بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار
زلزله چین در هفته پیش یکی از موضوعات خبری داغ در دنیا بود. اما من عکس العمل خاصی را از آن موقع تا به امروز از چینی های اطرافمان ندیدم. به همین خاطر زیاد در جزیان این زلزله و خسارات آن قرار نگرفتم. امروز که برای کوتان کردن مو به سمت آرایشگاه دانشگاه در ساختمان UCC می رفتم، دو بار پشت سر هم به موضوع زلزله چین برخورد کردم. بار اول مربوط به کاغذی بود که روی شیشه درب ورودی UCC چسبانده شده بود و مربوط بود به جمع آوری پول برای کمک به چینی های زلزله زده. پس از آنکه وارد آرایشگاه شدم متوجه شدم آنجلا که یکی از کارکنان ارایشگاه است از لی لی که یک خانم چینی است و در آرایشگاه کار می کند درباره زلزله اخیر در چین می پرسید و او هم درباره محل وقوع حادثه صحبت می کرد.
چیزی که ذهن من را به خود معطوف کرد این بود که پس چطور تا چنین اتفاقی می افتد همه مردم دنیا در پی کمک و همدردی به مردم آسیب دیده هستند، اما زمانیکه شرایط به حالت عادی برمی گردد مردم طور دیگری با هم برخورد می کنند. واقعا اگر همه ما به یک سری چیزها اعتقاد راسخی داشته باشیم مثل تسلیم شدن در برابر قدرت لایزال خداوند و روز قیامت و نیز اینکه همه ما باید یک روز در برابر اعمال خودمان پاسخگو باشیم، آنوقت آیا از این تنشهای موجود در زندگی کاسته نخواهد شد؟ حتی چینی ها هم که اکثرشان به خدا اعتقادی ندارند داری مضامینی مشابه با این مضامین هستند.
یادم می آید که در زمان زلزله های رودبار و منجیل و بم مردم دنیا به کمک آمدند. حتی شنیدم که از طرف دولت آمریکا تحریمها برای مدتی کنسل شد و گروهی نیز از آمریکا برای کمک به ایران آمدند. همچنین یادم می آید که دولت ایران پس از واقعه طوفان کاترینا قصد داشت تا محموله ای را برای کمک به آمریکا بفرستد.
آیا نباید دولتهای دنیا که می بینند در برابر قدرت بیکران خداوند کاری از دستشات بر نمی آید و باید به یکدیگر کمک کنند، کمی عاقلانه تر به فکر اداره دنیا باشند؟ همه ما انسانها در نهایت یک هدف داریم؛ پس بهتر است که دست به دست هم دهیم تا به آن هدف که رسیدن به معبود است برسیم نه اینکه به جان همدیگر بیفتیم.
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت
5:53 PM  توسط محمد لطیفی
|
نمی دانم آیا بخاطر می آورید که در کلاس یکی از دبستانهای مرودشت بخاری آتش گرفت و بچه های مظلوم و معصوم کلاس نتوانستند به موقع از کلاس خارج شوند و در نتیجه سوختند؟
تا دو روز پیش من خودم هم به عمق این فاجعه پی نبرده بودم. خدا من را نبخشد. دو روز پیش یکی از دوستان لینکی را برایم فرستاده بود که تصاویر این بچه های طفل معصوم را نشان می داد (http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M278343.jpg) . واقعا دردآور بود. الهی که من بمیرم اما نبینم این دختر و پسرهای ناز این چنین زیبایی صورتشان را از دست داده اند و مجبور هستند تا از ماسکهای مخصوص برای پنهان کردن صورتشان استفاده کنند. به خدا قسم که دلم سوخت. دوستان عزیزم بیایید به این بچه ها کمک کنیم. من هرکاری از دستم بر بیاید حاضرم انجام دهم.
