تبليغاتX
خاطرات تحصیل در کانادا

خاطرات تحصیل در کانادا

خاطرات و اتفاقات دوران تحصیل مقطع دکتری در دانشگاه Western Ontario- Canada

درگذشت ناصر عبدالهي، خواننده ما و پدر فرزندانش:

آبانماه سال 79 بود. متاسفانه باخبر شده بوديم که پسرخاله ام بر اثر تصادف از دنيا رفته است. در راه به سمت خانه خاله ام در شهريار و در داخل ماشين، با اينکه کاملا در شوک خبر درگذشت پسرخاله ام بودم و مادرم در ماشين آرام گريه مي کرد، راننده ماشين صداي ضبط را بالا برده بود؛ موزيک بسِار زيبايي با لهجه اسپانيايي در حال پخش بود که قبلا آن را نشنيده بودم. پس از مدتي باخبر شدم که اين صداي ناصر عبدالهي است. حتما شما متوجه شديد که من چه موزيکي را مي گويم.
اما امروز من در شوک خبر درگذشت خود ناصر عبدالهي قرار گرفتم. باورم نمي شود که اين خواننده خوب، خوش صحبت، توانا و اهل بندر عباس با آن سيماي مهربانش به اين زودي و در عهد جواني چشم از جهان فرو بست. من از اينجا اين واقعه را به خانواده عزيزش و دوستدارانش تسليت مي گويم و براي او غفران الهي را از خداوند منان خواستارم.
ولي من از زاويه ديگري به اين موضوع نگاه مي کنم که من را به ياد دوران تلخ درگذشت پدر خودم مي اندازد. ناصر عبدالهي براي ما يک خواننده محبوب بود ولي در واقع او يک پدر براي بچه هايش بود. يادم ميآيد که او در يک مصاحبه تلويزيوني گفته بود که چون اهل جنوب است زود و در سن 19 سالگي ازدواج کرده است. بنابراين فرزندان او بايد چيزي حدود 15 سال به پائين باشند يعني در سنين بسيار حساسي قرار گرفته اند که عدم وجود پدر، محبت او و صحبتهاي دلگرم کننده اش به هيچ وجه جبران پذير نيست.
از اينرو من امروز هنگام صرف ناهار با احد دوست عزيزم در رابطه با اين موضوع و شرايط خودم زمانيکه تنها 14 سال داشتم که پدرم فوت شد و خاطراتيکه برايم پيش آمد صحبت کردم. در رابطه با اينکه متاسفانه در ايران به فردي که پدر يا مادر خود را از دست داده است به چشم يک گدا و کسي که مشکل مالي دارد نگاه مي کنند درحاليکه او بيشتر از هرچيزي به محبت و کسب اعتماد به نفس نياز دارد. چه بسا که گاهي اوقات نه تنها چنين چيزي وجود ندارد بلکه چنان با بي احترامي با اينگونه افراد برخورد مي شود که فرد احساس تنهايي، بدبختي، غرور خرد شده ، بي عدالتي و ... مي کند. در مملکتي که نام حضرت علي (ع) در همه جا شنيده مي شود و مسئولين آن به ادعاي برقراري حکومت ائمه (ع) به قدرت رسيده اند، آيا اين يک شرم و بي آبرويي نيست؟ آيا واقعا کسي که پدرش را از دست داده است فقير هم شده است و بايد به اين چشم به او نگاه کرد؟ به نظر من اين کميته امداد بايد هرچه سريعتر جمع شود و بجاي آن يک سيستم بيمه اي منطقي و علمي بوجود آيد. هزاران بار خدا را شکر مي کنم که از نظر مالي وضعمان به اندازه اي خوب بود که به کسي محتاج نباشيم، ولي خيلي تحقير کننده است که به آدم بگويند بيا و عضو کميته امداد شو. بجاي اينکه مردم را با راههاي درست به تلاش و کوشش در جهت کسب اعتماد بيشتر تشويق کنند، آنها را به گدايي و تنبلي سوق مي دهند. يکبار در دبيرستان که يک مرکز فرهنگي است نزديک ايام عيد نوروز چند دست لباس و شلوار درجه آخر که کارگرهاي ساختمان هم آنها را نمي پوشند آوردند و مثلا به ما لطف کردند و گفتند که از ميان آنها انتخاب کنيم. حالا خدا خودش ميدونه که کدوم بابايي لباساي انبارش بونجول شده بوده و مي خواسته از شر آنها راحت بشه! مطلب زياد است که بگويم چه چيزهايي پس از فوت پدرم ديدم، چه ناعدالتي ها و چه بي حرمتي ها ولي اينجا جاي گفتن آنها نيست. خدا را هميشه سپاسگزارم که همه اعضاي خانواده ام با اتحاد دوران سخت پس از فوت پدرم را پشت سرگذاشتيم. باز هم خدا را شکر مي کنم که دست نياز به سوي هر کس و ناکسي دراز نکرديم، ولي واقعا زمانيکه مي شنوم پدري از دنيا رفته درحاليکه فرزندانش هنوز بالغ نشده اند اين استرس و اضطراب هميشه در من بوجود مي آيد چون مي دانم که آن بچه ها آينده سختي خواهند داشت.
از خداوند متعال خواستارم تا اگر روزي اين استعانت مالي را داشتم بتوانم به اينگونه بچه ها که مسلما همه آنها آينده سازان مملکت ما هستند خدمت کنم. دعاي هميشگي من که واقعا از ته دل آن را مي گويم اينست که خداوندا هيچ بچه اي يتيم نشه و هيچ پدر و مادري قبل از اينکه ثمره ميوه زندگي يعني بچه اش را ببينه از اين دنيا نره! ولي بيشتر که فکر مي کنم با خودم ميگم پس چرا اينهمه مرگ و مير جوانان در کشورهايي مثل کشور ما که اتفاقا فرهنگي و خانواده دوست هستيم اتفاق مي افته و چرا در کشورهاي ديگر خيلي بندرت اين اتفاق پيش مياد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 8:40 PM  توسط محمد لطیفی  | 

