باشيد.
5- چند تا عکس تازه از تنور درآمده را پائين گذاشته ام و از شما دعوت مي کنم که آنها را ملاحظه بفرمائيد. اين عکسها را لحظاتي پيش با دوربين فيلمبرداري پاناسونيک از بالکن آپارتمان گرفتم؛ منتها چون دقت دوربين عکاسي اش ۳/۲ مگا پيکسل است کمي بنظر کيفيت آنها پائين است. خوشحال ميشم اگه نظرتونو در اين مورد بهم بديد.
چند تا برج در مرکز شهر که با دوربین آنها را نزدیک کرده ام. از دیدن این همه درخت تعجب نکنید. لندن به شهر جنگلی معروف است. بین این درختها پر است از خانه های ویلایی قشنگ زمین سبز و هموار برای مثلا فوتبال و پارک. البته کاملا فصل پائیز مشخص است

من تقریبا در حومه شمال شهر در آپارتمانی در تقاطع فن شاو- ادلاید زندگی می کنم. در این تقاطع یک کلیسا و دو تا پمپ بنزین درست مقابل یکدیگر قابل مشاهده هستند.

خیابان شمالی جنوبی آدلاید- در کانادا همه ماشینها چه در شب و چه در روز باید چراغ جلویشان روشن باشد

خیابان شرقی غربی فن شاو- پمپ بنزین اسو قابل مشاهده است.

پمپ بنزین اسو- اگر دقت کنید در جلوی آن تابلویی وجود دارد که قیمت لحظه ای هر لیتر بنزین را نشان می دهد.

پمپ بنزین پترو کانادا که درست مقابل آپارتمان ما قرار دارد

قیمت هر لیتر بنزین پترو کانادا ۸۳.۳ سنت. یعنی چیزی در حدود هشت برابر قیمت بنزین تو ایران. حالا باور کردید که بنزین چقدر تو ایران ارزونه. من معتقدم که تو ایرانم باید گرون باشه چون آن موقع هم همه دنبال تکنولوژیهای جدید می افتند و هم از نظر محیط زیست خیلی مسائل حل خواهد شد.

نخیر!!! من ندید پدید نیستم اشتباه نگیرید. منظورم از قراردادن لپ تاپم تصویر پاسارگاد است. بعدا در مورد سئوالی که جنیفر در مورد این تصویر از من پرسید و تحت تاثیر قرار گرفت خواهم نوشت
اين هم يک لينک مربوط به دوران قديم تهران عزيزم:
http://www.iran-iran.ir/tehran.html
خوب ديگه بسه، برم کمی هم درس بخونم... خداحافظ همگی شما باشد.
UWO campus from a hot air balloon