سلام به دوستان عزیزم. بابت تاخیری که در نوشتن این قسمت پیش آمد از همگی معذرت می خواهم.
اگر به خاطر داشته باشید در شب اولی که به کانادا رسیده بودم گفتم که افتخار آشنایی با خانواده خیلی مهربان و با معرفتی را پیدا کرده بودم و علیرغم نگرانیهای اولیه ای که از قبل داشتم شب خیلی خوب و راحتی را در تورنتو گذراندم.
فردا صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدم ابتدا کمی به دور و برم نگاهی انداختم و سپس رفتم به طیقه پائین. لیدا علی را برده بود به فرودگاه تا علی از آنجا با هواپیما به ویندزور پرواز کند و خودش هم از آن طرف برود سرکارش. آقا مجید یک صبحانه خیلی مفصلی را مهیا کرده بود. پس از صرف صبحانه، آقا مجید همراه با پسرش که 7-8 سال داشت من را تا ایستگاه مترو رساند تا از آنجا به استگاه دانداس بروم و در نهایت در ترمینال دانداس سوار اتوبوس شوم تا بروم به لندن. بنده خدا حتی چند تا ایستگاه را هم با من آمد.
از مترو در ایستگاه دانداس که پیاده شدم تا از آنجا خارج شوم و برسم به ترمینال پدرم از دست این ساکها با کلی بار و بنه سنگین حسابی درآمد. کوله پشتی، کیف چرمی، دو تا ساک بزرگ ولی با تنها دو دست! واقعا دیگر کلافه شده بودم چون یا می افتادند زمین یا کنترل آنها سخت بود و یا اینکه حرکت دادن آنها مشکل بود بخصوص موقع بالا آمدن از پله های مترو و عبور از خیابان و چهار راه. البته یک خانم کانادایی در داخل ایستگاه به من پیشنهاد کمک داد ولی من رد کردم. وقتی از پله برقی بالا آمدم و از درب ایستگاه خارج شدم ساختمانهای بلند مرکز شهر تورنتو برایم جلب نوجه خاصی می کرد. یک قسمت همواری بود که گروهی در آنجا بساط ارکست و موسیقی گذاشته بودند که آن قسمت از فضای شهر را پر کرده بود. وقتی مسیر اتوبوس برقی وسط خیابان را دیدم یاد فیلمهای چارلی چاپلین افتادم. بالاخره پرسان پرسان ترمینال را پیدا کردم و با نشان دادن study permit به متصدی فروش بلیط تقریبا 50% تخفیف دانشجویی گرفتم. در اینجا یک سیستم ساده ولی خیلی خوبی را دیدم که تو همه جای کانادا وجود دارد. در جاهایی مثل ترمینال، بانک، فروشگاه و غیره یک قسمتی را با نوار مشخص کرده اند که اربابان رجوع در آنجا بدون اضطراب و اینکه کسی ناگهان زرنگی کند و بدون صف کاری را انجا دهد در صف می ایستند و هر صندوق یا باجه ای که خالی شد، متصدی مربوطه با احترام از نفر جلویی صف دعوت می کند تا بیاید و خواسته اش را بیان کند.
حدود ساعت 12:30 ظهر سوار اتوبوس شدم و در صندلی جلوی دم درب ورودی نشستم تا در طول مسیر بتوانم بخوبی هم مسیر را ببینم و هم اگر سئوالی در ذهنم پیش آمد از راننده بپرسم. فردی که در کنار من نشسته بود یک آقای کلمبیایی بود که حدود 50 سال سن داشت و در لندن رشته زبان درس می خواند. متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام. ایشان علاوه بر اینکه با من خیلی صمیمانه صحبت می کرد، یکسری اطلاعات کلی هم در مورد خودش که تنها زندگی می کند، کانادا، لندن و ... داد. من در طول مسیر از آجیلی که با خودم آورده بودم و تو جیبم ریخنه بودم می خوردم. وقتی به دوست کلمبیایی تعارف کردم از من گرفت ولی نمی دانست که چطور باید تخمه را بخورد و یا پسته را باز کند؛ بهمین خاطر به او یاد دادم که چطور این کار را بکند. ولی او با خنده می گفت که برایش سخت است. البته من بعدها که یک دوست مکزیکی پیدا کردم متوجه شدم که در آمریکای لاتین آجیل زیاد است و حتی پسته دارای اصالت مکزیکی است و به آن پستچیو می گویند!
