تبليغاتX
خاطرات تحصیل در کانادا

با سلام- از آنجائيکه از حدود 20 روز ديگر بسياري از دوستان در ايران براي گرفتن ويزاي دانشجويي جهت شروع تحصيل از ماه سپتامبر به سفارت کانادا و سفارتخانه هاي کشورهاي ديگر در تهران مراجعه خواهند کرد تصميم دارم تا مراحل دريافت ويزاي خودم در سال گذشته را بيان کنم به اميد اينکه تجربيات اين حقير راهنماي خوبي براي دوستان عزيزم باشد تا با آگاهي کافي و بدون استرس اين مرحله را طي کنند.
قبل از هرچيز بايد بگويم بهتر است از همين الان نسبت به رزرو بليط هواپيما براي روزهاي آخر ماه آگوست و براي خطوط هوايي مختلف اقدام کرد چراکه گرفتن ويزا حداقل چهل روز طول مي کشد و اين زمان ممکن است تا هفتاد روز هم ادامه پيدا کند همانطور که براي خود من در سال گذشته پيش آمد. خطوط هواپيمايي مارتين اير، ايران اير، ايرو فلوت، لوفت هانزا، بريتش اير و آليتاليا معمولا خطوطي هستند که براي سفر انتخاب مي شوند. پيشنهاد من اينست که از همين الان قيمت بليط ها را درآوريد و سپس بهترين و مناسبترين مسير سفر را براي خود انتخاب کنيد. در غير اينصورت در روزهاي پاياني آگوست که High season مي باشد پيدا کردن بليط خيلي سخت خواهد بود؛ بعنوان مثال يکي از بچه ها سال گذشته با لوفت هانزا با کلاس بزينس آمد که مجبور شده بود يک ميليون و ششصد هزار تومان بپردازذ در حاليکه اگر با مسير ايران اير-اير کانادا مي توانست بيايد حدود هشتصد هزار تومان مي بايست مي پرداخت. در روزهاي اوليه ورود به کانادا چون نوع پول از ريال به دلار تغيير مي کند و بنابراين ديگر صحبتي از ميليون و از اين ابعاد نيست شايد متوجه نباشيد که 800 -900 دلار چه ارزشي دارد؛ بهمين خاطر توصيه مي کنم که براي خرج پول همراهتان از قبل درست پيش بيني کنيد.
مطلب ديگري که مي خواهم به آن اشاره کنم اينست که تا ويزاي خود را نگرفته ايد و سفر به کانادا قطعي نشده است زندگي و کار خود در ايران را رها نکنيد و به کسي هم چيزي نگوييد چون ممکن است دچار مشکل شويد ولي تمام شرايط و اتفاقات ممکن را که در صورت گرفتن يا نگرفتن ويزا مي توانيد متصور شويد در نظر بگيريد و نوع برخورد خود با آنها در آينده را پيش بيني کنيد. در اينصورت مظمئن باشيد که قادر خواهيد تمام مراحل را با خيال راحت و بدون اضطراب طي کنيد.
متاسفانه نحوه اخذ ويزا در ايران بگونه اي است که به هيچ وجه در شان يک ايراني نيست و من خودم پارسال بارها احساس کردم که بخاطر گرفتن ويزا همه نوع توهين و بي حرمتي به من و ديگران که جلوي سفارت بودند مي شد. به هر حال اکثر کسانيکه براي ويزا اقدام مي کنند، دانشجويان، بستگان ايرانيهاي مقيم کانادا، افرادي که براي کار به کانادا مي روند و نيز افرادي هستند که براي اخذ ويزاي مهاجرت به سفارت مراجعه کرده اند. مسائلي از قبيل نصف شب جلوي سفارت خوابيدن (مشکلي که بخصوص براي هموطنان عزيز خارج از تهران معمولا وجود دارد)، اسم نوشتن روي کاغذ، شماره گرفتن از نگهبان جلوي سفارت که انگار از آدم طلبکار است، نحوه اعلام نتايج ويزا بخصوص براي آنهايي که درخواست ويزايشان رد شده است، پول پرداخت کردن به سرايداران ساختمانهاي اطراف براي پارک کردن خودرو، وکلاي به ظاهر رسمي مهاجرت به کانادا که چند نفر را اجير کرده اند تا با نشان دادن کارت ويزيت آنها به بهانه پر کردن فرمهاي مربوطه و جواب دادن به سئوالات مردم از آنها مبلغي را دريافت کنند يا براي خود مشتري جذب کنند و خيلي چيزهاي ديگر متاسفانه و باز هم متاسفانه به بدترين شکل ممکن در اطراف سفارت کانادا که در خيابان کوه نور قرار دارد وجود دارد و کسي هم آنجا نيست که اين مشکلات را حل کند. موردهاي صبح خيلي زود رفتن به سفارت و اعلام نتايج ويزا از پنجره کوچک جلوي سفارت آنقدر براي من تحقير کننده و پر استرس بوده است که فکر نمي کنم تاکنون در طول عمرم چنين فشاري بر من وارد شده بوده است. من تاکنون بارها کنکور و امتحانات مشابه داده ام ولي هيچ موقع تا آن اندازه چه هنگام حاضر شدن سر جلسه امتحان و چه هنگام اعلام نتايج اضطراب نداشته ام که گرفتن ويزا برايم بوجود آورد. البته شايد اين نظر من است و خيلي ها چنين ديدگاهي را نداشته باشند ولي آنچه که نوشتم واقعياتي بود که سال گذشته مشاهده کردم. شما اين موضوع وقتي برايتان دردناکتر خواهد بود که در کانادا هستيد و مي بينيد خيلي از کارها تنها از طريق اينترنت و يا پست انجام مي شود و شما هيچ نيازي نداري تا به محل مربوطه بروي. بعنوان مثال، کسانينکه مي خواهند براي بازديد به ايران بيايند قبل از سفر به ايران مدارک خود را به کنسول کانادا در آمريکا پست مي کنند و پس از مدتي ويزاي آنها برايشان به آدرس منزل پست مي شود؛ به همين راحتي و بدون هيچ تحقير يا اهانتي. يا مثلا مدتي پيش براي ارسال فرمهاي مالياتي آنها را پس از پر کردن به اداره مربوطه پست کرديم؛ بعضي ها هم اين کار را از طريق اينترنت انجام دادند و ديگر هيچ زحمتي براي رفتن به اداره ماليات وجود نداشت.
معمولا سفارت کانادا درخواست ويزاي دانشجويي را از حدود سه ماه قبل از شروع ترم تحصيلي قبول مي کند. سال گذشته از نيمه دوم خردادماه شروع شد. من عضو يکي از ياهو گروپها بودم به نام IranCanada2003 که در آن ايام هر کسي به ديگران اطلاع مي داد که چه مدرکي را به سفارت داده است، نتيجه ويزايش چه بوده است و معمولا چند تا هم توصيه مي کرد. عليرغم اينکه بچه ها اطلاعات خوبي را مي دادند ولي گاها چون بر اساس نظرات شخصي بودند ضد و نقيض بودند و من نمي فهميدم کدام درست است کدام نادرست. کلا سال گذشته خيلي خيلي گرفتن ويزا بخصوص در آن اوايل سخت بود و خيلي ها متاسفانه نتوانستند ويزا بگيرند. اين موضوع هم از طريق ايميلهاي IranCanada2003 کاملا مشهود بود و هم چندباري که خودم به سفارت رفتم. البته بعضي ها هم در همان روز آخر مدارک خود را به سفارت دادند و در بعد از ظهر همان روز هم فرم مديکال خود را دريافت کردند. خيلي ها مي گفتند که گرفتن ويزا کاملا شانسي است و هيچ حساب و کتابي ندارد و بعضي ها هم مي گفتند که دادن ويزا يک لطف است که سفارت کانادا به ما مي کند و ما نبايد هيچ انتظاري داشته باشيم. من با اينکه شخصا با اين عقايد کاملا مخالف بودم ولي متاسفانه تحت تاثير آنها قرار گرفته بودم و اين موضوع خيلي من را اذيت مي کرد. بعنوان مثال خيلي ها که متاهل بودند يا نتوانستند ويزا بگيرند و يا اينکه به همسر ايشان ويزا داده نشد. مورد ديگر اين بود که اگر طرف از دانشگاهي پذيرش داشت ولي دانشگاه هزينه اش را پرداخت نمي کرد معمولا درخواست ويزايش رد مي شد. ولي ناگهان موزدي استثنايي پيش مي آمد که همه ذهن ما را عوض مي کرد. من خودم با اينکه هم مجرد بودم و هم از دانشگاه بورس داشتم به شدت نگران بودم که نکند به من هم ويزا ندهند.
فکر مي کنم روزهاي اوليه تيرماه بود که مدارک خودم را براي بار اول به سفارت کانادا تحويل دادم. مدارکي که دادم عبارت بودند از فرمهاي پر شده مربوطه که هم مي توان از طريق اينترنت آنها را دانلود کرد و هم از نگهبان جلوي سفارت دريافت کرد، کپي از مدارک تحصيلي و ريز نمرات هم به فارسي و هم به انگليسي، CV، کپي سند خانه پدري، کپي نامه هاي پذيرش از دانشگاه (Admission letter and Accpetance letter) و کپي نامه اي که اساتيدم برايم فرستاده بودند و در آن به عنوان پروژه و مقدار بورس تحصيلي من اشاره شده بود (Offer letter)، کپي شناسنامه، دو قطعه عکس 6×4، پاسپورت، گزارش مالي بانک سپه که درباره موجودي حساب بانکي ام گرفته بودم و فيش بانکي پول واريز شده به حساب سفارت که فکر مي کنم 95000 تومان بود. اين را بگويم که هيچ نيازي نيست تا کپي مدارک خود را برابر اصل کنيد ولي اگر چنين قصدي داشتيد بايد به يکي از مجتمعهاي قضايي مثل مجتمع قضايي شهيد بهشتي که در تقاطع خيابان قرني و سميه وجود دارد برويد. همچنين بغير از پاسپورت و فرمها، تنها کپي مدارک را بايد تحويل سفارت بدهيد. من تقريبا در تهيه همه مدارکي که گفتم مشکلي نداشتم بغير از گزارش موجودي حساب بانکي. ظاهرا چون من از دانشگاه نامه offer letter داشتم که دال بر داشتن بورس از دانشگاه بود نيازي نداشتم تا گزارش بانکي از موجودي حساب خودم نشان دهم. با اين همه با قرض از دوستان و بستگانم حدود ده يا يازده ميليون که معادل دلاري آن تقريبا برابر يکسال هزينه دانشگاه بود جور کردم و از اداره بين المللي بانک سپه يک گزارش به زبان انگليسي گرفتم تا تحويل سفارت بدهم. بايد به اين نکته اشاره کنم که نيازي نيست تا گزارش حساب سه ماهه به سفارت بدهيد ولي بانک در همان نامه اي که به شما ني دهد تاريخ افتتاح حساب را مي نويسد. در اينجا لازم مي دانم تا از همه دوستان و بستگانم عزيزم که واقعا لطف و محبت بسيار بزرگي به من کردند و بدون هيچ منتي پول خود را براي مدتي در اختيار من گذاشتند سپاسگزاري نمايم.
پس از تحويل مدارک قرار شد تا 2 هفته ديگر براي دريافت نتيجه ويزا به سفارت مراجعه کنم. در طول اين دو هفته ممکن است با شما تماس گرفته شود و يا در موارد خاص تر خواسته شود تا به سفارت برويد براي مصاحبه و پاسخ گفتن به چند تا سئوال. بعضي ها در گروپ IranCanada2003 مي گفتند که اگر کسي از سفارت با شما تماس گرفت با ويزا موافقت شده است و بعضي ها هم کاملا برعکس اين را مي گفتند. درصورتيکه در بررسي اوليه با ويزاي شما موافقت شود فرمهاي مديکال به شما داده مي شود تا به يکي از پزشکان تحت قرارداد با سفارت جهت انجام معاينات پزشکي، ازمايش و راديولوژي برويد. اکثريت قريب به اتفاق 99% مي گويند که دريافت فرم مديکال به اين معني است که ويزا حتما پس از آمدن نتيجه معاينات و آزمايشات پزشکي داده خواهد شد؛ ولي من خودم پارسال با يک نفر آشنا شدم که متاسفانه پس از آمدن فرم مديکال درخواست ويزايش رد شد. البته با صحبتي که با او د اشتم متوجه شدم که کارمندان سفارت به او شک کرده بودند که آيا در مدارکش صحت کامل وجود داشته است يا نه.
انشاالله مابقي مطالب را که بالاخره چطور ويزا را گرفتم در قسمت بعدي خواهم نوشت. يا علي

نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 4:10 PM | لینک ثابت |

قبلا گفته بودم که چطور شد به يادگيري زبان انگليسي علاقمند شدم. در اينجا مي خواهم بعضي از عقايد شخصي خودم را در مورد يادگيري زبان بيان کنم. شايد اگر زماني که در ايران بودم کسي به خود من مي گفت که زبان وسيله برقراري ارتباط با ديگران است، خيلي اهميت اين گفته برايم روشن نبود چون در ايران عمده افراد از يک نژاد و زبان هستند و کسي احساس نمي کند که زبان چقدر نعمت بزرگي است که خدا به انسان داده است. اما الان که در کانادا هستم و آدمهاي بسياري را از کشورهاي مختلف ديده ام کاملا موضوع فرق مي کند. الان مي دانم که اگر نتوانم با اطرافيانم ارتباط برقرار کنم طبعا نمي توانم دوستان جديدي هم پيدا کنم و يا شايد نتوانم عمق بيشتري را به دوستي خود بدهم چرا که دو نفر که دوست هستند و مي خواهند درباره خيلي چيزها با هم صحبت کنند نياز به يک زبان مشترک دارند تا بتوانند منظور خود را به يکديگر برسانند. بعنوان مثال، در کانادا که يک کشور مهاجر پذير است و از طرف ديگر دانشجويان زيادي از کشورهاي مختلف در آن هستند شما مجبور هستيد با يک زبان مشترک با ديگران ارتباط برقرار کني؛ همچنين کاملا متوجه مي شوي که يادگيري زبان مشترک و بين المللي مانند انگليسي تا چه اندازه اهميت دارد. الان در قرن بيست و يکم هستيم و شما نمي تواني تصور کني که براي پيشرفت نياز به ارتباط به هيچ کشور ديگري را نداري، حال اين ارتباط مي تواند در هر زمينه اي چون کاري، علمي، سياسي، اقتصادي و غيره باشد. يادم مي آيد که حدود 10 سال پيش گفته ميشد اگر کسي در قرن بيست و يکم از کامپيوتر چيزي نداند بيسواد محسوب خواهد شد؛ بنظر من زبان انگليسي را هم بايد به اين گفته اضافه کرد. شما نمي تواني در اين دنياي بزرگ و پيچيده تنها متکي به دانش خود باشي بلکه حتما مجبور خواهي بود تا با کسان ديگري که در زمينه دانش شما کار مي کنند و از کشورهاي ديگري هستند به اشکال مختلف مانند مقاله، سمينارها و کنفرانسها و نيز بازديدهاي علمي ارتباط داشته باشي. نکته ديگري که در اينجا کاملا احساس مي شود اينست که شما نمي تواني يک شبه ره صد ساله را بروي و شما نمي تواني يک زبان را به همين راحتي ها ياد بگيري. بنابراين بهتر است که از مدتها قبل مثلا از سنين نوجواني نسبت به يادگيري زبان انگليسي بعنوان يک زبان بين المللي اقدام کرد.
آنچه که در بالا بمنظور تاکيد بر اهميت يادگيري زبان انگليسي گفتم به هيچ عنوان به معني بي اهميت بودن يادگيري زبان شيرين فارسي و ديگر زبانهاي رايج کشورمان نيست، بلکه اتفاقا الان که در کانادا هستم و با دوستان از کشورهاي مختلف صحبت مي کنم عميقا به اين نکته رسيده ام که چقدر داشتن علم کافي نسبت به زبان فارسي و ديگر زبانهاي بومي ايران در چنين جاهايي اهميت دارد. دليل اين حرفم اينست که شما وقتي با فردي از کشور ديگر صحبت مي کني بخواهيد نخواهيد از فرهنگ يکديگر، از ويژگيهاي زبان يکديگر و غيره صحبت مي کنيد و دوست داريد که فرهنگ و زبان خود را بعنوان يک فرهنگ و زبان غني، اصيل وريشه اي به دوستان خارجي معرفي کنيد. بعنوان مثال، شما ممکن است در مورد رسم ورسومات، اصطلاحات، شعرا و اشعار آنها، نويسندگان، ضرب المثلها، تاريخ کشور و غيره با دوستان خارجي ات صحبت کني. کاري به اين ندارم که ممکن است مشکلات و نقاط ضعف و يا کم کاريهايي در رشد زبان و فرهنگ ما وجود داشته باشد، ولي شما وقتي با يک خارجي صحبت مي کني دوست نداري و نمي خواهي که فرهنگ خودت را با نقاط ضعفش به ديگران معرفي کني بلکه مي خواهي آنها را به فراموشي بسپاري و تا آنجا که امکان دارد از نکات مثبت آن صحبت کني. بنابراين چه بهتر که هرچه بيشتر با زبان و فرهنگ خود بيشتر آشنا باشيم و در راستاي تقويت نقاط قوت و کم کردن نقاط ضعف آن باشيم.
با توجه به آنچه که گفتم مي بايستي بازنگري اساسي در سيستم آموزش زبانهاي فارسي و انگليسي در ايران انجام شود. بايد شرايط بگونه اي تغيير کند تا يک دانش آموز يا دانشجو نه تنها با علاقه و شوق کافي در کلاسهاي مربوطه حاضر شود بلکه با جديت و انگيزه بالايي و اينکه اين کلاسها در آينده او حتما تاثير خواهند داشت از هيچ تلاش و کوششي طفره نرود. متاسفانه شرايط کنوني زياد جالب نيست. سيستم آموزشي ما خيلي بيمار است. همه چيز بوي تئوري مي دهد و هيچ خبري از خلاقيت نيست. دانشجو و دانش آموز با استرس و ترس از توبيخ يا نمره سر کلاس حاضر مي شوند. خيلي از معلمان زبان واقعا خودشان مشکل دارند ولي چون مطمئن هستند که در اين سيستم کنوني مشکلي برايشان بوجود نمي آيد، با معلومات سطحي و مقدماتي که ظاهرا براي کلاس کافي است سر کلاس حاضر مي شوند. شايد باور نکنيد؛ زمانيکه در ترم PI4 زبان انگليسي در موسسه کيش بودم، يکي از همکلاسيهايم معلم زبان دوم راهنمايي و در واقع اولين معلم زبان من بود. من خيلي او را در آن زمان که معلمم بود دوست داشتم و هميشه حس خوبي نسبت به او در خاطرم بود. ديدن او پس از حدود 10-12 سال آن در کلاس زير متوسط زبان انگليسي برايم قابل باور نبود. نمي دانم چرا خودم شرمم آمد که بروم و به اوبگويم که من فلاني هستم؛ چون نمي خواستم آن چيزي که از او در ذهنم داشتم از بين برود و يا شايد او خجالت بکشد. نمي دانم شايد او هم من را بجا آورده بود ولي به روي خودش نياورد.
