نیمکت پارک بجای میز ناهارخوری

عکس دسته جمعی- اولین نفر نشسته از چپ بنده حقیر می باشم

یک عکس دسته جمعی دیگر

مشغول خوردن ناهار

قدیمی تر ها غذا پخته بودند و آورده بودند. ما جدیدی ها هم فقط خوردیم

پیتزاهای اینجا معمولا بزرگ هستند ولی نه به خوشمزگی تو ایران

اگه گفتید چطوری این عکس افتاده؟!

سالها پس از دوران کودکی بازی وسطی هم کردیم

جایتان خالی بود چون خیلی حال داد. البته من تا چند روز بدنم درد می کرد.
سلام به دوستان عزیزم. بابت تاخیری که در نوشتن این قسمت پیش آمد از همگی معذرت می خواهم.
اگر به خاطر داشته باشید در شب اولی که به کانادا رسیده بودم گفتم که افتخار آشنایی با خانواده خیلی مهربان و با معرفتی را پیدا کرده بودم و علیرغم نگرانیهای اولیه ای که از قبل داشتم شب خیلی خوب و راحتی را در تورنتو گذراندم.
فردا صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدم ابتدا کمی به دور و برم نگاهی انداختم و سپس رفتم به طیقه پائین. لیدا علی را برده بود به فرودگاه تا علی از آنجا با هواپیما به ویندزور پرواز کند و خودش هم از آن طرف برود سرکارش. آقا مجید یک صبحانه خیلی مفصلی را مهیا کرده بود. پس از صرف صبحانه، آقا مجید همراه با پسرش که 7-8 سال داشت من را تا ایستگاه مترو رساند تا از آنجا به استگاه دانداس بروم و در نهایت در ترمینال دانداس سوار اتوبوس شوم تا بروم به لندن. بنده خدا حتی چند تا ایستگاه را هم با من آمد.
از مترو در ایستگاه دانداس که پیاده شدم تا از آنجا خارج شوم و برسم به ترمینال پدرم از دست این ساکها با کلی بار و بنه سنگین حسابی درآمد. کوله پشتی، کیف چرمی، دو تا ساک بزرگ ولی با تنها دو دست! واقعا دیگر کلافه شده بودم چون یا می افتادند زمین یا کنترل آنها سخت بود و یا اینکه حرکت دادن آنها مشکل بود بخصوص موقع بالا آمدن از پله های مترو و عبور از خیابان و چهار راه. البته یک خانم کانادایی در داخل ایستگاه به من پیشنهاد کمک داد ولی من رد کردم. وقتی از پله برقی بالا آمدم و از درب ایستگاه خارج شدم ساختمانهای بلند مرکز شهر تورنتو برایم جلب نوجه خاصی می کرد. یک قسمت همواری بود که گروهی در آنجا بساط ارکست و موسیقی گذاشته بودند که آن قسمت از فضای شهر را پر کرده بود. وقتی مسیر اتوبوس برقی وسط خیابان را دیدم یاد فیلمهای چارلی چاپلین افتادم. بالاخره پرسان پرسان ترمینال را پیدا کردم و با نشان دادن study permit به متصدی فروش بلیط تقریبا 50% تخفیف دانشجویی گرفتم. در اینجا یک سیستم ساده ولی خیلی خوبی را دیدم که تو همه جای کانادا وجود دارد. در جاهایی مثل ترمینال، بانک، فروشگاه و غیره یک قسمتی را با نوار مشخص کرده اند که اربابان رجوع در آنجا بدون اضطراب و اینکه کسی ناگهان زرنگی کند و بدون صف کاری را انجا دهد در صف می ایستند و هر صندوق یا باجه ای که خالی شد، متصدی مربوطه با احترام از نفر جلویی صف دعوت می کند تا بیاید و خواسته اش را بیان کند.
حدود ساعت 12:30 ظهر سوار اتوبوس شدم و در صندلی جلوی دم درب ورودی نشستم تا در طول مسیر بتوانم بخوبی هم مسیر را ببینم و هم اگر سئوالی در ذهنم پیش آمد از راننده بپرسم. فردی که در کنار من نشسته بود یک آقای کلمبیایی بود که حدود 50 سال سن داشت و در لندن رشته زبان درس می خواند. متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام. ایشان علاوه بر اینکه با من خیلی صمیمانه صحبت می کرد، یکسری اطلاعات کلی هم در مورد خودش که تنها زندگی می کند، کانادا، لندن و ... داد. من در طول مسیر از آجیلی که با خودم آورده بودم و تو جیبم ریخنه بودم می خوردم. وقتی به دوست کلمبیایی تعارف کردم از من گرفت ولی نمی دانست که چطور باید تخمه را بخورد و یا پسته را باز کند؛ بهمین خاطر به او یاد دادم که چطور این کار را بکند. ولی او با خنده می گفت که برایش سخت است. البته من بعدها که یک دوست مکزیکی پیدا کردم متوجه شدم که در آمریکای لاتین آجیل زیاد است و حتی پسته دارای اصالت مکزیکی است و به آن پستچیو می گویند!
نکته جالبی که در طول مسیر تورنتو به لندن متوجه شدم این بود که با وجو خلوتی نسبی اتوبان که البته خیلی هم پهن نبود، ماشینها به شدت سرعت خود را نسبت به حداکثر مجاز سرعت کنترل می کردند و بیشتر از 100 تا نمی رفتند. البته این برای کسی مثل من که از تهران تا کرج را با 140 تا 150 می رفتم کمی دق آور بود. برخلاف ایران، محدودیتی در عبور کامیونها در اتوبان در طول روز هم وجود نداشت. مسیر بسیار سرسبز و عمدتا پر از درخت و چمن بود. ولی من در طول سفر قبل از رسیدن به لندن همواره یک نگرانی داشتم و آنهم این بود که آیا لندن واقعا زیباست یا نه و آیا مثل تورنتو دارای یاختمانهای بلند و آسمانخراش است یا نه؟! من چون قبلا از اینترنت عکسهای لندن را دیده بودم متوجه شده بودم که فقط در مرکز شهر آن ساختمان بزرگ وجود دارد و باقی شهر از بالا انگار همه اش درخت بود. به همین خاطر هم لندن به forest city یعنی شهر جنگلی معروف است. چون من متولد تهران هستم و عادت به شلوغی و ساختمانهای بلند دارم دوست دارم که همیشه در یک چنین محیطیس باشم. البته شاید این یک فکر احمقانه باشد ولی خوب دیگر ما اینیم!!! درست است که در تهران له له میزنیم که یک خانه ویلایی داشته باشیم و یا اینکه برویم شمال تا در یک محیط ساکت و سرسبز و پر از سبزی و چمن باشیم، ولی خوب اینطوری بار آمده ایم دیگر. به این می گویند نا شکری، درست است؟!! البته سلایق مختلف است.
حدود ساعت 3 بعد از ظهر رسیدیم به لندن. البته مسیر واقعا اینقدر هم دور نیست؛ یک علت دیر رسیدن بدلیل مسافت داخل خود تورنتو بود که حدود نیم ساعت طول کشید تا از شهر خارج شویم و دلیل دیگر هم کند حرکت کردن اتوبوس البته از نظر من بود. من می خواستم تا زودتر به لندن برسم تا هم محمد را که با او در دپارتمانمان قرار گذاشته بودم ببینم و هم اینکه بروم پیش جوآنا مسئول دانشجویان تحصیلات تکمیلی تا خودم را معرفی کنم و کارهای اولیه ثبت نام را شروع کنم. پیش از سفر به کانادا یکی از اساتید راهنمای من دکتر برروتی (دو نفر استاد راهنمای من هستند؛ دکتر برروتی که ایتالیایی است و دکتر برینس که فکر می کردم کانادایی است ولی بعد فهمیدم که فرانسوی است) ایمیل زده بود که در تاریخی که من به کانادا می رسم او در نیویورک است و دکتر برینس هم به تعطیلات رفته است و من یکی دو روز اول را یکجوری بگذرانم و بروم با یکی از افراد گروه خودم را معرفی کنم تا با پروژه آشنا شوم و خلاصه از این حرفها... و در صبح جمعه اول سپتامبر همراه با دو نفر جدید دیگر یعنی رن و روهان که از کشورهای چین و هندوستان هستند و برای فوق لیسانس آمده اند برویم به دفتر کارش در دانشکده. بهمین خاطر من چون دیر رسیده بودم لندن کمی نگران شدم چون نمی خواستم هیچی نشده برنامه ام تغییر کند؛ البته ناگفته نماند که در چنین سفرهای طولانی نمی شود و نباید اصلا ایده آل فکر کرد.
وقتی به لندن رسیدیم، دوست کلمبیایی به من کمک کرد تا ساکهایم را از ترمینال بیرون بیاورم. البته این بنده خدا آدرس و تلفن خود را هم در اتوبوس به من داده بود که بعدا به خانه اش بروم ولی متاسفانه من آنها را گم کرده ام. در کنار خیابان ایستادیم تا من سوار تاکسی شوم. یک تاکسی سیاه رنگ که راننده اش هم سیاهپوست بود سریع جلویمان ترمز زد؛ وقتی از او پرسدم تا دانشگاه چقدر می گیری گفت 12-13 دلار. با خودم حساب کردم دیدم شد نزدیک ده هزار تومان. بعد به خیال آنکه او فهمیده من تازه وارد هستم و خواسته قمت بالایی را بگه، به او گفتم که خیلی گران است و من نمی خواهم سوار شوم. یک تاکسی سیاه رنگ دیگر آمد؛ وقتی داشتم با او درباره قیمت صحبت می کردم نگو راننده قبلی من را از آن طرف دید و بهمین خاطر به این راننده جدید علامت داد که من را سوار نکند و او هم قبول کرد. دوست کلمبیایی به من گفت که بیا برویم خیابان بغلی وگرنه آن راننده اولی نمی گذارد تو سوار شوی ضمن اینکه تاکسی های آبی رنگ قیمت پائین تری دارند. من نژادپرست نیستم ولی واقعا مثل اینکه این سیاهپوستها واقعا یک چیزیشان است!!! خلاصه بعد از چند دقیقه یک راننده دیگر که او هم سیاهپوست بود و ماشنس هم فکر کنم سیاه بود پارک کرد که البته روابط عمومی او خوب بود. او به من گفت که هرچی کیلومتر شمار نشان داد من همانقدر از تو می گیریم. من هم قبول کردم. بعد از گذاشتن ساکها تو ماشین با دوست کلمبیایی خداحافظی کردم و از کمک و راهنمائیهایش کلی تشکر کردم. در طول راه تا دانشگاه که همیشه چشمم به کیلومتر شمار بود و لحظه به لحظه عدد دلارهایش بالا می رفت به راننده به زبان شوخی می گفتم که بابا من دانشجو هستم پس از من کمتر بگیر و از این جور حرفها. او هم که البته خوش برخورد و اصلیتش اتیوپیایی بود به من گفت که تو از کشور نفتی می آیی و بنابراین حتما کلی پول داری!!! خوب دیگه چی باید می گفتم؟!؟ پول نفت تو جیب یکی دیگر می رود ولی به اسم ما تمام می شود. در خارج از ایران آدم واقعا می فهمد که نفت چقدر ارزش دارد؛ حالا نه فقط بخاطر گفته یک راننده بلکه من در طول این مدت کاملا این موضوع را حس کردم.