نکته جالبی که در طول مسیر تورنتو به لندن متوجه شدم این بود که با وجو خلوتی نسبی اتوبان که البته خیلی هم پهن نبود، ماشینها به شدت سرعت خود را نسبت به حداکثر مجاز سرعت کنترل می کردند و بیشتر از 100 تا نمی رفتند. البته این برای کسی مثل من که از تهران تا کرج را با 140 تا 150 می رفتم کمی دق آور بود. برخلاف ایران، محدودیتی در عبور کامیونها در اتوبان در طول روز هم وجود نداشت. مسیر بسیار سرسبز و عمدتا پر از درخت و چمن بود. ولی من در طول سفر قبل از رسیدن به لندن همواره یک نگرانی داشتم و آنهم این بود که آیا لندن واقعا زیباست یا نه و آیا مثل تورنتو دارای یاختمانهای بلند و آسمانخراش است یا نه؟! من چون قبلا از اینترنت عکسهای لندن را دیده بودم متوجه شده بودم که فقط در مرکز شهر آن ساختمان بزرگ وجود دارد و باقی شهر از بالا انگار همه اش درخت بود. به همین خاطر هم لندن به forest city یعنی شهر جنگلی معروف است. چون من متولد تهران هستم و عادت به شلوغی و ساختمانهای بلند دارم دوست دارم که همیشه در یک چنین محیطیس باشم. البته شاید این یک فکر احمقانه باشد ولی خوب دیگر ما اینیم!!! درست است که در تهران له له میزنیم که یک خانه ویلایی داشته باشیم و یا اینکه برویم شمال تا در یک محیط ساکت و سرسبز و پر از سبزی و چمن باشیم، ولی خوب اینطوری بار آمده ایم دیگر. به این می گویند نا شکری، درست است؟!! البته سلایق مختلف است.
حدود ساعت 3 بعد از ظهر رسیدیم به لندن. البته مسیر واقعا اینقدر هم دور نیست؛ یک علت دیر رسیدن بدلیل مسافت داخل خود تورنتو بود که حدود نیم ساعت طول کشید تا از شهر خارج شویم و دلیل دیگر هم کند حرکت کردن اتوبوس البته از نظر من بود. من می خواستم تا زودتر به لندن برسم تا هم محمد را که با او در دپارتمانمان قرار گذاشته بودم ببینم و هم اینکه بروم پیش جوآنا مسئول دانشجویان تحصیلات تکمیلی تا خودم را معرفی کنم و کارهای اولیه ثبت نام را شروع کنم. پیش از سفر به کانادا یکی از اساتید راهنمای من دکتر برروتی (دو نفر استاد راهنمای من هستند؛ دکتر برروتی که ایتالیایی است و دکتر برینس که فکر می کردم کانادایی است ولی بعد فهمیدم که فرانسوی است) ایمیل زده بود که در تاریخی که من به کانادا می رسم او در نیویورک است و دکتر برینس هم به تعطیلات رفته است و من یکی دو روز اول را یکجوری بگذرانم و بروم با یکی از افراد گروه خودم را معرفی کنم تا با پروژه آشنا شوم و خلاصه از این حرفها... و در صبح جمعه اول سپتامبر همراه با دو نفر جدید دیگر یعنی رن و روهان که از کشورهای چین و هندوستان هستند و برای فوق لیسانس آمده اند برویم به دفتر کارش در دانشکده. بهمین خاطر من چون دیر رسیده بودم لندن کمی نگران شدم چون نمی خواستم هیچی نشده برنامه ام تغییر کند؛ البته ناگفته نماند که در چنین سفرهای طولانی نمی شود و نباید اصلا ایده آل فکر کرد.
