X
تبلیغات

خاطرات تحصیل در کانادا
گپ زدن با مدیر
آرشيو مطالب
پيوندهای روزانه
لينک دوستان
امكانات

تبلیغات
چت

IP شما
Iran IP View

 


تبلیغات
عکس

سلام-

من امروز قرار بود که صبح زود ساعت 5 صبح از خواب بلند شوم تا بروم به استودیو رادیو نوای ایران در دانشگاه که پخش مستقیم آن 6-7 صبح است. آخه میدونید اگر خدا بخواهد، می خواهم در قسمتی از مجری گری این برنامه فعالیت داشته باشم. ولی متاسفانه چون خانه من از دانشگاه کمی دور است، پیاده آن هم در سرمای اول صبح خدائیش سخت بود که بروم. از اینترنت هم که چک کردم، در آن ساعت اتوبوس وجود ندارد. خلاصه که با وجود علاقه و انگیزه خیلی زیادی که داشتم و به موقع هم بیدار شده بودم، امکان رفتن برایم میسر نشد.

با این وجود من به همه دوستان عزیزم که با شور و شوق فراوان در این اول صبح و به موقع در استودیو حاضر می شوند از صمیم قلب خدا قوت می گویم. امیدوارم که من هم از هفته آینده دوچرخه ای چیزی بخرم تا دیگر مشکلی نباشد!

به امید خدا در آینده نزدیک وب سایت این رادیو نیز آماده خواهد شد. از همه شما عزیزان دعوت می نمایم که به آدرس لینک زیر، ضمن گوش دادن به آرشیو برنامه سوم رادیو نوای ایران، نظرات خودتان را نیز منتقل نمائید.

http://chrwradio.com/podcasts/94-9CHRWSat0600.mp3

نوشته شده توسط محمد لطیفی در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 1:21 PM |

با سلام- از آنجائیکه در نوشته قبلی خودم در مورد شب اول اقامت در لندن خیلی سیاه و تیره نوشته بودم با خودم فکر کردم که بهتره برای عوض شدن فضای وبلاگم چند تا عکس بگذارم. خوب البته امیدوارم که این عکسها نظر شما عزیزان را جلب کند و تصویر مناسبی را از دانشگاه وسترن و شهر لندن به شما بدهد. این عکسها را از مسیر خانه تا آفیس در یک صبحی که هوا کمی ابری بود و دوربین را هم تازه خریده بودم گرفته ام.

ذکر این نکته هم بد نیست که بگم محوطه دانشگاه وسترن (یا همان کمپس دانشگاه) طبق گفته خیلی ها از زیباترین محوطه ها در بین تمام دانشگاههای کاناداست. حالا شما خودتان با دیدن بخش کوچکی از کمپس دانشگاه و از طریق این تصاویر که منظره پائیزی محوطه را نشان می دهد قضاوت نمائید. به امید خدا در آینده عکسهای خیلی متنوع تر و حرفه ای تری را از دانشگاه وسترن و شهر لندن تقدیمتان خواهم کرد. برای رعایت حال هموطنان عزیزم در داخل ایران سایز عکسها را کوچک کرده ام تا آپلود آنها براحتی صورت پذیرد. حالا اگر کسی خواست می توانم عکسهای با کیفیت بالاتر را برایش از طریق ایمیل بفرستم.

 

 راهروی طبقه هشتم آپارتمان

 

داخل آسانسور- چقدر ندید پدید!  مگه نه؟

چهارراه  فن شاو آدلاید- این عکس از یستگاه اتوبوس گرفته شده است. اتوبوس زرد رنگ اتوبوس مدرسه است.

یکی ار شعب بانک  تی دی مجاور ایستگاه- همانطور که ملاحظه نیز می شود در تمامی شعب بانکهای کانادا امکان دریافت پول از دستگاه خودپرداز برای راننده ها نیز از قسمتی که درایو ثرو نامیده می شود وجود دارد تا مجبور نشوند از ماشین پیاده شوند.  داخل شعبه نیز چند دستگاه دیگر برای غیر راننده ها وجود دارد. 

 نمایی از آپارتمان مقابل آپارتمان ما- این عکس نیز از ایستگاه اتوبوس گرفته شده است.

داخل اتوبوس- خیابان وسترن رود 

 

 الان اتوبوس می خواهد از وسترن رود به سمت چپ دور یزند تا وارد محوطه دانشگاه شود. دو ساختمانی که در تصویر دیده می شوند اولی یک پارکینگ چند طبقه است و دیگری هم ساختمان بیمارستان دانشگاه است.

خوب من اینجا از ایستگاه اتوبوس که مقابل خوابگاه دلور است پیاده می شوم. 

تصویری از ساختمان خوابگاه دلور- یاد خوابگاههای ایران بخیر! هر روز برای برگشت به خانه به ایستگاه اتوبوسی که در مقابل خوابگاه قرار دارد و در تصویر دیده می شود می آیم. راستی! علت اینکه ایستگاههای اینجا اطاقک مانند است برای جلوگیری از تماس با سوز و باد در فصل سرماست.

خیابانی که به سمت داخل تصویر دیده می شود منتهی به درب ورودی اصلی دانشگاه در خیابان ریچموند می گردد.

ساختمان آبیرنگ دانشکده بزینس آیوی- بهترین دانشکده بزینس و ام بی ای در کانادا 

تصویر برج یونیورسیتی کالج که در واقع همان تصویر آرم دانشگاه است 

  

برگ درختان اینجا در پائیز خیلی متنوع و قشنگ هستند از قرمز گرفته تا نارنجی و زرد

تصویر زمین تنیس به دلیل سرما برای آن سقف چادری نصب کرده اند- آن اوایل که من آمده بودم و هوا هم خوب بود زمین تنیس سقفی نداشت. البته برای استفاده از زمین تنیس باید پول پرداخت کرد

پارکینگ خودروها در کنار زمین تنیس 

 

ورودی زمین تنیس  

 

چه جالب! رنگ زرد برگهای درخت با رنک تابلوی راهنما در کنار رنگ سبز زمینه تصویر زیبایی را بوجود آورده اند. (البته هیچ ماست بندی نمیگه که ماست من ترشه!) از دور چند نفر دانشجو دیده می شوند.

 

این هم عکس آن دانشجوها که  معلومه فهیدند دارم از آنها عکس می گیرم! 

 تصویری از درختان کمپس دانشگاه

تصویر دیگری از کمپس دانشگاه 

بالاخره این سربالاییه تمام شد! من هر روز باید این مسیری را که می بینید پیاده روی کنم. تازه این بخشی از مسیر تا رسیدن به دانشکده است. اگر دقت کنید می بینید که چراغ ماشینها روشن است.

این هم تصویری از میدان اصلی داخل دانشگاه - هفته های اول سال تحصیلی چه برنامه هایی که بچه های سال اولی در این میدان به پا نکردند!

 تصویر دیگری از میدان اصلی دانشگاه

 بالاخره این هم سختمان مهندسی تامپسون که در ضلع جنوبی میدان دانشگاه قرار دارد- این ساختمان در سال ۲۰۰۳ ساخته شده است.

 

بالاخره پس از حدود ۱۵ دقیقه پیاده روی داخل کمپس دانشگاه (که کار هر روز صبحه) رسیدم به آفیسم! البته این عکس را دوست عزیزم آقای دکتر امامی با دوربین خودش از من گرفته است. 