در طول مسیر ترمینال که در مرکز شهر است تا دانشگاه خیلی به معماری و ساختار شهر نگاه میکردم. انصافا شهر قشنگی است ولی کمی متاسقانه همان چیزی بنظرم آمد که من بر اساس تفکر ذهنی خودم فکر می کردم. از مرکز شهر که چند ساختمان بلند داشت دور می شوی، عمده خانه ها به غیر از واخدهای آپارتمانی مانند خانه های شمال ایران هستند؛ یعنی جدا از یکدیگر (detached) و به فرم ویلایی دارای سقف شیروانی که معمولا دور آن هم یک باغچه سبز وجود دارد. نمای عمده خانه ها آجری است و بیشتر آنها هم به رنگ قهوه ای. معمولا در کنار خانه یک پارکینگ هم برای ماشین وجود دارد. به این نوع خانه ها house می گویند. خانه آقا مجید در تورنتو هم یک چنین مدلی بود. خیابانها هم که از دور وقتی نگاه مبکنی مثل خیابان ولیعصر تهران از دوطرف دارای درختهای بلند و قشنگ. البته معمولا پهنای خیابانها و حتی اتوبانها نسبت به تهران پهنای کمتری دارند. ولی من بدسلیقه که عاشق شلوغی و دم و دود و خانه های نما سنگی سفید و یا مرمر براق هستم از خانه ها اصلا خوشم نیامد. بعدها که بیشتر در مورد معماری شهرهای کانادا تحقیق کردم فهمیدم که تقریبا همه یکجور هستند. بعبارت دیگر در مرکز شهر معمولا ساخنمانهای بلند و شیک و جدید وجود دارد ولی هزچی که از شهر دور می شوی چهره شهر حالت سنتی تر پیدا می کند. بار دیگری که بعد ها حدود دو روز مانده به ماه رمضان به تورنتو رفتم بخصوص وقتی از بالای برج سی ان تاور نگاه می کردم متوجه شدم که تورنتو هم دقیقا همینطور است. در کانادا خیلی از چوب در ساخت خانه ها استفاده می شود حتی در چارچوبها و دیوارها. انشاء الله در آینده بیشتر در مورد معماری و مدل شهرهای کانادا همراه با چند تا عکس مناسب خواهم نوشت.
خلاصه به دانشگاه که رسیدیم کیلومتر شمار کمی بیشتر از ده دلار را نشان می داد. من از ماشین پیاده شدم تا بروم و از صندوق ساکها را بیرون آورم. وقتی برگشتم تا کرایه را بدهم دیدم راننده گفت که باید 12 دلار بدهم. وقتی از او پرسیدم که چرا به کیلومتر شمار اشاره کرد و من دیدم که آره درست است، ولی چند ثانبه پیش که کمتر از این بود؟ خلاصه با خودم فکر کردم که این آقا با زبان چربش به قولی با پنبه سر ما را برید و تا من از ماشین خارج شدم، کیلومتر شمار را دستکاری کرده تا از من بیشتر پول بگیرد! پس ایکاش همان اول سوار تاکسی اولی می شدم، حداقل هم زود تر می رسیدم به دانشگاه و هم اینکه آن برخورد را با من نمی کرد! ولی خوشبختانه یا متاسفانه بعدا فهمیدم که بیخودی گناه آن بنده خدا را شسته بودم؛ یکی از دوستان که تجربه بیشنری داشت به من گفت که علت آن افزایش قیمت این بوده که راننده مالیات را هم حساب و به کرایه ات اضافه کرده بود. بله، هنوز یاد نگرفته بودم که اینجا مالیات مثل هوو می ماند و هرچی که از کالا یا خدمات بخواهی بگیری باید حدود 14% هم اضافه تر مالیات آن را بدهی.
وقتی تاکسی رفت، به طرف کیوسک راهنمایی که قبل از میدان دانشگاه بود رفتم تا محل دانشکده مهندسی را بپرسم. او ضمن راهنمایی نقشه کلی دانشگاه را که تمامی ساختمانهای دانشگاه و موقعیت آنها را نشان می داد به من داد. یکی از بهترین و قابل توجه ترین چیزهایی که من در آن اوایل در دانشگاه وسترن دیدم این نقشه ها و بروشورهای مختلف و حاوی اطلاعات بسیار کامل بود تا دیگر هیچ جای شک و شبهه ای برای دانشجو باقی نماند؛ بعنوان مثال، نقشه کامل شهر لندن و نفشه انتاریو، نقشه کلیه خطوط اتوبوسرانی داخل شهر که دقیقا مثل خود نقشه شهر است و علاوه بر آن با رنگهای مختلف مسیر خطوط کاملا مشخص شده است، نقشه دانشگاه، بروشورهای دانشگاه و امکانات مختلف تفریحی، ورزشی و آموزشی دانشگاه. من که به شخصه خیلی از این هماهنگی لذت بردم و خیلی هم استفاده کردم. علاوه بر این، تمامی کارکنان دانشگاه هم خیلی مهربانانه و با روی باز از آدم استقبال می کردند و به سئوالات جواب می دادند بطوریکه خود من هم اعتماد به نفس بیشتری در برقراری ارتباط پیدا می کردم و هم اینکه نگران از پرسیدن سئوالات بیشتر دیگر نبودم. پس از اینکه آدرس دانشکده مهندسی را پرسیدم، نگاهی به داخل حیاط انداختم و آن را با عکسهایی که در اینترنت قبلا دیده بودم مقایسه کردم. محیط دانشگاه واقعا قشنگ بود و چیز جالب این بود که تو این همه رنگ خدا، رنگ مورد علاقه و در واقع سمبلیک وسترن رنگ بنفش ارغوانی است که با نگاهی به تابلوها و پلاکاردها و حتی از طریق اینترنت این موضوع کاملا مشخص است. در حیاط دانشگاه پارکینگهای مختلفی وجود دارد که البته برای استفاده از آنها باید ماهیانه مبلغی را پرداخت کرد.
مجددا من بودم و این ساکها که باید تا دانشکده می بردم. دانشکده مهندسی وسترن شامل سه ساختمان است: TEB,SEB و BEB. دپارتمان ما در TEB است و من باید به آنجا می رفتم. از چند تا دانشجوی دیگر هم مجددا آدرس ساختمان را پرسیدم و پس از کمی خوش و بش متوجه شدم که باید یه طبقه چهارم بروم. به ساختمان که رسیدم با فشردن دکمه ای که برای افراد معلول تعبیه شده است درب اتوماتیک باز شد و من رفتم داخل. به فاصله پنج قدم یک درب مشابه دیگر بود. خلاصه پس از رفتن به داخل ساختمان همراه با ساک و غیره وارد آسانسور شدم تا بروم بالا. الان که فکر می کنم می بینم عجت دربدری کشیدم با این ساکهای بزرگ و سنگین، چون هرجایی که می رفتم باید آنها را هم با خودم می بردم.
به طیقه چهارم که رسیدم ساکها را در کناری گذاشتم و رفتم به طرف دفتز جوآنا که مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان ما است. ... .
در قسمت دیگر درباره شب اول در لندن که خیلی برایم سخت گذشت و یک هفته بعد از آن که اوضاع اقامت ما روبراه شد و ما از بی خانمانی خلاص شدیم خواهم نوشت.

در کانادا موضوع ایمنی از اهمیت بالایی برخوردار است ولی خود همین موضوع گاهی آزار دهنده است. نمی دانم در این ساختمان ما چه کسی این موقع شب غذا سوزانده بود و یا هرکار دیگری که کرده بود باعث شد تا این صدای گوش کر کن آژیر خطر بصدا در آید و همه ساکنین ساختمان بزنند بیرون. من و دوستم بدون پوشیدن لباس گرم زدیم بیرون و حسابی یخ زدیم. از همه خنده دار تر این بود که کلی آمبولانس و ماشین آتش نشانی هم با سر و صدای مخصوص خودشان در این موقع شب بلافاصله آمدند. ما که نفهمیدیم موضوع چه بود. من فقط دیدم که دو تا چراغ انداختند تو آپارتمانها و بعد از چند دقیقه صدا قطع شد و نهایتا دوباره همه برگشتند یه آپارتمانهایشان.
فکر کنم که فقط می خواستند چرت مردم را پاره کنند!
آخ، دوباره صداش بلند شد و باید بزنیم بیرون. فعلا...
یکی از ویژگیهای عمده در کانادا آب و هوای آن است که مخصوصا در این ایام بسیار متغیر است. در تلویزیون کانال 19 فقط اختصاص به پیش بینی وضع آب و هوا دارد و شرایط هر شهری را که در آن باشی در پائین صفحه بطور لحظه به لحظه نشان می دهد. معمولا باید اول صبح یا از شب قبل یک نگاهی به آن انداخت که اوضاع در طول روز چطور خواهد بود تا با توجه به آن لباس مناسب پوشید. در غیر اینصورت اصلا نمی توان به آب و هوای اینجا اعتماد کرد. بعنوان مثال وقتی اول صبح یک نگاهی به بیرون می اندازی و می بینی که آسمان کاملا آفتابی و صاف و خیابانها هم خشک هستند فکر می کنی که مثلا یک تی شرت کافی است. ولی ناگهان یک ساعت بعد از آنکه از خانه بیرون آمده ای می بینی که آسمان تیره تیره شده و بشدت باران می آید. من که خودم اوایل بخاطر بی تجربگی چندباری حسابی خیس شدم.
اما دیروز پنجشنبه روز استثنایی برای من بود. هوا سرد شده بود و من هم لباس گرم مناسب پوشیده بودم، ولی وقتی رسیدم به دانشگاه دیدم که سوز بدی می آید. پس از اینکه با رن و روهان (دو تا دوست چینی و هندی که در یک گروه هستیم) از کلاس مدیریت ایمنی و کار در آزمایشگاه در دانشکده پزشکی داشتیم بیرون می آمدیم دیدم که باران می آید؛ ولی کمی که دقت کردم دیدم باران نیست بلکه برف خیلی ریزی در حال بارش است. به رن گفتم که نگاه کن دارد برف می آید، او هم متعجب شد. خلاصه که ناگهان شدت برف زیاد شد و از همه بدتر اینکه باد خیلی تیزی هم می آمد (همان چیزی که به Wind Chill معروف است و همه از دستش شاکی هستند). خلاصه که تا به دانشکده خودمان برسم احساس کردم بدجوری سردم شده است و از این سرما دچار سر درد شدم. وقتی وارد گروه خودمان شدم از پیتر و جنیفر پرسیدم که آیا همیشه از این موقع سال برف شروع می شود؟ ولی دیدم آنها هم متعجب شده بودند و می گفتند که معمولا از ماه اکتبر کم کم برف شروع به بارش می کند و الان خیلی زود است. جنی از من پرسید که آیا قبلا برف ندیده ام که من به او گفتم چرا تا دلت بخواهد ولی نه در این موقع سال بلکه معمولا در ژانویه و فوریه. بهمین خاطر از نظر فیزیولوژی هم که در نظر بگیری، ساعت بدن من عادت به چنین سرمایی و چنین برفی در این موقع از سال را ندارد.