در دانشگاه يک ترم زبان عمومي بود و يک ترم هم زبان تخصصي که از هر نظر دقيقا مانند دروس دبيرستان بود. من نمي دانم آيا واقعا هدف خاصي پشت اين کلاسها قرار دارد و يا اينکه صرفا چيزي براي تلف کردن زمان است! آخر کدام انسان عاقل و دانايي اين را قبول مي کند که با يکي دو ترم کلاس زبان با اين سيستم فشل کسي زبان ياد مي گيرد. بنطر من يک سياست کلي بايد بوجود آيد تا با کسب منابع مالي کافي و دادن امکاناتي ويژه به دانشجويان، هرکسي بتواند دست کم از مراکز آموزشي خارج از دانشگاه استفاده کند. اگر يک سيستم يکدست در همه دانشگاهها ومراکز آموزشي وجود داشته باشد و همه به يکديگر کمک کنند خيلي از مشکلات پايه اي حل خواهد شد. متاسفانه در حال حاضر چنين وضعيتي وجود ندارد. در يک دانشگاه به يادگيري زبان واقعا اهميت داده مي شود، در حاليکه در يک دانشگاه اصلا کسي به خودش فشار نمي آورد که به اين موضوع فکر کند. در دوره ليسانس يکي از اساتيد به من گفت که در دانشگاه شيراز اگر کسي تا ترم مشخصي از کلاسهاي موسسه کانون زبان را نمي رفت نمي توانست واحد زبان تخصصي را در دانشگاه بگيرد. در دانشگاه صنعت نفت کتب تخصصي اوريجينال تدريس مي شوند و حتي از زمانيکه مديريت جديد آن شروع به فعاليت نمود از اساتيد خواست که به زبان انگليسي تدريس کنند بطوريکه من شنيده ام بعضي از اساتيد نتوانستند از عهده چنين کاري بر بيايند و مجبور شدند در جاي ديگري تدريس کنند. در دانشگاه صنعتي شريف سيستم طوري جا افتاده است که يک دانشجو در همان ابتداي ورود به تحصيل در دانشگاه به فکر تحصيل در خارج از کشور است و يا دست کم چون در چنين محيطي قرار دارد از آن تاثير مي گيرد و بنابراين خود را ملزم مي داند تا در کلاسهاي زبان براي گرفتن مدارک TOEFL و GRE شرکت کند. بهمين خاطر هم هست که اکثر دانشجوياني که در خارج از کشور هستند از فارغ التحصيلان دانشگاه شريف مي باشند.
همانطور که گفتم متاسفانه سيستم غير يکدستي در دانشگاهها جود دارد که به ضرر جامعه علمي ما تمام خواهد شد. من در وهله اول با سيستم دانشگاه شيراز کاملا موافق هستم. بنظر من دولت بايد با جمع آوري حمايتهاي مالي بخش خصوصي و دولتي به دانشجويان امکانات لازم را بدهد تا از طريق مراکز آموزشي معتبر دانش زبان خارجي خود را ارتقا دهند و از طرفي اين ضمانت را هم از دانشجويان بگيرد که از کلاسها بهترين استفاده را ببرند؛ بعنوان مثال، تا زمانيکه يک دانشجو نتوانسته است تا مرحله خاصي از کلاسهاي زبان را با نمرات لازم طي کند، نبايد واحد زبان انگليسي دانشگاه را اخذ کند. در وهله بعدي معتقدم که بايد سياست دانشگاه صنعت نفت در همه جا فراگير شود. يعني ديگر اينطور نباشد که دانشجويان در خارج از دانشگاه به کلاس زبان بروند بلکه تدريس دروس تخصصي در دانشگاه بايد در يک چارچوب استاندارد و بين المللي باشد. در نهايت اين را مي خواهم بگويم که يک فارغ التحصيل دانشگاه در ايران بايد علاوه بر معلوماتي که کسب کرده است قادر باشد آن را براحتي در هر جايي عرضه کند، بر زبان انگليسي مسلط باشد، و نیز اینکه بتواند شانسها و پتانسيلهایي که در آينده کاري وعلمي او پيش خواهد آمد را براحتي کسب کند نه اينکه براحتي از دست بدهد.
در پايان مطالبم مي خواهم به سيستم آموزشي در هندوستان اشاره کنم. در کانادا بعد از چيني ها، هنديها (شايد بهتر باشد بگويم هنديها، پاکستانيها و بنگلادشيها) بيشترين جمعيت را در بين غير کانادايي ها دارند. خوب من هم چند تايي دوست هندی پيدا کرده ام و تا حدودي با سيستم آنها آشنا شدم. هنديها اگرچه لهجه انگليسي خيلي بدي دارند ولي خيلي راحت به انگليسي صحبت مي کنند. اين نه به اين خاطر است که زبان آنها انگليسي است نه، چون در هندوستان زبانهاي خيلي زيادي وجود دارد. روهان يکي از همين دوستانم است. او مي گويد که در هندوستان از دوره دبيرستان سيستم آموزشي کاملا انگليسي است و بهمين خاطر همه فارغ التحصيلان هندي براحتي قادر به صحبت کردن به زبان انگليسي هستند. بهمين خاطر شما مي بينيد که فرصتهاي تحصيلي و شغلي زيادي را در سرتاسر دنيا بدست مي آورند.

 


نوشته شده توسط محمد لطیفی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت 11:30 AM | لینک ثابت |

روز سيزدهم ماه مي در کانادا روز مادر است. روز شنبه صبح زود که از راديو به سمت خانه مي آمدم چند نفري را ديدم که داشتند گلدانهاي گل را براي فروش در کنار چهارراه نزديک خانه قرار مي دادند. در آن موقع چون هنوز نمي دانستم که روز مادر در کانادا است، فکر کردم آن چند نفر قصد دارند گلهاي گلخانه خود را در اين آخر هفته بفروشند ولي در طول روز متوجه شدم که روز مادر است و علت فروش گلها هم براي همين بود. وقتي به مادرم در تهران تماس گرفتم و به او گفتم که روزت مبارک جا خورد که مگر چه شده است؛ وقتي موضوع را متوجه شد برايش جالب بود. فکر مي کنم در ايران روز مادر حدود يک ماه ديگر باشد. در هر صورت من اين روز را به همه مادران عزيز و مهربان تبريک عرض مي نمايم.