نوشته شده توسط محمد لطیفی در چهارشنبه 24 آبان1385 و ساعت 8:31 PM |

با سلام

آرشیو دومین برنامه رادیو نوای ایران که توسط بچه های خوب و با علاقه دانشگاه وسترن انتاریو تهیه و پخش می گردد، از طریق لینک زیر قابل دسترسی است. این برنامه هر هفته شنبه 6-7 صبح از استودیوی وسترن بطور زنده پخش می گردد.

http://chrwradio.com/podcasts/94-9CHRWSat0600.mp3
نوشته شده توسط محمد لطیفی در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 1:5 AM |

قبلا گفته بودم که در روز پنجشنبه 31 آگوست از تورنتو به لندن آمدم و پس از اينکه به دانشگاه رسيدم حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود. پرسان پرسان از بچه هايي که مي ديدم پرسيدم که دفتر جوآنا کجاست و بالاخره متوجه شدم که در طيقه چهارم ساختمان مهندسي تامپسون (TEB) قرار دارد. دانشکده مهندسي داراي سه ساختمان است که شامل دپارتمانهاي مهندسي شيمي، برق، مکانيک و عمران است. همراه با ساکها وارد ساختمان تامپسون شدم و از طريق آسانسور به طبقه چهارم رفتم. پس از خروج از آسانسور از طريق تابلوي راهنمايي که روي ديوار بود متوجه شدم که دفتر جوآنا در طرف ديگر طبقه قرار دارد. کيف و ساکها را در جايي گذاشتم و رفتم به آن طرف تا دفتر جوآنا را پيدا کنم. چون کسي در دفترش بود، صبر کردم تا خارج مشود. پس از آن که وارد دفتر جوآنا شدم او من را شناخت و از من پرسيد که آيا من محمد هستم. پس از خوشامدگويي اوليه او به من گفت که الان ديره و ساعت 4 بايد برود و چون بايد در يک زمان کافي مراحل ثبت نام را براي من توضيح دهد بهتر است که فردا مراجعه کنم. چيزي که در ابتداي برخوردم با جوآنا متوجه شدم اين بود که از يک طرف خيلي لوتي منش بنظرم آمد و خيلي با قاطعيت صحبت مي کرد ولي از طرف ديگر ناگهان در بين حرفهايش مي زد زير خنده جوري که انگار کمي قاطي داره. در ايران که بودم خيلي به او ايميل مي زدم و او هم خيلي به من کمک کرده بود. به همين خاطر يک تصوير خاصي از او در ذهنم درست کرده بودم. وقتي با او براي اولين بار برخورد کردم ديدم با آن تصوير ذهني من خيلي فرق داره؛ البته منظورم اين نيست که اوآدم بد اخلاقيه، نه اصلا بلکه اتفاقا خيلي هم مهربان است و با صبر و حوصله به سئوالات آدم جواب مي دهد. ولي خوب ديگه، براي خودش ديسيپلين خاصي داره و کارش را رو حساب و کتاب انجام ميده. موضوع ديگر اين بود که آن لحظات اوليه شايد فقط 30% مي فهميدم که جوآنا چي مي گفت؛ با يک لهجه غليظ آمريکايي کانادايي صحبت مي کرد. از همانجا بود که فهميدم درک شنوايي انگليسي من خيلي ضعيفه و در آينده حتما اذيت خواهم شد که اتفاقا اينطور هم شد. البته الان کم کم اوضاع بهتر شده ولي خوب هنوز کار داره تا دقيقا بفهمم اين کانادايي ها چطوري صحبت مي کنند. البته اين مشکل براي همه وجود دارد و چيز جالبي هم که هست اينه که تو کانادا بغير از خود کانادايي هاخارجي ها هم هرکدام با لهجه خودشان صحبت مي کنند. مثلا استاد من که فرانسوي است آن اوايل اصلا هيچي نمي فهميدم که چي مي گفت چه بسا که گويي کاملا فرانسوي صحبت مي کرد يا مثلا هنديها که جور ديگه اي صحبت مي کنند. سم که قبلا گفته بودم اهل مکزيک است، وقتي صحبت مي کرد آدم ياد فيلمهاي زاپاتا مي افتاد. خلاصه اينجا بايد با همه انواع لهجه ها آشنا شد.
پس از مدتي که پيش جوآنا بودم، محمد همخانه فعلي من بر اساس قرار قبلي آمد و متاسفانه به من گفت که آپارتمان آماده نيست و احتمالا يک هفته اي طول مي کشد تا تحويل داده شود. مانده بودم که چکار کنم و آن همه ساک و اثاثيه را کجا بگذارم. به جوآنا گفتم مثل اينکه جا و مکان خاصي هم نداريم ونيز اينکه تمام وسايلم را همراه با خودم به آنجا آورده ام. جوآنا آمد تا ببيند وسايل من چقدر است؛ ولي وقتي ديد من هرچي داشتم با خودم آورده ام به دانشکده، شوکه شد و گفت که چرا آنها را به آنجا آورده بودم. من هم گفتم که خوب کجا مي گذاشتم چون تازه به لندن رسيده ام و جايي هم که نداشتم. سپس جوآنا به منزل استادم دکتر برينس تماس گرفت و گفت که من تازه آمده ام و جايي هم ندارم که بروم. دکتر برينس هم به جوآنا گفت من وسايلم را در دفترش بگذارم تا راحت بتوانم بروم و جاي موقتي را پيدا کنم و نيز به جوآنا گفت که شماره منزلش را به من بدهد و اگر تا آخر شب من جايي را پيدا نکردم، به او زنگ بزنم و بروم منزلش. در حين حمل ساکها به سمت دفتر دکتر برينس که بودم، ناگهان چشمم به حسين آقاي حجتي افتاد که از دانشجويان دکتراي آنجا بود و من قبلا در تهران که بودم با او در تماس بودم. پس از سلام و احوالپرسي جوآنا موضوع را به او گفت که من و محمد جايي را نداريم تا فعلا موقتا ساکن شويم. خلاصه پس از گذاشتن ساکها در دفتر دکتر برينس و تشکر از جوآنا که نگران اقامت من بود و حتي مي خواست اگر من جايي را پيدا نکردم به منزل خودش بروم (البته بعدا به من گفت که چنين فکري در ذهن داشت) با محمد به دفتر حسين آقا رفتيم و باب آشنايي را باز کرديم. حسين آقا از انسانهاي خوش برخورد و با شخصيتي است که من به نوبه خودم هيچ موقع او و خانواده اش را فراموش نخواهم کرد. کمکها، دلگرميها، راهنمائيها و نصيحتهايي از هر جهت که از همان آغاز به من کرد بسيار و بسيار براي من سودمند بوده است. پس از مدتي که داشتيم با حسين آقا صحبت مي کرديم، خانم ايشان بهناز خانم که او هم دانشجوي دکتراست وارد شد و من فهميدم که آنها قرار بوده تا در آن روز زودتر به خانه بروند. با اين وجود هم حسين آقا و هم همسرشان ما را در اولويت گذاشتند و اول مي خواستند تا تکليف مشکل مسکن ما حل شود. حسين آقا در مورد شريط مختلف خانه و آپارتمانهاي لندن هرچيزي را که مي دانست به ما گفت. بعد ما را به پيش آقا مهدي شيخ زاده که او هم از بچه هاي دکتراي اينجاست برد تا بپرسد شرايط گرفتن خانه در واحدهاي خوابگاهي دانشگاه چگونه است. من با مهدي هم قبلا در تهران که بودم ارتباط داشتم و تا آنجا که به ذهنم رسيده بود همه چيز از او پرسيده بودم تا ببينم اوضاع دانشگاه و لندن چگونه است. او هم در آن موقع به من گفته بود اول ببين ويزارو ميتوني بگيري بعدا از اين فکرها بکن. همين که مهدي من را ديد بلافاصله بعد از سلام و خوشامدگويي به من با خنده گفت که پس بالاخره ويزارو گرفتي! سپس مهدي در مورد خوبگاه بي فيلد که خودش در آن زندگي مي کند گفت که در اين موقع سال نمي شود در آپارتمانهاي خوابگاه جايي را پيدا کرد و بايد چند ماه زودتر درخواست نمود که تازه آن هم بر اساس قرعه کشي خواهد بود. آقا مهدي هم از بچه هاي گلي است که خيلي به من در اينجا لطف کرده و خلاصه ايشان هم تا آنجا که توانست به من کمک کرد. بطور کلي مي توانم بگويم که حسين آقا و آقا مهدي خيلي به من کمک کردند تا خيلي زود هم تو دانشگاه و هم تو لندن جا بيفتم چون هردو اطلاعات خيلي خوب و جامعي را به من دادند. اين که مي گويند ايرانيهاي تو کانادا خيلي سرد و بي معرفت هستند، دست کم من که تا اينجاي کار با هر ايراني برخورد کردم آخر مرام و معرفت و خوبي بودند.