هفته آخر ترم اول

هفته اي که گذشت هفته آخر ترم اول بود و از امروز شنبه نيز امتحانات آخر ترم شروع شده است. پس از امتحانات نيز از 21 دسامبر تا اول ژانويه و بنا به بعضي روايات تا 7 ژانويه تعطيلات سال نو خواهد بود. اما در اين هفته ای که گذشت، موضوعات جالبي بوجود آمد که مي خواهم به آنها اشاره کنم:


1- دوشنبه هفته گذشته که وارد سالن یا آفيس گروهمان شدم متوجه شدم که دو نفر ديگر به گروه ما آمده اند. يکي از آنها کاترين است که 3 ماهي را به شرکت نفتی سين کرود در ادمونتون رفته بود تا بخشي از دوره دکتراي خود را در آنجا به انجام رساند و حالا که اين مدت به پايان رسيده است، مجدا به لندن بازگشته است. آن اوايل که من به اينجا آمده بودم کاترين را ديده بودم. اما هرچقدر اين دختر خوب و نجيب است متاسفانه يک دوست پسر عنقي دارد که نگو. گرت بعنوان پست دکترا در گروه ما کار مي کند. کاترين و گرت در کنار هم مي نشينند و متاسفانه میز آنها هم پشت سر من قرار دارد. اين دو نفر اينقدر يواش با هم صحبت مي کنند که کفر آدم حسابي در مي آيد. اين گرت منو ياد آن مردهاي ايراني تعصبي مي اندازد که به زنشان اجازه صحبت با احدي را نمي دهند. فکر نکنيد که اين فقط نظر من است؛ نه، بقيه هم همين نظر را دارند. منتها از شانس من اين دو نفر نزديک من هستند و من بيشتر حرص مي خورم. جنيفر هم که در ريف من مي نشيند اين هفته دفاع مي کند و من ديگر کسي جز احد و پيتر نيست که با او صحبت کنم. چون بقيه بچه ها در آن سمت ديگر پارتيشن هستند که اتفاقا جوآن طرف گرمتر و با حال تر است.


2- نفر ديگري که به گروه ما آمده است، يک جوان ايتاليايي است به اسم لورنزو. او بعنوان پست دکترا بجاي سم به گروه ما آمده است و بتازگي نیز از تز دکتراي خود در ايتاليا دفاع کرده است. خوشبختانه تا آنجا که من ديده ام خيلي آدم خوب، متبسم و شوخ طبع است و در برقراري ارتباط خيلي صميمانه بنظر مي آيد و باز هم خوشبختانه او در پارتيشن سمت من مي نشيند. اما اين لورنزو هنوز نيامده کلي براي من سوژه شده که من به يکي از آنها اشاره مي کنم. يک روز که داشتيم با پايلوت کار مي کرديم خواستم بهش يک دستي بزنم ببينم با توجه به اينکه ايتاليايي است نظرش در مورد دوست دختر و از اين جور چيزا چيه.بهمین خاطر در حين کار بهش گفتم که آره وقتي سم اينجا بود ما با هم هميشه در مورد دوست دختر و از اينجور چيزا صحبت مي کرديم؛ سم به من ياد مي داد که چطور مي شود دوست دختر کانادايي پيدا کرد و ... ؛ همين که به اينجا رسيدم ديدم گل از گلستان لورنزو شکفته شد و مثل اينکه طفلکي منتظر بود يکي سر صحبت را باز کند. در عين ناباوري و تعجب به من گفت که راستي چطور مي شود دوست دختر پيدا کرد، به منم بگو!!! من بهش گفتم شوخي مي کني يا منو داري دست ميندازي؟!! شما ايتاليايي ها که بابا آخر اين کارا هستيد، حالا تو از من مي پرسي؟ خلاصه فهميدم که بابا اين از منم بي عرضه تره. شانس که نداريم؛ هرکي گير من میافته از من بدتره حالا مي خواد ايتاليايي باشه يا چيني و هندي. بازم بابا دم سم گرم. البته بین پرانتز این رن چینی ما هم خیلی زود خواست خودشو قالب لورنزو کنه.