جای سئوال اینجاست که چرا باید این اتفاق در کشور ما بیفتد؟ اینجاست که فرق یک کشور پیشرفته با ایران معلوم می شود؛ البته به این معنی که در ایران هرچه سنگ است گیر پای آدم لنگ است. چرا نباید مسئول مربوطه برایش فرقی نکند که تهران و غیر تهران ندارد؛ که شهر و روستا ندارد؛ که فقیر و غنی ندارد؛ که دبستان دولتی و خصوصی ندارد؟ چرا باید این بچه های عزیزمان بخاطر غفلتهای مسئولین مربوطه این چنین زندگی خود را از دست رفته ببینند؟ آیا اگر راه خروجی اضطراری مناسب برای آن مدرسه طراحی شده بود، این بچه های مظلوم در آتش گیر می کردند؟ این همه دانشجوی بهداشت حرفه ای، این همه دانشجوی معماری و طراحی صنعتی در ایران فارغ التحصیل می شوند. اما چرا باید ساده ترین چیزها در طراحی ساختمان در نظر گرفته نشده باشد. اصلا چرا باید بخاری نفتی آتش بگیرد؟ مگر ما دومین کشور بزرگ دارنده گاز طبیعی در دنیا نیستیم؟ چرا باید هنوز بجای گاز از نفت بعنوان سوخت استفاده کنیم؟ اصلا هم اینها به کنار؛ چرا سطح ایمنی باید اینهمه کم باشد؟ چرا اصلا باید بخاری با سوخت فسیلی استفاده شود؟
در کانادا هر ساختمانی که شما وارد شوید در ابتدا و انتهای هر راهرو اولین چیزی که ذهن شما را خیره می کند تابلوی EXIT است. ما حتی در داخل آشپزخانه اجاق گازمان با برق کار می کند. ما اصلا آتش را در اینجا نمی بینیم. به سیستمهای اطفاء حریق خیلی اهمیت داده می شود. هر چند وقت یکبار این سیستمها را مورد بازبینی قرار می دهند تا اگر مشکلی دارند آنها را برطرف کنند.
در آخر باز هم می گویم که چرا باید در یک کشور اسلامی که ادعای عدالت و مهرورزی هم در آن می شود، باید یک نفر از بهترین امکانات و تسهیلات در خانه و محل کارش برخوردار باشد، آن وقت در گوشه ای از ایران چند نفر کودک عزیز اینچنین در طعمه آتش بی توجهی و غفلت مسئولان کباب شوند؟ شما را بخدا کمی از آن پولهای نفتی را خرج معالجه این بچه ها کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت
6:35 PM  توسط محمد لطیفی
|
پرسپولیس تیم همیشه قهرمان و محبوبم قهرمان لیگ برتر فوتبال ایران شد. این پیروزی را به همه پرسپولیسیهای عزیز تبریک عرض می کنم.
دو سه شب پیش با بچه ها در خانه درباره این موضوع بحث می کردیم که یکی از چیزهایی را که با آمدن به کانادا از دست داده ایم همین مسابقات فوتبال ایران و اروپاست. چون ساعت برگزاری این مسابقات طوری است که با ساعت بیداری و کار در کانادا همخوانی مناسبی ندارد.
به هرحال پس از اینکه خبر قهرمانی پرسپولیس را از اینترنت خواندم سعی کردم تا لحظه های حساس بازی را از یوتیوب ببینم؛ اما کمی طول کشید تا به این تصاویر دست پیدا کنم. از حق نگذریم که خوشبختانه فوتبال ایران از دوقطبی شدن در حال دور شدن است و تیمهایی چون سپاهان اصفهان تماشایی بازی می کنند.
بعد از دیدن صحنه هایی از مسابقه، علاقمند شدم تا صحنه هایی را از مسابقات قدیمی پرسپولیس و تیم ملی ایران نگاه کنم از جمله بازی تیم ملی ایران با استرالیا در سال 76. این مسابقه واقعا خاطره انگیز است. آن زمان من سال دوم لیسانس بودم و بچه ها کلاس نقشه کشی را به هوای فوتبال تغطیل کرده بودند. بعد از مسابقه که همه خوشحال بودند، من جلسه ای را پیرامون مشکلات گروه مهندسی شیمی با رئیس دانشگاه مازندران در حضور بقیه بچه ها برگزار کردم و حرفهایم را در آن شرایط مطرح کردم.