پس از خداحافظي از مهدي دوباره به دفتر حسين آقا رفتيم. او به ما پيشنهاد داد که امشب به خانه خودشان برويم و همسرشان هم خيلي اصرار کردند. راستش را بخواهيد من ته دلم بدم نمي آمد چون واقعا نگران بودم که شب را چطور بگذرانيم؛ ولي محمد نمي دانم چرا بيخودي مخالفت مي کرد و تعارف مي کرد انگار خيلي خيالش راحت بود. محمد مي گفت که جايي را بعنوان تخت خواب و صبحانه (Bed and Breakfast) سراغ دارد و مي توانيم به آنجا برويم و ديگر مزاحم خانواده حسين آقا نشويم. بالاخره حسين آقا گفت که خوتان بعدا پشيمان مي شويد ولي در هر صورت بايد ابتدا به خانه ما بيائيد و يک چاي بخوريد تا خستگي ار تنتان درآيد. آنها قرار بوديد خانوادگي براي خريد مدرسه (School Back) به فروشگاه بروند. حسين آقا گفت حالا که شما نمي خواهيد شب پيش ما باشيد، برويم به خانه ما، بعد من بچه ها را مي رسانم فروشگاه و بعد با شما برويم تا چندجايي را پيدا کنيم و ببينيم شرايط کرايه آنها چطور است. خلاصه، همگي رفتيم پائين و مقابل درب ساختمان TEB ايستاديم و منتظر ماندبم تا حسين آقا برود و ماشينش را بياورد. من و محد غقب نشستيم. قبل از اينکه حسين آقا راه بيفتد، گفت که اينجا در کانادا بستن کمربند صندلي عقب نيز الزامي است. همچنين در طول راه در مورد نحوه رانندگي و قوانين آن در کانادا صحبت کرد و يک جمله اي را گفت که من فراموش نمي کنم؛ او گفت که من به بچه هاي خودم که در کانادا بزرگ مي شوند گفته ام که هرچيزي را اينجا مي بيند خوب است ياد بگيريد و هرچيزي را که مي بينيد خوب نيست دنبالش نرويد. اين جمله از اين نظر که اينجا در کانادا شرايط خانواده با ايران خيلي فرق دارد، براي من ارزش داشت چون مي ديدم بک خانواده ايراني در کانادا درست و حسابي زندگي مي کنند نه اينکه يا فرهنگ خودشان را فراموش کرده باشند و يا کاملا برعکس.
پس از اينکه به خانه حسين آقا رسيديم، بهناز خانم با اينکه خسته بود، براي پذيرايي از ما به آشپزخانه رفت. حسين آقا هم دو تا آقا پسرهايش را صدا کرد تا پائين بيايند و ما با آنها آشنا شويم. آنها عاشق فوتبال بودند و بهمين خاطر کمي حول و حوش فوتبال و باشگاههاي اروپايي صحبت شد. ولي حسين آقا گفت که اينجا تو کانادا يواش يواش بايد يکي از تيمهاي هاکي روي يخ را انتخاب کني و طرفدار آن شوي.
پس از پذيرايي بهناز خانم و بخصوص چاي که خيلي به من چسبيد، همگي سوار ماشين شديم. حسين آقا همسر و بچه هايش را در فروشگاه وال مارت پياده کرد و با من و محمد برگشت تا جايي را پيدا کنيم. محمد که چند روزي را زودتر به کانادا آمده بود چند تا آدرس جمع کرده بود و آنها را به حسين آقا داد تا برويم و بپرسيم شرايط اجاره آنها چقدر است. سوار ماشين که بودم نمي دانم چرا دل من گرفته بود. سعي مي کردم با دقت لندن را زير نظر بگيرم تا ببينم چطور شهريه. انگار بيشتر وسعت شهر را درخت و چمن گرفته و لابلاي آنها هم خانه ها قرار داشتند. به قول حسين آقا کانادا همه جايش مثل شمال ايران سر سبزه و خدا هرچي نعمت است را داده به مردم اينجا. ولي با اين همه من چون اهل تهران هستم، اصلا از اين موضوع خوشم نمي آمد و دوست داشتم در شهري باشم که مثل تهران شلوغ باشد و همه جاي آن هم پر باشد از ساختمانهاي بلند. بالاخره آمدن به محيط جديد با فرهنگ، آب و هوا و شهرسازي خاص خودش، اين نگرانيها را هم دارد. همانطور که قبلا هم اشاره کرده بوده ام، کلا همه شهرهاي کانادا شبيه به هم هستند و در مرکز شهر (Down Town) چند تا برج ديده مي شود ولي منطقه اقامت مردم معمولا دور از مرکز شهر و در جاهاي خلوت و به شکل ويلايي و يا آپارتمانهايي است که توسط شرکتهاي مختلفي ساخته شده اند. برعکس ايران که خانه ها ديوار به ديوار به هم چسبيده اند و من خودم هميشه نوعي احساس دلگرمي داشتم، در کانادا و حتي بنظرم در انگليس و آمريکا، خانه ها از هم فاصله دارند.
در اينجا خانه هايي که مي خواهند اتاق يا بخشي از خانه خود را اجاره دهند، معمولا تابلويي تحت عنوان "براي اجاره" را در مقابل خانه خود قرار مي دهند. چند تا از آدرسهايي را که محمد قبلا يادداشت کرده بود را با حسين آقا رفتيم ولي يا مناسب نبودند و يا اينکه اجاره شده بودند. درنهايت محمد به همان آدرسي که مي گفت تختخواب و صبحانه است زنگ زد و آنها هم گفتند که جا دارند. ولي ايکاش مي گفتند که جا ندارند چون خاطره بسيار بدي از آنجا در ذهن من ماند و همه آن خوشيهايي که از تورنتو شروع شد و تا بعد از آشنايي با خانواده آقاي حجتي ادامه داشت ناگهان از يادم رفت و حالت ياس و دلتنگي پيدا کردم. حسين آقا ما را تا آن خانه رساند و از ما خداحافظي کرد. اگر وقت کنم حتما يکروز عکسي از اين خانه را در وبلاگ قرار خواهم داد. نماي ظاهريش که بسيار کثيف و بي ريخت بود. خانه در منطقه اي خلوت که انگار مرده ها در آنجا زندگي مي کنند قرار داشت. درب را که زديم دو نفر آمدند دم در. من بنظرم آمد که هر دوي آنها مرد هستند؛ يکي با موهاي بلند و سر و هيکل خالکوبي شده و ديگري هم با قدي کوتاه تر و سر کچل. آنها به ظاهر خوش برخورد بودند و حتي اسم محمد را به شوخي گذاشتند محمد1 و من را هم گفتند محمد2 ولي نمي دانم چرا از همان قيافه آنها که ديدم اضطراب بهم دست داد. با اين وجود من براي اينکه خودم را گرم نشان دهم با آنها دست دادم. ولي وقتي که با آن مرد قد کوتاهتر که کچل بود و بيخودي مثل ديوانه ها مي زد زير خنده دست دادم، احساس