وقتی به لندن رسیدیم، دوست کلمبیایی به من کمک کرد تا ساکهایم را از ترمینال بیرون بیاورم. البته این بنده خدا آدرس و تلفن خود را هم در اتوبوس به من داده بود که بعدا به خانه اش بروم ولی متاسفانه من آنها را گم کرده ام. در کنار خیابان ایستادیم تا من سوار تاکسی شوم. یک تاکسی سیاه رنگ که راننده اش هم سیاهپوست بود سریع جلویمان ترمز زد؛ وقتی از او پرسدم تا دانشگاه چقدر می گیری گفت 12-13 دلار. با خودم حساب کردم دیدم شد نزدیک ده هزار تومان. بعد به خیال آنکه او فهمیده من تازه وارد هستم و خواسته قمت بالایی را بگه، به او گفتم که خیلی گران است و من نمی خواهم سوار شوم. یک تاکسی سیاه رنگ دیگر آمد؛ وقتی داشتم با او درباره قیمت صحبت می کردم نگو راننده قبلی من را از آن طرف دید و بهمین خاطر به این راننده جدید علامت داد که من را سوار نکند و او هم قبول کرد. دوست کلمبیایی به من گفت که بیا برویم خیابان بغلی وگرنه آن راننده اولی نمی گذارد تو سوار شوی ضمن اینکه تاکسی های آبی رنگ قیمت پائین تری دارند. من نژادپرست نیستم ولی واقعا مثل اینکه این سیاهپوستها واقعا یک چیزیشان است!!! خلاصه بعد از چند دقیقه یک راننده دیگر که او هم سیاهپوست بود و ماشنس هم فکر کنم سیاه بود پارک کرد که البته روابط عمومی او خوب بود. او به من گفت که هرچی کیلومتر شمار نشان داد من همانقدر از تو می گیریم. من هم قبول کردم. بعد از گذاشتن ساکها تو ماشین با دوست کلمبیایی خداحافظی کردم و از کمک و راهنمائیهایش کلی تشکر کردم. در طول راه تا دانشگاه که همیشه چشمم به کیلومتر شمار بود و لحظه به لحظه عدد دلارهایش بالا می رفت به راننده به زبان شوخی می گفتم که بابا من دانشجو هستم پس از من کمتر بگیر و از این جور حرفها. او هم که البته خوش برخورد و اصلیتش اتیوپیایی بود به من گفت که تو از کشور نفتی می آیی و بنابراین حتما کلی پول داری!!! خوب دیگه چی باید می گفتم؟!؟ پول نفت تو جیب یکی دیگر می رود ولی به اسم ما تمام می شود. در خارج از ایران آدم واقعا می فهمد که نفت چقدر ارزش دارد؛ حالا نه فقط بخاطر گفته یک راننده بلکه من در طول این مدت کاملا این موضوع را حس کردم.
در طول مسیر ترمینال که در مرکز شهر است تا دانشگاه خیلی به معماری و ساختار شهر نگاه میکردم. انصافا شهر قشنگی است ولی کمی متاسقانه همان چیزی بنظرم آمد که من بر اساس تفکر ذهنی خودم فکر می کردم. از مرکز شهر که چند ساختمان بلند داشت دور می شوی، عمده خانه ها به غیر از واخدهای آپارتمانی مانند خانه های شمال ایران هستند؛ یعنی جدا از یکدیگر (detached) و به فرم ویلایی دارای سقف شیروانی که معمولا دور آن هم یک باغچه سبز وجود دارد. نمای عمده خانه ها آجری است و بیشتر آنها هم به رنگ قهوه ای. معمولا در کنار خانه یک پارکینگ هم برای ماشین وجود دارد. به این نوع خانه ها house می گویند. خانه آقا مجید در تورنتو هم یک چنین مدلی بود. خیابانها هم که از دور وقتی نگاه مبکنی مثل خیابان ولیعصر تهران از دوطرف دارای درختهای بلند و قشنگ. البته معمولا پهنای خیابانها و حتی اتوبانها نسبت به تهران پهنای کمتری دارند. ولی من بدسلیقه که عاشق شلوغی و دم و دود و خانه های نما سنگی سفید و یا مرمر براق هستم از خانه ها اصلا خوشم نیامد. بعدها که بیشتر در مورد معماری شهرهای کانادا تحقیق کردم فهمیدم که تقریبا همه یکجور هستند. بعبارت دیگر در مرکز شهر معمولا ساخنمانهای بلند و شیک و جدید وجود دارد ولی هزچی که از شهر دور می شوی چهره شهر حالت سنتی تر پیدا می کند. بار دیگری که بعد ها حدود دو روز مانده به ماه رمضان به تورنتو رفتم بخصوص وقتی از بالای برج سی ان تاور نگاه می کردم متوجه شدم که تورنتو هم دقیقا همینطور است. در کانادا خیلی از چوب در ساخت خانه ها استفاده می شود حتی در چارچوبها و دیوارها. انشاء الله در آینده بیشتر در مورد معماری و مدل شهرهای کانادا همراه با چند تا عکس مناسب خواهم نوشت.
