تبليغاتX
خاطرات تحصیل در کانادا

خاطرات تحصیل در کانادا

خاطرات و اتفاقات دوران تحصیل مقطع دکتری در دانشگاه Western Ontario- Canada

سلامی چو بوی خوش آشنایی

الهی سینه ای ده آتش افروز، در آن سینه دلی وان دل همه سوز. سلام به دوستان عزیزم که همیشه به من قوت قلب داده اند و حتی با وجودیکه مدتها مطلبی را ننوشته بودم اما با پیامهای خودشان به من یادآوری می کردند که دوستان گرانقدری دارم که اگرچه شاید تا بحال آنها را ندیده ام اما به فکر من هستند.

نوشتن واقعا یکی از بهترین تفریحات من است اما واقعا گاهی حتی با وجود وقت کافی حس نوشتن وجود ندارد حالا به هر دلیلی. اما هیچ وقت از نوشتن دلسرد نشده ام و سعی می کنم که به همان چیزی که از ابتدا در نظر داشتم پایبند بمانم.

از ماه سپتامبر تا الان بدجوری سرم شلوغ شده است. وارد سال سوم شده ام و استرس پروژه دکتری در حد اعلی خودش فشار زیادی را به روی من وارد کرده است. من سال گذشته پیش نویس اولیه یک مقاله را نوشتم اما هنوز که هنوز است در حال کار کردن روی آن هستم. البته شاید خودم هم مقصر باشم چون شاید طرز فکر اشتباهی داشتم. اصلا می دانید موضوع چیست؟ موضوع اینست که مقاله علمی نوشتن یکی از مزخرفترین ملاکها برای ارزیابی علمی است. شاید در این مورد بشود کتابهای زیادی نوشت که چه کثافتکاریهای که در همه جای دنیا انجام می دهند تا یک مقاله چاپ شود. بنابراین کسی که می خواهد یک مقاله بنویسد باید یک سیاستمدار خوبی هم باشد مثل همه بخشهای دیگر زندگی. اگر بخواهی بچه مثبت باشی و فکر کنی که باید همیشه صادق باشی و در حد کمال و مطلوب به نتایج برسی و سپس آنها را برای چاپ در قالب یک مقاله در مجله علمی یا کنفرانسی ارسال کنی کلاهت در پس معرکه خواهد بود. البته نمی گویم که باید دروغگو باشی و با عددسازی و ارائه اطلاعات ساختگی کار خود را پیش ببری (اگرچه خیلی ها این کار را مثل آب خوردن انجام می دهند) بلکه باید به تواناییهای خودت و امکاناتی که در اختیار داری اول یک نگاه بیندازی و در همان حد انتظار داشته باشی. به قول احد که یکی از دوستان بسیار خوب من است و همیشه از نظرات و راهنمائیهایش استفاده کرده ام یکی از مشکلات ما وقتی که به کانادا یا آمریکا می آئیم اینست که فکر می کنیم باید اینجا آپولو هوا کنیم تا کاندید جایزه نوبل شویم یا یک اختراع و اکتشاف علمی را بدست آوریم؛ در حالیکه باید این دیدگاه ایده آل را اصلاح کنیم و خیلی واقع گرایانه به آینده تحقیق فکر کنیم. یکی دیگر از چیزهایی که در نوشتن مقاله مهم است هنر مقاله نوشتن است؛ من فکر می کنم که بعضی ها هنر عجیبی در نوشتن چند مقاله از یکسری اطلاعات مشابه دارند و تنها کاری که می کنند آنست که شکل و شمایل آن را تغییر می دهند. یک روز یکی از دوستانم در اینجا از من پرسید که آیا من می دانم که قرار است چه کاری را در طول پروژه دکترام انجام دهم و آیا برایم همه چیز روشن است!؟ سپس خودش بهم گفت که اصلا نمی داند چکار می کند و استادش هم چیزی بهش نمی گوید. همین دوست چند وقت دیگر به من گفت که می خواهد بزودی دفاع کند و چند تا مقاله و یک پتنت قرار است بنویسد. یک بار یک دوستی از ایران به من گفت که قادر است با امکاناتی که در اختیار دارد هر ماه یک مقاله بنویسد. من واقعا نمی دانم باید چه بگویم؛ اما 100 درصد مطمئن هستم که یک کاسه ای زیر کاسه است چون من با تجربه ای که دارم می دانم که چنین چیزی امکان ندارد. جمعه گذشته یک مقاله 2008 بدستم رسید اما از همان صفحات اول متوجه شدم که انگار قبلا این مقاله را خوانده ام و مطالبش بسیار برایم آشنا بود؛ کمی جلوتر که رفتم متوجه شدم که نویسنده عین مقاله قبلی 2 سال پیشش را با کمی تغییرات در یک ژورنال جدید چاپ کرده است.  البته همانطور که قبلا گفتم مقاله یک ملاک ارزیابی مزخرف است چون سیستم مافیای خاصی که وجود دارد طوری است که داورهای مقالات هم دارای مشکل هستند. حالا کار فعلا به این مسائل ندارم اما خودم به این نتیجه رسیدم که باید بر اساس شرایط موجود و امکاناتی که در اختیار دارم کار کنم و نباید همیشه به امید فردای بهتر باشم. من البته در گروهی کار می کنم که شاید گروه خیلی قویی باشه و امکانات خوبی داریم اما امکانات کافی نیستند. مثلا من بر روی پروژه ای کار می کنم که دمای راکتور باید حدود 800 تا 900 درجه باشد تا نتایج بهتر خودشان را نشان دهند اما سیستم فعلی که داریم یک پایلوت پلنتی است که برای دمای 500 درجه طراحی شده است و من حداکثر دمایی که می توانم برسم 700 درجه است. قرار است که یک راکتور مناسب کار من بزودی ساخته شود (البته منظور از بزودی یعنی که تصمیم قطعی است) اما تا این گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود. از طرف دیگر چند نفر با چند پروژه مختلف روی این پلنت کار می کنیم و بنابراین باید نوبتی کار کنیم و اگر مشکلی در نتایج وجود داشته باشد که نیاز به تکرار آزمایش باشد باید 1-2 ماه منتظر باشیم تا نوبت به ما برسد. یکبار واقعا تصمیم گرفته بودم تا انصراف از تحصیل بدهم چون واقعا فشار روانی زیادی داشتم و می دیدم که نه تنها هیچ خبری از راکتور جدید نیست بلکه تاخیر و فاصله زیادی هم بواسطه تعدد افراد و پروژه ها وجود دارد اما احد به من گفت که بهتر است این کار را نکنم و به همین شرایط بسنده کنم و بر اساس همین شرایط مقاله بنویسم. یکبار چنان جدی با سدریک صحبت کردم که خودش متوجه شد و گفت که ما نمی خواهیم تو انصراف بدهی. از آنجائیکه سیستم ما یک پایلوت است و نه یک سیستم راکتوری کوچک باید یک مهندس خوبی باشی و با خیلی از چیزهای یک فرایند آشنا باشی و در عین حال زور و بازوی قویی هم داشته باشی تا در کنار این توانائیها بتوانی پایلوت را راه بیندازی و زمانیکه مشکلی پیش می آید آن مشکل را حل کنی. البته در دانشکده ما یک کارگاه مکانیکی و یک کارگاه الکترونیکی خیلی قوی وجود دارد اما باید تا حد امکان از مراجعه به آنها خودداری کنی چون هزینه سرویس دهی آنها گران است. بهمین خاطر من خودم الان کلی مهارتهای فنی با آچار و پیچ گوشتی و اینجور چیزا پیدا کردم. نوجوان که بودم در یک کارگاه کابینت سازی کار می کردم؛ خوشبختانه همه آن مهارتها الان بدردم خورده است. حالا که به اینجا رسیدم بگذارید تا اتفاقی را که اخیرا برایم پیش آمد تعریف کنم: برای اینکه بتوانم ذرات جامد داخل راکتور را با