اما آن در بازی ایران و استرالیا دو نفر بیش از دیگران مورد توجه قرار گرفتند یعنی احمدرضا عابدزاده و خداداد عزیزی. اما دیروز که تصاویری را از وضعیت کنونی این قهرمانان دیدم، واقعا بغضم گرفت. خداداد عزیزی که آنچنان بر سر مزار مادرش صحبت می کند که جگر آدم می سوزذ، با بیرحمانه ترین برخوردها از صحنه فوتبال ایران کنار رفته است و مردم ما هم طبق معمول واکنشی را نشان نمی دهند. احمدرضا عابدزاده که به نظر من بهترین دروازه بان کل تاریخ فوتبال آسیاست، یک رستوران در نزدیکیهای تجریش باز کرده است. واقعا تاسف بار است که به یک نفر مانند حسین رضازاده از پول بیت المال آنچنان بذل و بخشش می کنند که آخرش هم با دهان کجی به مردم برای عربهای ملخ خور و نامرد تبلیغ می کند درحالیکه کسی که واقعا با آن گل زیبایش بغض مردم ایران را شکست و موجب یک شادی ملی در سرتاسر ایران عزیز شد باید این چنین عصبی شده باشد و دستش هم بجایی نرسد. از خودم شروع می کنم؛ ما ایرانیها الکی ادعا می کنیم فقط، بجایش که برسد غیرت و این چیزها را فراموش می کنیم و فقط به فکر خودمان هستیم.
امروز هم خواندم که علی کریمی بخاطر انتقادهایش قرار است از تیم ملی محروم شود. آخر آن کسی که چنین پادگانی را در فدراسیون برپا کرده است، به چه جراتی این حق را به خودش می دهد که چنین تصمیمی را برای تیم ملی مردم ایران بگیرد؟ چرا تا کسی انتقاد می کند سعی می کنند تا او را خاموش کنند؟ من علی دایی را خیلی دوست دارم، اما متاسفم که او هم این روزها پر و پای همه را می گیرد و خاطرات گذشته و شخصی اش را می خواهد الان در تیم ملی جبران کند؛ نمی فهمم چرا او مهدی مهدوی کیا را به تیم ملی دعوت نمی کند. از آدم تحصیل کرده و باکلاسی که در آلمان نیز زندگی کرده است، انتظار رفتار عاقلانه و فنی تری می رود.
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت
8:36 PM  توسط محمد لطیفی
|
اردیبهشت 87 هم در حال تمام شدن است. انگار همین دیروز بود که سال جدید شمسی آغاز شد. نه تنها من، بلکه بسیاری از دوستان دیگری که با آنها در اینجا صحبت کرده ام می گویند که زمان در کانادا با سرعت بسیار زیادی گذر می کند. شاید دلایل خاصی وجود دارد که ما چنین احساسی را داریم اما این موضوع گاهی برایم آزاردهنده است. شاید زندگی در یک جامعه سرمایه داری بطور ناخودآگاه چنین حسی را به آدم وارد می کند. شاید یک دلیل دیگر این باشد که از استرس و هیاهوی خاص داخل ایران مدتی دور هستیم و از طرفی در جامعه ای با یک آرامش کاذب که با پنبه سر می برد قرار گرفته ایم.
به اواخر اریبهشت نزدیک می شویم اما من برای این ماه هیچ نوشته ای را برای وبلاگم آماده نکرده ام. اما این به آن معنی نیست که هیچ خبر خاصی نبوده است. اتفاقا با موضوعات تلخ و شیرین مختلفی مواجه شدم ولی فرصت نکردم که آنها را بیان کنم.
طی این ماه دو نفر از خانه ما جدا شدند. اما واقعا یکی از خوشحال کننده ترین اتفاقات در این ماه این بود که همسر یکی از این دوستان نیز جهت تحصیل به کانادا تشریف آورد و ما هم از شر این دوست بسیار عزیزمان راحت شدیم. از صمیم قلبم برای خوشبختی و موفقیت این زوج مهربان و دوست داشتنی بهترین ها را آرزو می کنم.