3- از يکشنبه هفته گذشته رسما ننه سرما خودشو رسوند به کانادا!!! خلاصه زمستان اينجا شروع شد. اما ديگر کسي فکر نمي کرد که پنجشنبه و جمعه ای که گذشت آن همه برف بيايد. من به شخصه خيلي برف را دوست دارم و بارش برف من را هميشه بياد دوران خوش کودکي و دوران مدرسه مي اندازد. ولي جايتان واقعا خالي بود که مي ديد چه برفي مي آمد. در نهايت حدود 1 متر برف روي زمين نشست. بهناز خانم همسر حسين آقا روز سه شنبه به من گفته بود که شنبه به تهران خواهد رفت و من اگر چيزي دارم برايم به تهران خواهد برد. من هم گذاشته بودم تا روز پنجشنبه که بروم و چند تا هديه براي خانواده ام بخرم. ولي از شانس من از همان روز پنجشنه بارش شديد برف شروع شده بود. با اينکه از قبل از چند نفر آدرس مراکز فروش اسباب بازي را گرفته بودم، بدليل شرايط برفي و سرما و بادي که وجود داشت از رفتن به سمت جنوب لندن منصرف شدم و تصميم گرفتم تا از همان مرکز خريد ميسنويل که نزديک خودمان است خريد کنم. ولي باز هم مگر اتوبوس مي آمد که ما را به آنجا ببرد!؟! بدليل لغزنده بودن زمين اتوبوس دير آمد. بعد از اينکه به ميسنويل رسيدم و به سمت مرکز خريد راه اقتادم بارش برف شديد بود و زمين کاملا پوشيده از برف بود و اصلا نمي دانستم که پايم را کجا مي گذارم و همينطوري فقط راه مي رفتم تا سريعتر به مرکز خريد برسم. حتي ماشينها هم کاملا در ميان برف پنهان شده بودند و من نمي دانستم که صاحبان آنها چطور خواهند توانست تا آنها را شناسايي کنند. بعد از اينکه خريدهايم را انجام دادم حدود ساعت 10 شب بود. وقتي از مرکز خريد بيرون آمدم از بس که برف شديد مي آمد اصلا نمی توانستم جلويم را ببينم. خلاصه يک دستم چتر بود و کيف لپ تاپ و دست ديگرم هم کيسه هاي خريد که مراقب بودم خيس نشوند. با خودم گقتم يکجوري بروم که زودتر به ايستگاه برسم بعدش تو کابين ايستگاه مي مانم تا اتوبوس بيايد. در حين راه رفتن بودم که ديدم يک ماشين پشت سرم در حال آمدن بطرف من بود و بوق مي زد؛ بله نگو من داشتم تو خيابان اصلي همینطوري راه مي رفتم و خبر نداشتم. خلاصه با هر زحمتي بود رسيدم خانه. صبح که بيدار شدم تلويزيون داشت اعلام مي کرد که بعلت بارش سنگين برف هم دانشگاه تعطيل است و هم سرویس اتوبوسها تا شهرداري خيابانها را باز کند. اولش که خيلي کبف کردم و حسابي ياد ايران افتادم که مدارس بخاطر برف تعطيل مي شد. از پنجره که بيرون را نگاه مي کردم همه شهر کاملا سفيدپوش شده بود. خلاصه يک صبحانه مفصل هم خوردم و کلي احساس شنگولي کردم. ولي آخرش اين موضوع برف کلي حالم را گفت. چون باعث قطع ارتباطات شده بود و من که بايد خريدهايم را به بهناز خانم مي دادم، نتوانستم وسيله اي را پيدا کنم. به همين خاطر با آنها تماس گرفتم که فردا شنبه صبح زود قبل لز اينکه آنها راه بيفتند به سمت تورنتو بسته ها را به آنها خواهم رساند.