 

 

نوشته شده توسط محمد لطیفی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت 10:9 AM | لینک ثابت |

1- هواي کانادا در حال گرم شدن است و کم کم رنگ سبز برگ درختان و چمنها زيبايي محيط اطراف را بيشتر و جذابيت بهاري دلچسبی را در جلوي چشمان قرار مي دهد. ديروز شنبه 5:30 صبح زود که با دوچرخه به سمت استوديو راديو مي رفتم خنکي هوا آنقدر دلچسب بود که لذت چرخه سواري را بيشتر مي کرد. تازه لندن زيبايی خودش را دارد پيدا مي کند چيزي مثل شمال ايران که همه جا سر سبز است. سپتامبر پارسال که به لندن آمدم از طرح و معماري خانه هاي آن زياد خوشم نيامد هرچند که در آن زمان هم همه جا سرسبز و قشنگ بود؛ ولي احساس مي کنم که کم کم دارم به محيط اينجا عادت مي کنم و از خانه هاي اينجا خوشم مي آيد. اما غرض اصلي از اين مطالب حيواناتي علاوه بر سگ و گربه که حيوانات خانگي هستند بود که ديروز صبح زود در مسير خانه به دانشگاه ديدم. راکون (از برو و بچه های رامکال)، راسو، سنجاب (همون دوستای بنر)، خرگوش و گوزن حيواناتي بودند که صبح زود در پياده روها ديده مي شوند. چيز جالبي که قبلا برايم مهم نبود و اينجا چندين بار در ذهنم خطور کرده است تاثير شرايط اکولوژيکي محيط بر روي گونه حيوانات موجود در آن است. هفته گذشته يکي از اساتيد برزيلي مهمان ما بود که براي بازديد از گروه تحقيقاتي ما به کانادا آمده است. او که از قضا پدرش شکارچي بوده است يک روز هنگام ناهار برايمان از حيوانات برزيل تعريف مي کرد که برايم بخصوص از نظر شرايط آب و هوايي خيلي جالب بود؛ مثلا اينکه در برزيل خرس اصلا وجود ندارد. چيز جالب ديگري که ديروز آقا احد برايم تعريف کرد اين بود که راکون خطرناک است و اگر وارد خانه اي شود صاحبخانه بايد 500 دلار بپردازد تا آتش نشاني بيايد و به روش خاصي راکون را از خانه بيرون کند.
2- همانطور که قبلا گفتم دو سه هفته اي است که هواي اينجا دلپذير شده و خيلي ها ترجيح مي دهند با دوچرخه به اين طرف آنطرف بروند. من هم درصدد خريد دوچرخه نو و يا دست دوم بودم تا از اين آب و هوا بي بهره نمانم. چندباري براي رفتن به راديو از دوچرخه کامران استفاده کرده بودم تا اينکه يکي از دوستان عزيزم داش اسد لطفي کرد و دوچرخه اش را به من داد ولي لاستيکهايش بايد تعمير وتعويض مي شد. دوشنبه گذشته هنگام ظهر بود که چرخ جلو را پس از تعويض خواستم سوار کنم. وقتي به سمت دوچرخه که در پشت ساختمان Spencer قرار داشت آمدم ديدم سيم ترمزهاي دوچرخه پاره شده است. اصلا برايم آن صحنه قابل باور نبود. خلاصه آن نامردي که اين کار را کرده بود حسابي حال من را گرفته بود. هنگام غروب با دوچرخه بي ترمز رفتم فروشگاه Sport Check که مخصوص فروش لوازم ورزشي است. سرويس کار دوچرخه گفت که يک هفته طول مي کشد تا ترمزها را برايم درست کند. من هم که حسابي عطش دوچرخه سواري داشتم گفتم سيم ترمز را بده خودم درستش مي کنم. فرداي آن روز که با لورنزو خواستيم سيم ترمزها را جا بندازيم متوجه شدم که آن نامردي که سيم ها را پاره کرده بود پيچ مخصوص سيم ها را هم برداشته بود و بهمين خاطر نتوانستيم ترمزها را درست کنيم. دوباره مجبور شدم بروم Sport Check تا پيچها را بخرم. متاسفانه از آن روز سرويس کار رفته بود يک هفته مرخصي براي تعطبلات ... . خلاصه ديگه! دوچرخه سواري بدون ترمز در کانادا!!! عوضش ياد دوران دبستان در ايران مي افتم که دوچرخه سواري با ترمز پايي خيلي حال مي داد.
3- يکي از موضوعاتي که گاهي با دوست و سرور عزيزم آفاي دکتر احد امامي در آفيس با هم صحبت مي کنيم طراحي وب سايت و اهميت آن براي يک سازمان خاص مثل دانشگاه، سفارتخانه، وزاتخانه و غيره و نيز مقايسه بين وب سايتهاي کانادايي و ايراني است. خوب نمي خواهم وارد جزئيات شوم که زمان زيادي را مي طلبد. ولي از يک نظر مي توان گفت بعضي از وب سايتها واقعا اطلاعاتي هستند و اطلاعات مبسوط و جامع و بخصوص به روز شده اي را در بر دارند هرچند ممکن است ظاهر گرافيکي آنها جالب هم نباشد در حاليکه بعضي از وب سايتها ظاهر بسيار جذابي دارند و انواع و اقسام فلاشها در آنها استفاده شده است ولي از نظر اطلاعات فقير هستند. بعنوان مثال بنظر من وب سايت دانشگاه وسترن انتاريو جزو دسته اول است چون هر نوع اطلاعاتي که خواسته ام، چه آن زمان که ايران بودم و مي خواستم با دانشگاه آشنا شوم و چه الان، را در بردارد. اصلا خيلي از کارها را مي شود از طريق وب سايت بدون مراجعه به محل مورد نظر در دانشگاه انجام داد. حتي آن زمان که در ايران بودم و مي خواستم بدانم چطور بايد به کانادا و لندن بيايم، تمام حالتهاي ممکن که چطور مي شود از فرودگاه تورنتو به دانشگاه وسترن انتاريو در لندن آمد نوشته شده بود. اما اینکه چرا تصميم گرفتم اين مطالب را بنويسم عصبانيت فوق العاده زيادي است که پنجشنبه گذشته دچار شدم. موضوع از اين قرار بود که خواهر بنده که دانشجوي علوم آزمابشگاهي دانشگاه علوم پزشکي تهران است حدود سه سال است که درسش تمام شده ولي هنوز جايي را براي گذراندن دوره طرحش پيدا نکرده است. خود اين موضوع جاي کلي بحث و صحبت دارد که چون فکر مي کنم بي فايده است وارد آن نمي شوم چون دست کم کنترل اعصاب خودم را از بابت چنين شرايط اسفناکي که بويژه براي دانشجويان رشته هاي پزشکي وجود دارد از دست مي دهم. واقعا تا چه زماني قرار است که کسي به فکر جوانهاي اين مملکت نباشد؟ آخر تا کي قرار است که يک جوان در اوج شرايط سني هميشه در حال اضطراب و چه کنم چه کنم باشد؟ پنجشنبه گذشته که با خواهرم در تهران تماس گرفتم، متوجه شدم که هنوز هيچ خبري نيست و دو سه جا به او وعده سر خرمن چند ماهه داده اند. وافعا عصباني شده بودم که اين مسئولان دانشگاه انگار نه انگار که مسئوليتي دارند، نعهدي دارند و بايد به سرنوشت دانشجويانشان اهميت بدهند و رسيدگي کنند که اوضاع تحصيلي آنها به چه صورت است!!! من که از راه دور دستم کوتاه است و نمي توان براي خواهرم کاري بکنم. تازه هر وقت هم بخواهي مدير یا مسئولي را ببيني چند تا منشي دارند که دائما به شما مي گويند فلاني در جلسه است. خلاصه تصميم گرفتم از طريق وب سايت دانشگاه علوم پزشکي دانشگاه تهران ايميل آدرس چند تا از مسئولان دانشگاه، دانشکده پيراپزشکي و بخصوص گروه علوم آزمايشگاهي را پيدا کنم، با آنها مکاتبه کنم و هرچيزي را که فکر مي کنم بايد بگويم به آنها بگويم؛ به آنها بگويم که با عمر و سرنوشت جوانها اينقدر بازي نکنيد، بياييد دنيا را ببينيد جوانهايشان چقدر شاد و بشاش هستند و مسئولانشان برايشان اهميت قائلند، کمي از غول خود ساخته و توخالي غرور خود پائين بياييد و به کار اين جوانها رسيدگي کنيد، اين جوانها بخدا خيلي مظلوم هستند که در داخل غصه مي خورند و صدايشان در نمي آيد. متاسفانه، متاسفانه و باز هم متاسفانه دريغ از يک ايميل آدرس در وب سايت دانشگاه مهم و با عظمتي چون دانشگاه علوم پزشکي تهران. مطالب سخيف و بي ارزشي که در وب سايت ديدم واقعا به من احساس شرمندگي و سرافکندگي داد. اصلا من به جهنم؛ اگر قرار باشد روزي يکي از همين اساتيد کانادايي بر حسب تصادف بخواهد جهت بازديد و ارائه سميناري در اين دانشگاه وارد وب سايت شود، آيا نبايد بفهمد که چه کسي مسئول چه قسمتي است؟ آيا نباد بتواند اطلاعات تماس مسئول مربوطه از قبیل ایمیل، شماره تلفن ثابت و موبایل، شماره فکس و نیز آدرس پستی را از طريق وب سايت پيدا کند؟ آيا... آيا... و باز هم آيا...؟؟؟ آخر چه لزومي دارد که در وب سايت دانشگاه مطالبي قرار داده شود که همه آن را مي دانند و هچ تازگي خاصي وموضوع راهگشایی ندارد؟ متاسفانه اين موضوع تنها مختص دانشگاه علوم پزشکي تهران نيست. وب سایت دانشگاه تهران، شريف و ديگر دانشگاهها هم از شرايط قابل قبولي برخوردار نيستند!!! واقعا جاي تاسف دارد که در يکي از وب سايتها قيمت طلا مربوط به سال 2003 بود!!! آخر چرا وب سايتهاي مهم به روز رساني نمي شوند؟؟؟ ما مردم تا کي قرار است فقط حرف بزنيم و عمل نکنيم؟ از طرف وقتي مي پرسي رشته تحصيلي ات چيست، با ژست خاصي مي گويد: IT !!! اين هم وضعيت IT در کشور ما !!! ما فقط بلد هستیم تا يک چيزي در دنيا باب مي شود آن را فوري وارد کنيم، ولي دريغ از اينکه وقتي چيزي وارد مي شود، در کنار فرهنگ سازي براي استفاده از آن بايد خوب ريشه بدهد و خوب آن را حفظ کنيم و حتي از روي آن تکنولوژي جديدتري را به دنیا عرضه کنیم. علومي مثل بيوتکنولوژي، نانو تکنواوزي و IT از اين موارد هستند. خلاصه من که نتوانستم دوباره کاري براي خواهرم بکنم، ولي اميدوارم هرکسي که از روي تنبلي و مسئوليت ناپذيري در هرجايي به هر وسيله اي که دارد به ايران و ايراني خيانت مي کند نابود و ريشه کن شود.
4- يادتان مي آيد که در کتاب دستور زبان فارسي سوم دبيرستان (دستور 5) در اهميت ويرگول در آئين نگارش اين دو جمله معروف نوشته شده بود؟ بخشش، لازم نيست اعدامش کنيد. بخشش لازم نيست، اعدامش کنيد. هفته پيش اتفاق جالبي برايم افتاد که خوشبختانه به خير گذشت. من از ترم قبل از استادم 472 دلار طلب داشتم. مدتها بود که در فکر بودم چطوري به استادم يادآوري کنم که اين پول من را بدهد. خلاصه هفته پيش فرصت مناسبي را پيدا کردم و موضوع را به او گفتم. ايشان هم بنده خدا قبول کرد و گفت که بايد يک نگاه بيندازد به اطلاعات داخل کامپيوترش و پس از اينکه مطمئن شد پول را مي مي دهد. وقتي از دفتر استاد بيرون آمدم و به آفيس خودم رفتم براي اينکه استادم ديگر يادش نرود تصميم گرفتم تا از طريق ايميل مجددا به او يادآوري کنم. من هم بي خبر نگو همينکه من از دفتر استادم بيرون آمدم، او به حسابدار دانشکده تماس گرفت و گفت که برايم چک بنويسد. حالا من ایميل را اينطوري نوشتم: I was supposed to receive additional $472, but I did get it. متوجه سوتي من شديد از اين جمله؟ اگر نشديد پس بقيه داستان را بخوانيد. دو سه ساعت بعد که خواستم ايميلهايم را چک کنم ديدم که استادم به حسابدار ايميل زده که: Mohammad discovered that he had been already paid $472, so please disregard previous email. من وقتي اين جمله را خواندم کاملا گيج شده بودم که يعني چي؟!! من کي به استادم گفتم که پولم را قبلا گرفته ام؟!!! من که هم حضوری هم با ايميل به اوگفتم که اين پول را نگرفته ام! بهمين خاطر نگاهي انداختم به ايميل خودم که نکند اشتباهي کرده بودم که ديدم بله! من در ايميلم بجاي اينکه بنويسم I did not get it نوشته بودم I did get it يعني با تاکيد به استادم گفته بودم که من اين پول را گرفته ام. با خودم گفتم عجب حماقتي کردم! آخه پسر مگه مريض بودي ايميل زدي؟ حالا چي بگم به استاد؟ مگه روم ميشه بهش بگم اشتباه شده!!!؟ حالا آبروريزي نشه هم جلوي استاد هم جلوي حسابدار دانشکده؟! ولي موضوع 472 دلار پول بود. خلاصه با کلي خجالت و بگم نگم به استادم ايميل زدم که در تايپ ایمیلم کلمه not جا افتاده بود. خوشبختانه استادم فردا صبح آن روز به حسابدار ايميل زده بود که دوباره چک را بنويسد. من هم براي اينکه دل خودم راضي شود رفتم پیش حسابدار و برايش توضيح دادم که موضوع چي بود. کمي خنديديم و خدا را شکر مشکل برطرف شد. چک من هم آخر ماه حاضر خواهد شد. در آخر فقط يک توصيه و نتيجه گيري اخلاقي: حتما حتما وقتي نامه اي مي نويسيد و يا ايميلي را تايپ مي کنيد، دو سه بار آن را بازخواني کنيد تا اگر مشکلي در متن وجود داشت آن را رفع و اصلاح کنيد.
5- بعضي از دوستان از ايران به من ايميل مي زنند و مي خواهند از کانادا و نحوه گرفتن پذيرش بپرسند. دوستان عزيزم خيلي دوست دارم که هر کمکي از دستم برمي آيد برايتان انجام دهم ولي قبول کنيد که محدويت زماني و مکاني اين امکان را از آدم مي گيرد. با اين وجود مي توان از طريق ياهو مسنجر و آنلاين با هم صحبت کرد. البته خواهشمندم قبل از آن زمانش را با من از طريق ايميل هماهنگ کنيد.
يا علي