ذرات جدید جابجا کنم یک سه راهی در کنار خروجی شیر اطمینان بالای راکتور قرار داده بودم تا در موقع لزوم ذرات جامد را از طزیق یک قیف بداخل راکتور بریزم. اما همین قیف فسقلی تبدیل شد به یک سوزه جنجالی و شاید خنده دار. من نیاز به یک قیفی داشتم که بدلیل دمای زیاد راکتور آب نشود بهمین خاطر یکی از قیفهای فلزی آزماشگاه را به کارگاه بردم و از کلیتون که همیشه کار راه انداز ماست خواستم تا دهانه خروجی قیف را کمی کوچکتر کند تا براحتی درون سه راهی قرار گرد. اما کلیتون گفت که کمی طول می کشد تا این کار بکند و من هم چون خیلی عجله داشتم قیف را گذاشتم پیشش و رفتم به فروشگاه مهندسی تا یک قیف پلاستیکی کوچک بخرم تا موقتا کارم راه بیفتد. اتفاقا این قیف پلاستیکی کار من را راه انداخت و اصلا هم آب نشد و من در تمام طول آزمایشاتم از آن قیف پلاستیکی استفاده کردم و دیگر نرفتم پیش کلیتون تا آن قیف فلزی را پس بگیرم چون فکر می کردم حالا بگذار تا کلیتون آن را هم درست کند چون اگر خیلی هزینه اش بشود 5 دلار یا فوقش 10 دلار خواهد بود چون خود قیف مگر چقدر می ارزد. دو هفته ای گذشت تا اینکه روز پنجشنبه گذشته که اتفاقا من همان روز همه آزمایشاتم تمام شده بود و خوشحال بودم که حالا می توانم کمی استراحت کنم با لورنزو در راهرو مواجه شدم. به همدیگر سلام کردیم ولی ناگهان دیدم که آن قیف فلزی در دست لورنزو است. به لورنزو گفتم پس بالاخره کلیتون قیف را درست کرد؛ همینکه این را گفتم دیدم لورنزو برافروخته شد و با غیض گفت که آیا می دانی کلیتون 130 دلار بابت همین کار کوچک صورتحساب داده است؟ من کاملا شوکه زده شده بودم که آخر مگر امکانش هست؟! متاسفانه کمی با لورنزو بگو مگو کردیم و شروع کردیم به ایراد گرفتن از یکدیگر. من که کاملا عصبانی شده بودم رفتم پیش کلیتون و پرسیدم که چرا از همان اول به من نگفته بود که هزینه یک کار به این کوچکی 130 دلار می شود! کلیتون که البته دید من عصبانی هستم گفت که قیمت را کم خواهد کرد اما نه تا 10 دلار. سپس رفتم پیش استادم سدریک و به او گفتم که من اصلا فکر نمی کردم که چنین اتفاقی بیفتد و از این بابت عذرخواهی کردم. به سدریک گفتم که این 130 دلار را به حساب من بزند اما لورنزو هیچ حقی ندارد که سر من فریاد بزند. خوشبختانه سدریک شرایط من را متوجه شد و گفت که اصلا نیازی نیست تا نگران باشم و مسلما همه ما اینجا هستیم تا اشتباه کنیم و چیزی یاد بگبربم. سپس با من به آزمایشگاه آمد تا آن قیف معروف را ببیند و سپس کمی خندید و گفت که فردا با داگ رئیس کارگاه صحبت می کند تا ابتدا کلیتون بگوید که هزینه چقدر می شود سپس کار را قبول کند. سپس لورنزو را در آسانسور دیدم و او گفت که بنا به دلایلی از چیزی ناراحت بوده و حرصش را سر من خالی کرده اما من به او گفتم که باید دوستانه برخورد کند چون خودش کاملا می دانست که من در روزهای اخیر بدجوری در ازمایشگاه درگیر کار بودم و حسابی خسته شده بودم و اصلا انتظار نداشتم که کسی به من بی احترامی کند. خلاصه تا یک شب از این اتفاقی که پیش آمده بود ناراحت بودم و دوباره فردای آن روز کلی با سدریک صحبت کردم تا اینکه سرانجام آرام شدم.