4- موضوع جالب ديگر اجراي بخش سلامت راديو نواي ايران بود. با توجه به هماهنگي که با کتي خانم مجري اصلی راديو کرده بودم قرار بود او ساعت 5:20 صبح امروز شنبه با ماشين بيايد دنبال من تا با هم برويم استوديو. بهمين خاطر من بسته هاي خريد را هم آماده کرده بودم و گذاشته بودم دم دست تا فردا که رفتم راديو، از آنجا بسته ها را به آقاي حجتي برسانم. حدود 5 دقيقه به 5 صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بيدار شدم ولي اي که لعنت بر اين هوس يک چرت اضافه. گفتم یه کوچولو سرمو بزارم رو متکا بعدش بلند ميشم. نگو من خواب بمونم و ساعت هم بشه 5:35 که ناگهان با صداي زنگ از خواب بيدار شدم؛ حالا دارم هي دنبال ساعت مي گردم که داره زنگ ميخوره ولي ديدم اونکه پيشه منه، پس اين صداي چيه که داره زنگ مي زنه. بالاخره شستم خبردار شد که اين صداس زنگ تلفنه و ديدم که واي! 15 دقيقه است که دير کرده ام و صد در صد اون کتی بنده خدا بوده که زنگ ميزده ولي من خواب بودم. گفتم زود هرطور شده لباسامو بپوشم که الان کتي تو خيابان منتظر من است. خلاصه قمر در عقرب و يکي در ميان لباسارو پوشيدم تا هرطور شده زود بزنم بيرون. از ساختمان که بيرون آمدم ديدم اوه!!! آنقدر برف بود که بايد با دقت راه مي رفتم تا نخورم زمين. از آن بدتر در آن اول صبح هوا هم حسابي سرد سرد بود و باد بدي هم مي آمد. خلاصه خودم را رساندم به چهارراه که ناگهان يادم اقتادم اي داد بيداد!!! بسته هايي که براي خانواده ام خريده بودم را تو آپارتمان جا گذاشته ام! حالا مونده بودم برگردم يا نه؛ ولي هم نگران کتي خانم بودم که بدجوري بدقولي کرده بودم و هم مي ترسيدم به رادیو سر موقع نرسيم. اگر هم برمي گشتم سمت آپارتمان حداقل 10 دقيقه ديگر طول مي کشيد. خلاصه گفتم بي خيال خدا خودش بزرگه، بسته ها را يک کاريش مي کنم. بهمين خاطر به راه خودم ادامه دادم ودر آن تاريکي از دور ديدم که کتي از داخل ماشين به من اشاره مي کند. سوار ماشين که شدم کتی به من گفت که با مصيبت به من تلفن زده بود ولي من جواب ندادم. من هم در کمال شرمندگي گفتم "امان از اين چرت کوتاه بعد از خواب"؛ کتي هم خنده اي کرد و راه افتاد. ولي خوب!!! با همه اين تفسير سر موقع به راديو رسيديم که اسد هم بعنوان کارگردان رادیو آنجا بود. اين اولين تجربه من در يک چنين کاري بود. خلاصه بخش مربوطه را اجرا کردم. پس از اينکه پخش تمام شد از اسد که خودش هم امروز عازم تهران بود خواستم تا با کسي که او مي داند به تهران مي رود تماس بگيرد تا بسته هاي من را هم ببرد. البته اسد خودش اصلا جا نداشت و مي گفت که حسابي ساکهايش پر شده اند. براي بازگشت، کتي خانم من را مجددا با ماشين به خانه رساند. ولي خودمانيم چقدر کار در اول صبح صفا داره! آدم فکر ميکنه که عمر اضافي پيدا کرده است و يا اينکه روحيه خيلي شادابتري دارد.