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 4:15 PM | لینک ثابت |

يکي از سنوالاتي که از من پرسيده مي شود اينست که چگونه خودم را براي زبان انگليسي آماده کردم. در اينجا مي خواهم مطالبي را بنويسم که اميدوارم پاسخگوي سئوالات بسياري از دوستانم باشد. البته اينها همه تجربيات و نظرات من هستند و بنابراين نمي شود گفت که وحي منزل هستند و لزوما من درست مي گويم.
علل مختلفي وجود داشت که باعث شد من زبان خودم را تقويت کنم ولي جالب اين بود که هيچکدام از اين دلايل ادامه تحصيل در خارج از کشور نبود. يکي از دلايل، تدريس کاملا اشتباه و غير اصولي زبان انگليسي در دبيرستان بود. زبان درسي بود مثل رياضي پر از فرمول و نيز مثل دروسي ديگر پر از حفظيات. اين همه براي زبان وقت مي گذاشتيم ولي بي فايده چون حتي يک جمله انگليسي را هم نمي توانستيم شفاهي بگوييم. در دوره پيش دانشگاهي عملا زبان شده بود لغت و گرامر منتها الگوي خاصي براي يادگيري موثر آن وجود نداشت. استادي که ادعا مي کرد سالهاست زبان تدريس مي کند و از کلاسهاي خصوصي پولهاي آنچناني بدست مي آورد، بسياري از لغت را با تلفظ اشتباه به ما ياد مي داد و اصلا سر کلاس حتي يک لحظه انگليسي صحبت نمي کرد تا ما انگيزه داشته باشيم و جرات کنيم تا انگليسي صحبت کنيم. وقتي که وارد دانشگاه شدم هميشه احساسم اين بود که خيلي دوست دارم تا زبانم قوي شود ولي اصلا انگيزه اي نبود چون آموزش غلط دوره مدرسه يک غول برايم درست کرده بود که يادگيري زبان بصورتيکه بتوانم راحت حرف بزنم و بخوانم و بشنوم ديگر برايم امکانپذير نيست. بعضي از بچه ها کلاس زبان مي رفتند ولي نمي دانم چرا من نمي توانستم بروم. خيلي دوست داشتم که کتابهاي درسي را به زبان اصلي بخوانم ولي بيشتر وقتم صرف جستجوي لغات در ديکشنري مي شد.
اما اولين جرقه مثبت که به من انگيزه زيادي براي يادگرفتن زبان داد در سال سوم ليسانس بود که در دانشگاه علم و صنعت ميهمان شده بودم. در آنجا در يکي از کلاسهاي فوق برنامه زبان شرکت کردم. استاد آن کلاس که دانشجوي زبان بود کتاب Headway را به ما معرفي کرد آن هم سطح ابتدايي يا Elementary. ما اول فکر مي کرديم که سطح کلاس پائين است و به درد ما نمي خورد ولي استاد تاکيد مي کرد که بهتر است از همين سطح پائين شروع کنيم چون خيلي ها که حتي مدارک تحصيلي بالايي هم دارند هنوز در گفتن جملات ابتدايي مشکل دارند. الان که به آن موقع فکر مي کنم آن استاد را از صميم قلب تحسين مي کنم و يادش را گرامي مي دارم که بسيار منطقي با ما صحبت کرد و کاملا حق با او بود. خلاصه از همان جملات What is your name? What time is it? Where are you from? و جملات ساده ديگر شروع کرديم. البته با سيستم بسيار اساسي کتاب هدوي که از همان ابتدا هر چهار مهارت اصلي زبان يعني Reading, Listening, Speaking and Writing را با جملات ساده و امکانات صوتي و شنيداري به ما ياد مي داد بگونه اي که احساس مي کردم در دوره مدرسه من اصلا چيزي ياد نگرفته بودم چون اين جملات متنهاي ساده در کتاب هدوي با وجود سادگي براي من تازگي داشتند. ما در کلاس با همديگر صحبت مي کرديم و در يک جو دوستانه و صميمي از کلاس لذت مي برديم. ديگر فراموش کرده بوديم که در ابتدا مي گفتيم اين کلاس در حد ما نيست. از اينجا بود که کم کم ترس يادگيري موثر زبان در من از بين مي رفت و انگيزه ام بيشتر مي شد. متاسفانه اين کلاس زود تمام شد و من هم مجبور بودم به دانشگاه خودم در بابل برگردم. در بابل کلاس کانون زبان وجود داشت و چون سيستم آن چيزي شبيه به سيستم مدرسه بود از آن خوشم نمي آمد. بهمين خاطر خودم در خوابگاه کتاب هدوي را مطالعه مي کردم ولي فايده اي نداشت چون اين نوع کتابها بايد در يک محيط جمعي تدريس شوند، چون بايد کسي باشد تا با او صحبت کني.
به محض اينکه دوره ليسانس تمام شد و به تهران برگشتم اولين کاري که کردم ثبت نام در موسسه زبان کيش بود که همين کتاب Headway را آموزش مي داد. وقتي براي تعيين سطح مصاحبه شدم ترم Elementary 2 افتادم که در علم و صنعت ترم قبلي آن را گذرانده بودم و يکبار ديگر برايم ثابت شد که با آن اندوخته هاي دوران مدرسه نمي شود کاري کرد. بعضي از اين دوستان سطحي نگر من را مسخره مي کردند که چرا اينقدر سطح پائيني افتادم و از اين حرفها. راستي که اين مردم تحسين که بلد نيستند، فقط بلد هستند چيزي را کم اهميت نشان دهند و مسخره کنند.
ساعاتي که در کلاس زبان بودم ساعات خوشي برايم بود چون در کنار يادگيري زبان که عين چيدن آجرهاي ساختمان از پائين ترين سطح به معلوماتم اضافه مي شد و از امکانات آموزشي ديگر زبان هم بهره مي بردم، دوستان خوبي با سنين و انگيزه هاي مختلف پيدا مي کردم که در کنار هم مي نشستيم و مي گفتيم و مي خنديديم و به يکديگر در يادگيري زبان کمک مي کرديم. يک چيز جالب اينکه الان يکي از دوستان که با هم در آپارتمانمان زندگي مي کنيم يکي از همان هم کلاسيهاست که بطور اتفاقي همديگر را اينجا پيدا کرديم؛ البته او اول من را بجا آورد! چندين بار اتفاق افتاد که من نتوانستم کلاس زبان بروم مثل امتحان کارشناسي ارشد، دوره اول خدمت سربازي، ايام امتحانات دانشگاه و دوره آخر سربازي ولي هيچ وقت انگيزه زبان کم نمي شد که بيشتر هم مي شد چون روز به روز به اهميت آن پي مي بردم و حتي گاهي وقتها علاقمند مي شدم تا آلماني و فرانسه هم ياد بگيرم. عمده کلاسهاي موسسه کيش ترميک بود؛ يعني از شنبه تا چهار شنبه بودند و طول زماني آنها حدود 21 روز بود. در مواقعي که مي ديدم امکان شرکت در کلاسهاي ترميک برايم وجود ندارد، براي اينکه از جو زبان دور نشوم، در ترمهاي سه ماهه پنجشنبه يا جمعه ثبت نام مي کردم. من درنهايت تا سطح Upper Intermediate 6 کيش رفتم و بعد از آن هم دور اي را در کلاسهاي IELTS موسسه آريانپور رفتم. آخر سر هم امتحان IELTS را زمانيکه سرباز بودم دادم و نمره لازم را بدست آوردم.
در قسمت بعدي به اميد خدا نظرات و پيشنهادات شخصي خودم را در مورد الزامات يادگيري زبان انگليسي در کنار زبان فارسي خودمان که اين هم محجور مانده است خواهم نوشت.

نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 ساعت 12:33 PM | لینک ثابت |