بعد از ظهر که داشتم با روزبه یکی از دوستانم که در مونترال درس می خواند چت می کردم، به او گفتم که اینجا برف می آید ولی باور نمی کرد فکر می کرد که شوخی می کنم. بعدش بهم گفت که صبر کن دما که به 50- درجه رسید می فهمی سرما یعنی چی!!
با اینکه برف حسابی می آمد و من کمی بخاطر آن شوک ناگهانی سرما دچار سر درد شده بودم ولی از پشت پنجره که نگاه می کردم منظره خیلی زیبایی بوجود آمده بود چون در مقابل دانشکده که مشرف به خیابان است یک زمین چمن خیلی بزرگ و قشنگ وجود دارد و ترکیب برف با آن و درختان اطراف که نصفی سبز و نصفی زرد هستند هستند منظره تماشایی را بوجود آورده بود. این کانادایی ها هم که انگار آدم آهنی هستند؛ در آن سرما خیلی ها داشتند در زمین چمن فوتبال بازی می کردند و چه کیفی هم می کردند! بعضی از دختر ها هم که نگم بهتره!
نزدیک ساعت 7 غروب که می خواستم با اتوبوس به رستورانی که کریگ ما را به آن دعوت کرده بود بروم، سارا به من گفت که تو این برف کجا می خواهی بروی! ما دو تا ماشین داریم و جا هم به اندازه کافی وجود دارد. خلاصه که با ماشین مایک همراه با رن و روهان رفتیم به رستوران که وصفش را قبلا برایتان نوشته بودم. مایک پسر خیلی خوب و بامعرفتی است؛ موقعی که از رستوران خارج می شدیم همه ما را تا خانه هایمان رساند.
امروز صبح که از خانه بیرون می آمدم احساس کردم که کاملا زمستان شده چون کمی زمین یخ زده بود و روی بعضی از ماشینها هم برف وجود داشت. در طول روز دوباره برف آمد و هوا سرد بود. اما اگر یادتان باشد گفتم که آب و هوای اینجا حساب و کتابی ندارد. موقع غروب که می خواستم به خانه برگردم دیدم که هوا کاملا صاف شده و از آن سوزش سرما هم دیگر خبری نیست و دمای هوا بالاتر رفته بود.
واقعیتش را بخواهید ما که نفهمیدیم ماه رمضان از چه موقعی شروع شد؛ دو روز پیش (چهارشنبه) که برای افطار به مسجد سنی ها رفته بودیم شیخ آنها گفت که از فردا شب (پنجشنبه) ده روز سوم ماه رمضان شروع می شود. بعبارت دیگر آنها از روز شنبه سه هفته پیش روزه را شروع کردند. در ایران هم که از روز دوشنبه شروع کردند. بعضی ها هم مثل من که نه این وری و نه آن وری بلکه از روز یکشنبه ماه رمضان را حساب کرده اند. به این می گویند یک زمین و سه هوا !!!
خلاصه که باید حضرات شیعه و سنی این اختلافات و رو کم کنیها را بگذارند کنار تا برای مردم عادی مشکلی پیش نیاید. یکی از دوستان مصری می گفت اگر کسی ادعا کرد که ماه را دیده است و دو نفر عادل و عاقل این ادعا را تائید کردند پس آن ادعا صحیح خواهد بود و ماه رمضان از همان شب باید حساب شود. من شخصا مطمئن نیستم که از نظر شیعه هم آیا چنین است یا خیر ولی اگر چنین است احتمالا ما سنی ها را اصلا عادل و عاقل نمی دانیم که بخواهیم ادعای آنها را قبول کنیم. در ایران من شنیده بودم که ماه باید در قلمرو حکومت اسلامی دیده شود؛ سئوالی که پیش می آید این است که آیا منظور قلمرو هر کشور اسلامی برای خودش است و یا کل جهان اسلام؟ اگر حالت اول درست است که هیچ می شود همان سئوال اول، ولی اگر حالت دوم درست است باز هم این سئوال پیش می آید که آخر چطور می شود ماه در کشورهای همسایه چهار طرف ما دیده می شود ولی در کشور ما دو روز بعدش ؟!!!؟
خواهشا یکی جواب ما را بدهد تا اینقدر گیج نزنیم. دست کم یکی این را بگوید که آیا ما باید بر اساس اکثریت مردم در سرزمینی که الان در آن اقامت داریم عمل کنیم و یا اینکه بر اساس کشور و وطن خودمان.
من نفهمیدم شب نوزدهم دیشب بود، پریشب یا پس پریشب؛ البته بر اساس ماه رمضان سنی ها و ماه رمضان داخل ایران دیشب شب احیا بود منتهی برای سنیها شب بیست و یکم (هرچند که فکر می کنم سنی ها شب دیگری را شب احیا می دانند) و برای شیعه ها شب نوزدهم. من که دیشب کولاک کردم؛ به دعوت یکی از بچه های گروهمان جهت میهمانی خداحافظی (Bon Voyage) رفتیم یک رستوران و من به خیال آنکه چون میهمان هستیم پس همه چیز می توانیم راحت بخوریم (البته حلال) به خوبی از خودم پذیرایی کردم (به قول اینجا (I helped myself ولی جایتان خالی که بدجوری کنف شدم چون آخر سر دیدم یک عدد صورتحساب خوشگل جلویم گذاشته اند و من باید از جیب مبارک پول حرص و ولع لحظات قبل را بدهم. البته درسته که دماغ سوخته شدم ولی قبل از آن چون فکر می کردم مال مفته، میهمانی خیلی بهم چسبیده بود. تازه آنجا سیستم بولینگ و کلی بازی دیگر هم بود و من که دیدم همه دارند پول می دهند دیدم زشت است که من بازی نکنم و دوباره گوشم سرخ شد و 8$ ناقابل هم اینجا دادم تا کفش مخصوص بولینگ را بگیرم! ولی جایتان خالی؛ به من که برای اولین بار بازی می کردم خیلی حال داد (هرچند که نفر یکی به آخر شدم) چون دوستان کانادایی از نظر برقراری ارتباط خیلی گرم و مهربان هستند و بخصوص که وقتی بازی می کنند خیلی هیجانی هستند انگار نه انگار که دانشجوی دکتری هستند. من به جنیفر که یکی از دوستانمان است و قرار است بزودی خانم دکتر شود گفتم این دفعه اول من است و اصلا تجربه ندارم و خواهشا به من نخندید. خوشبختانه او هم به من یاد داد که چطور توپ را دستم بگیرم و آن را روی زمین قل بدهم هم اینکه کلی تشویق می کرد تا روحیه ام بالا برود. من هم انصافا بد بازی نکردم فقط در آن ست های میانی بدجوری سوتی دادم و بیشتر از یکی دو تا بطری را ننداختم. در دو ست اول و سه ست آخر تقریبا همه بطریها را انداختم. وقتیکه از رستوران بیرون آمدم یادم افتاد که امشب احتمالا شب احیاست. خوب دیگر این هم شب احیا از نوع کانادایی!
خدا به خیر کند که آخر ماه رمضان چه خواهد شد!!! یکی ماه رمضان سی روزه و یکی هم ماه رمضان 28 روزه و شاید هم 27 روزه. یکی از بچه موقع افطار تو مسجد به شوخی گفت که من ماه را بر اساس ماه ایران شروع کردم و حالا می خواهم که بر اساس ماه سنی ها آن را به پایان برسانم!!! خوب دیگر این هم از اثرات گیجی است که ما دچار شده ایم.
خوشبختانه از وقتیکه این وبلاگ شروع بکار کرد دوستان جدیدی پیدا کردم که مخصوصا با نظرات خودشان امیدواری بشتری به من دادند. ولی تا آنجا که من فهمیدم خیلی ها می خواهند تا در این وبلاگ به سئوالات اساسی آنها جواب داده شود. به روی چشم! از آنجائیکه کمی سرم شلوغ شده و خود من عادت دارم تا در سر فرصت با خیال راحت مطالب را بنویسم بنابراین کمی نوشتن خاطرات اولیه در اینجا طول کشیده است.
من به همه خوانندگان عزیز این وبلاگ قول می دهم که در اسرع وقت مطالب خودم را که در واقع تجربیات شخصی من هستند از مراحل اولیه تا نهایی بنویسم. من خودم یادم می آید که چقدر از کمبود اطلاعات رنج می بردم حتی مثلا نمی دانستم چطور اپلیکیشن فی را بدهم. اگر من بتوانم کمکی به دوستان عزیزم در این زمینه بکنم قطعا به خواسته ام رسیده ام و همین من را راضی می کند. با این وجود تقاضای بنده این است که ابتدا کمی به اینجانب مهلت بدهید تا بر اساس برنامه ذهنی خودم پیش بروم.
در مورد شکل ظاهری وبلاگ هم سعی دارم تا بزودی عکسهایی را از اینجا در وبلاگ قرار دهم تا تصویری واقعی تر از کانادا برایتان مجسم شود.
موفق و کامیاب باشید- محمد لطیفی
زمانیکه وارد سالن گیت شدم کنجکاو بودم که بروم و یک نگاهی به هواپیما بیندازم که از پنجره شیشه ای سالن کاملا مشخص بود و کارکنان فرودگاه در حال آماده سازی آن بودند. البته ظاهرش که شبیه توپولف بود. پس از چند دقیقه برگشتم و نشستم روی صندلی. دو سه نفری را دیدم که بنظرم ایرانی بودند چون چهره آنها کاملا تابلو بود. چیز جالبی که برای من در اوایل سفر پیش می آمد این بود که از روی چهره می فهمیدم فلانی ایرانی است یا نه. در هر حال، نه من و نه آن دو نفر چیزی بروی همدیگر نیاوردیم. بالاخره اعلام کردند مسافران در صف بایستند تا پس از کنترل پاسپورتها وارد هواپیما شوند. پس از مدتی که تو صف بودم ناگهان چشمم تو چشم یکی از آن دو نفر افتاد و بطور خود بخودی به سمت همدیگر کشیده شدیم و از همدیگر پرسیدیم که تو ایرانی هستی؟ بله، او ایرانی بود و اسمش نیز علی بود. فارغ التحصیل عمران دانشگاه صنعتی شریف و برای دکتری به دانشگاه ویندزور در کانادا می آمد. خلاصه که با هم دوست شدیم. زمانیکه مامور فرودگاه پاسپورت ما دو نفر را گرفت دیگر به ما تحویل نداد و به قسمت دیگری فرستاد. ما کلی نگران شدیم که موضوع چه بوده است. اما آنها گفتند که جای نگرانی نیست و این به خاطر اینست که ما برای اولین وارد کانادا می شویم و پس از اینکه به تورنتو رسیدیم پاسپورت ها را بر می گردانند. خلاصه که من در طول مسیر چندین بار نگران شدم که نکند اتفاقی بیفتد و پاسپورتمان گم شود.