5- پس از اينکه به خانه رسيدم، نمازم را خواندم و بعد به حسين آقا زنگ زدم و گفتم که مثل اينکه قسمت نبود تا اين بسته ها حالا حالاها به ايران بروند. بعدش يک تخم مرغ نيمرو همراه با چاي داغ که پس از آن سرماي اول صبح خيلي چسبيد زدم تو رگ و دوباره از آپارتمان بيرون آمدم تا با اتوبوس بروم دانشگاه. امروز صبح امتحان درس مقدماتي بر طراحي پلنت و ايمني بود که من در طول ترم کمک آموزش آن بودم و بايد سر جلسه امتحان هم ميرفتم. استاد اين درس آقاي دکتر برقي است که از اساتيد ايراني خوب و باسواد دپارتمان ما مي باشد. خلاصه امروز بخاطر برف روز گذشته همه مشکل پارکينگ داشتند از جمله دکتر برقي که آخر سر يکبار دانشگاه را دور زد تا برسيم به محل امتحان. هنگام غروب که خواستم از دانشگاه به سمت خانه برگردم ديدم تمامي راههاي اصلي از برف پاک شده اند و وضعيت هوا هم خيلي بهتر شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 1:6 AM  توسط محمد لطیفی  | 

توضیح در مورد علت تاخیر کمی طولانی

با سلام
از اینکه مدت نسبتا طولانی نتوانستم با دوستانم ارتباط نوشتاری برقرار کنم و مطالبی را بنویسم خیلی ناراحتم ولی خوب نمی شد کاریش کرد. از همه کسانی هم که این نکته را به من گوشزد کردند خیلی سپاسگزارم. واقعیت اینه که کمی فکرم مشغول بود و مجبور بودم روی درسهایم بیشتر تمرکز کنم. یادم می آید که در ترم اول فوق لیسانس هم همین حالت اضطراب را پیدا کرده بودم که البته زیاد هم طول نکشید؛ ولی همان شوک اولیه و بموقع باعث شد تا درنهایت شاگرد اول شوم.
با این وصف، خوشبختانه، مدتی است که این شوک بر من وارد شده است و خلاصه کمی حالت سردرگمی دارم که باز خوشبختانه در حال مرتفع شدن است. در اینجا من باید در نهایت چنان کارایی را از خودم نشان دهم که در آینده هم خاطره خوشی از من برجا بماند و همینکه راهی برای دیگر ایرانیها باز شود ضمن اینکه اعتقاد دارم موفقیت آینده من در گرو بازده و ثمره تلاش من در مقطع دکتری خواهد بود. خوب بالاخره بودن در کنار دانشجویان کشورهای دیگر خود چالش دیگری است که من را وادار می کند تا بعنوان یک ایرانی بیشتر خودم را نشان دهم. یادم می آید وقتی فوق لیسانس دانشگاه تهران قبول شده بودم، در کنار بچه های دیگری که از دانشگاههای دیگر مثل خود تهران، شریف، شیراز و اصفهان بودند آمده بودند ابتدا کمی ترس داشتم چون من از دانشگاه مازندران آمده بودم و تو خیالات خودم فکر می کردم که آنها خیلی از من بلد هستند؛ ولی بعدا فهمیدم که اصلا چنین چیزی نبوده و حتی شاید من خودم بهتر بودم. دقیقا همین حس در حال حاضر در من وجود دارد ولی نوعش فرق می کند. وقتیکه سم پیش ما بود خیلی چیزها را از او می پرسیدیم چون کاملا به سیستم پایلوت ما آشنا بود ولی از وقتیکه رفت ما و مخصوصا من که دانشجوی دکترا هستم مجبور شدیم تا خیلی چیزها را خودمان پیدا کنیم یا بفهمیم. این احساس که من باید بعنوان دانشجوی دکترا قابلیت بهتری را نشان بدهم چیزی است که باعث شده تا این روزها کمی سرم شلوغتر باشه.
با این همه، این قول را میدهم که از این به بعد دوباره مرتب و منظم و نیز با برنامه مطالب خودم را در وبلاگ قرار دهم.
در پایان فقط می خواستم این احساس قلبی خودم را بگویم که دیشب وقتی در سایت فاکس نیوز جواب مردم آمریکا را به نامه احمدی نژاد می خواندم خیلی ناراحت و شرمنده شدم از اینکه چرا یک نفر به خودش این اجازه را می دهد تا با نوع افکارش و این نامه نگاریهای کنترل نشده به همه ایرانیها بی احترامی شود. ایکاش یکی جلویش را می گرفت تا هیچ وقت برای مردم آمریکا این نامه را نمی نوشت تا آنها هم در جواب بگویند که ما آمریکائیها برخلاف مردم ایران با سواد و تحصیل کرده هستیم و اگر بخواهیم دولت خودمان را عوض می کنیم. الان فصلی است که خیلی ها در تدارک برگشتن به ایران و بازدید از وطنشان هستند؛ آیا بعنوان مثال بهتر نیست تا آنهایی که از دهانشان حرف زذه اند که قیمت بلیط برای دانشجویان نصف خواهد شد به وعده خود و میلیونها وعده دیگر عمل کنند و بعدش بروند سراغ اصلاح مردم و دولت آمریکا؟ شاید باور نکنید ولی آن اوایل که امده بودم مجبور بودم پاسخگوی صحبتهای احمدی نژاد باشم؛ حالا او هرکسی هست و هر ایده و نظری دارد، ولی من مجبور بودم به احترام کشور خودم بکجوری از او دفاع کنم و یا اینکه توضیحات بیشتری را بدهم تا سوء تفاهمات کمرنگتر شوند.
چو ایران نباشد تن من مباد-