دوستان عزيز سلام. امروز اتفاق که نه تجربه خيلي جالبي برايم پيش آمد که من را به ياد دوران دانشجويي ليسانس و انتخاب اعضاي اصلي مجمع علمي مهندسي شيمي خودمان در دانشگاه مازندران انداخت که هنوز پس از گذشت 5-6 ساعت شيريني آن از يادم نمي رود اگرچه به ظاهر باید ناراحت باشم!
از ديروز دوست هندي من روهان به من گير داده بود که فردا (يعني امروز) انتخابات اعضاي اجرايي GTA يا همان Graduate Teaching assistantship است که او هم براي يکي از پستهاي آن کانديد شده است. من اصلا جدي نگرفته بودم و الکي یک قول خشک و خالي به او داده بودم که باشه بابا حتما ميام و به تو راي ميدم. روهان حتي ديشب هم بهم زنگ زد و از من خواست تا به دوستان ديگر هم بگويم تا به روهان راي بدهند. خلاصه ول کن من نبود و من که ديدم خيلي اين موضوع برايش مهم است تصميم گرفتم کمکش کنم. با همديگر رفتيم به اتاقهاي بچه هاي ايراني و بعد از معرفي روهان به آنها که چه چيزي مي خواهد به آنها بگويد، روهان خودش شروع مي کرد به معرفي خودش و تبليغات براي اينکه به او راي بدهند. حالا طفلکي خبر نداشت که بابا اين جماعت تا پولي، خوردني چيزي نباشد از اين کارا برايت نمي کنند. ولي من هنوز نفهميده بودم که موضوع از چه قرار است و چه فايده اي براي کسي که راي بياورد دارد.
ساعت چهار که موقع انتخابات بود رفتم ساختمان تالبوت محل راي گيري. ديدم که روهان و بقيه بچه ها هم آنجا هستند. در آنجا يکي از بچه هاي ايراني را ديدم که او هم براي يکي از پستها کانديد شده بود. وقتي از او پرسيدم که جريان چيه و چه فايده اي دارد به من گفت که اين هم چيزي مثل همان TA است که اگر انتخاب شوي براي پست پرزيدنتي 800 دلار در ماه و براي بقيه پستها 400 دلار در ماه مي دهند. اينجا بود که کم کم داشت دوزاريم مي افتاد که موضوع از چه قرار است که من از آن خبر نداشتم. ولي خوب خيلي دير شده بود و من بايد از چند روز قبل براي پست مربوطه تبليغ مي کردم، آدم جمع مي کردم، نطق سخنراني براي خودم آماده مي کردم و خلاصه آماده مي شدم براي انتخابات. ولي خوب ديگه، کسي مثل من که سابقه چنين چيزهايي را داشته باشد آن هم وقتي پول در کار باشد، حتما آخرين تلاشهايش را خواهد کرد تا بلکه با اتخاذ يک ريسک حتي پائين شانس خودش را آزمايش کند. بنابراين رفتم از چند تا از مسئولان انتخابات پرسيدم که آيا مي شود همين الان کانديد شوم يا نه. خوشبختانه آنها گفتند که مي شود و در زمان انتخاب مسئول هر پست اعلام خواهد شد که علاوه بر کانديداهاي ثبت نام شده براي هر پست آيا کس ديگري مايل به انتخابات خواهد بود يا نه.
حدود ساعت 4:30 انتخابات شروع شد. مجري انتخابات اعلام کرد که براي هر پست سه بار اعلام مي شود که آيا کسي کانديد مي شود يا نه و بعد از آن برگه هاي راي جمع خواهد شد. اولين پستي که بايد تکليفش مشخص مي شد پست پرزيدنت بود همان چيزي که باعث شد من اين مطالب را بنويسم. خانم مجري اعلام کرد تاکنون کسي براي پست پرزيدنتي اعلام کانديداتوري نکرده است پس چه کسي مي خواهد کانديد شود. ناگهان يک دختر خانم کانادايي دستش را بالا برد و کانديد شد. من هم راستش بدجوري تحريک شده بودم چون نمي خواستم اين فرصت را از دست بدهم. با خودم مي گفتم خدا را چه ديدي کسي که غير از آن يک نفر کانديد نشده پس چرا من نشوم. بک مقدار بالا پائين کردم ديدم چند تا از بچه هاي مهندسي که من را مي شناسند داخل سالن نشسته اند و نيز چون اسمم محمد است مسلمانها به من راي مي دهند. از طرف ديگر به خودم قوت قلب دادم که بابا من خودم يک روز دبير مجمع علمي بودم پس چرا که نتوانم از عهده چنين کاري بر بيايم؛ تازه موضوع 800 دلار در ماه هم در ميان است؛ کم نيست. حالا فوقش راي هم نياوردم خوب چيزي نمي شود؛ من که هيچ کاري نکرده بودم، نه تبليغي نه خرجي نه چيزي. در حين فکر کردن به اين افکار بودم که مجري براي بار دوم اعلام کرد کس ديگري کانديد براي پرزيدنتي مي شود يا خير. به يکي از ايرانيها که در کنارم نشسته بودم گفتم مي خواهم کانديد شوم. او به من گفت که اينهايي که کانديد مي شوند از قبل کلي برنامه ريزي کرده اند و تو همين سالن هم آدمهايشان نشسته اند تا به آنها راي بدهند. ولي من ديگر نتوانستم طاقت بياورم چون گفتم الان اگر بار سوم را هم اعلام کند من خيلي راحت از اين به قول اينجا Deal محروم شده ام در حاليکه مي توانستم شانسم را امتحان کنم. بهمين خاطر ناگهان دستم را بالا بردم و گفتم که من هم کانديد مي شوم. ديدم يکدفعه همه نگاهها به سمت من متوجه شد. ديگر کار خودم را کرده بودم و بايستي تا آخرش مي رفتم. حالا دائم با خودم مي گفتم سوتي ندم که آبروريزي بشه! ولي خوب چون تجربه قبلي از اين کارا داشتم زود به خودم آمدم. مجري از من اسم و فاميليم را پرسيد تا روي بورد بنويسند. من پيش خودم گفتم پس چرا اسم فاميل اون دختره را نپرسيدند ولي از من پرسيدند! حالا چند بار مجري به من مي گفت محامد، محامد، اکي؟... . بدبختي اون کسي هم که داشت اسم من را روي تابلو مي نوشت از من خواست تا اسمم را اسپل کنم. کمي به خاطر اينکه اسمم را چند بار پرسيدند کم روحيه شدم ولي قلبا خوشحال بودم چون بعنوان يک ايراني در ميان آن همه جرات کرده بودم تا دستم را بالا بياورم. ولي با اينهمه احساس کردم گويا از قبل همه چيز برنامه ريزي شده بود که Ruchi همان خانمي که من رقيبش شده بودم راي بياورد و کسي با او مبارزه نکند و سپس هم گروهيهاي ديگرش براي پستهاي ديگر انتخاب شوند و بهمين خاطر بود که وقتي من اعلام کانديداتوري کردم ريخته بودند بهم که نکند من راي بياورم و همه چيز بهم بخورد (من بعدا در طول انتخابات کاملا اين را حس کردم).
من هنوز اول راه بودم. خبر نداشتم که الان از من بعضي سئوالاتي را در مورد مهمترين پست خواهند پرسيد که هيچ آمادگي براي آنها ندارم. چند تا از آن سئوالات را يکجورايي جواب دادم تا اينکه آخر سر از من خواستند 3 دقيقه براي حضار سخنراني کنم. نمي دانم چطور بيان کنم؛ هم نمي خواستم از صندليم بلند شوم تا ضايع بازي نشود و هم مي خواستم بلند شوم و با اراده و با داشته ها و تجربه هاي قبلي صحبت کنم. واقعا ايکاش يک روز زودتر وقت داشتم، مي دانستم چکار کنم. خلاصه نفس که بالا نمي آمد، منم چيز خاصي براي گفتن نداشتم چون اصلا با برنامه هاي GTA و اساسنامه آن آشنايي نداشتم که بخواهم چيزي در مورد آنها بگويم. خلاصه يک سري هارتو پورت کلي کردم، بعدش برايم کف زدند و من نشستم. پس از من روچي سخنراني کرد. خوب او کاملا آماده بود و حسابي خودش را آماده کرده بود. با اين وجود من خيلي اميد داشتم و حس مي کردم که در حال بدست آوردن تجربه جديدي هستم. همينکه بر ترس خودم غلبه کردم و در يک کشور خارجي خودي نشان دادم برايم طعم شيريني داشت. سرانجام راي گيري انجام شد و برگه ها را بيرون بردند تا شمارش انجام شود. در حين شمارش آرا يکي از دوستان آلماني دپارتمان ما آمد و بهم گفت بابا عجب کاري کردي، معرکه بود. بعد بهم دلگرمي مي داد که بچه هاي مهندسي به من راي داده اند و بعيد هم نيست که راي بياورم. رن که در گروه ماست، بهم گفت وقتي ناگهان از آن طرف سالن اسم تو را شنيدم با خودم مي گفتم نکند اين محمد تو باشي؛ بعد که صداتو شنيدم اصلا باورم نمي شد.
درنهايت راي اعلام و روچي برنده شد ولي من به همان 25% آرايي هم که آوردم خيلي افتخار کردم چون هم تجربه خيلي خوبي برايم بود، هم نگذاشتم روچي راحت صاحب 800 دلار در ماه شود. روهان طفلکي هم راي نِياورد. حالا ديگر مي دانم که براي سال بعد بايد چکار کنم. پس تا خبر انتخابات سال بعد GTA .