پس از اینکه از طریق تونل وارد هواپیما شدیم متوجه شدم که داخل کابین هواپیما از داخل توپولوف هم بزرگتر و هم با کلاس تر بود. صندلی علی با صندلی من فرق داشت ولی بعد از مدتی که من متوجه شدم در کنار من مسافر دیگری نخواهد آمد، علی آمد و در کنار من نشست. صندلی من نزدیک پنجره و مقابل درب خروج اضطراری بود و بنابراین در طول پرواز هر وقت خسته می شدیم می توانستیم پایمان را دراز کنیم. زمانیکه هواپیما در حال بلند شدن بود سعی کردم تا نگاهی از بالا به شهر مسکو بیندازم، البته مطمئن نیستم که درست دیدم ولی آنچه که دیدم ظاهرا خیلی سرسبز و پر از درخت بود.
در داخل هواپیما در قسمتهای مختلف مونیتور گذاشته بودند و لحظه به لحظه مسیر پرواز و موقعیت هواپیما را در این مسیر و اینکه در آسمان چه منطقه ای هستیم همراه با دمای بیرون هواپیما، فشار و ... نشان می دادند. مسر پرواز کاملا یک نیمدایره بود؛ یعنی هواپیما از روی فنلاند به سمت قطب شمال رفت و در نهایت به کانادا که نزدیک شد در جهت جنوب غربی حرکت نمود. من یکبار که از داخل هواپیما به پائین نگاه کردم آسمان آبی آبی بود و آنچنان ابری وجود نداشت و کاملا سطح دریا را دیدم که قسمتهایی از آن پوشیده از برف بود. موضوع جالبی که شاید از نظر علمی و تکنولوژیکی قابل تامل باشد این بود که در ارتفاعات بالا دمای بیرون چیزی در حدود 50- درجه سانتی گراد بود در حالیکه ما چیزی را احساس نمی کردیم. موضوع جالب دیگر این بود که چون در خلاف جهت زمان حرکت می کردیم، روز خیلی بلندی را سپری کردیم و اصلا انگار نه انگار که مثلا الان دیگر در ایران هوا تاریک شده است.
نوع پذیرایی روسها این بار هم خوب نبود؛ آنها از یک ردیف طولانی شروع به پخش غذا می کردند و بهمین خاطر هر وقت به من می رسیدند غذایشان سرد بود. البته همچین غذای جالبی هم نبود. مهماندارهایی که ردیف من کار می کردند یکی خانم بود که انصافا مودب و مهربان بود و درست و حسابی جواب ما را می داد اما آن یکی دیگر یک آقا بود که نمی دانم انگلیسی بلد نبود یا اینکه خودشو به آن را میزد و خلاصه که هروقت می گفتم چرا غذا سرده یک سری تکان میداد و میرفت و دیگر پیداش نمی شد. این را هم بگویم که دو بار به ما غذا دادند و پیش از هر وعده هم چای یا قهوه می دادند.
تو هواپیما یک فیلم آمریکایی به زبان روسی گذاشتند که از بس بی مزه و بیخود بود که من گرفتم خوابیدم.
دوستم علی خیلی دلتنگی می کرد مخصوصا برای برادر دوقلویش. نمی دانم چرا من اصلا احساس دلتنگی نمی کردم. علی از من پرسید که وقتی رسیدم تورنتو شب کجا می روم؛ من هم به او گفتم که مطمئن نیستم گویا یک فامیل دوری در تورنتو داریم شاید با او تماس بگیرم که بروم خانه اش و اگر هم که نشد مستقیما میروم به لندن چون یکی از بچه ها که از طریق اینترنت با هم آشنا شده ایم زودتر از من رفته به لندن و قرار است خانه بگیرد و الان هم بیاید فرودگاه تا با هم برویم به خانه (ایشان آقای محمد نوروزی و هم خانه کنونی بنده هستند). ولی خودم هم کمی نگران بودم چون اگر مجبور می شدم بروم به لندن و آن دوستم هم که قرار بود خانه ای را پیدا کند به فرودگاه نیاید با توجه به اینکه هواپیما باید به وقت تورنتو ساعت 6 بعد از ظهر به آنجا برسد و پس از کارهای ابتدایی و اخذ study permit و بازرسی ساکها که احتمالا دو ساعتی طول خواهد کشید، پس من نصف شب چطور بروم به لندن. البته بطور کلی دلم روشن بود که مشکلی پیش نخواهد آمد. وقتی من هم از علی پرسیدم که خودش چه خواهد کرد، گفت شب به منزل خواهر یکی از دوستانش می رود و سپس فردا صبح به ویندزور پرواز خواهد کرد.
خلاصه که کلا توی هواپیما احساس خیلی خوبی داشتم و از این هم که یک هم وطن و هم صحبت پیدا کردم خیلی حوشحال بودم و همین موضوع باعث شده بود که اصلا در طول حدود این 12-13 ساعت پرواز احساس خستگی نکنم. حدود یکی دو ساعت تا تورنتو متوجه شدم که وارد آسمان کانادا شده ایم و کمی هم هواپیما ارتفاعش را کرد. من و علی عین ندید پدیدها دائما از پنجره بیرون را نگاه می کردیم تا ببینیم کانادا از بالا چه شکلی است. از این مسیری که ما می آمدیم پر از دریاچه و بین آنها هم مناطق پوشیده از درخت و جنگل بود. در نهایت وارد آسمان تورنتو که شدیم ارتفاع خیلی کم شد و کاملا می شد خیابانها، ساختمانها و ماشینهای در حال حرکت را دید. من بلافاصله یادم افتاد که ببینم می توانم برج CN Tower را هم ببینم یا نه که خوشبختانه پیدایش کردم؛ از بالا بنظر می رسید که در کنار دریا قرار گرفته است (تورنتو از طریق دریاچه Lake Ontario دارای مرز با آمریکا می باشد). خدا را واقعا شکر می کردم که سفر خوب و بی خطری داشتم. بالاخره از آن طرف دنیا به این طرف دنیا امده بودم؛ نمی دانم چطور احساسم را بیان کنم. در نهایت پس از اینکه هواپیما کمی تو آسمان تورنتو چرخید، در ساعت 18:12 به وقت تورنتو در فرودگاه پیرسون به زمین نشست و این مسافرت 23 ساعته به پایان رسید. من ساعت مچی خودم را تغییر نداده بودم تا همواره این احساس را در طول سفر داشته باشم که مثلا الان خانواده ام چکار می کنند. بنابراین در آن موقع تهران ساعت 1:42 نیمه شب بود؛ بعبارت دیگر حدود هفت ساعت و نیم جوانتر باقی مانده بودم!!! فرودگاه بنظرم خیلی خلوت بود.
زمانیکه قرار شد تا از طریق تونل از هواپیما خارج شویم و وارد سالن گردیم اولین نگرانی ما پاسپورتهایمان بود که مهمانداران هواپیما گفتند آنها را تحویل پلیس کانادا داده اند و جای نگرانی نیست. زمانیکه می خواستیم وارد سالن شویم ابتدا پلیس کانادا پاسپورتها را نگاه می کرد. وقتی چشمم به یونیفرمهای سورمه ای تیره پلیس کانادا با متعلقات مربوطه افتاد نمی دانم چرا یاد فیلمهای آمریکایی افتادم که قبلا آنها را دیده بودم. این احساس چندین بار دیگر نیز بوجود آمد؛ مانند وقتی که ماشینهای کانادایی را دیدم یا وقتی که برجهای بزرگ تورنتو را دیدم. خلاصه به سمت درب ورودی که نزدیک می شدیم دیدم یک پلیس مرد و یک پلیس زن سیاهپوست که دو تا هم پاسپورت دستشان است بداخل جمعیت نگاه می کنند و حدس زدم که آن پاسپورتها مال ما باشد. سپس آن آقای پلیس به من اشاره کرد که بروم پیش او. پس از سلام از من پرسید که آیا من محمد هستم و در مورد اینکه چه دانشگاهی می خواهم بروم و چه رشته ای و چه مقطعی و چند تا چیز دیگر سئوال کرد و سپس پاسپورت را به من تحویل دادکه خوب خیالم بالاخره از بابت پاسپورت راحت شد. علی هم پاسپورتش را از آن خانم پلیس گرفت. سپس بدنبال بقیه مسافرها راه افتادیم تا پس از یک مسیر نسبتا طولانی داخل ساختمان فرودگاه برسیم به اداره مهاجرت مستقر در کانادا. یک نکته جالب که من با آن برخورد کردم این بود که تمام تابلوها هم به زبان انگلیسی و هم به زبان فرانسوی بودند چون در کانادا دو زبان رسمی وجود دارد. در اداره مهاجرت است که مجوز اصلی برای تحصیل study permit صادر می شود. متاسفانه خیلی محترمانه و بدون اینکه موضوع خاصی پیش بیاید، افسر اداره مهاجرت با وجود اینکه از من پرسید که دوره دکتری چند سال طول می کشد و من هم جواب دادم که 4 سال، ولی او خیلی راحت study permit یکساله برایم صادر کرد و برگه اش را به پاسپورتم الصاق کرد و یک خط هم روی ویزای صادر شده در تهران کشید بعد هم به من گفت که سه ماه قبل از expire شدن برای تمدید آن به فلان شماره تماس بگیرم و پس از پرداخت 130 دلار درخواست تمدید study permit نمایم؛ این یعنی که باید هر سال این کار را تکرار کنم. بعدها فهمیدم که ابن طرز رفتار تنها با ایرانیهاست و به دانشجویانیکه از کشورهایی دیگر می آیند برای تمام مدت تحصیل از همان ابتدا مجوز را صادر می کنند. باز هم به نوعی ولی محترمانه قربانی سیاست شدیم. وقتی از مامور مهاجرت پرسیدم که چرا، جوری حرف زد که انگار موضوع خاصی نیست و به من گفت که نگران نباشم.
خلاصه پس از اخذ study permit به سالن تحویل ساکها رفتیم. چیز جالب این بود که بر روی مانیتورهای نصب شده دز سالن کاملا مشخص شده بود که مثلا ساکهای مسافران فلان پرواز بر روی چه نقاله ای قرار گرفته اند. پس از تحویل ساکها که بحمدلله سالم رسیده بودند 2 دلار دادم تا یک چرخ دستی (trolley) برای حمل ساکها بگیرم. از این نقطه یک تجربه جدید برایم شروع شد و آنهم این بود که اولا باید بابت هرچیزی پول بدهم و دیگر آنکه وقتی معادل تومانی آن را حساب می کردم احساس می کردم که خیلی گران است. بعدها دوستان با سابقه تر گفتند که این تبدیل دلار به ریال برای همه اوایل پیش می آید ولی کم کم به آن عادت می کنیم که البته کاملا هم درست است چون من خودم الان دیگر خیلی بندرت این کار را می کنم. از آنجائیکه چند تا 100 دلاری آمریکا هم داشتم خواستم تا در همان فرودگاه تبدیل به دلار کانادا نمایم و این یک تجربه جدید دیگر بود؛ پس از مراجعه به صرافی که در همان سالن تحویل ساکها بود متوجه شدم که هم باید یک پول اضافی بابت تبدیل ارز بدهم و هم یک پول اضافی بابت مالیات بعبارت دگر یک چیزی هم باید اضافه تر از جیبم می دادم. بنابراین چند نکته اخلاقی: 1- در کانادا شما بابت هرچیزی که می خرید باید حدود %14 هم اضافه تر بابت مالیات بدهید 2- هر سال یکبار (فکر می کنم در ماه فوریه) شما باید گزارش مالیاتی ارائه دهید که درآمدتان را چگونه خرج می کنید و بابت چه چیزهایی مالیات می دهید 3- هیچ وقت پول خود را در فرودگاه تبدیل به ارز دیگری نکنید چون گران تمام می شود 4- بهترین مکان و زمان بانکی است که شما در آن می خواهید حساب باز کنید چون نه مالیات و نه هزینه تیدیل از شما گرفته می شود. من خودم در فرودگاه از تبدیل دلار آمریکا به کانادا منصرف شدم و بعدا که می خواستم در لندن حساب باز کنم آنها را تبدیل کردم؛ در ضمن می توان حتی از بانک درخواست کرد تا یک حساب با دلار آمریکا هم برای شما در نظر بگیرد.