کردم که اين دست يک زن بود نه يک مرد. بله، او يک زن بود. همين که اين موضوع را فهميدم و ديدم که آخر اين چه زني است که قيافشو نميشه نگاه کرد و مثل ديوانه ها برخورد مي کند، حالت اضطرابم بيشتر شد. وارد خانه که شديم ديگر بدتر؛ خانه اي تنگ و تاريک که انگار هرکي جايي پيدا نکرده بوده است آمده بود آنجا. خلاصه دختر و پسر از همه جا بودند. من که اصلا رغبت نمي کردم داخل خانه راه بروم. ولي چکار مي توانستم بکنم؛ به حرف محمد گوش کرده بودم و مجبور بودم که حداقل آن يک شب را بگونه اي طي کنم. خلاصه يک تخت در اتاق طبقه اول را به من و تخت ديگري را هم به محمد در طبقه بالاتر نشان دادند. البته تخت که چه عرض کنم؛ چند تکه چوب قراضه با ملحفه هاي سبز تيره، رنگ و رو رفته و کثيف. کلا اينجوري بگم و خلاص؛ ياد اوليورتوئيست افتاده بودم که وقتي به لندن رفته بود مجبور شده بود با دزد ها و گداها زندگي کند. خلاصه 25 دلار هم همان اول براي يک شب خواب در آن ويلاي مجلل ( البته به توان منفي يک) دادم! حالا باز من يک شب مي خواستم در آنجا بمانم؛ يکي از بچه ها را ديدم که از قبل از تهران اين دخمه را براي حدود 20 روز اجاره کرده بوده درحاليکه از شرايط داخل آن خبر نداشته است و بنابراين چيزي نزديک 700-800 دلار را بيخودي حرام کرده بود.
پس از مدتي که داخل خانه مانديم و با کامپيوترهاي آنجا چک ميل کرديم، من به محمد گفتم که اصلا تحمل اين خانه را ندارم و بهتر است تا برويم تو شهر دوري بزنيم و آخر شب که شد براي خواب برگرديم خانه. اتفاقا آن خانه به مرکز شهر نزديک بود. پياده تا مرکز شهر رفتيم. ولي بخاطر آن چيزهائيکه در آن خانه ديده بودم، دائما با خودم مي گفتم که آيا بايد چهار سال در چنين جاهايي زندگي کنيم؟! بهمين خاطر آن پياده روي و گشت داخل شهر اصلا به من خوش نگذشت با اينکه براي اولين بار بود که به آنجا مي رفتم و طبيعتا تازگيهايش می بايستي براي من تائيرانگيز می بود. البته بعضي چيزها نظرم را جلب کرد؛ مانند موضوع حق تقدم برای عابر و ماشين جهت گذشتن از خيابان. در کانادا تحت هر شرايطي اولويت عبور براي عابر است و راننده بايد صبرکند تا او رد شود. نکته ديگر اينکه خود عابر هم مي بايد به چراغ عبور عابر دقت کند و اگر قرمز است نبايد از خيابان عبور کند. بهمين خاطر مي توانم به جرات بگويم اصلا هيچ پليسي در سر چهار راهها وجود ندارد و مردم خودشان اين مسائل ا رعايت مي کنند. البته در تورنتو که بزرگتر است و ترافيک بيشتري دارد، در جاهاي شلوغ شهر پليس هست ولي باز هم نه به اندازه داخل تهران!!! در حال گشت داخل شهر که بوديم محمد بعضي جاها را که قبلا ديده بود مثل کتابخانه مرکزي لندن و بانکها را به من نشان داد.
پس از اينکه به خانه برگشتيم، ساعت حدود 10 شب بود و من ديدم که چند نفر در حال تماشاي تلويزيون هستند. من هم کمي تماشا کردم ولي اصلا حال و رمقي ديگر نداشتم. خلاصه ناهار که نخورده بودم، شام هم روش و با معده خالي رفتم که تو آن دخمه بخوابم. قبلش کمي با بچه ها در مورد مشخص نبودن قبله که به کدام جهت نماز بخوانيم بحث کرديم. خلاصه اين هم تجربه جالبي بود. يکي مي گفت اگر نداني قبله کدام طرف است بايد در هر چهار جهت نماز بخواني!!!!! خلاصه يک نفر گفت که در جهت شمال شرق (به سمت قطب شمال!) بايد نماز خواند و ما هم با اينکه جانمازي چيزي نداشتيم يکجوري نملز را خوانديم. آن شب واقعا برعکس شب گذشته اش مثل يک کابوس بود و ياد بدبختي ها و بدهکاريهايم افتاده بودم و اينکه آخر چه مرضي داشتم که به کانادا آمده ام و خلاصه از اين نوع افکار پريشان. دائم مي گفتم ايکاش خودم را به پر رويي ميزدم و آن شب را منزل حسين آقا مي ماندم. اصلا يادم رفته بود که آخر بابا مگر خانه هاي ديگري که تو تورنتو و لندن ديده بودم هم اينطوري بودند.
جمعه صبح فرداي آن شب که از خواب بيدار شدم کمي حالم بهتر شده بود ولي مترصد اين بودم که در اولين فرصت از آن خانه بزنم بيرون. هرکسي را که مي ديدم حوله بدست منتظر بودند تا حمام خالي شود و بروند دوش بگيرند. من که وسايلم همراهم نبود ولي حتي اگر هم بود عمرا نمي رفتم. معلوم نبود که حمام تميز بود يا نه؛ از چند جاي مختلف دنيا بودند و مي خواستند از آن استفاده کنند. صاحبخانه وسايل صبحانه را که چاي، قهوه، تخم مرغ، کره و مربا و نان تست نشده بود بود در آشپزخانه گذاشته بود و هرکس مي توانست برود و صبحانه اش را بخورد. موقع صبحانه با چندنفر مکزيکي و فرانسوي آشنا شدم و کمي در مورد رشته هايشان پرسيدم. چيزيکه برايم جالب بود اين بود که وقتي با دوران اوايل دانشگاه در ايران مقايسه مي کردم مي ديدم که چه اتفاق عجيبي است؛ در ايران بچه ها از همديگر مي پرسيدند که اهل چه شهري هستند و در اينجا ازهمديگر مي پرسيدند که اهل کدام کشور هستند. نمي دانم، شايد روزي برسد که بچه ها از همديگر بپرسند که اهل چه سياره اي هستند!
حدود ساعت 8 صبح با محمد و دوست ایرانی دیگرمان از خانه بيرون زديم و پياده تا مرکز شهر آمديم تا سوار اتوبوس شويم. اتوبوسهاي اينجا طبق برنامه و معمولا سر وقت مي آيند (http://www.londontransit.ca). اينجا کسي به آن صورت سوار تاکسي نمي شود چون گران است. البته بليط اتوبوس هم 3 دلار است؛ ولي وقتي بليط را ميدهي، راننده يک برگه را به شما ميدهد تا در طول يکساعت ديگر مجددا مجبور نشي بليط بدهي. خوشبختانه دانشگاه ما کارتي را به ما داده است تحت عنوان Bus Pass که با نشان دادن آن همراه با کارت دانشجويي به راننده ديگر مجبور به پرداخت بليط نيستيم. البته دانشگاه براي اين کارت حدود 48 دلار در هر ترم از ما پول مي گيرد ولي در مقابل کل مدت زمان يک ترم اين مقدار خيلي به صرفه تر از پرداخت بليط است.
پس از اينکه به دانشگاه رسيديم، من به دانشکده خودمان رفتم چون ساعت 9 صبح با دکتر برروتي قرار داشتم. محمد هم به دانشکده خودش رفت ولي گفت که بعد از ظهر به تورنتو مي رود تا اين چند روز تعطيل آخر هفته که Long Weekend هم بود را خانه يکي از آشنايانشان باشد تا بالاخره آپارتمان خودمان آماده تحويل شود و من هم قرار شد که خلاصه اين چند روز را يک کاري بکنم تا بگذرد ... .
نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 5:21 PM |