نوشته شده توسط محمد لطیفی در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 ساعت 11:18 PM | لینک ثابت |

پس از قبولي در کنکور 75 و ورود به دانشگاه مازندران با مسائل بسيار سخت و نامطلوبي از جهات مختلف مواجه شدم که باعث مي شد احساس کنم در يک سراشيبي قرار گرفته و از آنچه که براي زندگي در آينده تصور مي کردم در حال دور شدن بودم. باز هم حکايت موش آزمايشگاهي شروع شده بود. گروه مهندسي شيمي دانشگاه مازندران تنها يک سال بود که شروع بکار کرده بود و ما وروديهاي دوم بوديم. تنها يک استاد داشتيم به نام آقاي دکتر عيسي زاده و بس. آقاي دکتر عيسي زاده يک انسان واقعي، مهربان و زحمتکش بود و من هميشه مديون خوبيها و لطف ایشان هستم. شايد تنها چيزي که به من اميد بيشتري مي داد خونگرمي و شوخ طبعي آقاي دکتر عيسي زاده بود که روحيه ما را زنده نگه مي داشت. گروه مهندسي شيمي در بابلسر بود در حاليکه گروههاي ديگر مهندسي در دانشکده فني بابل بودند. خلاصه مسائل جديد و سختي برايم بوجود آمده بود  که در اينجا نمي خواهم وارد جزئيات شوم. خوشبختانه دانشجويان مهندسي شيمي اکثرا از سطح علمي بالايي برخوردار بودند و کم کم تعداد اساتيد نیز بيشتر شدند. به تدريج از نظر روحي شرايط بهتري پيدا کرده بوديم و گروه هم داشت جان مي گرفت. با همکاری بچه ها مجمع علمي مهندسي شيمي را بوجود آورديم که من در دومين دوره دبير آن بودم. خلاصه مطلب اين که در طول ليسانس همواره دنبال اين بوديم که شرايط تحصيلي مناسبتري را پيدا کنیم و بيشتر و بهتر از تحصيل در دانشگاه لذت ببريم. بسياري از بچه هاي 74 و 75 با بالاترين رتبه ها در کنکور فوق ليسانس قبول شدند و اين موفقيت بچه ها که ناشي از تلاش خوب آنها و زحمات اساتيد خيلي خوب از جمله آقاي دکتر تقي زاده و آقاي دکتر موقر نژاد بود در سالهاي بعد نيز ادامه يافت و بسياري از بچه هاي وروديهاي ديگر مانند 76 و 77 نیز در کنکور قبول شدند. البته من الان از شرايط گروه مهندسي شيمي دانشگاه مازندران زياد اطلاع ندارم ولي مسلما اگر آنطور که آن را پيشبرده بوديم پيش برود يکي از قويترين گروههاي مهندسي شيمي کشور خواهد شد چنانچه من در يک مقاله از انجمن مهندسي شيمي ايران  که در رابطه با بررسي گروههاي مختلف مهندسي شيمي سراسر کشور بود اين را بوضوح مشاهده کردم. ولي خوب از واقعيت نمي توانستيم فرار کنيم که به هر حال در ايران دانشگاههاي شهرستاني قدرت بالايي ندارند و همه چير تحت تسلط و اختيار دانشگاههاي تهراني است. در نتيجه من پس از گرفتن ليسانس هيچ شانسي را براي پيشرفت خود با داشتن مدرک دانشگاه مازندران قائل نبودم چون در ايران بعضي وقتها مدرک گرايي و اينکه از کجا مدرک گرفته شده است بر همه چيز غالب است. کنکور فوق ليسانس با رتبه 38 قبول و وارد دانشگاه تهران شدم. اگرچه آن صميميت دوران دانشجويي ليسانس ديگر نبود ولي دوره فوق ليسانس براي من بسيار موثر و خاطره انگيز بود. از همان اول که فوق ليسانس قبول شدم دو تا دغدغه داشتم يکي اين بود که شديدا دنبال پيدا کردن کار بودم تا از نظر مالي وضع بهتري پيداکنم و ديگر اينکه نگران بودم نتوانم در دوره فوق موفق باشم چون از يک دانشگاه شهرستاني آمده بودم و در تصور خودم بواسطه حس کمتر بيني که از قبل بوجود آمده بود ( و البته بعدا فهميدم که کاملا در اشتباه بودم) دانشگاههاي تهراني بهتر بودند و حتما فارغ التحصيلان آن هم بهتر و باسواد تر هستند. من خيلي زود در سازمان انرژي اتمي مشغول به کار شدم ولي يک روز که دير سر کلاس آمدم استاد آن کلاس چيزي را به من گفت که درنهايت باعث شد من قيد کار کردن را بزنم و سخت بچسبم به درس خواندن. اين استاد گرانقدر آقاي دکنر عدالت بود که بسيار در پيشرفت من و تشويق من براي ادامه تحصيل نقش داشته اند که من هرگز خوبيهاي ايشان را فراموش نخواهم کرد.

خلاصه من در همان ترم اول فوق ليسانس ديدم اگر ميخواهم نتايج خوبي بدست آورم بايد قيد کار را بزنم و روش درس خواندنم را عوض کنم. از ويژگيهاي دانشگاه تهران اين بود که اساتيد بيشتري داشت و اين تنوع به دانشجو امکان انتخاب زمينه تحقيقات مورد نظر را مي داد. من در همان ترم اول با معدل 18 رتبه اول شدم. باور اين موفقيت برايم قابل باور نبود و گاهي فکر مي کردم که تنها شانس با من يار بوده است. ولي در هر صورت اين موضوع خيلي برايم شيرين و اميدوار کننده بود بخصوص اينکه من امتحان ميان ترم يکي از درسها را نمره بسيار پائيني آورده بودم و بعد ار آن اصلا فکر نمي کردم که شرايط طور ديگري رقم خواهد خورد.

با گذشت زمان با محيط دانشگاه تهران بيشتر خو مي گرفتم و با خيلي چيزهاي جديد آشنا مي شدم. محيط دانشگاه تهران طوري است که موضوع ادامه تحصيل يک موضوع جدي است و خودبخود آدم را تحريک مي کند تا حتي اگر قصد ادامه تحصيل را هم ندارد نسبت به آن کنجکاو باشد. من هم بنوعي جسته گريخته اطلاعاتي را از اساتيد مي گرفتم ولي با اين همه هيچ وقت فکر نمي کردم که روزي بتوانم براي ادامه تحصيل از ايران خارج شوم که البته دلايل خاصي داشت و من از ذکر آنها مي گذرم.

نکته اي را که مي خواهم بعنوان يکي از بهترين استراتژيهايي که در زندگي ام در پيش گرفته ام اشاره کنم برنامه ريزيهاي کوتاه مدت و بلند مدتي بود که فکر مي کنم بخوبي از عهده آنها برآمدم. در زمان ليسانس هيچ موقع اين امکان برايم بوجود نيامد تا زبان انگليسي خودم را تقويت کنم و هميشه بعنوان يک کمبود به آن فکر مي کردم چون هرکسي را که مي ديدم فرد مهم و شاخصي بود به فراگيري زبان خارجي براي ارتباط با دنياي خارج تاکيد مي کرد. مورد ديگر آشنايي با کامپيوتر بود. در زمان ليسانس دانشکده بابل بشدت از نظر داشتن کامپيوتر در مضيقه بود و من هم اين امکان را نداشتم تا براي خودم کامپيوتر بخرم ضمن اينکه با شرايط زندگي در خوابگاه هم زياد جور در نمي آمد. بهمين خاطر بمحض اينکه دوره ليسانس تمام شد هم کلاس زبان ثبت نام کردم و هم يک کامپيوتر خريدم و با علاقه و انگيزه بالايي سعي کردم هم زبان خودم را تقويت کنم و هم با خريد کتابهاي بسيار زياد از نرم افزارهاي مختلف برنامه نويسي، گرافيکي و آفيس دانش کامپيوتر خودم را افزايش مي دادم. بگونه اي شده بودم که هر وقت به ميدان انقلاب مي رفتم مستقيم به کتابفروشيها مي رفتم تا جديدترين کتابهاي زبان و کامپيوتر را بخرم. ايده اي که در ذهن من هميشه بود اين بود که من بايد بغير از مدرک تخصصي خودم در بعضي چيزهاي ديگر نيز مهارت داشته باشم و در واقع بعنوان ابزارهايي براي پيشرفت در آينده بتوانم از آنها استفاده کنم. بعنوان مثال، دو ايده کاملا مشخص در ذهن من وجود داشت؛ يا من بعد از دريافت فوق ليسانس ادامه تحصيل خواهم داد و يا اينکه مشغول به کار خواهم شد. در هرصورت من بايستي طوري در مقطع فوق ليسانس کار مي کردم تا در آينده تا حد امکان براحتي به بهترين گزينه از ميان اهدافم برسم. ارتباط دوستانه برقرار کردن با اساتيد دانشکده و گفتگو و مشورت درباره مسائل مختلف، ارتباط دوستانه با بچه هاي دانشگاه، شرکت در سمينارها و مواردي ديگر از جمله برنامه هاي ديگري بود که خيلي به من کمک مي کرد تا مسير زندگي خودم را بهتر بشناسم.

 

نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 ساعت 1:10 PM | لینک ثابت |
 
domain parking guide