پس از تحویل ساکها وارد راهرویی شدیم که پلیس معمولا ساکها را کنترل می کند. خوشبختانه برخلاف تبلیغاتی که شده بود داخل ساکها را اصلا بازرسی نکردند و خیلی سریع از این مرحله رد شدیم تا وارد سالن استقبال شدیم که شلوغ بود و خیلی ها برای استقبال از مسافرانشان آمده بودند. این را هم اضافه کنم که برخلاف انتظار قبلی که داشتم کلا از داخل هواپیما تا سالن انتظار یک ساعت هم نشد. بلافاصله علی خواهر دوستش را دید. ایشان (بیتا خانم) که به تمام معنا خانم بودند بهمراه خانواده خواهرش بسیار بسیار به ما در آن شب اول لطف کردند. پس از سلام و احوال پرسی به ما بابت ورود به کانادا خوشامد گفت و از من پرسید که آیا من جایی برای ماندن دارم یا خیر. من به او گفتم که یک فامیل دوری داریم که شماره آنها را دارم. بیتا موبایلش را داد تا با ان شماره تماس بگیرم و ببینم آیا هستند یا خیر که متاسفانه پس از دو سه بار کسی جواب نداد. یک چیزی را هم که در همین موقع یادم گرفتم این بود که در کانادا شما حتی اگر داخل شهر هم هستی باید ابتدا کد آن شهر را بگیری ولی هزینه اضافی نخواهد داشت. وقتی بیتا دید که کسی جواب نداد به من تعارف کرد که همره علی به منزل او بروم ولی من قبول نکردم. در این اثنا ناگهان فردی آمد و از من و علی پرسید که ببخشید شما از ایران می آیید؟ و سپس پرسید که آیا شما فردی به نام محمد لطیفی را می شناسید که من گفتم خودم هستم. بعد از او پرسیدم که آیا شما محمد نوروزی هستید گه جواب داد بله. وقتی دیدم که محمد به فرودگاه آمده خوشحال شدم چون گفتم خوب الان با همدیگر می رویم لندن و مستقیما به خانه. ولی او متاسفانه گفت که هرچند کارهای اولیه قرارداد را انجام داده است ولی خانه هنوز اماده نیست و حتی خوش هم می خواهد آن شب در تورنتو در منزل یکی از آشنایانشان باشد. بیتا که وضعیت من را دید اصرار کرد که به منزلش بروم ولی من گفتم که نمی خواهم مزاحمت ایجاد کنم و اگر شد بعدا دوباره با فامیلمان تماس می گیرم تا به خانه آنها بروم. ایشان با این وجود شماره منزلش را به من داد و گفت اگر جایی را پیدا نکردم با او تماس بگیرم و سپس با علی از من و محمد جدا شدند. من به محمد گفتم که باید ابتدا به تهران زنگ بزنم و به آنها بگویم که به به تورنتو رسیدم و از نگرانی احتمالی در بیایند. از اینرو به سمت درب خروجی فرودگاه رفتیم و یک کارت تلفن 10 دلاری مخصوص کیوسکهای تلفن اینجا حریدم و همراه با کارت تلفن راه دور محمد به تهران زنگ زدم که فکر میکنم نزدیک ساعت 3 صبح به وقت تهران بود ولی آسمان تو تورنتو کاملا روشن بود. طی تماس تلفنی مادرم به من گفت که فامیل ما در تورنتو قرار است برای ثبت نام پسرش در دانشگاه به اتاوا برود و احتمالا چند روزی نباشند؛ از اینجا بود که فهمیدم چرا هرچی زنگ می زنم کسی جواب نمی دهد. پس از تماس تلفنی با محمد رفتیم طبقه بالا فرودگاه تا من چیزی بخورم چون گرسنه بودم. رفتم تا پیتزای وجت (سبزیجاتی) سفارش بدم کلی سوتی دادم تا منظورم را برسانم. نمی دونم چی شده بود که با وجود اینکه من تو ایران و در شرکت شاید هر چند روز یکبار با شرکتهای خارجی تماس می گرفتم و به انگلیسی صحبت می کردم ولی تو رستوران به پته پته افتاده بودم. شاید بخاطر این بود که در مقابل لهجه سریع آنها روحیه ام را از دست دادم چون باید یکبار دیگر تکرار می کردند تا من بفهمم. اینجا پیتزاها خیلی بزرگ هستند و مثلا دو تا اسلایس که می گیری کاملا سیر می کند ولی خدا وکیلی پیتزاهای ایران خیلی خوشمزه تر بودند. یک چیزی که از همان اوایل بویژه در رستورانها خیلی برایم غریب و تا حدی هم اذیت کننده بود، بوی تندی بود که از طبخ غذا بلند می شد نمی دانم بحاطر استفاده زیاد از ادویه است یا چیز دیگر. ولی خودمانیم، بالاخره نوشایه کوکا کولای اصل هم دیدیم!!!
مدتی بعد آشنای محمد هم دنبالش آمد تا او را به منزلش ببرد. من به محمد گفتم که نو برو و من فکر می کنم که بهتره خودم را به پر رویی بزنم و بروم منزل بیتا. خلاصه بعد از اینکه با محمد قرار گذاشتم تا فردا در دانشگاه در لندن فلان ساعت همدیگر را ببینیم، محمد هم رفت و من ماندم و چند تا ساک بزرگ و سنگین تنها تو فرودگاه؛ به قول معروف: علی موندو حوضش.
یکی دو بار زنگ زدم خانه بیتا ولی مثل اینکه هنوز به منزل نرسیده بودند. از فرصتی که برایم بعد از رفتن بچه ها پیش آمده بود سعی کردم تا استفاده کنم و کمی با دقت به دور و برم نگاه کنم. وقتی از درب فرودگاه خارج شدم همراه با بار و بنه سنگینی که با خودم به ایران آورده بودم کنار خیابان ایستادم تا مردم، برخوردهایشان، قیافه هایشان، ماشینها و امکانات آن محدوده را ببینم. یک چیزی می گویم و یک چیزی را می شنوید ولی ژدرم درآمد تا این ساکها را در نهایت با خودم به لندن ببرم. احساس اولیه من از مردم کانادایی این بود که خیلی مخصوصا در جواب دادن به سئوالات مهربان و خوشرفتار هستند و کاملا راهنمایی می کنند. در یک کلام باید بگویم احساس می کردم که آن فیلمهای آمریکایی و آن صحنه هایی که در آنها دیده بودم الان دقیقا یک چنان وضعیت مشابهی در جلوی من قرار گرفته است و این احساس کمی برایم قابل باور نبود. وقتی به بالای سرم نگاه کردم دیدم که یک پل هوایی برای عبور ماشینها وجود داشت و یک پل هوایی هم برای عبور قطار بود. مهمترین چیزی که نظرم را جلب کرد کلاس ماشینهای ایتجا بود که حداقل از نظر ظاهر خیلی با ماشینهای ایران فرق داشتند؛ اکثرا آمریکایی و ژاپنی، کپل و شاسی بلند و با رنگهای متنوع و از همه مهمتر اینکه تر و تمیز بدون خط خوردگی. تاکسی هایی به رنگ مشکی وحود داشت که رانندگان همه آنها سیکهای هندی بودند. البته تاکسی های دیگری هم بودند. کلا تاکسی سوار شدن در اینجا خیلی هزینه بر است.
بالاخره حدود ساعت 9 شب بود که به بیتا زنگ زدم و ضمن عذرخواهی به او گفتم که وضعیت من این چنین است. بیتا هم بنده خدا بدون کوچکترین بهانه ای گفت که اتفاقا تازه با علی به منزل رسیده اند و همین الان دوباره می آیند فرودگاه دنبال من. بعد از حدود یک ساعت و نیم دیگر بیتا و علی آمدند و من را که در پیاده روی وسط خیابان جلوی فرودگاه منتظر آنها بودم دیدند. علی به من کمک کرد تا ساکهایم را در ماشین بگذارم. بعد از اینکه راه افتادیم بیتا گفت که ابتدا می رویم خیابان یانگ (بزرگنرین خیابان دنیا) تا یک غذای ایرانی بگیریم بعد می رویم خانه او تا شام بخوریم و بعدش می رویم خانه خواهرش میترا و شوهرش آقا مجید که خانه آنها جای بیشتری دارد و راحت تر می توانیم شب را بخوابیم.
در طول راه بیتا از کانادا، تورنتو و شرایط موجود یک سری اطلاعات کلی و مفید داد. وقتی به خیابان یانگ رسیدیم من فکر کردم که اینجا تهران است چون پر بود از مغازه های ایرانی و حتی تابلوهای آنها به زبان فارسی نوشته شده بود. داخل یک چلوکبابی رفتیم و چند تا کوبیده سفارش دادیم. وقتی از خانمی که کوبیده ها را روی ذغال کباب می کرد پرسیدم سیخی چند است گفت 3 دلار. بعد با خودم حساب کردم دیدم شد چیزی نزدیک سیخی 2500 تومان و بهمین خاطر ازش پرسیدم پس چرا اینقدر گران تو ایران سیخی 600 تومان است!؟ بعد آن خانم به من گفت که اگر میخواهی تو کانادا زندگی کنی باید کم کم قیمتهای ایران را فراموش کنی و دائما قیمتها را تبدیل نکنی. خلاصه بعد از گرفتن غذا به آپارتمان بیتا رفتیم و بعد از خوردن کمی آجیل کبابها را زدیم تو رگ. بعد از آن دوباره سه نفری سوار ماشین شدیم و به طرف خانه آقا مجید رفتیم که تو شمال تورنتو (ریچموند هیل) بود. من خدائیش از بس که دیگر خسته شده بودم بین راه خوابم برد ولی احساس کردم که خیلی راه آمده ایم. پس از اینکه به خانه آقا مجید رسیدیم، علی من را از خواب بیدار کرد و گفت که رسیدیم.