۱- از آنجائيکه بالاخره ناواردي و کم تجربگي وجود داشته است، متوجه شدم که يک چيز مهم را در نوشته هايم رعايت نکرده ام و آنهم ذکر منبع و ماخذ است. به همين خاطر براي اينکه رعايت امانت شده باشد بايد به اين موضوع اشاره کنم که عکسهاي مربوط به Potluck در گيبنس پارک توسط يکي از دوستان بسيار صميمي و خونگرم که نوع برخوردهايش دست کم براي خود من در روزهاي اول خيلي روحيه بخش بود، يعني آقاي اسد رضايي دانشجوي دکتراي فيزيک، گرفته شده است. اسد از بچه هاي بسيار با معرفت و پر روحيه اي است که هيچ وقت از صحبت کردن با اوکسي خسته نمي شه. همچنين عکسهاي مربوط به نامگذاري آزمايشگاه تحقيقاتي ما توسط دوربين سم گرفته شده اند.

۲-  ديروز بالاخره شک خودم را برطرف کردم و دوربين فيلمبرداري را به فروشگاه Future Shop که آن را از آنجا خريده بودم پس دادم و بجاي آن يک دوربين عکاسي Canon ۶ مگا پيکسل خريدم. ولي چيزي که خيلي برايم جالب بود اين بود که اصلا آنها هيچ مقاومتي نشان ندادند و فقط از من پرسيدند که آيا اشکالي در آن وجود داشت و من گفتم که نه، از آن خوشم نيامده بود؛ به همين راحتي! تازه، حتي نوار فيلمبرداري را هم که استفاده کرده بودم از من پس گرفتند. آيا اگر من مي خواستم همچين کاري را در ايران بکنم، همچين برخوردي با من مي شد يا اينکه چند تا برچسب هم به من مي زدند؟

ياد مهر سال 80 افتادم که تنها به فاصله يک روز مي خواستم کتاب اتوکد 2000 را با کتاب ديگري که فکر مي کردم بهتر بود و قيمت ارزانتري هم داشت عوض کنم. صاحب آن کتابفروشي که درست مقابل خيابان 16 آذر ميدان انقلاب قرار دارد  با برچسب و تهمت دزدي و دروغگويي به خيال اينکه من مي خواهم از اين کار 500 تومان! کاسب شوم، با من دست به يقه شد، دکمه يقه ام را پاره کرد، من را با کمک شاگردان مغازه اش به داخل انبار کتابها حول داد و بعد پليس 110 را خبر کرد. در وضعيتي قرار گرفته بودم که نمي دانستم چکار کنم؛ انگار قرار بود راستي راستي با آبروي من بازي شود. هرچي مي گفتم من اين کتاب را با اين نشان و آن نشان ديشب ار اينجا خريدم و الان مي خواستم آن را عوض کنم، انگار هيچ گوشي شنوا نبود. آن افسر پليس که بدتر از صاحب فروشگاه بود؛ فکر مي کرد واقعا دزد گرفته و خلاصه يک تشويقي هم براش تو راهه! هرچي مي گفتم بابا من دانشجو هستم و اين هم کارت دانشجويي منه، آخه به قيافه من مي خوره اين کارا، تازه بدتر مي شد. از همه بيشتر اين موضوع خيلي منو اذيت مي کنه که يکي از شاگردان مغازه يواشکي به من گفت که اين بابا سپاهيه و بهتره باهاش درگير نشم. خلاصه آخرش يک تعهد از من گرفتند که ديگر دزدي نکنم!!! بعدش ولم کردند. من هم بالاخره همان کتاب اول خودم را که از من گرفته بودند پس گرفتم و از آنجا خارج شدم.   پس از گذشت 5 سال هنوز که هنوزه ياد اين ماجرا موهامو به تنم سيخ مي کنه؛ واقعا بعضي وقتها چه اتفاقاتي که نمي افته و از همه بدتر کسي هم نيست که به اين نقص حقوق شهروندي رسيدگي کنه!!! آنهم در مملکتي که از بالاش گرفته تا پائين همه ادعای حکومت حضرت علي (ع) را مي کنند!!!!!!!!!!

براي آشنايي بيشتر با فروشگاه Future Shop مي توانيد از لينک زير استفاده نمائيد:

http://www.futureshop.ca/marketing/_midnight_publish/splashpage.asp 

اگر هم که بيشتر علاقمند هستيد، لينک زير نيز مربوط به Best Buy ‌يکی ديگر از فروشگاههای  مخصوص لوازم الکترونيکی در اينجاست:

http://www.bestbuy.ca/home.asp

۳- از ديروز شنبه (6-7 صبح) راديوي دانشجويان ايراني دانشگاه وسترن به نام راديو نواي ايران فعاليت خودش را آغاز کرد. درصورتيکه تمايل داشته باشيد، مي توانيد به آرشيو آن به آدرس http://chrwradio.com/archive/#saturday مراجعه و بر روي AZUL SHOW کليک نمائيد. عليرغم ضعفهايی که بواسطه کم تجربگی وجود داشته است، اينجانب به شخصه اين اقدام را به همه دوستانم در اينجا تبريک عرض مي نمايم. من هم اميدوارم که بتوانم نقشی را هرچند کوچک در پربارتر شدن آن داشته باشم.

۴- ديروز شنبه غروب مراسم Potluck براي دانشجويان بين المللي بود که در يکي از سالنهاي پذيرايي يکي از خوابگاههاي دانشگاه برگزار شد. يکي از بهترين چيزهايي که من از بدو ورود به دانشگاه وسترن مشاهده نموه ام همين برنامه هاي متنوع و متفاوتي بود که توسط Student Development Center برگزار مي شود. محيط دوستانه اي که اين برنامه ها در بين همه دانشجويان بين المللي بوجود آورده است، علاوه بر ايجاد فرصتي براي آشنا شدن با فرهنگهاي مختلف و پيدا کردن دوستان جديد، باعث ايجاد روحيه مثبت و انگيزه بهتري براي شروع يک زندگي جديد در محيطي جديد شده است. اميدوارم که در آينده بتوانم در مورد اين برنامه ها بيشتر بنويسم. در صورتيکه علاقمند باشيد، مي توانيد به آدرس http://www.sds.uwo.ca/int مراجعه بفرمائيد.

نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 14 آبان1385 و ساعت 2:50 PM |

با سلام

۱- در ابتدا از اينکه احتمالا در نوشته قبلي خودم باعث ناراحتي کسي شدم واقعا معذرت مي خواهم. در واقع قصدم سر کار گذاشتن کسي نبود بلکه مي خواستم تا نوعي حالت طنز در نوشته ام وجود داشته باشد.

۲- ديشب شب هالووين بود. من قول داده بودم که چند تا عکس خوب از اين شب بگيرم تا آنها را در وبلاگ قرار دهم. ولي امان از خانه داري و پخت و پز که به آدم امان نمي دهد. مگه برای آدم حواس ميذاره؟! ديروز پس از اينکه از دانشگاه رفتم به خانه شام را پختم و به محمد گفتم که خودش 20 دقيقه بعد غذايش را بخورد چون من عجله دارم و مي روم به مرکز شهر تا ببينم اوضاع چطوره و چند تا عکس بگيرم. خلاصه دوربين را برداشتم و آمدم بيرون. سوار اتوبوس شدم و رفتم تا مرکز شهر. در داخل اتوبوس چند تا از مسافران را ديدم که چهره خودشان را عوض کرده بودند، بعضي از دخترها هم براي خودشان بال يا پر درست کرده بودند، بعضي ها هم براي خودشان شاخ درست کرده بودند و ... . خواستم چند تا عکس از همان داخل اتوبوس بگيرم ولي منصرف شدم چون شلوغ بود و کيفيت عکسها خوب در نمي آمد. از اتوبوس که پياده شدم ديدم عده اي با لباسهاي مخصوص خودشان داشتند وارد ساختماني مي شدند. يکي از آن لولوهاي ترسناک راديدم که دم در ايستاده بود؛ با کلي ترس که نکنه منو بخوره رفتم پيشش و ازش خواستم تا اجازه بده عکس بگيرم. آن بنده خدا هم قبول کرد و کلي فيگور گرفت تا عکسش با کلاس بيفتد. ولي ميدونيد چي شد؟ دوربينه يکدفعه خاموش شد و پيغام داد که باتري تمام شده !!! ديگه شما خودتان بقيه ماجرا را حدس بزنيد...

