دوستان عزیزم سلام. از این راه دور و شاید هم نزدیک این روز بزرگ و قشنگ را به همه شما صمیمانه و از ته قلب تبریک و تهنیت عرض می کنم. این حلاوت و شیرینی که سالها از این روز در ذهن من مانده نیروی چند برابری را به من داد تا این مطالب را بنویسم.

شاید عید باستانی نوروز با توجه به ویژگیهای منحصر به فردش یکی از بهترین اعیاد ما ایرانیهاست که در آن هیچ شکی نیست. ولی برای من که از حدود سن 11 سالگی انس خاصی با روز عید فطر پیدا کرده ام، این روز نیز علیرغم کوتاهی یکروزه اش برای من عمق بی نهایتی دارد.

صبح روز عید که فرا می رسد انسان بواسطه عادتی که در ماه رمضان کرده بوده و سحر خیز شده است، دوباره صبح زود از خواب بلند می شود، احساس می کند که نیازی نیست تا اول صبح غذا بخورد و کمی صبر می کند تا اذان گفته شود و نماز صبح را بخواند. البته ناگفته نماند که من خودم بارها اگرچه زود بلند شده ام ولی دوباره زود گرفتم و خوابیدم و بنابراین نماز صبح روز عید را قضا خوانده ام!!! لذت بخش ترین چیز در این روز آماده شدن برای رفتن به نماز عید فطر است. به نظر من این نماز علیرغم داشتن نه قنوت و این که انسان در ظاهر باید در فضای باز و شاید کمی سرد و بادی سرپا بایستد، یکی از بهترین، عمیق ترین و زیباترین نمازهاست. تمامی قسمتهای این نماز به نوعی شبیه سازی روز قیامت است بگونه ای که همواره احساس می شود جزو قبول شدگان این روز هستیم و بنابراین روحیه انسان شاد و خندان است. از داخل منزل که از خواب بلند می شویم و خود را آماده رفتن به خارج از منزل جهت شرکت در نماز می کنیم، صحنه های قشنگی که از دیدن آدمهای دیگر که هرکدام از داخل کوچه و پس کوچه ها همراه با جانماز و زیر انداز در حال حرکت به سوی نماز هستند، شعارهای خاصی که در حین حرکت داده می شود، صدای بلندگویی که از محل نماز به گوش می رسد، اقامه کردن نماز در فضای باز، قنوتهای بسیار قشنگ نماز عید فطر، تبریکاتی که مردم پس از خواندن نماز به همدیگر می گویند، پخش شیرینی، هدیه به مستمندان و نیازمندان، و نهایتا حرکت به سوی منزل بطوری که گویی در روز قیامت نامه اعمال را بدست راستت داده اند و آدم احساس سبکی خاصی می کند و کمی از این دنیا خارج است، همگی و همگی از لطایف و زیبائیهای این روز بزرگ هستند.

بنابراین من دوباره این روز بزرگ را به شما تبریک می گویم. امیدوارم که واقعا همه ما مردم از این احساس محبت و همبستگی که در این روز می کنیم، آن را به یک روز رها نکنیم، قدرش را بدانیم و سعی کنیم تا چه در خانه و چه بیرون از خانه این احساس لطیف را حفظ و تقویت کنیم.

اما این احساسی که من از این روز پیدا کرده ام و این حلاوت و شیرینی را که گفتم سالهاست در من مانده است، یادگار پدر عزیز و فقیدم است که این شیرینی را در دهان من گذاشته است.

پدر من انسان عجیبی بود و من در زمان حیاتش احساس نزدیکی خیلی زیادی با او داشتم. مهربانی، ادب، فهم درست زمان و مکان، صاحب نظر در مسائل مختلف، قابل احترام پیش دوست و دشمن، از همه مهمتر شوخ و پر جنب وجوش؛ اینها بخشی از خوبیهایش بودند و بهمین خاطر فقدان پدر برای همه ما از مادر گرفته تا بچه ها چون یک عقده در گلویمان مانده است، چون کسی را از دست دادیم که همه چیز همه ما بود و به وجودش هم افتخار می کردیم و هم افتخار می کنیم. با وجود گذشت بیش از 15 سال از حادثه تلخ عروجش، حتی یک لحظه نبوده که یادش نباشم و برایش دعا نکنم. همه ما بچه ها هرچیزی که داریم از وجود پدر و مادر خوبی است که در تربیت ما نهایت تلاش را به خرج دادند. البته تقریبا این موضوع در همه خانواده های ایرانی برقرار است و واقعا جای شکر دارد. بنابراین ضمن سلام و درود به همه پدرها و مادرها و خدا مدد به همه آنها، از شما می خواهم که برای پدر و مادرهایی که بار سفر آخرت را بستند و ترک ما کرده اند، یک صلوات و فاتحه بفرستید.

