این روزها روزهای تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی است. متاسفانه بسیاری از دوستان نزدیک ایرانی و غیر ایرانی من یا به کشورهایشان برگشته اند و یا در داخل کانادا به مسافرت رفته اند. من خودم از آنجائیکه از ابتدا طرح و برنامه خاصی نداشتم در خانه مانده ام و گاهی کتاب می خوانم، گاهی با دوستان چت می کنم و گاهی هم روی پروژه کار می کنم.

هفته گذشته آنچنان برف بارید که عملا دو روز دانشگاه قبل از تعطیلات رسمی تعطیل شد. یکبار روز جمعه دو هفته گذشته بود که وقتی از خانه خارج شدم دیدم که اصلا نمی توان جلو را دید و برگشتم به خانه و به اساتیدم ایمیل زدم که نمی توانم بیایم به آفیس سپس فرانکو به من ایمیل زد که خود آنها هم در خانه مانده اند. دیگری روز چهارشنبه گذشته یعنی دقیقا یک روز قبل از روز کریسمس بود که البته من به دانشگاه رفتم اما دیدم که کسی به آنصورت در دانشگاه نیست و سپس متوجه شدم که دانشگاه از طریق وب سایت و ایمیل اعلام کرده است که روز چهارشنبه تعطیل است. این سرما چنان بود که برای جلسه بررسی اساسنامه انجمن ایرانیان لندن انتاریو که روز یکشنبه گذشته برگزار کردیم افراد بسیار بسیار کمی حضور پیدا کردند. البته بهتر است بگویم که عملا دانشگاه هفته گذشته تق و لق بود چون خیلی ها روزهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه را مرخصی گرفته بودند و مثلا من خودم در آفیسی که هر روز حدود 15 نفر در آنجا در حال تکاپو هستند تقریبا تنها بودم و گاهی رعنا و احد و گرت را می دیدم. خود من هم که مثلا به آفیس می رفتم عملا همه کار کردم جز پروژه چون از یک طرف دلم برای بچه ها تنگ شده بود و از یک طرف دیگر هم می دیدم که فشاری روی من نیست پس بگذار حالشو ببریم! روز سه شنبه گذشته که دیگر خیلی جالب بود؛ چون از صبح که آمدم تصمیم گرفتم تا روی پروژه کمی کار کنم اما همینکه آمدم شروع کنم یکی از دوستان که بعدا متوجه شدم زمانی با هم همکار بوده ایم با من تماس گرفت و 1-2 ساعتی صحبت کردیم. بلافاصله بعد از آن مجید یکی از دوستان قدیمی از تهران تماس گرفت و کلی هم با او صحبت کردم؛ در حین صحبت با مجید ناگهان سدریک وارد آفیس شد و تا دید که بجز من کسی داخل آفیس نیست آمد و نشت کنارم و شروع کرد به کمی سر به سر من گذاشتن. من نتوانستم به او بگویم داشتم با دوستم صحبت می کردم و بهمین خاطر نفهمیدم که مجید کی گوشی را گذاشت. شوخی سدریک با من از آن جهت بود که قرار است یک خانم از ایتالیا به گروه ما بیاید و من برایش خانه پیدا کرده ام و حالا سدریک گیر داده است که من نباید این فرصت را از دست بدهم و سعی کنم تا با او رابطه برقرار کنم!!! سپس به من گفت که یک خانم دیگر از ایران قرار است تا هفته آینده به گروه ما بیاید و من به او نیز کمک کنم تا خانه مناسب پیدا کند. سپس سدریک گفت که برای روز 31 دسامبر او و فرانکو می خواهند من و چند نفر دیگر را برای ناهار دعوت کنند. دستشان درد نکند. بعد ار اینکه سدریک رفت، حدود 2 ساعت بعد از آن به مرکز دانشجویان بین الملی دانشگاه رفتم تا پیگیر کار یکی از دوستانی باشم که از ایران از من سئوالی را پرسیده بود. وقتی که به آفیس برگشتم همان خانم ایرانی که قرار است هفته آینده به گروه بیاید از ایران با من تماس گرفت و حدود 2 ساعت هم با او تلفنی صحبت کردم. خلاصه روز سه شنبه گذشته در خدمت دوستان گرامی بودیم و اتفاقا خیلی هم بهم خوش گذشت چون خاطرات جالبی هم در اثنای صحبتهای تلفنی برایم زنده شد.