۳- خيلي ها در مورد رنکينگ دانشگاههاي کانادا و اينکه کدام بهتره مي پرسند؛ اين هم جديدترين رنکيگ معتبر که توسط مجله گلوب اند ميل منتشر شده است. خواهش من از شما اينست که با دقت مطالعه بفرمائيد و از لينک وب سايت مربوطه نهايت استفاده را ببريد:

The 2006 University Report Card compiled by the Toronto Globe and Mail is out today, with the University of Western Ontario the only major school - more than 30,000 students - scoring an 'A' for overall quality of education.

The report, compiled by the Strategic Counsel and presented as a magazine, reflects the opinions of 32,774 students who completed the survey of about 100 questions online. The report rates 49 universities, an increase from 37 a year ago and 30 in 2002.

Western earned six A+ marks in areas such as attractiveness of campus; reputation of professional schools; faculty members' knowledge of subjects; sense of personal safety and security; library; and academic reputation of the university.

The lowest mark among more than 70 categories and sub-categories was a single 'C' for co-op/internship opportunities.

Globe and Mail
نوشته شده توسط محمد لطیفی در چهارشنبه 10 آبان1385 و ساعت 8:0 PM |

1- ديروز شنبه طي تماسي که با تهران داشتم متوجه شدم که متاسفانه دوست و همدم سه ساله ام را از دست داده ام. بهمين خاطر خيلي ناراحت شدم و الان هم دلم خيلي براش تنگ شده. از دوران سربازي بگير تا زمانيکه دنبال کار بودم و بعدش سر کار رفتم، حتي چند تا جا که به مهمانيهاي خاصي رفته بودم! براي اينکه کلاسم بالا بره او را هم با خودم مي بردم. هيچ وقت يادم نمي رود که موقع خداحافظي در فرودگاه سفارشش را به خواهرم کردم که مراقبش باشد چون از نظر معنوي خيلي برايم ارزش داشت. ولي صد دريغ و افسوس که ديروز اين دوست عزيزم به سرقت رفته و آن آقا دزده هم قصد برگردادندن اونو نداره. بدرود موبايل نوکياي 3650 عزيزم!!! چه عکسها و فيلمهايي که با او نگرفته بودم و چه اطلاعات تماس با ارزشي که در داخل آن وجود نداشت. متاسفانه همه را از دست دادم. ميشه از شما خواهش کنم اگر خبري چيزي از او پيدا کرديد من را در جريان بگذاريد!؟ من خرافاتي نيستم ولي فکر کنم چشمش زده بودند. ديروز قبلا از اينکه از اين خبر مطلع شوم، از يکي از دوستانم در ايران درباره انتخاب دوربين فيلمبرداري و نيز عکاسي سئوال کرده بودم. او هم به من گفته بود که اگر من جاي تو خسيس بودم به همون موبايل 3650 قناعت مي کردم چون هم فيلم برات مي گرفت و هم عکس مينداخت. خلاصه که پرپس عزيزم ديدي موبايلمو چشم زدي!!!!

اين اتفاق منو ياد موقعي انداخت که شش سالم بود و مي خوام تعريف کنم. نمي دانم شايد من چون خيلي به دوران کودکي خودم علاقه دارم دوست دارم که آن را بيان کنم. خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشيد. چون خيلي به جوجه و مرغ و از اين جور چيزا علاقه داشتم، يک جوجه در حياط خانه داشتم. بزرگتر که شده بود مادرم آن را برد به يکي از اقوام که در ده نارمک و در باغ بزرگي زندگي مي کرد سپرد تا از آن در کنار ساير پرندگانش مراقبت کند. يک روز که خيلي دلم براي مرغم تنگ شده بود از مادرم خواستم تا مرا به آنجا ببرد. همين که رسيديم رفتم بين مرغها ولي هرچي گشتم ديدم خبري ازش نيست. وقتي که مايوس شدم برگشتم سمت فاميلمون و علت را ازش پرسيدم. ميدونيد چي گفت؟ گفت که ديروز يک روباه آمده بود خانه و اونم فقط مرغ من را برده. ديگه خودتونو بذاريد جاي يک بچه شش ساله ببنيد من چه حالي پيدا کردم. مادرم، هم به شوخي و هم براي اينکه من آروم بشم، اين شعرو به من ياد داد که هنوزم که هنوزه يادمه:

يه مرغ نازي داشتم، خوب نگرش نداشتم، شغال اومدو بردش، روپاش نشست و خوردش. شغال باغ بالا پات بشکنه انشالله... .

2- از امروز ساعت رسمي کانادا يک ساعت به عقب برگردانده شد؛ بنابراين اختلاف ساعت ما با ايران 8:30 شد. جالب اينه که يکي از دوستانم که در استراليا است، ساعت آنها يک ساعت به جلو کشيده شده است و بنابراين اختلاف من با او از 14 ساعت به 16 ساعت تبديل شده است:

http://www.timeanddate.com/worldclock/city.html?n=250

3- اينجا در آخر ماه اکتبر مراسم خاصي با نام هالوين برگزار خواهد شد. در اين مراسم مردم با پوشيدن لباسهاي عجيب و غريب و مخصوصا ماسکهاي ترسناک بر صورت به بيرون مي آيند. از حدود دو ماه پيش به هر فروشگاهي که مي رفتي وسايل هالوين را مي تونستي ببيني. اين چند روز اخير هم اکثر برنامه هاي کارتوني مربوط به کارتونها و فيلمهاي هالوويني و ترسناک است. من که دلشو ندارم تا آخر نگاه کنم؛ خدا بداد بچه هاي طفل معصومي برسه که بايد اينها را نگاه کنند. البته شايد هم لذت مي برند نميدونم ولله ! من نمي دونم فلسفه اين ماسکهاي هيولايي و ترسناک چيست؛ هرچيه که اينجا خيلي به آن علاقمند هستند. البته من فکر مي کنم يجورايي با چهارشنبه سوري ما شباهت داشته باشد.  بعنوان مثال (البته اميدوارم که اشتباه نکرده باشم)، در آخر شب چهارشنبه سوري در ايران بچه ها نوعي چادر يا شنل به سر مي کنند و همراه با يک قاشق و کاسه ضربه زنان به سراغ خانه ها مي آيند و چون در اين موقع از سال معمولا مردم براي عيد خريد کرده اند مقداري از آجيل و شيريني را تو کاسه بچه ها ميريزن. در اينجا هم بطور مشابه، بچه ها با لباسهاي مخصوص و ماسکهاي جالبشان در شب هالووين به درب خانه ها مي آيند و مردم هم به آنها شيريني و از اينجور چيزا مي دن. علت ديگري که مي گويم شبيه به چهارشنبه سوري ما ايرانيهاست اينه که کم کم زمزمه عيد کريسمس چه در تلويزيون و برنامه هايش و چه در بيرون به گوش ميرسد؛ من فکر کنم که جشن هالووين نوعی به استقبال رفتن ايام کريسمس است که البته دو ماه ديگر خواهد بود. اين مراسم دو روز ديگر برگزار می شود و من اميدوارم که بتونم عکسهاي خوبي را از اين ايام بگيرم و در وبلاگم قرار بدم.