اما ایکاش همه جداشدنها اینگونه یاشد. به قول سعدی دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی. اما دست خودم نیست و معمولا از این بابت دلخور می شوم اگر به کسی به نوعی خوبی کرده باشم اما طرف مقابل چنان برخوردی را از خودش نشان دهد که روزی چند بار به خودم لعنت کنم که چرا فلان روز دلم به حال فلانی سوخت.
یکی دیگر از خاطرات خوبم در این ماه مربوط به یکی از دوستانم است که قرار است پس از 7-8 سال به ایران برود که من امیدوارم همانطور که خودش می گوید همراه با یک همسر خوب و شایسته به کانادا برگردد. امروز صبح به این دوستم گفتم که ظاهرا خیلی سر کیفی که خودش هم تائید کرد و گفت چون قرار است به ایران برود.
بعضی از دوستان چه داخل و چه خارج از ایران به من می گویند که از اطلاعات وبلاگ من برای تصمیم گیری خودشان استفاده می کنند و حتی بعضی ها از من انتقاد می کنند و می خواهند که خیلی بیشتر به مسائل مخصوص زندگی و تحصیل در اینجا بپردازم. البته من خیلی خوشحال هستم که نوشته من می تواند وسیله ای برای کمک باشد اما واقعا یک چیز من را نگران می کند و آن هم اینکه شاید اطلاعات من درست نباشد و بنابراین باعث شوم تا کسی در اشتباه بیفتد. من اصلا دوست ندارم که باعث شوم کسی در تصمیم گیری خودش از من تاثیر بگیرد. سبب خیر شدن باعث افتخار است اما موضوع اینست که آیا من باعث خیر می شوم یا شر. حتی بطور ناخودآگاه گاهی آدم باعث می شود تا دو نفر با هم آشنا شوند اما من از این می ترسم که واسط اشتباهی بوده باشم.
اخباری که این روزها از ایران به گوش می رسد اصلا بوی خوشی ندارد. واقعا حالم گاهی بد می شود که بعضی چیزها را می شنوم و یا می خوانم. من اصلا دوست ندارم تا مطالبم بوی سیاست به خود بگیرند اما واقعا گاهی بعضی چیزها و بعضی کس ها چنان فشاری را به آدم وارد می کنند که آدم را مستاصل و درمانده می کند. قربان امام زمان بروم که وجود نازنینش را چه دشمنانش و چه دوستداران افراطی اش به چالش می کشند. دو روز پیش به یک سخنرانی از فردی گوش می دادم؛ آنچنان عصبانی شده بودم که تا شب حس پوچی و بی ارزش بودن پیدا کردم. این فرد که ظاهرا اینگونه صحبتهایش را جرات دارد در مقابل متخصصین فن بیان کند و بنابراین به مسجد و مردم عوام روی می آورد، در یک سخنرانی دیگر در سال گذشته ادعا کرده بود که یک دختر دبیرستانی با خریدن چند تکه وسیله ساده از بازار توانسته بود واقعا به انرژی اتمی دست پیدا کند. آرزو داشتم که بی سواد بودم تا از شنیدن چنین چیزهایی نه تنها ناراحت نمی شدم بلکه خوشحال می شدم. او در همان سخنرانی گفته بود که متوسط دانشمندان هسته ای ایران 25 ساله هستند؛ من وامانده ام که آیا این فرد واقعا نمی داند که معنی متوسط چه می باشد!!! اگر متوسط 25 سال باشد، با احتساب دانشمندان بالای 40 سال سن، ما باید دانشمندان 10 ساله هم داشته باشیم!!! من که دیگر رویی ندارم در مقابل دوستان خارجی ام از این آبروریزیها دفاع کنم. تنها کاری که می توانم بکنم اینست که به موارد مشابه در کشور خودشان ایراد بگیرم و بخندم. ایکاش مردم ایران فقط و فقط یک ماه زندگی در خارج از ایران را تجربه می کردند و از خارج مسائل کشور را در مفایسه با کشورهای دیگر بررسی و تحلیل می کردند. ایکاش یک روز همه ما بدانیم که این حق ماست که درست زندگی کنیم و کسی جرات نکند سر ما کلاه بگذارد.