آقا مجید واقعا آقا بود و خیلی خیلی از من و علی استقبال گرمی کرد و حوشامد گویی نمود و از همه مهمتر اینکه دو تا چای دبش اعلای تازه دم برایمان آورد. من هم که دیوانه چای هستم و حدود 30-40 ساعتی بود که درست و حسابی چای نخورده بودم. تا ما چای را بنوشیم و کمی استراحت کنیم بیتا به طبقه بالا رفت و برایمان جا پهن کرد. من و علی هم که دیگر خسته خسته بودیم، چشمهایمان سیاهی می رفت و زورکی حرف می زدیم. ساعت هم حدود 1 نیمه شب بود. بیتا خانم آمد پائین و گفت که جایمان آماده است و می توانیم برویم بخوابیم. واقعا خدا به این خانواده هرچه می خواهند بدهد چون در یک کلام یک ایرانی واقعی و با معرفت بودند. خلاصه که بعد از یک سفر خیلی طولانی یک خواب مشتی کردیم که به من خیلی چسبید.
در روزهای آینده پیرامون سفر به لندن و روزهای اولیه در آنجا خواهم نوشت که امیدوارم مفید باشد.
1- امروز دوشنبه نهم اکتبر در کانادا تعطیل رسمی بود و بهمین خاطر چون در مجموع سه روز تعطیلی پشت سر هم وجود داشت به این سه روز Long Weekend گفته می شود. اما چرا امروز تعطیل بود؟ تا آنجائیکه من متوجه شدم بر اساس یک سنت قدیمی در کانادا چون معمولا در این موقع از سال کشاورزان محصولات خود را برداشت کرده اند خانواده ها دور هم جمع می شوند و شکر خدا را بجا می آورند. این روز اصطلاحا Thanksgiving Day نامیده می شود و غذای سنتی مخصوص این روز نیز بوقلمون بهمراه بعضی محصولات گیاهی است که داخل شکم بوقلمون می کنند و دور آن را بویژه با کدو تنبل آراسته می کنند. در این چندین روز قبلی هر فروشگاهی که می رفتی کدو تنبل ها را می دیدی که زینت خاصی را داده بودند. من که خودم یاد ایران خودمان می افتادم. یکی از دوستان کانادایی به من گفت که یک چنین روزی هم حدود یکماه دیگر در آمریکا وجود خواهد داشت.
2- به لطف وجود تکنولوژی اینترنت و تسهیلاتی که صدا و سیما برای پخش زنده برنامه های مختلف رادیو و تلویزیون در اینترنت ایجاد نموده است این امکان برای من بوجود آمده تا از این طریق در جریان اوضاع ایران به نحو بهتری قرار بگیرم. ولی متاسفانه امروز در رادیوی ایران خبری را شنیدم که وقتی آن را با موارد مشابه در کانادا مقایسه کردم هم خجالت کشیدم و هم اینکه تاسف خوردم که پس این پول نفت خرج کجا می شود!!! ننگ بر این مسئولان بی خرد. Shame on them. خبر این بود: وام ازدواج جوانان از پانصدهزارتومان به ششصدهزار تومان افزایش یافت. تازه برای اینکه سیر داغشو بیشتر کنند و آن را زیاد جلوه دهند این مقدار را بر حسب ریال اعلام کردند. آخر کدام جوان طفل معصومی کارش با این مقدار راه می افتد؟ آخر یکی نیست به این آدمهای مسئول سطحی نگر بگوید که آن فردی که معمولا به چنین وامی نیاز دارد اوضاع اقتصادی آن چنان خوبی که ندارد و الا مگر مریض است که با انجام کلی امور اداری، خوار و تحقیر شدن و منت این و آن را کشیدن خود را به زحمت بیندازد و غرور خود را بشکند؟ من واقا قصد این را ندارم که کانادا را نسبت به ایران صد در صد بهتر نشان دهم ولی خدا وکیلی آیا این چنین حبرهایی چیزی جز بی احترامی به جوانهای ایرانی است؟ اگر تو کانادا مالیات حسابی می گیرند در عوض تو ایران هم کلی از بابت نفت پول هست. مگر قرار نبود بیاد تو سر سفره؟ پس چی شد؟ در کانادا تا آنجا که من فهمیدم آنقدر براحتی وام می دهند که مثلا طرف دغدغه اینکه باید کلی بدبختی بکشد و پول جمع کند تا یک ماشین یا خانه بخرد را ندارد. تازه بعضی وقتها هم بانک وام را می بخشد و هیچ قسطی را نمی گیرد.
3- امروز طی تماس تلفنی که با مادرم داشتم این موضوع به ذهنم رسید که راستی این سفارت ایران تو کانادا مگر نماینده ایران در اینجا نیست؟ مگر الان ماه مبارک رمصان نیست؟ مگر غیر این است که تقریبا تمام دانشجویان ایرانی که اینجا هستند تازه به اینجا آمده اند (حداکثر سه سال) و بویژه که بغیر از خود من همگی بخشی از نخبه های این مملکت هستند؟ چرا نباید از طرف سفارت کاری، تسهیلاتی چیزی برای دانشجویان ایرانی در ارتباط با ماه مبارک رمضان انجام شود؟ اصلا چیزی نخواستیم، ولی دست کم آیا سفارت نمی تواند با جمع آوری اطلاعات و مشخصات دانشجویان طی یک نامه معمولی این ماه را هم تبریک بگوید و هم اینکه مسائل و اوقات شرعی را به اطلاع برساند؟ این مسئولان سفارت احتمالا آمده اند اینجا برای پیک نیک نه برای انجام خدمات و حمایت از دانشجویان و دیگر هموطنان عزیز اینجا! آه یادم آمد، من دیگر چقدر ساده هستم؟!! الان یک ساله دولت کانادا دانشجویان ایرانی متاهل را تحت فشار گذاشته و به همسر آنها ویزا نمی دهد؛ هر وقت این مشکل و موارد مشابه که خیلی خیلی مهم هستند از طرف سفارت بشدت پیگیری شدند، آن وقت شاید من حق داشته باشم که کمی ایده آل فکر کنم. زهی خیال باطل!!! الان اذان صبح در تهران در حال پخش است. نماز و روزه همگی قبول باشه و التماس دعا.
در آن مدت زمانیکه تو سالن پرواز فرودگاه مهرآباد تهران بودم خیلی حال خوبی داشتم چون دائما به این موضوع فکر میکردم که در انتظار تجربه خیلی بزرگی هستم. اینکه من برای ادامه تحصیل به کانادا میروم و قرار است به امید خدا در نهایت دکترا بگیرم اصلا تو ذهنم نبود، بلکه چیزی که دائما من را نسبت به آن حریص می کرد دیدن کشورهای دیگر، مردم آنها، فرهنگ و آداب و رسوم آنها، دیدن زمین از بالای توی هواپیما (البته وقتی ارتفاع کم است) و چیزهایی از این قبیل بود. خوشبختانه ناراحتی نداشتم و کاملا آماده سفر بودم.
هواپیمای تهران به مسکو توپولف بود. راستشو بخواهید کمی نگران این موضوع بودم چون از بس تبلیغ منفی از هواپیمای روسی شده بود، پیش خودم فکر میکردم که اگر سالم به مسکو برسم دیگر مشکل حله چون هواپیمای مسکو به تورنتو بوئینگ 76۷ بود و احساسم این بود که مشکلی نخواهد بود. فکر می کنم حدود ساعت 3:30 بامداد بود که قرار شد از سالن و گیت خارج، سوار اتوبوس فرودگاه شده و به سمت هواپیما برویم. وقتی به هواپیما رسیدم، از همان قیافه اولیه هواپیما که رنگ نقره ای قشنگی داشت فهمیدم که این توپولوف با توپولوفهای ایران حتما فرق داره. وارد هواپیما که شدم دیدم نوع صندلیهاش خیلی از صندلیهای توپولوفهای تو ایران تمیزتر، شیک تر و راحت تره. متاسفانه تو ایران وقتی سوار توپولوف می شی انگار سوار اتوبوس ایران پیما مدل دهه 50 نشستی؛ صندلیهای قراضه، کمر درد و ... .
صندلی من کنار پنجره بود و در کنارم هم یک پسر روسی نشسته بود (شانس که نداریم!!!). وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کردم به این موضوع فکر میکردم که راستی راستی دارم با وطنم خداحافظی می کنم. یک نکته منفی که داخل هواپیما متوجه شدم و این موضوع را در مسیر مسکو به تورنتو نیز متوجه شدم این بود که سرمهماندار هواپیما که از طریق میکروفون در حال خوشامد گویی و دادن اطلاعات لازم برای موارد اضطراری بود ابتدا یک جمله را به روسی و سپس آن را به انگلیسی می گفت. من که خدائیش نفهمیدم چون روسی که بلد نبودم، انگلیسی آنها را نیز متوجه نشدم. فقط بر اساس تجربه ای که تو ایران داشتم و چندباری سوار هواپیما شده بودم ، حدس میزدم که منظورش چی بود. نکته دیگری که برایم جالب بود این بود که مهماندارهای هواپیما لباس یونیفرم خیلی مرتبی داشتند و در طول پرواز که می خواستند از مسافران پذیرایی کنند یونیفرم خود را در می آوردند. موضوع دیگری که البته کمی حالگیری بود این بود که مثلا وقتی دیدم محیط داخل هواپیما بوی ایران را نمی دهد و روزنامه هایی هم که تو هواپیما بودند فقط به زبان روسی بودند و بنابراین من نمی توانستم آنها را بخوانم، کم کم این تلنگر به وارد می شد که از همینجا کسب تجربه جدید شروع شده و من باید کاملا اعتماد به نفس داشته باشم چون قرار است تا مدتی از ایران بیرون باشم و باید در برقراری ارتباط با خارجیها و چیزهایی از این قبیل حواسم را جمع کنم.