4- نمي دانم چه چيزي باعث شده ولي من مدتي است که از طريق بچه هاي مختلف تو ايران يجورايي متوجه همان مسائلي ميشم که خودم وقتي تو ايران بودم با پوست و جونم آنها را حس کرده بودم. يکي از اين مشکلات سردرگمي جوانان در ادامه تحصيل، کار و بخصوص در مورد ازدواج و حواشي بسيار زياد آن و مشکلات روحي چه قبل و چه بعد از آن است که گاها شوکه کننده است. واقعا وقتي با اينجا مقايسه مي کنم هم براي خودم و هم سن و سالهايم افسوس مي خورم و هم حرص مي خورم که آخر تا کي بايد اين موضوعات ادامه داشته باشد. من واقعا نمي خواستم حالا حالاها به اين موضوع بپردازم ولي فکر مي کنم نبايد دوستان خودم را در وطنم فراموش کنم و بهمين خاطر شايد بهتر باشه حالا که خودم البته فعلا از اين شرايط دور شده ام و در جاي ديگري هستم و مسائل را بهتر مي توانم با دنياي خارج مقايسه کنم، تجربيات اندک و عقايدم را همراه با مقايسه شرايط در کانادا بيان کنم که شايد مفيد باشد. ولي من بايد چند روز اين موضوع را تو ذهنم خوب حلاجي کنم و سپس مطالب را از ذهنم به وبلاگ منتقل کنم. از شما هم مي خواهم که اگر مايل هستيد خودتان را آماده کنيد تا بزودي در اين مورد با هم بحث کنيم. منتظر نوشته من در آينده نزديک تحت عنوان " ايران ما و ما جوانان ايران " باشيد.

5- چند تا عکس تازه از تنور درآمده را پائين گذاشته ام و از شما دعوت مي کنم که آنها را ملاحظه بفرمائيد. اين عکسها را لحظاتي پيش با دوربين فيلمبرداري پاناسونيک از بالکن آپارتمان گرفتم؛ منتها چون دقت دوربين عکاسي اش ۳/۲ مگا پيکسل است کمي بنظر کيفيت آنها پائين است. خوشحال ميشم اگه نظرتونو در اين مورد بهم بديد.

 

 

چند تا برج در مرکز شهر که با دوربین آنها را نزدیک کرده ام. از دیدن این همه درخت تعجب نکنید. لندن به شهر جنگلی معروف است. بین این درختها پر است از خانه های ویلایی قشنگ زمین سبز و هموار برای مثلا فوتبال و پارک. البته کاملا فصل پائیز مشخص است

 

 من  تقریبا در حومه شمال شهر در آپارتمانی در تقاطع فن شاو- ادلاید زندگی می کنم. در این تقاطع یک کلیسا و دو تا پمپ بنزین درست مقابل یکدیگر قابل مشاهده هستند.

 

خیابان شمالی جنوبی آدلاید- در کانادا همه ماشینها چه در شب و چه در روز باید چراغ جلویشان روشن باشد

 

 خیابان شرقی غربی فن شاو- پمپ بنزین اسو قابل مشاهده است.

 

 پمپ بنزین اسو- اگر دقت کنید در جلوی آن تابلویی وجود دارد که قیمت لحظه ای هر لیتر بنزین را نشان می دهد.

 

 پمپ بنزین پترو کانادا که درست مقابل آپارتمان ما قرار دارد

 

قیمت هر لیتر بنزین پترو کانادا ۸۳.۳ سنت. یعنی چیزی در حدود هشت برابر قیمت بنزین تو ایران. حالا باور کردید که بنزین چقدر تو ایران ارزونه. من معتقدم که تو ایرانم باید گرون باشه چون آن موقع هم همه دنبال تکنولوژیهای جدید می افتند و هم از نظر محیط زیست خیلی مسائل حل خواهد شد.

 

 نخیر!!! من ندید پدید نیستم اشتباه نگیرید. منظورم از قراردادن لپ تاپم تصویر پاسارگاد است. بعدا در مورد سئوالی که جنیفر در مورد این تصویر از من پرسید و تحت تاثیر قرار گرفت خواهم نوشت

 

اين هم يک لينک مربوط به دوران قديم تهران عزيزم:

http://www.iran-iran.ir/tehran.html

 

خوب ديگه بسه، برم کمی هم درس بخونم... خداحافظ همگی شما باشد.

نوشته شده توسط محمد لطیفی در یکشنبه 7 آبان1385 و ساعت 3:23 PM |

به افتخار سالها تلاش پروفسور برگوگنو که دارای اصلیت فرانسوی می باشد آزمایشگاه تحقیقاتی اینجانب در حضور بسیاری از اساتید و دانشجویان رشته های مختلف مهندسی به نام ایشان در تاریخ بیست و نهم سپتامبر ۲۰۰۶ نامگذاری و پرده برداری شد. ایشان که بیش از هفتاد سال عمر کرده اند بسیار خوشرو بوده و من خودم هروقت که با ایشان صحبت می کنم انگار اصلا ایشان ایرانی هستند چون خیلی گرم مثل پدربزرگهای ایرانی تحویل می گیرد و همیشه در همه حال پس از سلام احوالپرسی هم می کند. من  کلیه عکسها را در یاهو ۳۶۰ قرار داده ام و در اینجا فقط به ارائه تعدادی از آنها قناعت می کنم. 

نمایی از پایلوت تحقیقاتی اینجانب که فکر کنم چهار سالی را باید با آن کار کنم

جناب پروفسور در کنار همسرش- هر دو بسیار مهربان و خوش برخورد هستند 

پروفسور برگوگنو در حال پرده برداری از تابلوی یادبود خودش 

پروفسور برگوگنو در حال ایراد سخنرانی پس از پرده برداری 

اساتید ایتالیایی و فرانسوی اینجانب: پروفسور فرانکو برروتی (نفر جلویی) و پروفسور سدریک برینس (ایشان خود شاگرد دکترای پروفسور برگوگنو بوده اند) 

من و پایلوتم 

روهان از هند در کنار دوست بسیار عزیزم دکتر ساموئل نوا از مکزیک که ما او را سم صدا می کردیم (به قول خودش تلفظ مکزیکی اسمش سمیول است). او در گروه ما دوره فوق دکترا را طی می کرد. با وجود مدت زمان کمی که با او آشنا شده بودم ولی بواسطه نوع برخورد با شخصیتی که سم داشت خیلی بهم نزدیک شده بودیم و او در این مدت کوتاه خیلی چیزها را به ما آموخت.  (متاسفانه سم دیشب ما را برای کار در آمریکا ترک کرد. در آینده بیشتر از او خواهم نوشت) 

سم در کنار رن  که یک دختر چینی به تمام معنا چینی است: بسیار مهربان و پرکار ولی ساده و خوش باور

روهان من و رن

روهان رن و من 

 

نوشته شده توسط محمد لطیفی در جمعه 5 آبان1385 و ساعت 0:2 AM |

دوستان عزیزم سلام. از این راه دور و شاید هم نزدیک این روز بزرگ و قشنگ را به همه شما صمیمانه و از ته قلب تبریک و تهنیت عرض می کنم. این حلاوت و شیرینی که سالها از این روز در ذهن من مانده نیروی چند برابری را به من داد تا این مطالب را بنویسم.

شاید عید باستانی نوروز با توجه به ویژگیهای منحصر به فردش یکی از بهترین اعیاد ما ایرانیهاست که در آن هیچ شکی نیست. ولی برای من که از حدود سن 11 سالگی انس خاصی با روز عید فطر پیدا کرده ام، این روز نیز علیرغم کوتاهی یکروزه اش برای من عمق بی نهایتی دارد.