آن زمانیکه کوچکتر بودم، همیشه از نماز خواندن پدرم و صوت و لحنی که بکار می برد لذت می بردم. بخصوص صبحهای زود که در حین نماز با صدای گرمش ما را از خواب بیدار می کرد، بعد رادیو را روشن می کرد که برنامه ورزش صیحگاهی آقای شیرخدا را پخش می کرد، بعد هم که اخبار 6 صبح، تفسیر قرآن و برنامه تقویم تاریخ با آن آهنگ بیاد ماندنی و زیبایش. خلاصه تا از رختخواب بیرون بیام، ساعت می شد 6:20 و پدرم را میدیدم که از نانوایی نزدیک خانه دو تا بربری تازه و داغ خریده است و مادرم هم در حال آماده کردن صبحانه است.

یادم می آید که سال 68 بود و عید فطر آن سال حدود خردادماه یا اریبهشت بود، دقیقا مطمئن نیستم. برادرم رضا در دزفول برای خدمت سربازی بود. از پدرم درخواست کردم تا من را به مصلی تهران برای نماز عید فطر ببرد. مثل همیشه و بدون اینکه بهانه بیاورد که وقت ندارد یا مثل پدرهای امروزی که می خواهند در یک روز تعطیل تا ظهر بخوابند، درخواست من را قبول کرد و درنهایت با مادرم و مینا خواهر وسطی رفتیم به سمت مصلی. این اولین باری بود که من به نماز عید فطر می رفتم و حدود یازده سال هم سنم بود. آن روز بارانی بود و بزرگراره رسالت گلی شده بود. به خاطر شلوغی جمعیتی که به سمت مصلی در حال حرکت بود ماشین را قبل از پل سیدخندان در جایی پارک کردیم تا با اتوبوس به سمت مصلی برویم. وقتی با پدرم وارد صف نماز شدیم، دیدم که بلند گو شعارهایی را می گوید و مردم و از جمله پدرم هم آنها را تکرار می کنند. من چون بلد نبودم، فقط بر اساس استنیاط خودم تلفظ انها را البته به غلط تکرار می کردم. وقتی در کنار پدرم به نماز ایستادم احساس بزرگی به هم دست داد چون فکر می کردم که من هم دیگر بزرگ شده ام و می توانم در اجتماع حاضر شوم. یک نگاهی به اطراف انداختم و آن طرف تر خانمها را دیدم که با رنگهای سیاه و سفید چادرشان جلوه خاصی را در آن زمین وسیع مصلی ایجاد کرده بودند. در آن موقع تا آنجا که یادم می آید مصلی ساختمانی نداشت و زمینش هم ناهموار و پر از سنگ بود. کاملا یادم هست که وقتی موقع قنوت شد من خواستم تا همان دعای ربنا اتنا را بگویم ولی دیدم که بلندگو چیز دیگری را می گوید و من اصلا آن را قبلا نشنیده بودم. هم طولانی بود و هم بخاطر بادی که می آمد سردم شده بود و خسته شده بودم. هرچقدر که سعی کردم تا ببینم پدرم و بقیه چه می گویند تا من هم بفهمم موفق نشدم. خلاصه که یکجورایی غلط و غلوط هر کلمه ای را که می شنیدم تکرار می کردم. مثلا کلمه آخر دعای قنوت که "مخلصون" است را "مخ رسول" می شنیدم و با اینکه هرچی می دیدم آخر این دیگر چه کلمه ای است و لی همان مخ رسول را تکرار می کردم.  الان که کاملا این دعا را یاد گرفته ام، بنظرم بسیار و بسیار زیباست؛ خدایا هر خوبی را که به پیامبر و خاندانش دادی به من هم بده و هر بدی را که از آنها دور کردی از من هم دور کن و ... .

پس از اینکه نماز تمام شد با پدرم سوار اتوبوس شدیم تا برویم سمت ماشین. وقتی رسیدیم مامان و مینا هنوز نیامده بودند. بالاخره پس از مدتی آنها هم آمدند و با همدیگر رفتیم خانه. مامان از قبل صبحانه را آماده کرده بود؛ بهمین خاطر با بچه های دیگر دور هم جمع شدیم و صبحانه را میل کردیم.

آن روز دل انگیز هیچ وقت از یادم نمی رود؛ هرچند نماز عید را بلد نبودم و هرچند که به ندرت برای نماز به مصلی می روم. ولی هر سال که به مسجد محله می رفتم، همان لذت و شیرینی را حس می کردم اگرچه دیگر پدر با من نیست ولی یادش و روحش همیشه با من هست. خدایش بیامرزاد.