وقتی که هواپیما از روی زمین بلند شد و تهران را در نیمه های تاریک شب از بالا نگاه میکردم که داشتم از آن دور می شدم، حالت خاصی داشتم. احساس بدی نبود، بلکه پر از امید و دلخوشی بود. از اینکه این فرصت برایم پیش آمده بود که به خارج از کشور سفر کنم خوشحال بودم. همچنین از اینکه به روسیه می رفتم هم خوشحال بودم چون می خواستم ببینم مثلا الان تو مسکو آب و هوا سرده یا نه، مردمش چطورند و چطور رفتار می کنند. پس از اینکه هواپیما کاملا از آسمان تهران دور شد و مابین ابرهای آسمان تاریک قرار گرفت با کشور عزیزم خداحافظی کردم و برای هموطنان عزیزم دعا و آرزوی سلامتی، شادمانی و پیشرفت نمودم. موضوعی که از آن پس می خواستم جویا شوم این بود که مسیر پرواز به سمت مسکو چگونه است و ما از آسمان چه شهرهایی عبور می کنیم. متاسفانه برعکس هواپیمای بوئینگ مسکو به تورنتو، در این هواپیما خبری از مونیتور نشاندهنده لحظه به لحظه موقعیت پرواز نبود. بهمین خاطر فقط تو ذهن خودم ترسیم می کردم که مثلا الان از کجا داریم رد می شویم. لحظاتی پس از پرواز دیگر چشمانم خسته شده بودند و کم کم خوابم می آمد. یادم میاد که وقتی خواب بودم مهماندار قسمت ما که مرد بود آمد بالای سرم و به انگلیسی به من گفت که ماهی میخوام یا مرغ. منم که کلی خواب آلود بودم و ساعت هم فکر می کنم حدود 4:30 تا 5:30 صبح بود نمی دانستم باید چی بگم. چون نمی دانستم که گوشت آنها چطوری آماده شده، ماهی خواستم. حالا حسابشو بکنید که تو آن وقت صبح که آدم خواب آلود است باید غذا بخورد. من که اصلا از آن خوشم نیامد؛ سرد بود و مزش هم یجورایی بود.این روس ها هم که انگار نه انگار که این پرواز بین المللی است. حتی روی آن چیزایی هم که برای خوردن داده بودند هم به روسی نوشته شده بود و من که می خواستم بدونم فلان چیز مثلا چیه و از چی درست شده کلی مشکل داشتم. خلاصه با هر بدبختی که بود ماهی رو که یجور خاصی درستش کرده بودند همراه با کمی سس و شکلات خوردم و دوباره رفتم تو خواب. بعدا که مسافران داشتند از هواپیما بیرون می آمدند تقریبا همه از نوع غذا و وقت نامناسب آن گله مند بودند. وقتیکه هواپیما می خواست روی زمین بنشینه از خواب بلند شدم؛ متاسفاه چون خوابم برده بود نتوانسته بودم مسکو را از بالا توی هواپیما ببینم. ساعت 8:00 صبح محلی و 7:30 به وقت تهران رسیدیم به مسکو (چون در ایران ساعتها به جلو کشیده نشده بودند، ساعت روسیه نیم ساعت از ما جلوتر بود). قبل از پیاده شدن از هواپیما به بیرون نگاهی انداختم. البته مسکو حدود یک ساعتی از فرودگاه فاصله دارد. مثل اینکه باران آمده بود. اینجا دیگر مثل ایران نبود که باید ابتدا پس از هواپیما سوار اتوبوس شد و با آن به طرف سالن برویم بلکه هواپیما کاملا به سالن نزدیک شده بود و ما از طریق تونلی که هواپیما را به سالن متصل میکرد وارد سالن شدیم. به همین خاطر من اصلا در آن روز نفهمیدم که هوای مسکو چقدر سرد بود یا اصلا شاید هم گرم بود!!؟
مسافرانی مثل من که می خواستیم با یک هواپیمای دیگر به مقصد دیگری برویم باید وارد سالن ترانزیت می شدیم. پس از کمی ایستادن در صف و نشاندادن پاسپورت و اطمینان از اینکه ساکهای من به هواپیمای تورنتو منتقل خواهند شد و نیز دریافت کارت پرواز (دوباره من درخواست صندلی کنر پنجره را کردم)، وارد سالن ترانزیت شدم. این را هم بگم که روسها واقعا تو انگلیسی مشکل دارند و در ضمن از نظر برخورد با ارباب رجوع اصلا در حد کانادایی ها نیستند. اینجا توکانادا وقتی از کسی چیزی می پرسی خیلی با روی باز و گشاده جوابتو میدهند و تازه بعدشم می پرسند که آیا سئوال دیگری هم هست که بتوانند کمک کنند. در مورد سالن ترانزیت نمیدانم چی بگم و چی نگم. بالاخره چرا دروغ؟ برای ما ایرانیها که از کشور اسلامی هستیم، دیدن خانمهای روسی که انصافا هم خیلی قشنگ و قد کشیده هستند با دامنهای کوتاه و لباسهای شیک، اولین چیزی است که نظر آدم را جلب می کند! شاید واقعا در مواردی هم آدم کاملا شوکه بشه وقتی می بینه این خانمها خیلی راحت هرجوری که بخواهند لباس می پوشند درحالیکه تو ایران از این چیزها خبری نیست. از نظر خوردن وآشامیدن هم در یک کلام میتونم بگم که خوردنی که چیزی نبود ولی از نظر نوشیدنی پر از مشروب فروشی بود. حتی بک بار ایرلندی هم آنجا وجود داشت و کاملا یادم میاد که در داخل آن چند نفر آن اول صبحی آنقدر بلند می خندیدند که صدایشان فضای بخشی از سالن را پر کرده بود. یک رستوران هم در طبقه بالا بود ولی من از ترس اینکه شاید خیلی گران باشد چیزی نخوردم. فروشگاههایی هم که بودند خیلی گران بودند. قیمتها بر حسب یورو بود. ساعت پرواز من به وقت مسکو فکر میکنم 15:55 بود و بنابراین من مجبور بودم که 7-8 ساعتی توی سالن ترانزیت بمانم. اگرچه تو سالن چیزی مناسب حال من برای خوردن نبود و من فقط یک نوشابه کوکا کولا توانستم بخرم و نیز اینکه پر از مشروب فروشی بود و قیمت اجناس دیگر هم بالا بود، ولی من خیلی از دیدن فروشگاههای آنجا و محیط آنجا که مردمهای مختلفی بودند لذت میبردم. دیدن آدمهایی با سبک و فرهنگهای مختلف واقعا جالب است. چندین بار سالن ترانزیت را که بزرگ هم بود گشتم. به تمام نقاط دنیا پرواز داشت. من فکر میکردم که پرواز مسکو به تورنتو طولانی ترین پرواز باشه ولی آنجا دیدم که از مسکو به لس آنجلس هم پرواز داشت. از آنجائیکه کمی هم خوابم می آمد برای مدتی رفتم روی یکی از صندلیها نشستم و چرت زدم. از بس به من قبلا گفته بودند که فرودگاه مسکو امنیت ندارد، از ترس خودم دو دوستی کیف و کوله پشنی که همراهم بودند و واقعا هم از بس داخل آنها چبز پر کرده بودم سنگین بودند را چسبیده بودم تا اگر خوابم خیلی سنگین بود کسی از من ندزدد. ولی همه اینها اشتباه بود، چون آنقدر تو سالن شلوغ بود که مگر دزدی به همین راحتی ها بود؟ یکی از مشکلاتی که از بدو ورود به مسکو برای من بوحود آمده بود انجام فریضه نماز بود. من مذهبی دو آتیشه نیستم ولی سعی می کنم که مسلمان پاک و واقعی باقی بمانم. ولی فرودگاه مسکو که مثل تهران نیست که نمازخانه داشته باد. نماز صبح را که ار دست داده بودم چون تو هواپیما بودم. وقتی داشتم تو سالن قدم میزدم چند تا ایرانی را که اتفاقا آنها هم با من به مسکو آمده بودند ولی مقصد بعدیشان فرق داشت را دیدم که در یک گوشه ای چند تا کارتن را پاره کرده و دارند نماز ظهر و عصر می خوانند. من هم رفتم وضو گرفتم و نمازم را خواندم. البته گلاب به رویتان و از همگی عذر می خواهم؛ ولی واقعا برای ما مسلمانها انجام طهارت در کشورهای غیر اسلامی خیلی سخت است. چون سیستم اینجا از نظر ما مسلمانها پاک کننده نیست. من نمیدانم چرا مثلا مراجع به این موارد فکر نمی کنند و راه و چاره ای را پیش پای ما نمیگذارند. این چیزهاست که آدم را از کشورش ناراضی می کند. اصلا کسی فکری به حال این چنین وضعیتهایی که برای افرادی مثل من پیش می آید نمی کند. از این نظر واقعا برای مسئولین مربوطه که در کار و وظیفه خود سستی و اهمال می کنند متاسفم. من که تا چند روز درست و حسابی نماز نخواندم.
به نزدیک ساعت پرواز به تورنتو که می رسیدیم رفتم به طرف گیت مربوطه که فکر میکنم گیت 17 یا 18 بود. پس از نشاندادن پاسپورت و بازرسی بدنی وارد سالن گیت شدم و به انتظار نشستم تا برای سوار شدن به هواپیما اعلام کنند. ...
انشاءالله در قسمت بعدی از سوار شدن به هواپیمای بوئینگ 76۷ و سفر به تورنتو و گذراندن شب اول در تورنتو خواهم نوشت.
قبل از اینکه من جهت ادامه تحصیل در کانادا عازم این کشور شوم مشغول کار در شرکت مهندسی و ساخت تاسیسات دریایی ایران بودم. حقوقی که می گرفتم بسیار مناسب بود و محیط کاری نیز علیرغم کمی تشنجات معمول خوب بود چون با افرادی آشنا شده بودم که هم از نظر تجربه کاری و هم از نظر رفاقت برای من همکاران و دوستان خیلی مفید و خوبی بودند. بنابراین ترک چنین محیط کاری لزوما بخاطر نارضایتی از آنجا نبود بلکه بواسطه افکاری بود که از دوران فوق لیسانس در ذهنم مانده بود و می خواستم به آنها برسم؛ تنها چیزی که در میان این افکار وجود نداشت کسب درآمد بیشتر بود.
متخصص شدن در یک زمینه خاص، کسب مراتب علمی بالاتر، رسیدن به استقلال بیشتر برای کار در ایران، تجربه زندگی در محیطی خارج از کشورم و کسب یک دید از بیرون نسبت به وقایع داخل ایران از جمه مهمترین این اهداف بود. ولی شاید مهمترین علت این بود که چون بلافاصله پس از فوق لیسانس به سربازی رفته و از محیط علمی و تخصص دور شده بودم احساس می کردم که نیاز مجدد دارم تا این افت تحصیلی خودم را جبران کنم و بعبارتی به این دلتنگی که برای محیط دانشگاه پیدا کرده بودم پایان دهم.
در هر صورت پس از اینکه از کانادا پذیرش گرفتم و مطمئن شدم که امکان ادامه تحصیل برای من بوجود آمده است (انشاالله در آینده نزدیک بطور جامع فرایند application را می نویسم) اقدام کردم به گرفتن ویزا. گرفتن ویزا کاری بسیار سخت و پراسترس بود؛ شرایط سیاسی موجود باعث شده بود که اکثر درخواستهای ویزای دانشجویی رد شوند بعبارتی دیگر سفارت کانادا تو تهران شده بود محل اخاذی و گرفتن پول مفت از مردم. هیچ وقت یادم نمی رود که چقدر از دولت خودمان حرص می خوردم که اصلا توجهی نداشت در داخل کشور خودمان چطوری با جوانها و روحیه آنها بازی می کنند؛ شاید بهتر باشد که بگویم دولت ما در آن موقع دلش برای مردم کشورهای دیگر می تپید نه مردم خودش. بالاخره پس از یکبار reject شدن و پرداخت چیزی حدود 300000 تومان و کلی استرس و فشار روانی ویزا را گرفتم. فاصله گرفتن ویزا تا مسافرت به کانادا تنها کمتر از ده روز بود. در این مدت هم می بایستی با شرکت تسویه حساب می کردم و هم اینکه ساکم را میبستم. از همه مهمتر گرفتن بلیط بود. مگر بلیط گیر می آمد!؟! هرجا که می رفتم می گفتند باید دوماه زودتر رزرو می کردی. لحظات آخر بسیار سخت بود. احساس اینکه دارم از خانواده ام دور می شوم خیلی سخت بود و به همین خاطر سعی می کردم تا زیاد به این موضوع فکر نکنم. در نهایت شانس با من یار شد و یک بلیط برای 30 آگوست با خط هوایی روسیه (ایرو فلوت) نصیبم شد.