صبح روز عید که فرا می رسد انسان بواسطه عادتی که در ماه رمضان کرده بوده و سحر خیز شده است، دوباره صبح زود از خواب بلند می شود، احساس می کند که نیازی نیست تا اول صبح غذا بخورد و کمی صبر می کند تا اذان گفته شود و نماز صبح را بخواند. البته ناگفته نماند که من خودم بارها اگرچه زود بلند شده ام ولی دوباره زود گرفتم و خوابیدم و بنابراین نماز صبح روز عید را قضا خوانده ام!!! لذت بخش ترین چیز در این روز آماده شدن برای رفتن به نماز عید فطر است. به نظر من این نماز علیرغم داشتن نه قنوت و این که انسان در ظاهر باید در فضای باز و شاید کمی سرد و بادی سرپا بایستد، یکی از بهترین، عمیق ترین و زیباترین نمازهاست. تمامی قسمتهای این نماز به نوعی شبیه سازی روز قیامت است بگونه ای که همواره احساس می شود جزو قبول شدگان این روز هستیم و بنابراین روحیه انسان شاد و خندان است. از داخل منزل که از خواب بلند می شویم و خود را آماده رفتن به خارج از منزل جهت شرکت در نماز می کنیم، صحنه های قشنگی که از دیدن آدمهای دیگر که هرکدام از داخل کوچه و پس کوچه ها همراه با جانماز و زیر انداز در حال حرکت به سوی نماز هستند، شعارهای خاصی که در حین حرکت داده می شود، صدای بلندگویی که از محل نماز به گوش می رسد، اقامه کردن نماز در فضای باز، قنوتهای بسیار قشنگ نماز عید فطر، تبریکاتی که مردم پس از خواندن نماز به همدیگر می گویند، پخش شیرینی، هدیه به مستمندان و نیازمندان، و نهایتا حرکت به سوی منزل بطوری که گویی در روز قیامت نامه اعمال را بدست راستت داده اند و آدم احساس سبکی خاصی می کند و کمی از این دنیا خارج است، همگی و همگی از لطایف و زیبائیهای این روز بزرگ هستند.

بنابراین من دوباره این روز بزرگ را به شما تبریک می گویم. امیدوارم که واقعا همه ما مردم از این احساس محبت و همبستگی که در این روز می کنیم، آن را به یک روز رها نکنیم، قدرش را بدانیم و سعی کنیم تا چه در خانه و چه بیرون از خانه این احساس لطیف را حفظ و تقویت کنیم.

اما این احساسی که من از این روز پیدا کرده ام و این حلاوت و شیرینی را که گفتم سالهاست در من مانده است، یادگار پدر عزیز و فقیدم است که این شیرینی را در دهان من گذاشته است.

پدر من انسان عجیبی بود و من در زمان حیاتش احساس نزدیکی خیلی زیادی با او داشتم. مهربانی، ادب، فهم درست زمان و مکان، صاحب نظر در مسائل مختلف، قابل احترام پیش دوست و دشمن، از همه مهمتر شوخ و پر جنب وجوش؛ اینها بخشی از خوبیهایش بودند و بهمین خاطر فقدان پدر برای همه ما از مادر گرفته تا بچه ها چون یک عقده در گلویمان مانده است، چون کسی را از دست دادیم که همه چیز همه ما بود و به وجودش هم افتخار می کردیم و هم افتخار می کنیم. با وجود گذشت بیش از 15 سال از حادثه تلخ عروجش، حتی یک لحظه نبوده که یادش نباشم و برایش دعا نکنم. همه ما بچه ها هرچیزی که داریم از وجود پدر و مادر خوبی است که در تربیت ما نهایت تلاش را به خرج دادند. البته تقریبا این موضوع در همه خانواده های ایرانی برقرار است و واقعا جای شکر دارد. بنابراین ضمن سلام و درود به همه پدرها و مادرها و خدا مدد به همه آنها، از شما می خواهم که برای پدر و مادرهایی که بار سفر آخرت را بستند و ترک ما کرده اند، یک صلوات و فاتحه بفرستید.

آن زمانیکه کوچکتر بودم، همیشه از نماز خواندن پدرم و صوت و لحنی که بکار می برد لذت می بردم. بخصوص صبحهای زود که در حین نماز با صدای گرمش ما را از خواب بیدار می کرد، بعد رادیو را روشن می کرد که برنامه ورزش صیحگاهی آقای شیرخدا را پخش می کرد، بعد هم که اخبار 6 صبح، تفسیر قرآن و برنامه تقویم تاریخ با آن آهنگ بیاد ماندنی و زیبایش. خلاصه تا از رختخواب بیرون بیام، ساعت می شد 6:20 و پدرم را میدیدم که از نانوایی نزدیک خانه دو تا بربری تازه و داغ خریده است و مادرم هم در حال آماده کردن صبحانه است.

یادم می آید که سال 68 بود و عید فطر آن سال حدود خردادماه یا اریبهشت بود، دقیقا مطمئن نیستم. برادرم رضا در دزفول برای خدمت سربازی بود. از پدرم درخواست کردم تا من را به مصلی تهران برای نماز عید فطر ببرد. مثل همیشه و بدون اینکه بهانه بیاورد که وقت ندارد یا مثل پدرهای امروزی که می خواهند در یک روز تعطیل تا ظهر بخوابند، درخواست من را قبول کرد و درنهایت با مادرم و مینا خواهر وسطی رفتیم به سمت مصلی. این اولین باری بود که من به نماز عید فطر می رفتم و حدود یازده سال هم سنم بود. آن روز بارانی بود و بزرگراره رسالت گلی شده بود. به خاطر شلوغی جمعیتی که به سمت مصلی در حال حرکت بود ماشین را قبل از پل سیدخندان در جایی پارک کردیم تا با اتوبوس به سمت مصلی برویم. وقتی با پدرم وارد صف نماز شدیم، دیدم که بلند گو شعارهایی را می گوید و مردم و از جمله پدرم هم آنها را تکرار می کنند. من چون بلد نبودم، فقط بر اساس استنیاط خودم تلفظ انها را البته به غلط تکرار می کردم. وقتی در کنار پدرم به نماز ایستادم احساس بزرگی به هم دست داد چون فکر می کردم که من هم دیگر بزرگ شده ام و می توانم در اجتماع حاضر شوم. یک نگاهی به اطراف انداختم و آن طرف تر خانمها را دیدم که با رنگهای سیاه و سفید چادرشان جلوه خاصی را در آن زمین وسیع مصلی ایجاد کرده بودند. در آن موقع تا آنجا که یادم می آید مصلی ساختمانی نداشت و زمینش هم ناهموار و پر از سنگ بود. کاملا یادم هست که وقتی موقع قنوت شد من خواستم تا همان دعای ربنا اتنا را بگویم ولی دیدم که بلندگو چیز دیگری را می گوید و من اصلا آن را قبلا نشنیده بودم. هم طولانی بود و هم بخاطر بادی که می آمد سردم شده بود و خسته شده بودم. هرچقدر که سعی کردم تا ببینم پدرم و بقیه چه می گویند تا من هم بفهمم موفق نشدم. خلاصه که یکجورایی غلط و غلوط هر کلمه ای را که می شنیدم تکرار می کردم. مثلا کلمه آخر دعای قنوت که "مخلصون" است را "مخ رسول" می شنیدم و با اینکه هرچی می دیدم آخر این دیگر چه کلمه ای است و لی همان مخ رسول را تکرار می کردم.  الان که کاملا این دعا را یاد گرفته ام، بنظرم بسیار و بسیار زیباست؛ خدایا هر خوبی را که به پیامبر و خاندانش دادی به من هم بده و هر بدی را که از آنها دور کردی از من هم دور کن و ... .

پس از اینکه نماز تمام شد با پدرم سوار اتوبوس شدیم تا برویم سمت ماشین. وقتی رسیدیم مامان و مینا هنوز نیامده بودند. بالاخره پس از مدتی آنها هم آمدند و با همدیگر رفتیم خانه. مامان از قبل صبحانه را آماده کرده بود؛ بهمین خاطر با بچه های دیگر دور هم جمع شدیم و صبحانه را میل کردیم.

آن روز دل انگیز هیچ وقت از یادم نمی رود؛ هرچند نماز عید را بلد نبودم و هرچند که به ندرت برای نماز به مصلی می روم. ولی هر سال که به مسجد محله می رفتم، همان لذت و شیرینی را حس می کردم اگرچه دیگر پدر با من نیست ولی یادش و روحش همیشه با من هست. خدایش بیامرزاد.

نوشته شده توسط محمد لطیفی در سه شنبه 2 آبان1385 و ساعت 12:59 PM |

جستجوی مطالب
iran
mlatifi.blogfa.com

آپلود سنتر عکس