تبليغاتX
خاطرات تحصیل در کانادا - امپراطوری ایران در ICFAR

با سلام. در ابتدا تولد حضرت علی (ع) را تبریک عرض می کنم و از آنجائیکه این روز در ایران به نام روز پدر است، این روز را به همه پدران گذشته، امروز و آینده تبریک می گویم. امیدوارم پدرانی که دستشان از این دنیا کوتاه شده است غرین رحمت الهی باشند و خداوند آنها را بیامرزد. همچنین آروز می کنم پدرانی که در این دنیا هستند صحیح و سلامت باشند و خداوند بزرگ سایه آنها را بر سر خانواده شان مستدام بدارد و پدران عزیز همیشه در مقابل خانواده خود سربلند و پیروز باشند.

با اینکه فردا روز عید است و احتمالا خیلی ها در ایران به مسافرت می روند و خوشحال خواهند بود اما من امروز نه تنها نمی دانستم که فردا روز پدر است بلکه بنا به اتفاقاتی از دیروز تا الان شوکه زده شده و ناراحت شدم. امیدارم که ناراحتی من زود برطرف شود و خدا هرچه خیر است را برایم پیش آورد.

و اما کمی از موضوع امپراطوری ایران بنویسم. دیروز حدود ساعت 5:30 بعد از ظهر همراه با احد و معصومه در حال صرف چای و بیسکویت در آفیس بودیم که فرانکو وارد آفیس شد و وقتی دید ما سه نفر دور هم جمع شدیم کمی خوش و بش کرد و من به او گفتم که داریم چای به سبک ایرانی می نوشیم. پس از کمی صحبت فرانکو گفت که قرار است 2-3 نفر دانشجوی جدید ایرانی به ما اضافه شوند و با این وضج گروه می شود گروه ایرانیها. بعدش کمی هم شوخی کرد و به من گفت که در میان دانشچوهای جدید دختر هم وجود دارد که ممکن است برای من مناسب باشند. من هم کمی سر شوخی را بیشتر باز کردم و ... .

اما امروز بعد از ظهر حدود ساعت 3:30-4:00 که بدلایل گفته شده در بالا خیلی تو خودم ناراحت بودم در حالیکه می خواستم وارد راهرو شوم سدریک را دیدم که از جلوی من گذشت اما ناگهان به سمت من برگشت و با لبخند خاصی گفت که شنیده است که قرار است من با چند نفر داشنجوی جدید کار کنم؛ وقتی ازش پرسیدم که منظورش چیست و او جواب داد، فهمیدم که منظورش همان موضوع دانشجویان جدید است. سپس از من خواست تا به دفترش بروم تا او مدارک دانشجوها را به من نشان بدهد و از من نظرخواهی کند. قبل از همه چیز در یک کلام باید بگویم که این سدریک واقعا آدم تحفه ای است و باید باشید تا ببینید که گاهی چه حرفهایی می زند. او به من گفت که این دانشجوها از دانشگاه شریف هستند و دو تای آنها خانم هستند و سپس مدارک یکی از آن خانمها را به من نشان داد که عکس آن خانم هم روی آن بود. از من پرسید که آیا من او را می شناسم. من کمی احساس کردم که او را می شناسم اما خوب او دانشجوی شریف بود و من گفتم که نه نمی شناسم. اما می خواستم این را بگویم که وقتی داشتم به عکس نگاه می کردم ناگهان سدریک شروع کرد به گفتن جملات قصار: "نظرت چیست؟ ما باید برای محمد دانشجوی دختر بگیریم؟ من خودم هم بیشتر دختر را ترجیح می دهم و ..." البته من چون سدریک را دیگر خوب می شناسم از این حرفهایش تعجب نکردم اما برایم جالب بود که هنوز که هنوزه دختر باز حسابی است. همسر سدریک دانشجویش بوده است که وقتی از سدریک باردار می شود با هم ازدواج می کنند و ثمره آن بارداری دو تا پسر دو قلو است. بابا ایوللله به این سدریک!