صبح روز پنجشنبه گذشته که در واقع روز کریسمس بود کامران و رضا را بهمراه داود تا فرودگاه لندن بدرقه کردم. رضا به ادمونتون رفت تا تعطیلات را آنجا باشد. کامران دقیقا دو سال پیش و روز کریسمس 2006 برای شروع فوق لیسانس از ایران آمد به خانه من و دقیقا هم روز کریسمس 2008 از من جدا شد و برای شروع دکترای در دانشگاه بریتیش کلمبیا به شهر ونکوور رفت. برای این دوست عزیزم که خاطرات بسیاری را با او در طول این مدت داشته ام آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.

دیروز هم که روز Boxing Day بود اما آنچنان حراجی خاصی وجود نداشت تا بتوان چیزی خرید. با اینکه قصد کرده بودم تا فقط دنبال کفش و کاپشن مناسب باشم و بیخودی چیز اضافی نخرم، اما دوباره گول خوردم و نه تنها کفش و کاپشن نخریدم بلکه چند تا جنس دیگر خریدم. من فکر می کردم امسال که چند نفر از بچه ها ماشین خریده اند، با همدیگر می رویم خرید حتی تورنتو اما زهی خیال باطل. کلا بدجوری حس می کنم که دور و برم خلوت شده است و سراغی از کسی نیست؛ جای رضا و کامران هم در خانه به شدت خالی است.

و اما حالا می خواهم از اتفاق بسیار جالب و شیرینی که دوشنبه گذشته برایم پیش آمد بنویسم. من در عمرم زیاد به این موضوع فکر نکرده ام که آیا به قسمت واقعا اعتقاد دارم یا نه اما به قضا و قدر کاملا اعتقاد دارم. حالا شاید بگویید قسمت همان قضا و قدر است اما من در ذهنم تعریف دیگری دارم. به هر حال روز دوشنبه گذشته روزی بود که می توانم بگویم قسمت من بود. ماجرا را از اینجا شروع می کنم که از حدود دو هفته پیش از یکی از دوستانم درخواست کرده بودم که مبلغی پول به من قرض بدهد. این دوست گرامی اگرچه مطمئن هستم که واقعا قصد داشت تا این کمک را به من بکند اما کلی من را پیچاند تا در یک فرصت مناسب این کمک را بکند. یک روز گفت که باید بیایی دم خانه از من بگیری، یکبارهم که به خانه اش رفتم گفت که الان نه برو فردا صبح بیا و خلاصه چون من عجله داشتم تصمیم گرفتم تا از احد این مبلغ پول را قرض کنم. پس از اینکه کارم انجام شد می بایست پول احد را سریع را بر می گرداندم تا سود اضافی روی پول نیاید. اما روز پنجشنبه دو هفته گذشته کاملا یادم رفت تا پول را به حساب احد برگردانم، روز جمعه بعد از آنهم همانطور که قبلا گفتم آنقدر برف آمده بود که مجبور شدم در خانه بمانم. بنابراین روز دوشنبه هفته گذشته اولین کاری که کردم این بود که به بانک RBC بروم تا پول احد را به حسابش واریز کنم. وقتی داشتم از بانک خارج می شدم به ذهنم زد که من که حالا تا اینجا آمده ام پس چرا در این بانک هم حساب باز نکنم و برای اعتبار پولی درخواست نکنم. پس از اینکه از کارمند بانک درخواست کردم از من خواست تا بنشینم و منتظر باشم تا کارمند متصدی اعتبارات پولی بیاید. پس از مدتی در حالیکه داشتم روزنامه های روی میز را نگاه می انداختم خانم خوش تیپی با کت و شلوار یونیفرم بانک آمد و سلام کرد و از من خواست تا به دفترش بروم. (تا اینجای داستان را داشته باشید چون می خواهم یک مسابقه بگذارم. هرکسی که بتواند درست حدس بزند که چه اتفاقی افتاد که برای من جالب بود، یک جایزه خوب از من دریافت خواهد کرد. مطمئن باشید که سرکاری نیست). دو روز پس از آن خانم محترم کارمند بانک برایم ایمیل فرستاد که درخواستم مورد قبول واقع نشده است و من نیاز به یک ضامن دارم. اگرچه این درخواست من بیفایده بود، اما فکرم چند روز است به خود مشغول است که ببین چطور حوادث قبلی طوری رقم خوردند تا آن اتفاق جالب پیش بیاید.