از خاطرات بد دیگر در این اواخر مربوط به رادیو نوای ایران می باشد. همان سمینار مولانا که قبلا صحبت آن را کرده بودم بالاخره ترکشهایش اثر کرد و الان هر روز یک نفر در حال ترک کردن جمع ما می باشد. به این می گویند الگویی از یک جامعه ایرانی که هرکسی خودش را رئیس می داند و برای عقده گشایی خودش هرکاری را بخواهد می کند. همان آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی خودمان.
و اما بدترین اتفاقی که در این ماه برایم پیش آمد مربوط به داد بیدادی بود که با یکی از استادانم داشتم. برای اینکه به این استادم که فرانسوی است حالی کنم که بچه نیستم و از حق خودم نمی گذرم چنان با عصبانیت با او صحبت کردم که جیکش در نمی آمد. فرانکو استاد دیگرم من را به اتاقش برد و از من دلجویی کرد. موضوع از این قرار بود که من کلی آزمایش انجام داده بودم. اما چون سدریک، همان استاد فرانسوی، از من خواسته بود، در واقع من را تحت فشار گداشته بود، که سریع باشم تا دیگران هم بتوانند سر فرصت از سیستم پایلوت استفاده کنند، من هم همین کار را کردم ولی به تنهایی و بدون کمک. بعدا که نتایج را تحلیل کردم اصلا نتایج خوبی نبودند. البته این موضوع طبیعت کار تحقیقانی است. بنابراین قرار شد تا در اولین فرصت آزمایشات را تکرار کنم. ما 4 نفر هستیم که از یک پایلوت استفاده می کنیم و بنابراین فرصت خیلی کمی برای انجام تستها داریم. با این وجود اساتید من چند نفر دانشجوی تابستانی دیگر هم گرفته اند تا آنها هم با این پایلوت کار کنند. مشکل دقیقا از همینجا آغاز شد. در جلسه هفتگی هقته گذشته بدلیل اینکه رفته بودم دندانپزشکی، نتوانستم سر موقع به جلسه برسم. اما پس از جلسه متوجه شدم که لورنزو به نفع دوست دخترش رن اعمال نفوذ کرده است تا او جلوتر از من تستهایش را انجام دهد و آن دانشجویان تابستانی هم با او کار کنند؛ این یعنی اینکه من دو ماه باید کارم را عقب بیندازم. بهمین خاطر با عصبانیت به دفتر سدریک رفتم و از پرسیدم که چرا برنامه من را عقب انداخته است. او که چیزی نداشت بگوید بهانه آورد که چون نتایج قبلی من خوب نبوده است. تا این حرف را شنیدم صدایم را بالا آوردم و گفتم که این طبیعت کار است و باید کارها تکرار شوند؛ من بچه نیستم و نمی گذارم که با عمر و زمان من بازی کنی. ساعت 5 بعد از ظهر پیرو درخواستی که کرده بودم، جلسه ای را با سدریک و فرانکو گذاشتم و خلاصه کلی درد دل کردم و حرفهای ناگفته را افشا کردم تا بدانند که با چه کسی طرف هستند. سدریک که با ادب شده بود چیزی نمی گفت و فرانکو هم که از نظر شخصیتی اصلا قابل مقایسه با سدریک نیست سعی داشت تا من را آرام کند. خلاصه نگرانیهایم را بیان کردم و آنها هم گفتند که من عصبانی نباشم و خلاصه با چندتا حرف خوب من را دور از جون شما خر کردند. بعد از آن فرانکو از من خواست تا در دفترش بمانم تا تنهایی با من صحبت کند. حرفهای فرانکو من را آرامتر کرد. اما بعد از اینکه به محل کار خودم برگشتم تصمیم گرفتم تا حال این لورنزوی ترسو را بگیرم تا دیگر از این غلط ها نکند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت
12:55 PM  توسط محمد لطیفی
|