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 6:20 PM  توسط محمد لطیفی  | 

هفته اول در لندن- قسمت دوم

روز جمعه اول سپتامبر پس از اينکه از محمد جداشدم، رفتم دفتر جوآنا تا به او بگويم که با دکنر برروتي ساعت 9:00 صبح فرار دارم و بنابراين براي انجام کارهاي ثبت نام بعدا پيش او برخواهم برگشت. ولي جوآنا خودش قبلا از اين موضوع مطلع بود و به من گفت تا همراهش بروم. وقتي رسيديم به يکي از آزمايشگاهها، در را باز کرد که ديدم دکتر برروتي با سه نفر ديگر در آزمايشگاه مي باشد. اين اولين صحنه برخورد من با اين افراد بود. دکتر برروتي يک تي شرت کرم رنگ همراه با شلوار لي همرنگ تي شرتش به تن داشت و در ضمن یک جفت کفش اسپورت هم پایش بود. علت اينکه اين موضوع در ذهنم مانده اين است که قبل از آن تصور ميکردم او بايد الان با کت و شلوار و کراوات باشد چرا که او رئيس کل دانشکده هاي مهندسي نيز هست. تو ايران که طرف با کوچکترين سمت آنقدر خودش را مي گيرد که آدم فکر مي کند همه جاي دنيا همين طوري هستند. بهمين خاطر بنظرم کمي عجيب آمد که او يک لباس خيلي جوان پسند و غير رسمي به تن داشت. بعدها فهميدم که برخلاف تصور ما که فکر مي کنيم هميشه خارجيها لباس اتوکشيده با کت و شلوار و کراوات به تن مي کنند، تنها در مواقعي که مهماني چيزي داشته باشند، سميناري باشد و خلاصه در مواقع خيلي رسمي اينگونه لباس مي پوشند. اصلا اينها دوست ندارند خودشان را بخاطر لباس پوشيدن در فشار بگذارند (بر عکس ما ايرانيها) و در اولين فرصت که پيدا کنند، کمترين لباس ممکن را مي پوشند. خلاصه دکتر برروتي با رويي خندان (اين مشخصه خندان و خوش برخور بودن در چهره دکتر برروتي هميشه ديده مي شود) با من خوشامد گويي کرد و بعدش هم با آن سه نفر ديگر آشنا شدم. آن سه نفر ديگر يکي سم بود که دوره فوق دکترا را در گروه ما مي گذراند. او اهل مکزيک بود و از نظر اخلاقي (البته آن چيزي که من از او ديدم) بسيار مهربان و صادق بود و در کارش هم خيلي دقيق. نفر بعدي روهان بود؛ او اهل هند و شهر بمبئي است که براي دوره فوق ليسانس به اينجا آمده است. من قبلا با او در تهران که بودم آشنا شده بودم. نفر سوم هم دختر چيني صاف و ساده گروه ماست، يعني رن که متولد پکن مي باشد. من قبلا نمي دانستم که يک چيني هم در گروه ما خواهد بود. راستش را بخواهيد من نمي دانم چرا يکجورايي از چيني ها خوشم نمي آيد؛ ولي وقتي باهاشون که صحبت مي کني، ظاهرا خيلي مهربان هستند.
پس از خوشامدگويي و آشناشدن با بچه ها، دکتر برروتي سيستم پايلوت ما را برايمان تشريح کرد و مختصري از کارهايي که قبلا انجام داده بودند را توضيح داد. سپس ما را به دفترش برد تا در آنجا با ما صحبت کند. در بين راه حسين آقاي حجتي را ديدم که داشت وارد دفترش مي شد. تا من را ديد از من درباره شب قبل پرسيد. من هم به او گفتم که چه مصيبتي بود. او هم گفت ديدي بهتون گفتم پشيمون مي شيد ولي حرفمو گوش نکرديد! دفتر برروتي دقيقا بغل دفتر برينس است. مثل اينکه او فهميده بود من روز گذشته وسايلم را در دفتر برينس گذاشته بودم؛ بهمين خاطر قبل از رسيدن به اتاق خودش، درب اتاق برينس را باز کرد و با لبخند وسايلم را نشان داد و از من پرسيد که روز گذشته را چطور گذراندم. من هم به او گفتم که چقدر سخت برايم گذشت. پس از اينکه وارد دفتر خودش شديم با جوآنا تماس گرفت تا بيايد دفترش؛ بعد به او گفت که چکار کنند تا