خلاصه سدریک درباره دانشجوها صحبت کرد و نمرات را با من بررسی کرد که کدام را بگیرد و کدام را نگیرد. من در مورد دانشگاه شریف و دانشگاه تهران صحبت کردم و به او گفتم که هرکدام چه مشخصه هایی دارند ولی آخر سر هم گفتم که به نظر من دانشگاه تهران بهتر است (حالا به شریفی ها بر نخورد)! ولی برایم جالب بود که سدریک خوب می دانست که کسانیکه می خواهند از ایران خارج شوند به دانشگاه شریف می روند. بعد از کمی صحبت سدریک اسم دانشجوها را روی یک تکه کاغذ نوشت و به من گفت برو ببین عکس آنها را پیدا می کنی، خوشت می آید و ... . سدریک است دیگه، چکارش می توان کرد. البته ناگفته نماند که من هم از روی کنجکاوی رفتم و یکی از آن خانمها و آن دانشجوی آقا را در سایتهای اینترنتی پیدا کردم. ولی متوجه شدم که آن خانم را من قبلا در دانشگاه تهران دیده بودم. سپس به سمت سدریک رفتم و گفتم که فلانی باید فارغ التحصیل تهران باشد چون من او را می شناسم که سدریک پس از اینکه نگاه به مدارک انداخت فهمید که بله من درست می گویم.

صجبت سرانجام کشیده شد به بحث ازدواج و از این حرفها. من چون حالم خوب نبود گفتم بگذار کمی با این سدریک وقتم را هدر بدهم تا فکرم از ناراحتی هایم دور شود. سدریک به من می گفت که چرا دوست دختر ندارم و از این صحبتها. من هم گفتم که مسائل فرهنگی خیلی مهم است و ... و آخرش هم موضوع کشیده شد به بحث مورد علاقه سدریک یعنی سیاست و تاریخ. بخصوص وقتی من گفتم که همخانه ای های من و معصومه ایرانی هستند، سدریک پرسید چرا و سپس گفت که اگر ما این دانشجوهای ایرانی را بگیریم باید کاری کنیم که شما در آفیس با هم فارسی صحبت نکنید. وقتی صحبت به سیاست کشیده شد سدریک شروع کرد به صحبت درباره موشکهای دور برد ایران و موضوع جعل عکس موشکها. سپس صحبت کشیده شد به جنگ و این چیزا که من گفتم فکر نمی کنم ایران به اسرائیل حمله کند چون ما در طول تاریخ هیچوقت شروع کننده جنگ نبوده ایم. سپس سدریک. صحبت از امپراطوری ایران به میان آورد. من گفتم که اگر منظورش فیلم 300 است، ابتدا یونان بود که به ایران حمله کرد بعد ایران حمله کرد. سدریک که ژست خاصی گرفته بود گفت که کاملا با تاریخ امپراطوری پرشین آشناست و پرسید که پس چطور امپراطوری ایران آن همه بزرگ بوده است و باور نمی کند که ابتدا یونان حمله کرده بوده است.

در نهایت موضوع کشیده شد به فرهنگ و دین و از این چیزا و اینکه سدریک گفت از اینکه به ایران در این روزها برود می ترسد. من هم شروع کردم کلی از مردم ایران تعریف کردن و به او گفتم که کاملا در اشتباه است. متاسفانه در داخل ایران کارهایی می کنند که باعث می شود ما در اینجا کلی انرژی مصرف کنیم تا ذهنیت بدی در کسی بوجود نیاید اگرچه که بنظر می آید بی فایده است.

بعد از دور شدن از سدریک یاد ناراحتی های خودم افتادم. رفتم به آفیس چای درست کردم و سپس آمدم به خانه تا شام درست کنم. اما گفتم هم برای ضبط جملات قصار سدریک و هم برای تسکین خودم بهتر است ابتدا کمی بنویسم.

پدر عزیزم، روزت مبارک!

نوشته شده توسط محمد لطیفی در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 9:2 PM | لینک ثابت |
 
domain parking guide