خلاصه به دانشگاه که رسیدیم کیلومتر شمار کمی بیشتر از ده دلار را نشان می داد. من از ماشین پیاده شدم تا بروم و از صندوق ساکها را بیرون آورم. وقتی برگشتم تا کرایه را بدهم دیدم راننده گفت که باید 12 دلار بدهم. وقتی از او پرسیدم که چرا به کیلومتر شمار اشاره کرد و من دیدم که آره درست است، ولی چند ثانبه پیش که کمتر از این بود؟ خلاصه با خودم فکر کردم که این آقا با زبان چربش به قولی با پنبه سر ما را برید و تا من از ماشین خارج شدم، کیلومتر شمار را دستکاری کرده تا از من بیشتر پول بگیرد! پس ایکاش همان اول سوار تاکسی اولی می شدم، حداقل هم زود تر می رسیدم به دانشگاه و هم اینکه آن برخورد را با من نمی کرد! ولی خوشبختانه یا متاسفانه بعدا فهمیدم که بیخودی گناه آن بنده خدا را شسته بودم؛ یکی از دوستان که تجربه بیشنری داشت به من گفت که علت آن افزایش قیمت این بوده که راننده مالیات را هم حساب و به کرایه ات اضافه کرده بود. بله، هنوز یاد نگرفته بودم که اینجا مالیات مثل هوو می ماند و هرچی که از کالا یا خدمات بخواهی بگیری باید حدود 14% هم اضافه تر مالیات آن را بدهی.
وقتی تاکسی رفت، به طرف کیوسک راهنمایی که قبل از میدان دانشگاه بود رفتم تا محل دانشکده مهندسی را بپرسم. او ضمن راهنمایی نقشه کلی دانشگاه را که تمامی ساختمانهای دانشگاه و موقعیت آنها را نشان می داد به من داد. یکی از بهترین و قابل توجه ترین چیزهایی که من در آن اوایل در دانشگاه وسترن دیدم این نقشه ها و بروشورهای مختلف و حاوی اطلاعات بسیار کامل بود تا دیگر هیچ جای شک و شبهه ای برای دانشجو باقی نماند؛ بعنوان مثال، نقشه کامل شهر لندن و نفشه انتاریو، نقشه کلیه خطوط اتوبوسرانی داخل شهر که دقیقا مثل خود نقشه شهر است و علاوه بر آن با رنگهای مختلف مسیر خطوط کاملا مشخص شده است، نقشه دانشگاه، بروشورهای دانشگاه و امکانات مختلف تفریحی، ورزشی و آموزشی دانشگاه. من که به شخصه خیلی از این هماهنگی لذت بردم و خیلی هم استفاده کردم. علاوه بر این، تمامی کارکنان دانشگاه هم خیلی مهربانانه و با روی باز از آدم استقبال می کردند و به سئوالات جواب می دادند بطوریکه خود من هم اعتماد به نفس بیشتری در برقراری ارتباط پیدا می کردم و هم اینکه نگران از پرسیدن سئوالات بیشتر دیگر نبودم. پس از اینکه آدرس دانشکده مهندسی را پرسیدم، نگاهی به داخل حیاط انداختم و آن را با عکسهایی که در اینترنت قبلا دیده بودم مقایسه کردم. محیط دانشگاه واقعا قشنگ بود و چیز جالب این بود که تو این همه رنگ خدا، رنگ مورد علاقه و در واقع سمبلیک وسترن رنگ بنفش ارغوانی است که با نگاهی به تابلوها و پلاکاردها و حتی از طریق اینترنت این موضوع کاملا مشخص است. در حیاط دانشگاه پارکینگهای مختلفی وجود دارد که البته برای استفاده از آنها باید ماهیانه مبلغی را پرداخت کرد.
مجددا من بودم و این ساکها که باید تا دانشکده می بردم. دانشکده مهندسی وسترن شامل سه ساختمان است: TEB,SEB و BEB. دپارتمان ما در TEB است و من باید به آنجا می رفتم. از چند تا دانشجوی دیگر هم مجددا آدرس ساختمان را پرسیدم و پس از کمی خوش و بش متوجه شدم که باید یه طبقه چهارم بروم. به ساختمان که رسیدم با فشردن دکمه ای که برای افراد معلول تعبیه شده است درب اتوماتیک باز شد و من رفتم داخل. به فاصله پنج قدم یک درب مشابه دیگر بود. خلاصه پس از رفتن به داخل ساختمان همراه با ساک و غیره وارد آسانسور شدم تا بروم بالا. الان که فکر می کنم می بینم عجت دربدری کشیدم با این ساکهای بزرگ و سنگین، چون هرجایی که می رفتم باید آنها را هم با خودم می بردم.
به طیقه چهارم که رسیدم ساکها را در کناری گذاشتم و رفتم به طرف دفتز جوآنا که مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان ما است. ... .
در قسمت دیگر درباره شب اول در لندن که خیلی برایم سخت گذشت و یک هفته بعد از آن که اوضاع اقامت ما روبراه شد و ما از بی خانمانی خلاص شدیم خواهم نوشت.