من چند روزي جايي را داشته باشم تا سر فرصت خانه مناسبي را پيدا کنم و يا آنکه همان آپارتماني که قرار بوده به آنجا برويم آماده شود. بخاطر چهارم سپتامبر که روز دوشنبه مي بود به عنوان روز کارگر در کاناداست و تعطيل مي باشد، از شانس من آخر هفته سه روزه داشتيم (long weekend) . درنهايت برروتي از جوآنا خواست تا يکي از بچه هاي ايراني را بخواهد تا من چند روز آخر هفته را پيش او باشم. جوآنا رفت و مهدي شيخ زاده را آورد دفتر برروتي. برروتي از مهدي خواست تا من چند روزي را پيش او باشم تا خانه ام آماده شود. مهدي هم قبول کرد و بنابراين قرار شد تا بعد از ظهر حدود ساعت 5:00 با مهدي وسايلم را به خانه او ببرم. پس از آن با کمک سم و روهان ساکهايم را از دفتر برينس به دفتر حسين برديم تا در آنجا باشد و بعد از ظهر با ماشين او آنها را به خانه مهدي ببرم. کلا نحوه برخورد دکتر برروتي و اين که ديدم خيلي نگران جاي من بود و مساعدت بقيه از جمله جوانا خيلي برايم دلگرم کننده بود و واقعا قوت قلب خاصي بهم داد. بالاخره آدم در بک جاي غريب که قرار مي گيرد، اين چيزها خيلي برايش ارزش پيدا مي کند.
پس از اينکه صحبتهاي اوليه برروتي درباره پروژهاي ما تمام شد، از ما خواست تا اين يک هفته اوليه را براي خودمان باشيم و کارهاي اداري و ثبت نام (paper work) را تمام کنيم. بنابراين من همراه با رن و روهان رفتيم دفتر جوآنا. البته چون آن دو نفر زودتر از من آمده بودند، کارهاي اوليه ثبت نام را انجام داده بودند. جوانا چند برگه منگنه شده که مرحل ثبت نام در آن نوشته شده بود را به من داد و مراحل و کارهاي مهم را روي آن هاي لايت کرد تا فراموش نکنم. يک نقشه مربوط به کمپس دانشگاه را هم داد که ساختمانهاي مربوطه که براي ثبت نام و کارهاي اوليه بايد به آنجا مي رفتم را با رنگهاي مختلف برايم هاي لايت کرده بود. يک نقشه ديگري را هم به من دادکه در واقع نقشه شهر لندن بود تا از طريق آن با خيابانها و مکانهاي مختلف شهر زودتر آشنا شوم. انصافا اين نقشه ها که من در آن روزهاي اوليه از جاهاي مختلف گرفته بودم، خيلي برايم مفيد بودند چراکه در غير اينصورت مي شدم مثل يک آدم نابينا که نمي داند در چه موقعيت جغرافيايي قرار گرفته است.
همراه با روهان و رن راه اقتاديم تا بريم و کارهاي ثبت نام را انجام دهيم. در طول راه کمي از همديگر پرسيديم تا با يکدير بيشنر آشنا شويم. روهان و رن خيلي بنظرم دوست داشتني و مهربان مي آمدند و بخصوص چون آنها هم از دوکشور آسيايي بودند نوعي حس مشترک با آنها داشتم. هر دوي آنها تازه ليسانس خود را گرفته بودند و بهمين خاطر با يکديگر از دوران ليسانسشان صحبت مي کردند. داخل کمپس دانشگاه حال و هواي خاصي داشت. صبح دلچسبي بود و من کم کم ديگر داشتم خاطره تلخ شب گذشته را فراموش مي کردم. ولي کلا حال و هواي دانشگاه براي من خيلي عجيب بود چون تا درست سه روز قبلش در شرکت داشتم کار مي کردم و حالا که مي ديدم دوباره در محيط دانشگاه قرار گرفته ام هم خيلي خوشحال بودم و هم ابنکه باورم نمي شد. دائم فکر مي کردم که دارم خواب مي بينم و مخصوصا بخاطر اينکه اين محيط دانشگاه در جايي خيلي دورتر از خانه و وطنم است اين حس بيشنر خودش را نشان مي داد. به سن و سالم که نگاه مي کردم حس مي کردم که آخه بابا اين قرطي بازيها ديگه چيه، تا کي مي خواهي درس بخووني و خودتو با اين بچه ها قاطي کني! ولي خدائيش همين حس خيلي