روزها آخری که در ایران بودم خیلی برایم سخت میگذشت و فقط می خواستم این روزها زود تمام شوند چون بار احساسی خیلی سنگینی بر دوشم قرار گرفته بود. دور شدن از مادر و دیگر اعضای خانواده، دور شدن از دوستان و شهر و وطن آنهم برای کسی مثل من که برای اولین بار قرار است از ایران خارج شود چیز خیلی ساده ای نیست که بتوان از آن گذشت. از طرف دیگر خیلی کارهای باقیمانده داشتم که بایستی در آن مدت محدود انجام می دادم. ضمن اینکه نتوانستم متاسفانه برای خداحافظی به همه دوستان و آشنایانم سری بزنم و از از این بابت واقعا شرمنده شدم.
زمان پرواز من از تهران به مسکو ساعت 2:40 بامداد چهارشنبه از فرودگاه مهرآباد بود. از مسیر خانه تا فرودگاه خودم پشت فرمان بودم. احساسات عجیبی داشتم و این احساسات دائما در حال افزایش بود. در سالن پروازهای خارجی که بودیم علاوه بر خانواده، فامیل و دوستانم نیز آمده بودند. پسرعمو و دختر عمو ها و پسرعمه و دختر عمه های عزیزم با خانواده و نیز خاله بسیار عزیزم با خانواده آمده بودند. آنقدر هدیه برای من آورده بودند که نمی دانستم با آنها چکار کنم. از مادرم خواستم تا آنها را به خانه ببرد و بعدا برایم پست کند چون دیگر جا نداشتم. خانواده عزیز دایی مرحومم نیز یک شب قبل تر با همه اهل و عیال با یک کیک خیلی جالب که شبیه ساندویچ بود برای خداحافظی به خانه آمده بودند. مجتبی مجیدی دوست بسیار عزیزم واقعا من را شگفت زده کرد و یک اسکناس 100 دلاری بهم داد. علی مندگاری چند تا سی دی حاوی نرم افزارهای مهندسی برایم آورده بود. ابوالفضل آهنی، دوست، همکار و همشهری مهربان و عزیزم که در گرفتن ویزا خیلی به من محبت کرده بود، هم آمده بود. واقعا دیگر از نظر شور و اظطراب در اوج قرار گرفته بودم. واقعا برایم سخت بود که ناگهان از عزیزانم بخصوص مادر و خواهرانم، برادرم و داماد و زنداداشم و نوه هایمان معصومه، مهدیس، آناهیتا و پردیس که واقعا رابطه دوستانه عجیبی با آنها داشتم جدا شوم. منی که فامیلم را خیلی خیلی دوست دارم می خواستم تا وقت بیشتری داشته باشم تا با آنها بخصوص علیرضا حسین جواد و مجید که تقریبا یجورایی هم سن و سال هستیم بیشتر صحبت کنم. من واقعا از همه آنها ممنونم که با آمدنشان موجب قوت قلب من شدند و من را خیلی خوشحال کردند. مادر و خواهرانم در ابراز احساسات مانعی نمی دیدند و راحت گریه می کردند ولی من دائما خودم را کنترل می کردم تا روحیه خودم و آنها را حفظ کنم. موقع خداحافظی از تک تک بستگانم خداحافظی کردم و از آنها درخواست نمودم که نگذارند جای من زیاد تو خانه خالی بماند. آخرین صحبتها را با برادرم رضا و دامادمان حسین آقا کردم و آمدم که بروم به قسمت بعدی. یادم نمی رود آن لحظه آخری که دیگر قرار شد تا وارد قسمت کنترل بلیط و تحویل ساکها شوم مادرم چندبار دورم چرخید درحالیکه بشدت گریه می کرد. آخر پس از فوت پدرم، او زحمت بسیاری برای همه ما و از جمله من کشیده بود و ارتباط دوستانه خیلی قوی با هم داشتیم. یک جورایی هم من مرد خانه بودم و برای خود من هم سخت بود که خانواده ام را ترک کنم. پیش از سفر خیلی ها بودند که به من می گفتند چرا می خواهم خانواده ام را ترک کنم و من واقعا نمی دانستم که چه جوابی را باید بدهم. وقتی که از همه خداحافظی کردم و وارد قسمت بعدی شدم، شاید باور نکنید ولی عین واقعیت است، احساس کردم که روحم از بدنم جدا شد و وارد دنیایی دیگر شدم چون قسمت قبلی پر از سرو صدا و همهمه بود و بخصوص که خیلی ها در حال گریه بودند ولی در این قسمت جدید ناگهان تمام صداها متوقف شد و دیگر کسی از عزیزان در کنارم نبود. یکبار که سرم را برگرداندم تا برای آخرین بار مادرم را ببینم دیدم که دیگر مسافران از پشت سر در حال وارد شدن به این قسمت هستند و نتوانستم مادرم و دیگران را ببینم. این لحظات برای من دقیقا مثل مرگ بود. البته الان فکر میکنم اینهمه احساسات برای این بوده که تاکنون تجربه سفر طولانی آنهم خارج از کشور را نداشته ام. خوشبختانه پس از یکی دو دقیقه به حال خودم برگشتم و رفتم تو صف کارت پرواز ولی انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش در کنار خانواده ام بود و بشدت استرس داشتم؛ آرامش عجیبی پیدا کرده بودم و فکر می کردم که تازه از خواب بیدار شدم و این آرامش قطعا لطف خدا بود. البته ناگفته نماند این حالت گیجی تا مدتها حتی پس از رسیدن به کانادا تو تنم باقی مانده بود.
پس از وزن کشی و تحویل ساکها و گرفتن کارت پرواز، رفتم به قسمت بازبینی پاسپورت. چیزی که برایم جالب بود این بود که این قسمت مرز هوایی نامیده می شد و از این قسمت به بعد وارد سالن ترانزیت می شدیم و جالبتر از آن هم اینکه من دائما از خودم میپرسیدم که اگر اینجا مرز هوایی است پس آیا سالن ترانزیت قسمتی از خاک ایران است یا نه و آیا شرایط و قوانین ایران در ان حاکم است؟!!
در سالن ترانزیت متوجه شدم که هواپیما احتمالا یک ساعتی تاخیر خواهد داشت. رفتم یک دوری تو سالن زدم؛ خیلی ساکت و آرام بود. بعضی ها خواب بودند و بعضی ها هم در حال نوشیدن چای و صحبت با یکدیگر بودند. متوجه شدم که چند هزارتومانی پول تو جیبم مانده؛ با خودم فکر کردم که دیگر به دردم نمی خورند که. بهمین خاطر تصمیم گرفتم یک جوری خرجش کنم. می خواستم تلفن بزنم ولی دیگر خبری از موبایل نوکیا 3650 نبود. اول زنگ زدم خانه خواهرم و وقتی متوجه شدم که همه برگشتند خانه زنگ زدم خانه خودمان و با مادرم صحبت کردم. برای اینکه روحیه مادرم را بالا ببرم کمی باهاش شوخی کردم و از اوضاع و احوال داخل سالن ترانزیت برایش صحبت کردم. در آن موقع مادرم به من گفت که با یکی از اقوام در تورنتو تماس گرفته و من می توانم در تورنتو به دبدار آنها بروم. پس از تماس تلفنی رفتم چرخی زدم تو قروشگاه سالن ترانزیت و یک کتاب دیوان حافظ خریدم. البته پولم کم بود و خانم محترم فروشنده لطف کرد و با تخفیف خوبی به من فروخت. از اینجا بود که فهمیدم از ابن به بعد باید حواسم جمع باشد تا بیخودی ولخرجی نکنم چون مثلا تو همین فرودگاه خودمان قیمتها چند برابر هستند چه برسد جای دیگر. ساعت حدود 2:30 بامداد بود که هواپیمای توپولف مسکو به تهران به زمین نشست و مشخص شد که حداقل یک ساعت تاخیر وجود خواهد داشت. ...
در قسمت بعدی راجع به هواپیمای توپولف و پرواز به مسکو خواهم نوشت.
پس از اینکه سخن آغازین خود را در وبلاگ تازه تاسیس خودم قرار دادم دو روزی صبر کردم تا ببینم بازتاب آن چطور بوده است. نظرات مختلفی که از سوی دوستان مطرح شد مختلف بود و البته یکی دو تا از ان نظرات کاملا شوکه کننده بودند. البته مهم نیست چون وجود آدم بدخواه نشاندهنده اینست که من تا حدودی در زندگیم موفق بودم؛ پس خدا را شکر.
بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
سلام- من محمد لطیفی هستم متولد تهران ۲۸ سال دارم مجرد و الان هم تو کانادا هستم. شاید بپرسید که تو اونجا چکار می کنی؟؟!!؟؟ بابا چرا میزنی حالا؟؟!! الان بهتون میگم یکم صبر کنید الان میگم. من مهندس شیمی هستم. چی؟ مهندس شیمی نه شیمی. لطفا اگر کسی سئوال شیمی داره نیاد از من بپرسه چون بیشتر مطالب دبیرستان یادم رفته. مهندسی شیمی بنظر من بهترین رشته تو دنیاست نه از این نظر که چون من خودم مهندس شیمی هستم نه. به این خاطر میگم که کارش بسیار اساسی و زیر بنایی است و شاید به غیر از صنایع گسترده نفت گاز و پتروشیمی در بسیاری از زمینه های دیگر هم کارایی دارد. متاسفانه تو ایران از آنجائیکه خیلی چیزا سر جاش نیست رشته ما هم آنطور که باید خوب جا نیفتاده چون ما ایرانیها دنبال حرف دهن مردم هستیم. اینجا تو کانادا بچه های لیسانس مهندسی پس از سال دوم که باید عنوان رشته مهندسیشونو انتخاب کنند انتخاب اول آنها مهندسی شیمی است چون میدونند که تو کانادا شرکتهای نفتی بالاترین حقوق را میدهند. البته کانادا هم مثل ایران نیست که خیلی از کارای مهندسین شیمی را مهندسین میکانیک انجام میدهند و به همین خاطر هم دوستان میکانیک ما زیادی ادعا می کنن !!!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
اینجانب دارای مدرک لیسانس از دانشگاه مازندران (ام ای تی ایران) و مدرک فوق لیسانس از دانشکده فنی دانشگاه تهران (یو آو تی ایران) می باشم. تو کانادا به دانشگاه تورنتو دانشگاه یو آو تی میگن. خلاصه که یاد همه خاطرات دانشگاه تو ایران بخیر. از همینجا به همه همکلاسیهای عزیزم و استادان گرانقدر سلام و درود می فرستم و میگم که همتونو دوست دارم و خیلی دلم براتون تنگ شده.
من از ۳۱ آگوست ۲۰۰۶ تو کانادا هستم. خوب بابا الان