از این اتفاقات ناخواسته و ناخوشایند متاسفانه زیاد پیش می آید که در این میان تفاوت فرهنگی تاثیر زیادی در شدت این اتفاقات دارد. خوب البته افرادی مثل من که از جامعه تقریبا یکدستی مثل ایران به جامعه چند فرهنگی کانادا می آئیم پس از مدتی که خودمان را در میابیم و از آن حالت گیجی اولیه بیرون آمده ایم بطور ناخواسته با این مشکلات مواجه می شویم و فکر می کنم که طبیعی است. من که فکر می کنم الان مدتی است که در این مرحله قرار گرفته ام و بطور ناخودآگاه مشکلاتی برایم پیش می آید. بعنوان مثال چند وقت پیش بشار که یک عراقی است و در گروه ما کار می کند سر شوخی را با من باز کرد و من هم ادامه دادم. موضوع مربوط به یکی از ایمیلهایی بود که اساتید ما به گروه زده بودند و علت آن هم بشار بود. من فقط آن اتفاق را به بشار یادآوری کردم اما در نهایت دیدم که او کم آورده است و با خطاب کردن من بعنوان بچه و اینکه مثل یک انسان بالغ عمل نمی کنم و از این چیزها حدود نیم ساعت به من بی احترامی کرد و من در مقابل به او چیزی نمی گفتم. اما سرانجام وقتی دیدم او کوتاه نمی آید عصبانی شدم و گفتم که بشار ساکت شو وگرنه می کشمت. این آقا چند روز بعدش رفته بود و به سدریک و فرانکو گفته بود که محمد من را تهدید جانی کرده است و من راحت نیستم. البته بشار خودش هم می دانست که من از گفتن کلمه می کشمت منظورم این بود که بایدساکت شود اما از آنجائیکه کم آورده بود این کار را کرد. در نتیجه یکبار که من در آزمایشگاه کار می کردم فرانکو وارد شد و پس از احوالپرسی به من گفت که بشار چنین چیزی گفته است. من کاملا متعجب شده بودم که بشار کسیکه مثلا قرار است بزودی دکترایش را بگیرد رفته باشد و مثل یک کودک دبستانی به معلم گفته باشد که فلانی منو ترسونده. خلاصه من هم جزئیات را برای من فرانکو تعریف کردم که او به من توهین می کرد و من فقط خواستم او را متوقف کنم. فرانکو هم از من خواست که این موضوع را در نظر بگیرم که در کانادا آدمها با فرهنگهای مختلفی زندگی می کنند و بنابران شاید استفاده از یک کلمه معمولی برای فرد مقابل معنی دیگری داشته باشد. من که خیلی از دست این عراقی بدبخت بزدل عصبانی شده بودم به فرانکو گفتم که او بارها من را تروریست خطاب کرده است و چون خودش پاسپورت کانادایی دارد می گوید که یک کانادایی است و حتی برای اینکه من را بیازارد اسم خلیج فارس را تحریف می کند و ... ؛ وقتی فرانکو فهمید که بشار به من تروریست گفته است گفت که حتما با او صحبت خواهد کرد چون این یک توهین بزرگی است و حتی این کلمه می تواند باعث اخراج او شود. من کاری به کار بشار دیگر ندارم اما الان می فهمم که چرا امام حسین شهید شد و چرا ما مسلمانها اینهمه مشکل داریم و تاریخ اسلام پر است از خیانت. جمعه گذشته سدریک چیز خوبی را به گفت که هیچ وقت فراموش نمی کنم. او که دیده بود من کمی رنجیده خاطر شدم گفت که در کانادا نباید اصلا شکایت کنی چون یک فاکتور منفی برایت حساب می شود و فقط باید از اینکه مشکلی برایت پیش می آید دوری کنی و اگر یکبار هم خطایی کردی دیگر روی آن تاکید نکن بلکه سعی کن تا با انجام کارهای خوبت به دیگران کمک کنی تا اشتباهت را فراموش کنند. البته بماند که از سدریک چنین نصایح دوستانه ای چنانکه خودش هم اعتراف می کند بعید است هاهاها!!!

خلاصه کلام اینکه پروژه دکتری در حال پیشرفت است خدارا شکر اما پوست من را قلفتی کنده است و کمی وزنم کم شده است. دعایم کنید که نتایج خوب باشند.

نوشته هایم در این پست زیاد شد، بگذارید تا بقیه مطالب را بعدا بنوسم. خداوند نگهدارتان باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 5:37 PM  توسط محمد لطیفی  |