برايم لذتبخش بود و احساس جواني و شادماني 10 سال پيش را که وارد دانشگاه شدم مي کردم. اول سپتامبر بطور رسمي روز اول بازشدن دانشگاههاست و بهمين خاطر همه دانشجويان در حال انجام کارهاي ثبت نام بودند. البته کلاسهاي درس از هفته دوم سپتامبر شروع مي شوند و شايد حتي بعضي از کلاسها تا اواخر سپتامبر هم تشکيل نشوند. از آنجائيکه روهان و رن چند روزي زودتر از من آمده بودند با کمپس دانشگاه آشنايي کافي پيدا کرده بوند و مي دانستند که ساختمانهاي مربوطه در چه جاهايي قرار گرفته اند. پس از رسيدن به ساختمان تحصيلات تکميلي، روهان جدا شد تا به ساختمان UCC برود. رن با من آمد تا در ساختمان تحصيلات تکميلي جاهاي مربوطه را نشان دهد. کلا او خيلي به من کمک کرد تا زودتر مراحل ثبت نام را انجام دهم؛ بخصوص خيلي هم خم خنده رو و خوش برخورد بود و در برقراري ارتباط بنظر مي آمد که خيلي صادق و دوستانه عمل مي کند. اولين مرحله ثبت نام نشان دادن برگه پذيرشم به دانشگاه و صدور کارت دانشجويي بود. خانمي که داشت اين کار را مي کرد ناگهان به من گفت که درست بنشينم تا از من عکس بگيرد. من به او گفتم که بابا من اصلا آمادگي ندارم، تازه از سفر آمده ام و سر و وضع مناسبي ندارم. خلاصه يک عکس بيريخت از من گرفت و چند لحظه بعد هم کارت دانشجويي من را داد. اقدام براي دريافت کارت بيمه UHIP که مخصوص دانشجوياني است که مقيم انتاريو نيستند، پرداخت پول دانشگاه يا همان tuition fee که خوشبختانه اساتيد من قبلا آن را پرداخت کرده بودند، انتخاب واحد، فعال کردن ايميل دانشگاه و ... ديگر مراحل ثبت نام بودند.
پس از انجام مراحل ابتدايي ثبت نام، از رن که همراه من بود تشکر کردم و آمدم به سمت دانشکده و رفتم پيش حسين آقا و در مورد شب گذشته صحبت کردم. هنگام ظهر هم رفتم ساختمان UCC تا چيزي بخورم. در آن روزهاي اول که من واقعا در غذا خوردن دچار مشکل شده بودم چون نمي دانستم که چي بخورم و چي نخورم، فقط پيتزاي سبزيجاتي مي خوردم. ساختمان UCC مي توانم با قاطعيت بگويم پرطرفدارترين و شلوغترين ساختمان دانشگاه است چون همه چيز در آن پيدا مي شود. از امکانات پزشکي، ورزشي (استخر، سالن چند منظوره بازيهاي توپي، سالن اسکوآش، تنيس و پينگ پنگ و ... ، فروشگاه، کافه تريا گرفته تا مراکز مختلف فعاليتهاي دانشجويي مثل SDC و فرهنگي مثل راديو و روزنامه. در ضمن مراسمهاي خيلي زيادي هم در سالن ورودي آن و نيز محوطه بيروني آن برگزار مي شود. علاوه بر اينها، اين ساختمان با معماري خيلي زيبايي هم ساخته شده است و براي توصيف کامل آن نياز است تا يک روز را کلا به گرفتن چند تا عکس از اين ساختمان اختصاص بدهم.
پس از خوردن ناهار رفتم به طبقه دوم UCC تا بخش استقبال از دانشجويان international را در SDC پيدا کنم. پس از معرفي خودم با استقبال گرمي از بچه هاي آنجا که عمدتا دانشجويان ليسانس بودند مواجه شدم و يک مجموعه کاملي از بروشورهاي مختلف مربوط به دانشگاه، لندن و کانادا را به من دادند تا اطلاعات اوليه خوبي را از طريق آنها پيدا کنم. اين بخش و بچه هايي که در آن کار مي کنند همراه با برنامه هاي متنوعي که در طول ترم و بويژه در آن اوايل ترم داشتند بسيار کمک کردند تا خودمان را خيلي زود با محيط جديد دانشگاه وفق دهيم. حتما در مورد اين موارد هم بعدا خواهم نوشت.... .

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 2:40 PM  توسط محمد لطیفی  |